| وکالت |
|
|
|
| نوشته شده توسط سید عارفی (آغاز آرام) |
| چهارشنبه ، 13 خرداد 1388 ، 11:38 |
|
نویسنده: سید عارفی (آغاز آرام)
وکالت مدنی (وکالت مدنی از نگاه قانون مدنی ایران و افغانستان و فقه جعفری و حنفی)
این پژوهش، مطالب خویش را در چهار فصل میپیماید: فصل اول که «ماهیت و مبانی وکالت» را مطالعه میکند، دارای پنج گفتار است: گفتار اول، مفهوم وکالت را در لغت، فقه و حقوق میکاود. گفتار دوم، از اوصاف وکالت، مانند «عقد بودن»، «جایز بودن»، «مجانی بودن»، «اذنی بودن» و «شخصی بودن» وکالت سخن دارد. گفتار سوم، تفاوت وکالت را با قراردادهای همانند، مانند «پیمانکاری»، «قراردادکار»، «ودیعه»، «بیع»، «وصایت» و «رسالت» به سنجش میسپارد. گفتار چهارم، به مشروعیت وکالت در پرتو قرآن، سنت و سیره و عقل دیده میدوزد. گفتار پنجم، انواع وکالت، مانند: «عام و خاص»، «مطلق و مقید»، «انفرادی و انضمامی»، «تعلیقی و تنجیزی»، «جایز و لازم» و «مدنی و دعاوی» را بیان خواهد داشت.
فصل دوم، پیرامون ارکان و شرایط وکالت است. محتوای آن را گفتارهای ذیل تشکیل میدهد: گفتار اول از «شرایط ایجاب و قبول» سخن دارد. گفتار دوم، شرایط موکل و وکیل را مطالعه خواهد کرد. گفتار سوم، شرایط مورد وکالت را خواهد کاوید.
فصل سوم، در گفتارهای ذیل، آثار وکالت را بررسی میکند: گفتار اول، نخست آثار وکالت را نسبت به وکیل و موکل میسنجد، در بحث اول، به وظایف و تعهدات وکیل میپردازد و در بحث دوم، تعهدات موکل را بر میشمارد. گفتار دوم، به آثار وکالت نسبت به شخص ثالثی که طرف قرارداد قرار گرفته است نگاه میدوزد.
فصل چهارم، در مورد زوال و انحلال وکالت است: گفتار اول، «موارد انحلال ارادی وکالت» را مطالعه نموده و به «عزل» و «استعفا» اشاره دارد. و از شرایط نفوذ آن دو سخن خواهد گفت، وانگاه به «سلب حق عزل و استعفا» خواهد پرداخت. گفتار دوم، موارد انحلال و زوال قهری وکالت را بر میشمارد. و در پایان «جمعبندی و نتیجهگیری » یادآوری خواهد شد.
برای شناخت ماهیت وکالت، باید نخست، مفهوم آن را در لغت و فقه و حقوق مطالعه نمود، وانگاه ویژگیهای این قرارداد را بر شمرد، سپس به تفاوتهای وکالت و نهادهای همانند آن پرداخت. در پایان به مشروعیت و گونههای گوناگون وکالت اشاره کرد. بنابراین، این فصل، از امور ذیل سخن میرود: «مفهوم وکالت»؛ «اوصاف وکالت»؛ «تفاوتهای وکالت و قراردادهای همانند»؛ «مبانی وکالت»؛ «انواع وکالت». مفهوم وکالت را باید از لغت کاوید وانگاه دیدگاههای فقهای جعفری و حنفی، هم چنین قانون مدنی ایران و افغانستان را در زمینه یادآوری کرد:
وکالت -به فتح و کسر واو- در لغت بیشتر به معانی ذیل به کار رفته است: 1- حفظ و نگهداری، مانند: «لَا إلَهَ إلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلًا»[1] که وکیل به معنای «حافظ» است. 2- حمایت و همراهی، مانند: «وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ»[2] وکیل «حامی» معنا شده است. 3- تفویض و واگذاری، مانند: «وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلْ الْمُتَوَكِّلُونَ »[3] توکل که ریشه «وکالت» دارد، به معنای «تفویض» آمده است. 4- اعتماد و اطمینانمندی، مانند نقل از حضرت هود: « إنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ ».[4] برخی دانشمندان، معنای وکالت را تنها «تفویض» و «حفظ» دانستهاند. و برخی دیگر، معنای آن را «رب» و «کفیل» نیز شمردهاند.[5] الف- تعریف وکالت در فقه جعفری و قانون مدنی ایران: ماده 656 قانون مدنی ایران میگوید: «وکالت عقدی است که به موجب آن یکی از طرفین طرف دیگر را برای انجام امری نایب خود مینماید». بیشتر فقهای امامیه، تعریف کوتاهی از وکالت دادهاند و آن را «اعطای نمایندگی در تصرف»[6] معنا نمودهاند و گاهی قید «بالذات»[7] را هم افزودهاند تا آشکار سازند که هدف اصلی و مقصود ذاتی وکالت، نیابت در تصرفات حقوقی است، نه نمایندگی در نگهداری مال معین، هرچند همواره انجام اعمال حقوقی همراه با نگهداری میباشد. گاهی هم آن را «نیابت دادن ویژه»[8] دانستهاند، تا اشاره به معنای عرفی آن باشد و در عرف، این «استنابت» به نحوی است که با سایر عقود نیابتی تفاوت دارد و شرع نیز همین دریافت عرفی را پذیرفته است. پارهای فقها به تکمیل تعریف پرداخته و نوشتهاند: وکالت«عقدی است که آدمی دیگری را در زمان حیات خویش، در تصرفی که مالکیت دارد، جانشین خود سازد».[9] و تکیهگاه «استنابت» را «تفویض» و «اعتماد» گرفتهاند که معنای حقیقی وکالت است.[10] به هر صورت، محتوای ماده 656 قانون مدنی ایران از ریشه اصلی خود -فقه امامیه- دور نیافتاده و نظریه مشهور فقهای امامیه را در قالب ماده قانونی بیان کرده است. از این تعریف، چند نکته مهم فهم میشود: 1-اعطای نیابت: «موکل اقدام وکیل را، در مورد انجام عمل حقوقی، به منزله اقدام خود میداند و به او اختیار میدهد که به نام و حساب موکل تصرفی انجام دهد. بنابراین، وکیل نسبت به آثار اموری که انجام میدهد، در حکم واسطه است و آنچه میکند برای موکل است: تعهدهای که پذیرفته است بر موکل تحمیل میشود و اگر نفعی در بین باشد برای اوست ... به طور معمول عمل حقوقی که وکیل انجام میدهد به نام موکل است... ولی گاه نیز نام موکل در این رابطه پنهان میماند: قرارداد به حساب موکل و به نام وکیل منعقد میشود ... این گونه قراردادها را، که شخص تنها به حساب دیگری و به نام خود معامله میکند، باید در «حکم وکالت» شمرد».[11] 2- انجام عمل حقوقی: ظاهر ماده 656 میرساند که موضوع وکالت ممکن است «عمل حقوقی» باشد، مانند فروش باغ، اجاره منزل، فسخ عقد یا ایقاع، یا «عمل مادی»، مانند انجام نقاشی، عمل جراحی. ولی با توجه به نکتههای ذیل، فهم میشود که موضوع وکالت، تنها «عمل حقوقی» است نه «اعمال مادی»:
با این همه، تعریف مشهور از وکالت، به مذاق برخی فقیهان امامیه شیرین و دلنشین نیامده، بلکه آن گونه عبارات را سایه و شبح وکالت شمرده، در تعریف آن نوشتهاند: حقیقت وکالت عبارت است از «عقدی که شخصی دیگری را بر تصرفی که برای خود او رواست، مسلط سازد». شاهد بر مطلب، آیات قرآن -انعام: 102، آل عمران: 173، ملک: 29، انعام: 89- است که همه به معنای سلطه میباشد، نهایت هرگاه وکالت به خداوند نسبت داده شود، سلطنت عام است و زمانی که به انسان منسوب گردد، تسلط خاص خواهد بود.[13] این بیان از وکالت تفاوت گوهری با تعریفهای پیشین دارد، زیرا با این دیدگاه، حقیقت وکالت «سلطنت» است نه «استنابت» و «اذن در تصرف». با عقد وکالت شخصی، شخص دیگر را مسلط بر امری میسازد نه آن که وی را نایب خویش گرداند. «سلطه دهی» و «نمایندگی» تفاوت ماهوی دارند. اگر چه در هر دو صورت، سلطه دهنده و نیابت دهنده توان بازگیری و بر اندازی این نهادها را داراست. برخی دیگری از فقها به گونهی دیگر با مبنای مشهور مخالفت ورزیدهاند که وکالت اساساً عقد نیست،[14] بلکه از ایقاعات است. طبق این دیدگاه، وکالت عبارت«اذن در تصرف» خواهد بود. گویا ثمره عملی میان این سه تعریف، آن است که هرگاه شخصی دیگری را وکیل در فروش منزلش نماید، طرف دوم آن را رد کند، بنا بر این که ماهیت وکالت «نیابت» و «اذن» باشد، این رد تاثیر نخواهد داشت، اگر بعد از رد نمودن، آن را به فروش رساند، معامله درست است، چون «وکلتک فی بیع داری» مانند «أذنت لک فی بیع داری» یا «استنبتک فی بیع داری» میباشد، اما اگر به معنای «سلطنت» باشد با رد نمودن، ایجاب فرو میریزد و دیگر وکیل حق ندارد به فروش مورد وکالت پردازد.[15] فایده عملی یاد شده، که از ظاهر سخن برخی فقها دریافت میشود بر فرض که در مورد «اذن» درست باشد، در باره «استنابت» صحیح نمینماید، زیرا استنابت نوعی ایجاب است که با رد نمودن طرف، وجود عرفی آن باقی نمیماند تا هم چنان بعد از رد هم استمرار یابد و فروش بعدی صحت یابد. به هرحال، از عبارات فقهای امامیه فهم میشود که سه دیدگاه در تعریف وکالت وجود دارد: 1- مشهور: گوهر وکالت، «اعطای نیابت در تصرف» است. 2- کاشف الغطا: گوهر وکالت، «اعطای سلطنت در تصرف» است. 3- سید کاظم یزدی: گوهر وکالت، «اعطای اذن در تصرف» است و عقد نیست.
ب- تعریف وکالت در فقه حنفی و قانون مدنی افغانستان: ماده 1554 قانون مدنی افغانستان در تعریف وکالت میگوید: «وکالت، عقدی است که به موجب آن، موکل شخص دیگری را در تصرفات قانونی و معلوم قایم مقام خود میسازد». در کتابهای حنفی آمده است: « وَفِي اصْطِلَاحِ الْفُقَهَاءِ عِبَارَةٌ عَنْ إقَامَةِ الْإِنْسَانِ غَيْرَهُ مَقَامَ نَفْسِهِ فِي تَصَرُّفٍ مَعْلُومٍ»[16]. ماده 1554 قانون مدنی افغانستان، ترجمه فارسی همین عبارت است. باید به چند نکته اشاره نمود: 1-فرایند نمایندگی: گوهر وکالت، «نیابت» است. یعنی آدمی با استفاده از این نهاد، شخصی دیگری را در «تصرفات قانونی و معلوم» جانشین خویش میسازد و آثار پیامدهای اعمال نایب را میپذیرد. پس وکالت نوعی نیابت است نه سلطنت. 2- تصرفات قانونی: موضوع وکالت، «تصرفات قانونی» است. وکالت در انجام امور مادی امکان پذیر نیست. البته جانشینی در اعمال ممکن است اما با استفاده از نهادهای حقوقی دیگر، نه نهاد وکالت. این سخن که موضوع وکالت تنها «اعمال حقوقی» است، نه «اعمال مادی». صریحانه در ماده 1554 قانون مدنی افغانستان آمده است و شارحان فقه حنفی نیز به آن تصریح کرده اند که «تصرف جایز» باشد و برخی قیود دیگر را نیز افزوده اند.[17] 3- تصرفات معلوم: نیابت باید به انجام عمل حقوقی معین صورت پذیرد. البته، در این مورد -چنانچه خواهد آمد- علم اجمالی کفایت میکند، بلکه هرگاه مورد وکالت هویدا نباشد، پایینترین مرتبه تصرف که نگهداری باشد، ثابت میگردد، نه سایر تصرفات مانند فروش و اجاره و ... 4- عمل حقوقی دو جانبه: درست است که وکالت عمل حقوقی است، ولی ماده 1554قانون مدنی افغانستان صریحانه، آن را «عقد» میداند، در حالی که چنین صراحتی در تعریف فقیهان حنفی نیست؛ هرچند هنگامی که به بیان ارکان و شرایط وکالت میپردازند، فهم میشود که مشهور فقهای این مذهب، وکالت را از عقود میدانند نه از ایقاعات.
در اینگفتار، برای شناخت سرشت وکالت، ویژگیهای مهم آن بر شمرده میشود: چنانچه گذشت، مشهور فقهای امامیه، وکالت را «عقد» میدانند[18]، حتی پارهای فقیهان که از تعریف مشهور رو گرداندهاند و ماهیت وکالت را «سلطنت» دانستهاند نه «نیابت»، در عقد بودن آن، تردیدی نورزیدهاند.[19] بلکه از ضروریات فقه امامیه به شمار رفته است که نباید به سخنان کسی که آن را عقد نشمارد، گوش داد و سینه سفید کاغذ را در رد چنین گفتاری سیاه کرد و به اسراف و تبذیر پرداخت.[20] با این وجود، در فقه امامیه، گاه وکالت از زمره ایقاعات شمرده شده[21] که در پیدایش آن نیازی به پذیرش نیست. این گروه، دلیلهای دارد: 1-غفلت از قصد نیابت: در تشکیل وکالت قصد نیابت لازم نیست، هرگاه شخصی، به دیگری فروش منزلش را وکالت دهد، وکیل آن را بفروشد، بیع صحیح است، ظاهراً این صحت، در مورد غفلت از قصد نیابت نیز هست.[22] 2- بقای اذن با انحلال عقد: هرگاه عقد وکالت از آغاز باطل باشد یا به سببی انحلال یابد، بر مبنای اذن عام، وکیل میتواند در مال موکل تصرف نماید، به همین جهت ماده 681 قانون مدنی ایران دارد: «بعد از این که وکیل استعفا داد، مادامی که معلوم است موکل به اذن خود باقی است، میتواند در آنچه وکالت داشته اقدام کند». برای درستی مفاد ماده مزبور، باید وکالت را آمیزه ای از عقد و ایقاع دانست و یا از ایقاعات شمرد، و اگر عقد باشد، نمیتوان در صورت بطلان یا انحلال آن، تصرف را روا دانست.[23] 3- کفایت رضایت باطنی: برای تشکیل هر عقدی «اظهار قبول» لازم است، در حالی که بسیاری از فقیهان، اعلام قبول از طرف وکیل را لازم ندانستهاند و رضایت باطنی را برای تشکیل وکالت کافی گرفتهاند. هرگاه، وکیل آشکارا وکالت را رد نکند و آشکارا هم نپذیرد، ولی به اجرای موضوع وکالت پردازد، همین اجرا «قبول» محسوب میگردد و نیازی به اعلام قبول نیست.[24] به اجرا آوردن مورد وکالت، قبل از اعلام قبول ایجاب -تکمیل عقد-، با ایقاع بودن سازگار است. 4- لازم نبودن تقارن میان ایجاب و قبول: [25]اگر وکالت عقد بود، باید پذیرش وکیل مقارن با ایجاب موکل صورت میپذیرفت، وانگهی وکالت دادن به شخص غایب، باطل میبود، در حالی که وکیل ساختن کسی که حاضر نیست، درست است.[26] البته، نشانههای یاد شده، نمیتوانند دلیل ایقاع بودن وکالت باشند: الف- از «لازم نبودن تقارن میان ایجاب و قبول»، پاسخ گفتهاند:
هر چند در حقوق، وکالت از عقود است، اما توجیهات مزبور، مورد پسند و پذیرش پارهای از استادان حقوقدانان قرار نگرفته است، مینگارند: «آنچه از نظرها دور مانده این است که، ارتباط معنوی ایجاب و قبول را نباید با اتصال مادی الفاظ اشتباه کرد. باید دو طرف عقد، خواه جایز باشد یا لازم، در باره یک مفهوم به توافق رسند. لازمه تراضی این است که، نه تنها هر دو طرف مفاد یک اثر را بخواهند، این نیز هست که قبول در زمانی گفته شود که ایجاب به حیات حقوقی و اعتباری خود ادامه میدهد. دوام ایجاب به اراده گوینده آن ارتباط دارد و این اراده را به یاری شواهد و داوری عرف باید احراز کرد ... اذن در تصرف نیز همیشه به یک اندازه ادامه ندارد، وگاه نیز تا زمانی که از آن عدول نشده است، باقی است. امکان تاخیر افتادن قبول وکیل را نبایستی استثنای بر قاعده یا دلیل عقد نبودن وکالت شمرد. دلیل این امکان در طبیعت عقد و اثر آن (اذن) نهفته است و حکم عرف اراده موکل را به گونه ای تعبیر میکند که اختیار وکیل مدتی باقی بماند».[29] به بیان کوتاه: تقارن ایجاب و قبول در قراردادها، گوناگون است، عرف در توالی دو انشاء در هر عقدی به خود آن عقد و فضای موجود نگاه میدوزد، گاه توالی عرفی مدت زیادی را فرا میگیرد. ب- در پاسخ «کفایت رضایت باطنی» باید گفت: قبول وکالت، با لفظ، فعل، کتابت و اشاره صورت میپذیرد،[30] نفس اجرای مورد وکالت -با وجود اراده انشایی-، قبولی فعلی شمرده میشود. در این مورد، پرسش را پاره ای حقوقدانان مطرح کرده و پاسخ دادهاند: آیا اجرای مفاد عقد در قبولی وکالت کفایت میکند یا قبول باید از جهت زمان مقدم بر اجرای مفاد وکالت باشد؟ گفته شده: نخست باید «سمت نیابت» ثابت گردد، تا اجرای وکالت روا گردد، یعنی صحت اجرای مفاد، بستگی به وجود وکالت دارد، اول باید عقد ثابت گردد تا آثار آن -صحت اجرای مفاد- پدید آید؛ از طرفی دیگر، اصل تشکیل وکالت تکیه بر اجرای مفاد آن است -چون همان فعل انجام موضوع وکالت، قبولی محسوب میشود-. برای گریز از همین اشکال، برخی به «کفایت رضایت باطنی»، گروهی به «وجود اذن و عدم وکالت»، پاره ای به «ایقاع بودن» وکالت رو آوردند. هم چنین پاسخ دادهاند:
پ- «بقای اذن در صورت انحلال وکالت» را نمیتوان نشانه عقد نبودن وکالت شمرد، زیرا بر فرض چنین اذنی، این اذن نتیجه وکالت نیست. نهایت اذن عامی است که وکالت نشانه ابراز آن قرار گرفته است. ت- «غفلت از قصد نیابت» نیز نمایاننده ایقاع بودن وکالت نیست؛ بلکه در صورت غفلت، اساساً قراردادی واقع نمیشود و فقها تصریح نموده اند که انجام مورد وکالت، باید با حالت قصد باشد. به هر صورت، در نگاه مشهور فقهای امامیه، صراحت ماده 656، 657 و ظاهر ماده 658 قانون مدنی ایران، وکالت از زمره عقود است نه ایقاعات.
در فقه حنفی نیز، وکالت عقد است، بلکه -چنانچه خواهد آمد- ایجاب و قبول را دو رکن آن شمردهاند، هرگاه قبول صورت نپذیرد، عقد وکالت تشکیل نمیشود.[32] البته در این فقه، «رد نکردن» مهم است، نه قبول مانند سایر عقود. هم چنین ماده 1554قانون مدنی افغانستان، آن را عقد معرفی میکند. عقد وکالت، هیچ التزامی برای نگه داری رابطه حقوقی میان وکیل و موکل پدید نمیآورد. یعنی وکالت از عقود جایزه است و هر کدام وکیل یا موکل میتواند هرگاه خواست عقد را بر هم زند؛ این سخن به آن معنا نیست که آثار و تعهدهاتی روییده از عقد وکالت اعتبار و احترام ندارد. بلکه تا هنگامی که عقد باقی است، دو طرف ملزم به اجرای مفاد آن است و همچنین تعهداتی که در ایام وکالت پدید آمده است، دارای اعتبار قانونی میباشد. اثر برهم زدن عقد مربوط به آینده است در گذشته تاثیری ندارد. مشهور فقهای امامیه را وکالت را از زمره عقود جایزه شمردهاند.[33] این دیدگاه در ماده 679 قانون مدنی ایران، مورد تصریح قرار گرفته است: «موکل میتواند هر وقت بخواهد وکیل را عزل کند، مگر این که وکالت وکیل یا عدم عزل در ضمن عقد لازم شرط شده باشد». از ماده 681 قانون مدنی ایران، روا بودن استعفای وکیل هم استفاده میشود. فقهای حنفی، جایز بودن عقد را وکالت را پذیرفته و مورد اشاره قرار دادهاند.[34] از جانب موکل جایز است، چون گاهی مصلحت خود را در آن میبیند که وکالت را بر هم زند و یا شخص دیگری را وکیل گیرد. از طرف وکیل لازم است، زیرا گاهی فرصت انجام مورد کالت را نمییابد، پس لزوم عقد به حال او زیانآمیز خواهد بود. در نتیجه، هر کدام هرگاه بخواهد میتواند عقد وکالت را فرو شکند.[35] با این وجود، به باور فقهای حنفی، در سه مورد وکالت از قراردادهای لازم است:
علت لازم شدن وکالت در موارد فوق، آن است که حق دیگری به آن تعلق گرفته است.[36] جایز بودن عقد وکالت، از ماده 1607 قانون مدنی افغانستان نیز به دست میآید.
وکالت عقد مجانی است، عوضی در برابر «اعطای اختیار تصرف به وکیل» واقع نمیشود، اما از جانبی اعمال وکیل رایگانی هم نیست (م 677ق. م. ایران). بنابراین، عقد وکالت از جهتی مجانی و از جهت دیگر معوض است: هدف اصلی و اثر مستقیم عقد وکالت «اعطای سمت نیابت» است؛ در برابر اعطای این سمت، عوضی قرار نمیگیرد. ولی این که موکل باید «حق الوکاله» را پرداخت کند، اثر اجرای مفاد نمایندگی است و جنبه فرعی و تبعی دارد.[37] با این وجود، ماده 677ق.م. ایران دارد: «اگر در وکالت مجانی یا با اجرت بودن آن تصریح نشده باشد، محمول براین است که با اجرت باشد». به موجب ماده 659 همین قانون: «وکالت ممکن است مجانی باشد یا با اجرت». ماده 676 همین قانون، در مورد حق وکاله میگوید: «حق الوکاله وکیل تابع قرارداد بین طرفین خواهد بود؛ و اگر نسبت به حق الوکاله یا مقدار آن قرارداد نباشد، تابع عرف و عادت است؛ و اگر عادت مسلمی نباشد، وکیل مستحق اجرت المثل است». فقه اهل سنت، تبرعی بودن وکالت را به عنوان یک اصل پذیرفته است، هرگاه برای وکیل دستمزد تعیین شده باشد، آن را «وکیل اجیر» مینامد.[38] چکیده باور فقه حنفی، را ماده 1570 قانون مدنی افغانستان، بیان میدارد: «هرگاه وکالت به اجرت باشد، وکیل با اجرای عمل، مستحق اجرت معینه میگردد؛ اگر اجوره شرط نشده باشد، وکیل از جمله اشخاصی باشد که به اجرت اجرای وظیفه مینماید، مستحق اجرت مثل و در غیر آن صورت متبرع شناخته میشود». ماده 1570 پیرامون مجانی بودن عقد وکالت، فرضهای ذیل را مطرح نموده است: 1-هرگاه میزان دستمزد وکیل تعیین شده باشد، طبق قرارداد رفتار میشود و وکیل همان اجرت مسمی را دریافت خواهد کرد. 2- هرگاه دستمزدی برای وکیل جهت اجرای مفاد عقد وکالت تعیین نشده باشد، دو صورت را باید جداگانه بررسی کرد:
تفاوت مهمی که میان ماده 576 قانون مدنی ایران و ماده 1570 قانون مدنی افغانستان مشاهده میشود، آن است که در صورت وجود نداشتن عرف مسلم، طبق قانون ایران، اصل اجرت داشتن وکیل است، چون عمل معمولاً به طور مجانی واقع نمیشود؛ ولی بنا بر قانون افغانستان، اصل تبرعی بودن است، زیرا اجرت داشتن دلیل میطلبد.
اثر اصلی و بیواسطه عقد وکالت «ایجاد اذن» است، از راه این نهاد، موکل برای وکیل «تفویض اختیار» مینماید تا به نمایندگی از جانب او به تصرف پردازد. اثر «اعطای اذن» آن است که موکل، آثار و پیامدهای حقوقی اعمالی را که وکیل به نیابت او در ایام وکالت انجام داده، پذیرا گردد و هزینهها را بپردازد. این تعهد نتیجهی اجرای اذن است نه اثر اصلی عقد وکالت. به همین جهت گفته شده که وکالت را در مرحله نخست باید در شمار «عقود اذنی» آورد و به اعتبار آثار اذن «عقد اذنی-تعهدی» نامید. زمانیکه وکیل، «تفویض اختیار» را میپذیرد، در هنگام بقای عقد وکالت، ملتزم و متعهد به اجرای مفاد وکالت است، ولی این تعهد از لوازم سمت امانت ونیابت است نه اثر مستقیم عقد وکالت. اینجاست که «تعهد» موکل و وکیل و «جایز بودن عقد وکالت» ناسازگار نمینماید.[39] رضایی بودن عقد وکالت، آشکار است، از تعریف وکالت، به «استنابه در تصرف» توهم «عینی بودن» به ذهن نمیآید تا گفته شود، تصرف هنگامی ممکن است که مورد وکالت به طرف تسلیم شود. زیرا هویداست که اساساً موضوع وکالت اعمال حقوقی است نه اعمال مادی. افزون بر آن، در حقوق اسلامی، اصل «رضایی بودن» عقود است، زمانی که قبض شرط صحت باشد، باید مورد تصریح قرار گیرد. پس به صرف تشکیل عقد، وکالت کامل میگردد. وکالت از قراردادهای است که شخصیت وکیل و موکل در آن اهمیت فراوان دارد، معمولاً پیشینهی ذهنی موکل در گزینش وکیل تاثیر گذار است، آدمی در شرایط عادی کسی را به نمایندگی بر میگزیند که اعتماد و اطمینان به صلاحیت و صداقت او داشته باشد، وکیل نیز به شخصیت موکل توجه دارد و شناخت خویش را در پذیرش نمایندگی دخالت میدهد. نقش مهم این رابطه ذهنی نه تنها در روند ایجاد عقد وکالت که در انحلال وکالت توسط فوت وکیل یا موکل نمایان است.[40]
گفتار سوم- تفاوت وکالت با قراردادهای همانند: جدایی وکالت از سایر قرادادهایی که از جهتی با این عقد همانند میباشد -معاملاتی که امانت و نیابت به گونهای در آنها دخالت دارد-، دست کم از دو جهت اهمیت خواهد داشت: 1-تعیین قانون حاکم: نیازی به گفتن نیست که قواعد حاکم به وکالت با مقررات خاصی که بر سایر قراردادها جاری است متفاوت است؛ در موارد همانند، باید نخست نوع عقد را آشکار ساخت وانگاه قواعد آن را اعمال نمود. 2- حاکمیت قواعد گوناگون: گاهی عقد وکالت با برخی قراردادهای دیگر آمیخته میگردد، یعنی یک قرارداد از جهتی وکالت است از جهت دیگر اجاره خدمات یا پیمانکاری. در این گونه موارد، باید دید که قواعد رنگارنگ چگونه بر یک عقد جریان مییابد. وانگهی، در موارد که آمیختگی وجود دارد، باید دید: 1- هرگاه تعارضی در جریان قواعد گوناگون نباشد، هم قواعد عقد وکالت و هم آن عقد دیگر پیاده خواهد شد، چنانچه شخصی مالی را به عنوان ودیعه به دیگری سپارد و وی را وکیل در بیمه گذاری آن نماید، وکالت و ودیعه آمیزگی یافته است؛ اما جریان قواعد بیمه و وکالت ناسازگار نیستند، پس قواعد هر دو نهاد حاکم جاری میگردد. 2- در صورت تعارض قواعد، هرگاه قانون مربوط به نظم عمومی وجود داشته باشد، ناگزیر این گونه قواعد حاکم خواهد بود و مقررات مقابل آن مورد استفاده قرار نمیگیرد. چنانچه، شخصی دیگری برای مدت معین به عنوان کارگر استخدام نماید و او را وکیل خویش در «اجرای عمل حقوقی» سازد، بر این قرارداد عنوان استخدام و وکالت صدق میکند. طرف اول، بنا بر جریان قواعد وکالت، میتواند در هر زمانی عقد را بر هم زند و وی را عزل نماید، ولی بنا بر مقررات کار، نمیتواند قرارداد را دلخواهانه بشکند و کارگر را از کار بر کنار کند. در چنین مواردی، قانون کار حاکم است، چون به نظم عمومی مربوط است. پس قبل از پایان مدت نمیتوانند طرف را عزل نماید. 3- هرگاه میان قواعد قابل اعمال تعارض باشد، ولی هیچکدام مربوط به نظم عمومی نگردد. باید دید کدام عقد بر دیگری برتری دارد.[41]
درست است که میان ماهیت حقوقی این دو قرارداد، فاصلهی زیاد وجود دارد: یکی اعطای نیابت است و از قرارداهای جایز و مجانی به شمار میرود، دیگری از عقود لازم و معوض میباشد. با این همه، گاهی آمیختگی رخ میدهد و بر سیمای ماهیت رابطه حقوقی پرده تاریکی میآویزد: پیمانکاری و وکالت هر دو اعمالی هستند که پیمانکار و وکیل به دستور و سود دیگری انجام میدهند و در وکالت نیز معمولاً دستمزد دریافت میشود. در نتیجه در تمایز این دو قرارداد، تردید پیش میتازد. راه شناخت آن است که: 1- در عقد وکالت، عمل وکیل مربوط به اعمال حقوقی است: وکیل به نمایندگی از موکل، به انجام عمل حقوقی -بیع، اجاره، و ...- میپردازد، در حالی که در پیمانکاری، عمل پیمانکار از زمره اعمال مادی است. 2- در عقد وکالت، اصل رایگانی بودن است، به خلاف پیمانکاری که همواره در برابر مزد انجام میپذیرد و از قراردادهای معوض میباشد تعهد به عمل، مستقیمانه با پول تبادل میشود. 3- در عقد وکالت، عمل حقوقی به صورت نمایندگی است، وکیل به نیابت موکل عمل حقوقی را به اجرا مینهد. به همین جهت با فوت وکیل یا موکل، قرارداد وکالت فرو میریزد. در پیمانکاری، عامل، جانشین کارفرما نیست و به نام او کار نمیکند. اینجاست که با فوت کارفرما یا پیمانکار، قرارداد نابود نمیشود مگر در مواردی که شخصیت طرف علت عمده قرارداد بوده باشد.[42]
در این مورد نوشتهاند: «درجایی که موضوع اصلی عقد انجام کاری مادی است، مانند ساختن پول و تعمیر اتومبیل، اختلاطی به وجود نمیآید، زیرا اعطای نیابت در این گونه امور راه ندارد و باید آن را «اجاره یا قراردادکار» نامید. ولی، اشکال در جایی بروز میکند که موضوع کار انجام یک سلسله اعمال حقوقی نیز هست. برای مثال، میدانیم که در شرکتهای سهامی مدیر عامل ممکن است خارج از شرکاء معین شود؛ مأموری که برای اجرای کارهای اجرایی و اداری استخدام می-شود، هیأت مدیره بر کارهای او نظارت دارد (ماده 49ق.ت). پس، اگر رابطه او با شرکت تابع قرارداد کار باشد، در اصطلاح مرسوم بین بازرگانان، مدیر فنی به شمار میآید و نمیتواند آزادنه از شغل خود استعفا دهد. هیأت مدیره نیز حق ندارد او را هرگاه بخواهد معزول کند. ولی هرگاه مدیر و وکیل شرکت به حساب آید رابطه او شرکت تابع عقد وکالت است.»[43] در جدایی وکالت و قرارداد کار گفته شده است: 1-در عقد وکالت، وکیل از توان تصمیمگیری بهرهمند است و رابطه تبعیت با موکل ندارد. در قرارداد کار، کارفرما پیوسته نظارت دارد و کارگر با رهنماییهای او کار میکند و رابطه تبعیت وجود دارد.[44] بنابراین، اگر مدیر شرکت، در تصمیمگیریها آزاد گذاشته باشد، وکیل شمرده خواهد شد و اگر تحت تبعیت و نظارت هیأت مدیره به کار میپردازد و گماشته به شمار میرود، قواعد قرارداد کار حاکم خواهد بود. 2- تفاوت قبلی، تمام واقعیت را نمینمایاند، زیرا آزادی و نظارت در تصمیمگیریها در هر یکی از وکالت و قرارداد کار وجود دارد، باید معیار دیگری هم افزود: هرگاه هدف اصلی، اعطای نیابت باشد که فایده آن به نیابت دهنده بر گردد، عقد وکالت تحقق خواهد یافت و اگر انگیزه اولی، «انجام کار» است، و نیابت جنبه فرعی داشته باشد، رابطه را «قرارداد کار» دانست.[45]
بسا مال موکل نزد وکیل میماند، چنانچه بدهی را دریافت نماید یا مالی را که فروخته است، بهای آن را میگیرد و یا اشیایی -جواهراتی- را برای فروش گرفته است و یا اسنادی به وی تسلیم شده تا در اجرای وکالت از آنها استفاده کند، در همه این موارد، وکیل، «نمایندگی در نگهداری» دارد، آیا قرارداد او با موکل، آمیزه ای از وکالت و ودیعه است، یا تنها رابطه وکالت تحقق یافته است؟ در چنین احوالی، قراردادی آمیزه از ودیعه و وکالت پدید نمیآید، زیرا آنچه نزد وکیل میماند به منظور اجرای وکالت نه به خاطر نگهداری. اما اگر مالی را برای نگهداری نزد دیگری سپارد و به وی تفویض اختیار نماید که پس از مدتی آن را به طلبار بپردازد. عقد ودیعه و کالت محقق شدهاند.[46] تفاوت وکالت و ودیعه در آن است که هدف اصلی در ودیعه «نمایندگی در نگهداری» است، شخص مال معینی را نزد دیگری میسپارد تا به نیابت او از آن محافظت کند. اما وکالت «نمایندگی خاص» است[47] و جهت اصلی آن «نمایندگی در تصرف حقوقی» است.[48] یعنی نیابت در انجام عمل حقوقی است نه اجرای عمل مادی. حفاظت جنبه فرعی و تبعی دارد. برخی فقها، سخنی شگفتآمیز گفتهاند: استنابت در وکالت از مدلول مطابقی است، به خلاف ودیعه که استنابت در آن از مدالیل التزامی میباشد.[49]
در نگاه نخست، از مقایسه وکالت و بیع شاید آدمی گرفتار شگفتی شود که مگر این دو، باهم اشتباه میشوند تا به بیان تفاوت پرداخت؟ ولی اندکی درنگ مینمایاند که در پارهای موارد، تمایز آن دو دشوار خواهد بود، مانند: 1-هرگاه شخصی برای فروش ملک خویش به دیگری وکالت بدون عزل دهد و تصریح کند که او میتواند به هر مبلغی آن را به خود یا دیگری انتقال دهد. قبل از تشکیل بیع، تملیک وقوع نمییابد و وعده فروش صورت میپذیرد، اما اگر طرف، ملک را به خود انتقال داد، رابطه او با طرف اول، تابع قرارداد وکالت است یا عقد بیع؟ اینجا باید به قصد واقعی توجه کرد. و مورد را نباید وکالت دانست، چون چنین اختیار گسترده ای با حق تملک سازگارتر است تا اذن در فروش.[50] 2- هرگاه وارد کننده یا تهیه کنندهی کالایی، مقدار از اجناس را برای فروش در اختیاری تاجری بگذارد که هر اندازه توانست بفروشد، آنچه باقی میماند باز گرداند، چنین قراردادی را وکالت است یا قرارداد فروش؟[51] میتوان، فروشنده را وکیل شمرد، چون آنچه را نتوانسته بفروشد، به صاحب اصلی باز میگرداند. از طرف دیگر میشود وی را خریدار کالا دانست، زیرا کالا را به نام و به حساب خویش میفروشد، نهایت آن که کالای فروخته نشده را فروشنده بر میگرداند از جهت شرط ضمن عقد بیع. این موارد چنان آمیختگی دارد که به نظر برخی حقوقدانان نمیتوان برای همه آنها نسخهی همانند پیچید و باید موضوع را در اوضاع و احوال خاص همان مورد سنجید، هرچند تلاش بیش-تر اندیشمندان حقوقی آن است که چنین موضوعاتی از قرارداد وکالت شمارند مگر دلیلی بر خلاف آن باشد.[52] چنانچه گذشت، پارهای فقها، قید «فی حیاته» را در تعریف وکالت افزودهاند[53]، تا آن را از «وصایت» جدا سازند، در وصایت نیز نوعی تفویض اختیار وجود دارد، ولی این اختیار مربوط به بعد از مرگ تفویض کننده است. اما مشهور فقهای امامیه، تفاوت را از جهت دیگر دیده اند: وصیت و وصایت ایجاد ولایت است نه استنابت در تصرف.[54] هر چند چنین تفاوتی، مورد پسند برخی فقها قرار نگرفته است.[55]
فقه حنفی، در بحث وکالت به «رسالۀ» نیز اشاره کرده است. ماده 1450 المجله میگوید: «رساله عبارت است از رساندن انسان، کلام شخص را برای دیگری بدون آن که دخالتی در تصرف داشته باشد ... ».[56] رسالت برای «نقل عبارت» است. وکیل تشکیل دهنده قرارداد است، رسول رسانندهی عقد -یا ایجاب-ایجاد شده به شخص دیگر میباشد.[57] رسالت استقراضی نیز چنین است.[58] برخی فقهای امامیه، رسالت را بیگانهی تمام عیار با وکالت میشمارد، چون رسول از قبیل ابزار فیزیکی است که صدا و سخن دیگری را حکایت میکند بیآن که اصلاً حق تصرف داشته باشد، پس نباید تدوینکنندگان المجله، فضای ماده 1450 با آن اشغال مینمود.[59] پذیرش نهاد وکالت از مسلمات نظام حقوقی اسلام به شمار میرود، بنابراین، به پیروی از فقها، مبانی و مشروعیت آن را، اشارهوار به تماشا مینشینیم:
الف- آیات قرآنی: 1-وکالت در خریدن طعام: « فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إلَى الْمَدِينَةِ فَلیَنظُر أیُّها أَزکَی طَعاماً فَلیَأتِکُم بِرِزقٍ مِنهُ »[60] (اکنون یک نفر ازخودتان را با این سکهای دارید به شهر بفرستید، تا بنگرد کدام یک از آنها غذای پاکیزهتری دارند، و مقداری از آن برای روزی شما بیاورد). این آیه مبارکه به قدیمیترین مبنای وکالت اشاره دارد. ولی گفته شده که آیه مزبور، دلالت بر مشروعیت وکالت در امت گذشته ندارد، تا استصحاب جریان یابد.[61] 2-وکالت در صلح: «فأبعثوا حکماً من اهله و حکماً من اهلها إن یریدا إصلاحاً»[62] (یک داور از خانواده شوهر، و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید -تا به کار آنان رسیدگی کنند- اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند). 3- وکالت در رسیدگی به امور: «قال إجعلنی علی خزائن الأرض»[63] (-یوسف- گفت: «مرا سرپرست خزاین سرزمین -مصر- قرار دِه» ). الف- سنت نبوی: پیامبر اکرم(ص) در موارد زیادی برای انجام عمل حقوقی به دیگران وکالت دادهاند،[64] مانند: 1-توکیل حکیم بن حزام.[65] 2- توکیل عروه بارقی.[66] 3- توکیل ابارافع در قبول نکاح میمونه بنت حارث.[67] پ- اتفاق مسلمانان: همه مسلمانان هماهنگی دارند بر مشروعیت وکالت دارند.[68] یکی از فقیهان نامدارد امامیه، آن را از ضرورت دین میشمارد که نیازی به استدلال ندارد.[69]
در حکمت تشریع وکالت نوشتهاند: 1-رعایت مصلحت: زندگی اجتماعی آدمی خواستار پذیرش نهاد وکالت است. درپناه چنین نهادی زندگی انسان در جامعه بهتر و آرامتر تامین میشود و اداره حیات جمعی نیکوتر صورت میپذیرد؛ در نتیجه مصلحت جمعی فراهم میگردد. 2- شدت حاجت: افراد جامعه نیاز شدید به نهاد وکالت دارند. برخی توانایی بایسته برای این عمل وکالت دارند و گروهی از این توانایی بیبهرهاند؛ بسا اشخاصی در موردی صاحب حقاند ولی ازاثبات و استدلال بر آن ناتوان میباشند، ناگزیر هستند از نهاد وکالت استفاده نمایند. همچنین در پارهای موارد، وارد شدن خود شخص در آن، خلاف شخصیت و شرافت اجتماعیشان به شمار میرود، لذا به دیگری وکالت میدهد تا پیگیر کارهای حقوقی شان باشد.[70]
گفتار پنجم- انواع وکالت: وکالت از جهت اعتبارهای گوناگون به انواع رنگارنگ تقسیم میشود: وکالت از گستردگی و تنگنایی مورد وکالت، دو گونه میگردد: 1-وکالت عام: وکالتی است که اختصاص به اقدام یا تصرفات خاص ندارد، همه اعمال نیابت پذیر موکل را شامل میشود، مانند آن که بگوید: «شما وکیل من در همه امور باشید». این گونه نمایندگی، خرید، فروش، اجاره، هبه، رهن، دعوا، تزویج، بلکه طلاق را فرا میگیرد. به عقیده فقهای حنفی، شامل «ابراء» و «حط» نمیگردد، زیرا این دو از زمره تبرعیات است.[71] 2- وکالت خاص: وکالتی است که مورد آن، مخصوص عمل خاص باشد، مانند آن که شخصی به دیگری وکالت دهد که منزل او را به فروش رساند، یا شخصی را به نکاح او در آورد.[72] وکالت عام سه گونه تصویر دارد: 1- عام از جهت تصرف، خاص از ناحیه مورد وکالت، مانند آن که کسی دیگری را در همه تصرفات -بیع، اجاره هبه، عاریه، و ...- نسبت به منزل معین وکیل نماید. 2- عام از جهت مورد وکالت و خاص از ناحیه تصرف، مانند وکالت در فروش همه اشیایی که مالک است. 3- عام از هر دو جهت، مانند اینکه همه اعمال حقوقی ممکن را در همه دارایی خویش به دیگری وکالت دهد.[73] درفقه حنفی، وکالت عام با جهالت زیاد هم رواست، اما در وکالت خاص، قیاس میگوید: هنگامی که جنس، اندازه ثمن و صفت ذکر نگردد، وکالت صحیح نیست. استحسان میگوید: جهالت اندک آسیبزا نخواهد بود.[74] ب- تقسیم از جهت وجود یا عدم قید: وکالت به اعتبار وجود یا عدم قید دارای دو نوع است: 1-وکالت مطلق: وکالتی است که وکیل یا مورد وکالت به هیچ چیزی وابسته نباشد، مانند آن که وکیل گرفتن شخص، دیگری را در فروش اتومبیل. این وکالت نه مقید به زمان است نه مکان و نه مقدار و مبلغ بها و نه شخص طرف معامله. 2- وکالت مقید: عبارت است از وکالتی که در آن، اجرای مورد وکالت مقید به قیدی شده باشد،[75] چنانچه شخصی دیگری را وکیل سازد که اتومبیلش، در زمان و بازار معین و بهای معین به فروش رساند، این وکالت مقید است و وکیل باید قیدها را رعایت کند. باید توجه داشت که وکالت خاص، به مقید و مطلق تقسیم میشود، بنابراین، تفاوت وکالت مطلق و عام آشکار خواهد بود: وکالت مطلق مربوط به مال خاص یا عمل معین است، ولی اختیار وکیل در آن مقید به قیدی نیست.
وکالت به اعتبار وحدت یا تعدد وکیل، دو شکل دارد: 1-وکالت انفرادی: هرگاه موکل، برای اجرای مورد وکالت، تنها یک وکیل یا چند وکیل برگزیند، اما هر یک با تعیین وظیفه در محدوده وکالت خودش تعیین وظیفه کند، به آن وکالت انفرادی گویند. مانند آن که اجاره منزل خود را به یک نفر وکالت دهد، و یا چند نفر را وکالت دهد که به صورت مستقلانه عمل نمایند، وکالت یکی مربوط به فروش، دیگری اجاره و ... 2- وکالت اشتراکی: مراد وکالتی است که در آن چند وکیل به اتفاق برای موردی به وکالت برگزیده شوند و موظف باشند که با جلب رأی همدیگر و با اتفاق نظر آن را انجام دهند.[76]
ت- تقسیم از جهت تنجیز و تعلیق: وکالت به اعتبار آن که معلق به چیزی باشد یا نباشد دو گونه میگردد: 1-وکالت معلق: وکالتی است که انشاء، یا مُنشأ، و یا اثر عقد معلق به تحقق یا عدم تحقق امر احتمالی گردد. 2- وکالت منجز: وکالتی است که وابسته به رویش یا زدایش هیچ امر احتمالی نباشد.
ث- تقسیم از جهت رایگانی و اجرت: وکالت به اعتبار شرط اجرت یا رایگانی بودن دو نوع است: 1-وکالت رایگانی: وکالتی است که در آن میان وکیل و موکل توافق شده که دستمزدی به عنوان حق الزحمه وکیل پرداخت نشود و او مجانی و دلخواهانه و بدون هیچ چشمداشتی به اجرای مورد وکالت پردازد. 2- وکالت اجرتی: وکالتی است که در آن دستمزد وکیل در جهت اجرای مورد وکالت تعیین شده باشد و یا وکیل از کسانی است که بدون دستمزد به وکالت نمیپردازد. وکالت به اعتبار جایز بودن یا لزوم یافتن دو گونه میگردد: 1-وکالت جایز: عبارت از وکالتی است که بر سرشت اصلی خویش باقی باشد، و جواز آن به سبب اعمال حقوقی دیگری تبدیل به لزوم نشده باشد. وکالت اساساً از عقود جایز است، ولی این جواز، حقی است نه حکمی. به همین جهت ممکن است، جایزه بودن عقد وکالت فرو ریزد. 2- وکالت لازم: عبارت از وکالتی است که ماهیت آن دگرگون شده و صفت لزوم کسب کرده باشد، مانند آن که وکالت یا عدم عزل و عدم استعفای وکیل ضمن عقد لازم شرط باشد و یا از آغاز وکیل و موکل، وکالتی بدون حق عزل و استعفا تشکیل داده باشند. به طور کلی، وکالت به اعتبار نوع تصرفی که وکیل انجام میدهد، دو صورت دارد: 1-وکالت مدنی: وکالتی است که موضوع تصرف قانونی وکیل، اعمال مدنی است، مانند وکالت در خرید و فروش و اجاره و ازوداج و ... 2- وکالت دعاوی: وکالتی است که موضوع عمل وکیل اقامه دعوا و دفاع است. این گونه وکالت شرایط و احکام خاصی خود را دارد. شایسته است دو نکته تذکر داده شود:
ارکان وکالت عبارت است از «ایجاب و قبول»، «موکل»، «وکیل» و «مورد وکالت». رکن بودن امور یاد شده آشکار میباشد،[77] اما فقه حنفی، بر خلاف سایر مذاهب اهل سنت، تنها «ایجاب و قبول» را رکن وکالت شمرده و «موکل» و «وکیل» و «موکل فیه» را از شرایط وکالت دانسته است.[78] به هر صورت، نیکوست نخست به «شرایط عقد وکالت»، اشاره شود، وانگاه «شرایط موکل و وکیل» مورد مطالعه قرار گیرد و سپس از «شرایط مورد وکالت» سخن رود. بنابراین، سه گفتار، محتوای فصل دوم را تشکیل میدهد:
گفتار اول- شرایط ایجاب و قبول: در فصل قبلی گذشت که بنا بر باور مشهور فقها، وکالت عقد است و نیازی به ایجاب و قبول دارد، دیدگاه گروهی که آن را «ایقاع» شمرده، مورد توجه جدی در فقه و قانون قرار نگرفته است. به طور کلی، تمام شرایطی که در ایجاب و قبول سایر قراردادها لازم است، در عقد وکالت نیز ضروری خواهد بود، پس ایجاب باید «کامل»، «مشخص»، «قاطع» و «خطاب به طرف معامله» باشد. هم چنین، قبول بایستی، «مطلق»، «متوالی»، «مسبوق نبودن به رد»، «مسبوق نبودن به قبول یا عقد معارض»،«در حال بقای موضوع» و «با رعایت تشریفات»- در صورتی تشریفاتی بودن- وقوع یابد.[79] نیازی به تکرار شرایط مزبور نیست، تنها به پارهای آنها اشاره میشود: در اظهار وکالت لفظ خاصی شرط نیست، بلکه هر لفظی و فعلی که دلالت بر مراد داشته باشد، برای انعقاد آن کافی است، ماده 658ق.م.ا. دارد: «وکالت ایجاباً و قبولاً به هر لفظ یا فعلی که دلالت بر آن کند، واقع میشود». چنانچه هویداست «فعل» در ردیف «لفظ» قرار گرفته است. اما بیشتر فقهای امامیه، تنها در مورد «قبول» از کفایت «فعل» سخن راندهاند،[80] هرچند وکالت معاطاتی را نیز به بحث سپرده اند. به هرحال، «رضایت باطنی بدون کاشف خارجی برای انعقاد وکالت کافی نمیباشد، اگرچه رضایت فعلی باشد؛ چنانکه کسی بداند که دیگری از انجام امر به وسیله او آگاه و راضی میباشد. همچنین رضایت تقدیری به آنکه پس از اطلاع مالک بر انجام امر راضی به آن خواهد بود، به طریق اولی برای تحقق وکالت کافی نیست».[81] ولی، در نگاه پارهای از فقها، قبول چندان اهمیت ندارد، بلکه «عدم رد» شرط انعقاد وکالت است، اگر طرف ایجاب را رد نمود، وکالت تشکیل نمیشود.[82] فقه حنفی نیز، به دلیل آن که وکالت را عقد میشمارد،[83] طبق قاعده رضایت درونی و تقدیری را بدون ابراز بیرونی کافی نمیداند. باید آن اراده باطنی به صورت صراحت یا کنایت اظهار شود. ناگزیر باید یاد آوری کرد: به باور برخی از فقیهان حنفی، تحقق وکالت منوط به ابراز آشکار قبول نیست، یعنی قبول شرط صحت وکالت نمیباشد، بلکه هرگاه ایجاب رد شود، وکالت نابود میگردد.[84] پس نمایندگی با سکوت و انجام مورد وکالت هم واقع خواهد شد.[85] ماده 1452 المجله دارد: «اذن و اجازه توکیل است». ماده یاد شده مورد نقد برخی شارحان المجله قرار گرفته است که اذن و اجازه با وکالت تفاوت دارد، اگر اذن و اجازه رد شود، وانگاه مورد آنها انجام داده شود، عمل صحیح است، به خلاف وکالت که با رد طرف، نابود میشود.[86] به بیان دیگر اگر مفاد ماده 1452 پذیرفته شود، با ماده 1451 -که تصرف بعد از رد را صحیح نمیداند-[87] ناسازگار میگردد. قانون مدنی افغانستان، در ماده 1554 عقد بودن وکالت را میپذیرد و در ماده 1556 میگوید: «علم وکیل به وکالت شرط میباشد، در صورتی که وکیل بعد از آگاهی به وکالت آن را رد نماید، وکالت رد گردیده، پس از آن تصرف وکیل صحت ندارد». ماده 509 همین قانون، پیرامون چگونگی اظهار اراده میگوید: «اظهار اراده، توسط گفتار، نوشته، و یا اشاراتیکه عرفاً متداول باشد، صورت میگیرد. همچنان اظهار اراده به داد و ستدی که بر حقیقت یک عقد صراحتاً دلالت نماید، صورت گرفته میتواند». شایسته است اشاره شود در صورتی که وکیل غایب باشد، ملاک زمان تشکیل عقد وکالت، هنگام پذیرش اوست. به صرف اعلان قبول از جانب وکیل، قرارداد وکالت انعقاد مییابد و نیازی نیست که قبول او به موکل هم برسد و در تصرف صبر ورزد تا موکل از پذیرش وی اطلاع یابد. زیرا وکالت اعطای نیابت است، با این اعطا، او اختیار انجام عمل حقوقی را به وکیل میدهد و به انتظار آگاه شدن از تصمیم وکیل نمیماند.[88] و «زیرا عقد مرکب از ایجاب و قبول است و امر مرکب با پیدایش جزء اخیر محقق میگردد».[89] از تقارن ایجاب و قبول، قبلاً سخن رفت، اینجا میتوان افزود: ایجاب و قبول باید توالی عرفی داشته باشند، قبول در زمانی صورت پذیرد که در نگاه عرف مربوط به ایجاب باشد. به بیان دیگر: در عقد هیأت اتصالی عرفی لازم است، اگر فاصله میان ایجاب و قبول فراوان باشد، این هیأت پدید نمیآید و وانگهی قراردادی تشکیل نخواهد شد. در مبنای «لزوم توالی» نوشتهاند: 1- «گروهی، لزوم موالات را نتیجه ساختار و مفهوم عقد میدانند. بر طبق این نظر، عقد موجود اعتباری یگانه است که اجزای آن -ایجاب و قبول- به هم ارتباط دارد. پس، برای تحقق این وجود، بایستی ایجاب و قبول متصل به یکدیگر باشد و عرف این دو انشاء را مربوط به هم ببینند. لازمه تحلیل یاد شده این است که در عقود جایز نیز، مانند وکالت، توالی عرفی بین ایجاب و قبول شرط باشد، در حالی که همه پذیرفتهاند که لزومی ندارد قبول وکالت بیدرنگ پس از ایجاب آن گفته شود ... هم چنین از نتایج نامطلوب چنین تحلیلی این است که عقد بین غایبان در همه جا باطل باشد، چرا که ناچار بین ایجاب و قبول کم و بیش فاصله میافتد و آن ربط و اتصال لفظی تحقق نمییابد».[90] 2- گروه دیگر، لزوم توالی عرفی میان ایجاب و قبول را بر مبنای دلالت ایجاب یا اقتضای عرف توجیه میکنند: هرگاه، ایجاب کننده، زمانی را برای قبول آن تعیین نموده باشد، مدت اعتبار ایجاب و در نتیجه الحاق قبول به آن، تابع اراده اوست و اگر مدتی برای «پذیرش» معین نکرده باشد، عرف ایجاب را جاودانه نمیبینند بلکه محدود به زمان خاصّی میکند و این زمان با توجه به اوضاع و احوال و نوع قراردادها متفاوت میگردد.[91] در مورد وکالت -با توجه به سخنان گذشته- باید گفت: توالی وجود دارد، اما این توالی با موالات در سایر قراردادها متفاوت است.
نخست به عنوان مقدمه یادآوری میشود: هرگاه عقد متکی به رویش پدیدهی احتمالی باشد، «معلق» و زمانی که چنین نباشد، «منجز» نامیده میشود. تعلیق اقسامی دارد: 1-تعلیق در إنشاء: وابسته و معلق کردن ایجاد و ساختن عقد به امری دیگر. 2- تعلیق در مُنشأ: وابسته و معلق کردن تحقق ماهیت عقد انشا شده در عالم اعتبار به امر دیگری. 3- تعلیق در اثر: وابسته کردن جریان اثر عقد به امر دیگری.[92] «انشا، فعل ایجاد کردن عقد و مُنشأ، محصول إنشا است درحالی که اثر عقد، نتیجه حقوقی مُنشأ است. ... تشخیص نوع تعلیق از نیت طرفین و شواهد و به طور معمول از الفاظ و کلماتی که به هنگام اظهار خواسته خود به کار میبرند، دانسته میشود ... هنگام تعلیق در إنشاء، غالباً از صیغه مستقبل و هنگام تعلیق در منشا از صیغه ماضی استفاده میشود.[93] مشهور فقهای امامیه، عقد معلق را باطل میدانند[94] و تفاوتی میان تعلیق در انشاء و مُنشأ نمینهند. در توجیه آن گاه به «تنافی تعلیق و جزم» و گاهی به «تنافی تعلیق و إنشاء»[95] تمسک جستهاند و زمانی نیز، به «تنافی تعلیق و سبب بودن عقد» که مسبب باید بدون فاصله بعد از سبب پدید آید، در عقد معلق میان سبب -عقد- و مسبب -اثر- آن فاصله واقع میشود.[96] اما حقوقدانان میان تعلیق در مُنشأ و تعلیق در إنشاء تفاوت میگذارند، عقد معلق با تعلیق در منشأ را صحیح میدانند و عقد معلق با تعلیق در إنشاء را باطل میشمارند: برای صحت عقد معلق با تعلیق در إنشاء، دلیلهای ذیل را آورده اند: 1-ماده 723 قانون مدنی در باب شرط ضمن عقد، صریحاً التزام معلق را معتبر شناخته است ... ماده 699 قانون مدنی نیز در باب ضمان میگوید: «التزام ممکن است معلق باشد» چون خصوصیتی در این مواد نیست، میتوان صحت عقد معلق را به صورت تعلیق در تعهد یا اثر عقد را به طور کلی از مواد مذکور استنتاج کرد.[97] 2- اصل صحت معامله حکم میکند که هر معامله صحیح تلقی شود مگر این که فساد آن معلوم گردد (م:223ق.م.). و عقد معلق نیز مانند سایر معاملات، مشمول این حکم میباشد و با این که قانونگذار در ماده 189 عقد معلق را تعریف کرده است در هیچ یک از مقررات قانون مدنی آن را به طور مطلق باطل اعلام نکرده است. 1- در بین عقود، قانون، عقد ضمان معلق و عقد نکاح معلق را باطل معرفی کرده است که اختصاص حکم بطلان به این دو عقد، بیتردید قرینهای بر صحت سایر عقود معلق است. 2- منظور از مُنشأ ماهیت عقد است نه آثار آن؛ 3- امری عقلایی است و دلیل فقهی بر بطلان عقد معلق با تعلیق در مُنشأ موجود نیست و از عمومات فقهی، نظیر «اوفوا بالعقود» صحت و اعتبار آن استنباط میشود. 4- این که مسبب نباید از سبب فاصله بگیرد، مربوط به امور تکوینی و اسباب و مسببهای عالم طبیعی است و در عالم حقوقی که عالم اعتبار است، الزاماً نظام طبیعی حاکم نیست و ممکن است به اراده طرفین عقد، مُنشا از إنشا فاصله پیدا کند.[98] پارهای فقیهان امامیه نیز در کتابهای شان، عقد معلق با تعلیق درمُنشأ را پذیرفتهاند.[99] برای بطلان عقد معلق با تعلیق در إنشاء گفته اند: 1- محال بودن تعلیق: إنشاء به معنای ایجاد است، ایجاد معلق ناممکن میباشد. 2- عدم وجود قصد: در حالت تعلیق، تنها وعده انشای عقد در زمان آینده و در صورت حصول معلق علیه است و قصد إنشاء وجود ندارد.[100] «به هرحال، علمای حقوق و رویّه قضایی ایران صحت عقد معلق را پذیرفتهاند».[101] قانون مدنی ایران، به جهت آشکار نبودن مخالفت با نظریه فقه، مسأله را به صورت اجمال آمیز بیان داشته است. اما مشهور فقیهان امامیه، فتوا به بطلان عقد معلق دادهاند. حتی اگر دلیل عقلی بطلان تعلیق را نپذیرفتهاند، به خاطر ادعای اجماع، نتوانستهاند پذیرای صحت عقد معلق گردند. با اینهمه، در مورد وکالت، هرگاه عقد منجز باشد، ولی در آن «تأخیر تصرف» شرط شود، به باور برخی از فقها آسیبی به صحت عقد وارد نمیآورد.[102]
در فقه حنفی، تفاوتی میان عقد معلق و منجز از جهت صحت گذاشته نشده است، گویا تعلیق در عقود مانند تنجیز است. طبق این دیدگاه در موارد ذیل عقد وکالت صحیح خواهد بود: 1-منجز بودن عقد وکالت: هرگاه عقد بدون وابستگی به هیچ شرطی واقع شود. 2- معلق به شرط: ایجاب کننده، عقد وکالت را وابسته به شرط نماید، مانند آن که بگوید: «اگر زید بیاید تو وکیل من در فروش این مال هستی». در این صورت، تصرف وکیل قبل از تحقق شرط روا نیست. 3- معلق به وقت: گاهی عقد وکالت به آینده مربوط میشود، مانند: «وکلتک فی بیع هذا الکتاب غداً». در این حالت، وکالت از فردا پدید میآید. دلیل شان بر پذیرش صحت تعلیق آن است که وکالت عقدی است که به موجب آن، تصرفات به نحو مطلق مباح میگردد، در اعطای تصرفات تعلیق رواست.[103] در صورتی که وکالت معلق به شرط فاسد گردد، فساد شرط موجب بطلان وکالت نمیشود.[104] وکالت دوری نیز از زمره وکالت تعلیقی به شمار میرود: هرگاه موکل اینگونه انشاء کند: «تو را در فروش این منزل وکیل خود قرار دادم، معلق به آن که هرگاه عزلت نمودم، وکیل من باشی». زمانی که وکیل را عزل کند، وکالت تازه پدید خواهد آمد، که «وکالت دوری» نام میگیرد. راه پایاندهی به چنین نمایندگی آن است که موکل بگوید: از وکالت تعلیقی برگشتم و تو را از وکالت تنجیزی عزل نمودم.[105] عصاره دیدگاه فقه حنفی در ماده 1557 قانون مدنی افغانستان آمده است: «وکیل گرفتن به صورت مطلق، مقید، معلق به شرط یا موکول به آینده صحیح است».
ایجاب و قبول در وکالت، با لفظ، نوشته، فعل و اشاره واقع میشود و به صورت صریح و ضمنی صورت میپذیرد، هیچ تشریفاتی ندارد. اما گاهی تشکیل یا تثبیت این عقد منوط به رعایت تشریفات است. «در مواردی که موضوع وکالت، انجام عمل حقوقی است که انعقاد یا اثبات آن نیاز به تنظیم سند رسمی دارد، وکالتنامه باید سند رسمی باشد. زیرا، هدف از تنظیم سند رسمی به طور معمول حفظ نظم عمومی یا جلب توجه امضا کنندگان سند به آثار ناشی از آن است و رسیدن به این هدفها ملازمه با رسمی بودن وکالتنامه مبنای سند انتقال دارد».[106] رعایت تشریفات عقد وکالت، در فقه به صورت آشکار مورد بحث قرار نگرفته است، اما میتوان مبنای آن را از قاعده «مقدمه واجب واجب است» به دست آورد. وکالت قراردادی است که میان موکل و وکیل انعقاد مییابد. موکل شخصی است که برای انجام عمل حقوقی به دیگری نمایندگی اعطا میکند و وکیل شخصی که سمت نمایندگی را برای اجرای مفاد وکالت میپذیرد. در صورتی که یکی از اطراف قرارداد موجود نباشد، عقدی تحقق نمییابد. هنگامی که دو طرف، به انعقاد قرارداد میپردازند باید دارای شرایط قانونی باشند، تا عمل آنها مورد پذیرش قانون قرار گیرد و آثار حقوقی به بار آورد. از فراهم بودن شرایط قانونی برای شخص «اهلیت» تعبیر میشود. بنابراین، پس از اشاره کوتاه به معنا و ارکان اهلیت، در دو بحث آینده از «اهلیت موکل» و «اهلیت وکیل» سخن میرود: اهلیت به معنای مطلق عبارت است از «شایستگی قانونی شخص برای دارا بودن یا اجرای حق و تکلیف». شایستگی قانونی دارا بودن حق، «اهلیت تمتع»؛ توانایی قانونی برای اجرای حق و تکلیف، «اهلیت استیفا» نامیده میشود.[107] آنچه اینجا اهمیت دارد، اهلیت استیفا است. گاهی، آدمی اهلیت تمتع را داراست، اما از «اهلیت تصرف» بیبهره میباشد، نمیتواند بدون دخالت دیگری حق خود را اعمال نماید. «عدم اهلیت استیفا اصطلاحاً حجر و کسی که فاقد این اهلیت است محجور نامیده میشود».[108] ماده 210 قانون مدنی ایران میگوید: «متعاملین باید برای معامله اهلیت داشته باشند». اهلیت سه رکن دارد: 1)بلوغ؛ 2)عقل؛ 3) رشد. ماده 211 قانون مدنی ایران مقرر میدارد: «برای اینکه متعاملین اهل محسوب شوند باید بالغ و عاقل و رشید باشند». در صورت فقدان هر یکی از ارکان اهلیت، قرارداد باطل خواهد بود، چنانچه ماده 212 دارد: «معامله با اشخاصی که بالغ یا عاقل یا رشید نیستند به واسطه عدم اهلیت باطل است». در اصطلاح حقوقی، شخص غیر بالغ،«صغیر»؛ شخص غیر عاقل، «مجنون» و شخص غیر رشید، «سفیه» گفته میشود. چنانچه کسی که همه شرایط اهلیت را دارا باشد، «رشید» نام میگیرد. ماده 1208 قانون مدنی ایران، غیر رشید را تعریف کرده است: «غیر رشید کسی است که تصرفات او در اموال و حقوق مالی خود عقلایی نباشد». ماده 1210 -بعد از اصلاح 1361- همین قانون مقرر داشته است: «هیچ کس را نمیتوان بعد از رسیدن به سن بلوغ به عنوان جنون یا عدم رشد محجور نمود، مگر آنکه عدم رشد یا جنون او ثابت شده باشد. تبصره 1: سن بلوغ در پسر پانزده سال تمام قمری و در دختر نُه سال تمام قمری است تبصره 2: اموال صغیری را که بالغ شده است در صورتی میتوان به او داد که رشد او ثابت شده باشد». آنچه مربوط به بحث اهلیت در مورد وکالت میشود، قانون مدنی افغانستان، -قطع نظر از سن بلوغ، و معنای جنون- تفاوتی چندانی با قانون ایران ندارد. ولی ماده 39 بیان میکند: «سن رشد هیجده سال مکمل شمسی میباشد. شخص رشید در حالت صحت عقل در اجرای معاملات، دارای اهلیت حقوقی کامل شناخته میشود». ماده 40 همین قانون میافزاید: «شخصی که از نگاه صغر سن، معتوه بودن یا جنون، غیر ممیز باشد، نمیتواند معاملات حقوقی را انجام دهد. شخصی که به سن هفت سالگی نرسیده باشد، غیر ممیز محسوب میگردد». با تقدیم این مقدمه، به اصل بحث باز میگردیم:
وکالت دادن، اجرای عمل حقوقی و تصرف قانونی است، شخصی میتواند از این «عمل حقوقی» استفاده نماید که اهلیت آن را داشته باشد. از طرف دیگر، وکالت دادن، انجام عمل حقوقی با واسطه است. چون وکیل عمل حقوقی را به نیابت موکل انجام میدهد. چنانچه شخصی در انجام عمل حقوقی بیواسطه باید از صلاحیت کامل بهرهمند باشد، در اجرای عمل حقوقی با واسطه نیز، ناگزیر چنین صلاحیتی لازم است. «بنابراین، اهلیت موکل برای اعطای نمایندگی با اهلیت برای انجام کار موضوع وکالت ارتباط نزدیک پیدا میکند.»[109] به همین جهت، فقها از اهلیت موکل، با عبارت «أَنْ يَكُونَ مِمَّنْ يَمْلِكُ فِعْلَ مَا وَكَّلَ بِهِ بِنَفْسِهِ»[110] یاد میکنند. پس، موکل باید «اهلیت وکیل گرفتن» داشته باشد: الف- موکل باید بالغ باشد: صغیر نمیتواند به دیگری وکالت دهد به دو دلیل: 1-قرارداد تکیه بر قصد دارد، غیر بالغ توان اراده قانونی معامله را ندارد. به تعبیر فقها، صغیر «مسلوب العبارت» است. 2- قرارداد تکیه بر صلاحیت تصرف دارد، غیر بالغ از جهت قانون نمیتواند در حقوق خود، بدون دخالت دیگری تصرف قانونی داشته باشد.[111] با این وجود، در مورد کودکی که ده سال دارد، میتوان در فقه امامیه دو دیدگاه را دید:
ب- موکل باید عاقل باشد: مجنون نمیتواند برای انجام اعمال حقوقی دیگری را وکیل خویش سازد. تفاوتی ندارد که دیوانگی او ادواری باشد یا اطباقی. مهم آن است که در ایام دیوانگی اهلیت وکیل گیری را ندارد.[114] پ- موکل باید رشید باشد: سفیه در امور مالی نمیتواند برای خود وکیل گیرد، زیرا تصرف با واسطه تکیه بر تصرف بیواسطه است، کسی که از تصرف مستقیمانه در اموالش منع شده است، برای او تصرف غیر مستقیم نیز روا نیست. اما میتواند برای اعمال حقوق غیر مالی خود وکیل بگیرد، مانند آن که برای طلاق خلع، شخصی را وکیل خویش سازد.[115] یکی از حقوقدانان مینگارند: «صغیر ممیز و سفیه نمیتوانند غیر مستقیم نیز تصرفاتی در امور مالی خود بنمایند که موجب ایجاد تعهد به تأدیه مال یا انجام عمل شود، مانند نکاح دایم که مهر در آن ذکر نشده یا عدم مهر ذکر شده باشد (م1087ق.م.)؛ زیرا در مورد مزبور، اعمال آنان موجب تصرف مالی است و از تضییع و تفریط مصون نمیباشد».[116] ت- موکل باید مُفَلَّس نباشد: هرگاه برای شخص حکم تفلیس صادر شده باشد، توانایی وکیل گرفتن برای امور مالی خویش را ندارد. زیرا زمانی که خود مفلس نتواند در اموالش اعمال حقوقی انجام دهد، چگونه میتواند دیگری را نایب خود در تصرف بر اموال نماید. ث- موکل باید مختار باشد: اگر شخصی در حالت اکراه دیگری را وکیل خویش سازد، وکالت کامل واقع نمیشود، مگر آن که پس از زوال اکراه و در فضای آزاد آن را اجازه نماید. لازم است به چند نکته اشاره شود:
آنچه گذشت، باور مشهور فقهای امامیه بود، 662 قانون مدنی ایران، تمام آن شرایط را با عبارات کوتاه بیان داشته است: «وکالت باید در امری داده شود که خود موکل بتواند آن را انجام دهد ...». فقه حنفی، تمام شرایط یاد شده را میپذیرد،[118] برای توضیح و تفاوت باید افزود: تصرفات کودک ممیز سه گونه است: 1-تصرفاتی که زیان محض است، مانند طلاق، عتاق، هبه، صدقه و ... در این موارد، کودک صلاحیت وکیل گرفتن ندارد، چون خودش صلاحیت تصرف را دارا نمیباشد. 2- تصرفاتی که فایده محض است، مانند قبول هبه، صدقه؛ در این گونه موضوعات، بدون إذن ولی میتواند به دیگری وکالت دهد، زیرا چنانچه خودش مستقیمانه و بدون اذن ولی اهلیت تصرف دارد، میتواند این صلاحیت را به دیگری تفویض نماید. 3- تصرفاتی که آمیخته با نفع و ضرر است، مانند بیع و اجاره؛ در این صورت، اگر از جانب ولی مأذون در تجارت است، میتواند اختیار خود را به دیگری تفویض نماید، وگرنه، توکیل او موقوف به اجازه ولیّ میباشد.[119] ماده 1555 قانون مدنی افغانستان مقرر میدارد: «برای صحت وکالت شرط است که موکل شخصاً در مورد آنچه وکیل میگیرد، صلاحیت تصرفات قانونی را دارا بوده ...».
وکیل نیز، مانند موکل در صورتی میتواند وکالت را بپذیرد که شرایط عام اهلیت را دارا باشد، زیرا وکالت برای «انجام عمل حقوقی» است، شخصی که اهلیت ندارد، از توان «تصرفات قانونی» بیبهره خواهد بود: الف- وکالت کودک غیر ممیز و دیوانه: در روا نبودن وکالت کودکی که نیروی تمیز ندارد و کسی که گرفتار جنون شده است، اختلافی نمیتوان یافت، زیرا پذیرش وکالت عمل حقوقی است و وابسته به قصد انشا میباشد، این دو شخص توان اراده قانونی را ندارند. به علاوه، موضوع وکالت نیز اجرای عمل حقوقی است که نیاز به اراده انشایی دارد، اراده مجنون وکودک غیر ممیز، بیرهنه از اعتبار قانونی است. ب- وکالت کودک ممیز و سفیه و مفلس: در این مورد، نوشتهاند: «کودک ممیز و سفیه میتوانند در کلیه امور مالی و غیر مالی از طرف دیگری وکیل باشند، زیرا آنچه برای آنها ممنوع است تصرف در اموال شان است نه تصرف در اموال دیگران با اجازه مالکین آن، مگر آن که غیر مستقیم برای آنان ایجاد تعهد و مدیونیت بنماید».[120] عبارت مزبور، از سخنان مشهور فقها گرفته شده است. آنها هر چند وکالت صغیر روا نمیدانند، اما وکیل شدن سفیه را میپذیرند.[121] میان حقوقدانان وکالت آن دو شخص مورد اختلاف است: 1-چنانچه گذشت، برخی آن را روا میدانند و دلیل آوردهاند: مبنای ممنوعیت صغیر و سفیه از تصرف در اموالشان آن است که مورد حمایت قانون باشند و زیانی به اموال خویش وارد نیاورند. یعنی، حجر آنها، حجر حمایتی است. این مبنا در وکالت از دیگری وجود ندارد، زیرا هرگاه وکیل گردند، در اموال موکل تصرف میکنند نه دارایی خویش. 2- پاره ای دیگر از حقوقدانان، وکیل شدن صغیر ممیز و سفیه را در امور مالی نمیپذیرند:
پ- وکیل ناتوان از انجام مورد وکالت: پارهای از فقیهان تصریح کردهاند که وکیل باید قادر بر اجرای مورد وکالت باشد. بنابراین، هرگاه شخصی، کسی را که ریاضی هیچ نمیداند، برای محاسبه دستمزد کارگرانش نیابت دهد، وکالت باطل خواهد بود.[123] ولی بیشتر علمای امامیه، در این صورت، عقد وکالت را باطل نمیدانند، بلکه آگاهی و توانایی وکیل را از مستحبات میشمارند.[124] نهایت، در صورتی که موکل با آگهی از ناتوانی وکیل، به وی نیابت میدهد، به معنای «اذن در توکیل» خواهد بود. پس وکیل میتواند برای خود در جهت اجرای مورد وکالت وکیل برگزیند.
فقه حنفی نیز، وکالت کودک غیر ممیز و مجنون اطباقی را نپذیرفته است، از این جهت با فقه امامیه هماهنگ میباشد، لذا تنها موارد ذیل یادآوری میشود: الف- شرط نبودن بلوغ: در دید فقهای حنفی، -به خلاف نظریه سایر فقیهان اهل سنت- بلوغ شرط صحت وکالت نیست. وکالت کودک عاقل درست است؛ زیرا پیامبر(ص)، به عمرو فرزند ام سلمه که کودک بود، وکالت داد تا مادرش را به عقد او در آورد.[125] ب- آگاه بودن وکیل: وکیل هنگامی نماینده شمرده میشود که از «اعطای نیابت» آگاه گردد، پیش از علم به وکالت، تصرفات او درست نخواهد بود. بنابراین، هرگاه شخصی دیگری را در فروش کتاب خویش وکیل نماید، طرف وکالت، پیش از آگهی، آن را بفروشد، بیع صحیح نیست، مگر آن که موکل اجازه دهد یا وکیل بعد از علم به وکالت آن را تنفیذ کند.[126] البته، در فقه امامیه، نیز آگاهی وکیل شرط است، بدون این علم، «قبول» که رکن عقد وکالت میباشد، تحقق نمییابد. پ- معین بودن وکیل: وکیل باید معین باشد، در این تعیین، نسبت وصف و شهرت و اشاره کفایت میکند. بنابراین، اگر یکی از دو نفر را وکیل نماید، وکالت به خاطر جهالت باطل خواهد بود.[127] قانون مدنی افغانستان، در مورد شرایط وکیل، عبارت کلی و ابهام آمیز دارد، ماده 1555 میگوید: «برای صحت وکالت شرط است که موکل شخصاً در مورد آنچه وکیل میگیرد، صلاحیت تصرفات قانونی را دارا بوده و وکیل هم کسی باشد که معنی عقد را میداند». ظاهر ماده یاد شده میرساند که «تنها دانستن معنای عقد» برای وکیل کفایت میکند. پس تنها مجنون و کودک که معنای عقد را نمیداند، نمیتوانند وکیل قرار گیرند، اما کودک ممیز و سفیه توانایی وکالت را دارا هستند. البته عبارتی که در ماده 1555 آمده ترجمه عبارت فقهای حنفی است.[128] ماده 1556 همین قانون شرط دیگری را میافزاید: «علم وکیل به وکالت شرط میباشد، در صورتی که وکیل بعد از آگاهی به وکالت آن را رد نماید، وکالت رد گردیده؛ پس از آن، تصرف وکیل صحت ندارد».
اینجا این پرسش، پیش میتازد: آیا ورشکستگی موکل مانع وکالت است یا خیر؟ در پاسخ نوشتهاند: در حقوق امروزی عنوان «تفلیس» نیست و نهاد مشابه آن ورشکستگی بازرگان است. ورشکستگی از اسباب حجر نخواهد بود؛ زیرا: 1- عنوان ورشکستگی در قانون مدنی (ماده 1207) از اسباب حجر شمرده نشده است. 2- ممنوع بودن ورشکسته از تصرف اموال خود با حجر دو تفاوت اساسی دارد:
درست است که ورشکسته نمیتواند در اموال خود مستقیمانه یا با وکالت تصرف نماید، اما از نظر اصول حقوقی میتواند وکیل دیگران قرار گیرد؛ زیرا اعمال او مربوط به اموال موکل است و صدمهای به حقوق طلبکاران او وارد نمیشود.[129]
صحت وکالت تکیه بر فراهم بودن شرایط متعلق آن دارد، در صورت فقدان یکی از شرایط موضوع، وکالت انعقاد نمییابد. سه شرط مهم برای مورد وکالت بر شمردهاند: 1) «نیابت پذیر بودن»؛ 2) «معلوم بودن»؛ 3) «توانایی داشتن موکل بر انجام». اینجاست که بیان مطالب، خواستار سه بحث است:
بحث اول- نیابت پذیری مورد وکالت: مورد وکالت، عمل حقوقی است که هدف از نمایندگی انجام آن توسط نماینده است.[130] وکالت در موضوعاتی درست است که «قابلیت نیابت» داشتهباشد،[131] این شرط ضروری است. به عبارت برخی فقها، نیابت روح و گوهر وکالت را تشکیل میدهد.[132] پس هر موضوعی که قابلیت نیابت را نداشته باشد، قابلیت وکالت را هم ندارد. باید به دنبال میزانی بود که آشکار سازد در چه مواردی وکالت صحیح است و در کدام امور صحیح نیست: این شرط در قانون مدنی ایران نیامده و از مسلّمات گرفته شده است. در حقوق امامیه، بیشتر دانشمندان معیار را چنین نمایاندهاند: هر عملی که شرع یا قانون، مباشرت خود شخص را در آن اعتبار کرده است، نیابت پذیر و در نتیجه وکالت پذیر نیست.[133] بنا براین:
هر عملی که نفس وقوع آن در دید شارع مهم است و مباشرت را شرط نکرده است، قابلیت نیابت و وکالت را دارا خواهد بود. بنابراین:
در مواردی که اعتبار یا عدم اعتبار مباشرت هویدا است، مشکلی نظری پیش نمیتازد، دشواری در حالت شک میروید که مورد مشکوک را از کدام نوع شمرد؟ راههای ذیل پیشنهاد شده است:
الف- اصل در عبادات -واجبات و مستحبات- عدم صحت وکالت است، مگر آن که دلیلی بر صحت آن دلالت نماید. ب- اصل در اموال، صحت وکالت است به خاطر عموم ادله سلطنت، إباحه و حلیت و مانند آن. پ- اصل عام در حقوق وجود ندارد، بلکه برای صحت توکیل باید دلیل هر مورد را دید و در عموم و خصوص و اطلاق و تقیید آن دیده دوخت که مباشرت معتبر است یا خیر.[136] پارهای از نامداران فقهای امامیه[137]، اصل را صحت وکالت میدانند به دلیل دو روایت صحیح که از امام صادق(ع)[138] رسیده است. موارد دیگری مانند شهادت، قضاوت، حکمیت، حدود، قصاص و ... را نیز فقیهان مورد بحث قرارداده اند، ولی این موضوعات یا از دایره حقوق مدنی ماهوی بیرون است و یا از مطالبی که گذشت فهم میشود و نیازی به یادآوری نخواهد بود. به هر صورت، وکالت در تمام عقود و ایقاعات پذیرفته شده است،[139] ولی دو مورد را برخی حقوقدانان از موضوعات ابهام آمیز شمردهاند: الف- حیازت مباحات: آیا آبادانی زمین موات یا حیازت آبهای مباح، وکالت پذیر میباشد؟ از طرفی حیازت و احیا از اسباب ملک است و به پیروی از عمل پدید میآید، یعنی عمل مادی است، در حالی که موضوع وکالت عمل حقوقی است نه افعال مادی. بنابراین، احیا و حیازت قابلیت وکالت را ندارند[140] از جانبی، آن دو از اعمال ارادی میباشند و بر پایه قصد استوار میگردند، در نتیجه وکالت پذیر هستند. بیشتر فقهای امامیه، احیاء و حیازت را قابل وکالت دانستهاند.[141] ب- وصیت خود نوشت: «در مورد وصیت نامه رسمی، چون ترتیب و تنظیم آن تابع سایر اسنادی است که در دفاتر اسناد رسمی ثبت میشود، دخالت وکیل مانعی ندارد. ولی نسبت به تنظیم وصیت نامه خود نوشت و امضا و امانت گذاردن وصیتنامه سرّی، بی اعتنا ماندن به دخالت شخص موصی امکان ندارد ... توکیل با مفاد و روح قانون مخالف است».[142] همینجا باید افزود: در پاسخ این پرسش: آیا اصل روا بودن توکیل در هر امر است، مگر در موردی که دلیل خاص بر منع آمده باشد. تا هرگاه شخصی دیگری را وکیل در عملی نماید، حکم به صحت شود، بدون آن که جستجو از دلیل خاص؛ یا اصل بطلان وکالت است مگر هنگامی که دلیل ویژه صحت وکالت در آن مورد را نمایان کرده باشد؟[143] آمده است: از سخنان فقها استفاده میشود که اصل جواز وکالت در همه اعمال است، مواردی که وکالت پذیر نیست، دلیل خاص میطلبد.[144] این مبنا در حقوق ایران نیز، مورد پذیرش قرار گرفته است.[145]
در فقه حنفی، در باره معاملات، به عنوان قاعده بیان شده است: «كُلُّ عَقْدٍ جَازَ أَنْ يَعْقِدَهُ الْإِنْسَانُ بِنَفْسِهِ جَازَ أَنْ يُوَكِّلَ بِهِ غَيْرَهُ»[146] ولی سه مورد، قابلیت برای نیابت ندارد: 1-جایی که مورد وکالت از امور مباح است، مانند استخراج معادن و گردآوری هیزم و دایره بندی آب، و احیای زمین موات. 2- جایی که مورد وکالت درخواست قرض از دیگری است. 3- جایی که مورد وکالت، از حدودی باشد که اجرای آن نیازی به اقامه دعوا نداشته باشد.[147] فقه حنفی، به طور گسترده از موارد «وکالت پذیری» و «وکالت ناپذیری» سخن رانده است، که بیشتر آن سخنان مربوط به حقوق مدنی نمیشود، ولی به طور گذرا اشاره میشود: توکیل یا مربوط به «حقوق خداوند» است -مانند حدود- یا «حقوق مردم». اولی دو گونه است:
الف- توکیل در اثبات حدود: این نوع نیز دارای دو دسته است: 1-اجرای حد، نیازی به طرح دعوا نزد قاضی ندارد، مانند حد زنا و شرب خمر. در این صورت، توکیل برای اثبات آن درست نیست؛ چون با بینه و شهادت حسبی یا اقرار در دستگاه قضایی ثابت میشود و حاجتی به دعوای صاحب حق نیست. 2- اجرای حد، وابسته به اقامه دعوا باشد، مانند حد سرقت و حد قذف. در این حالت، بنا بر فتوای ابوحنیفه و محمد شیبانی، اثبات آن قابل توکیل است، ولی ابویوسف، آن را قابل توکیل نمیداند.[148] ب- توکیل در استیفای حدود: -حدودی که اثبات آن نیازی به اقامه دعوا دارد-، باید تفکیک کرد: 1-حضور نیابت دهنده: توکیل رواست، زیرا ممکن است شخص -به جهت ضعف قلب یا قلت معرفت- توانایی استیفای حد را نداشته باشد و از وکیل بهره گیرد. ولی ابویوسف این مورد را قابل توکیل نمیداند، زیرا توکیل در حدودی که از حقوق خداوند است معنا ندارد. ولیّ امر مسلمین به استیفای آن میپردازد. 2- غیاب نیابت دهنده: هرگاه مال باخته -در حد سرقت- در هنگام استیفای حد، غایب باشد:
در مورد قصاص، در صورت حضور ولی دم، توکیل جایز است، در صورت غیبت او، وکالت صحیح نیست، چون احتمال عفو میرود. اما در تعزیرات، همه فقهای حنفی اتفاق دارند که قابل توکیل میباشد.[149]
حقوق مردم دو نوع است: الف- حقوقی که استیفای آن در حالت وجود شبهه جایز نیست، مانند قصاص در قتل و اعضاء. این گونه حقوق، قابلیت وکالت ندارند، چون ممکن است در صورت حضور صاحب حق، عفو صورت پذیرد. همین اندازه شبهه نیز حد را مانع میگردد. ب- حقوقی که استیفای آن با شبهه نیز رواست، مانند دیون، حقوق عینی و سایر حقوق. این نوع حقوق قابلیت وکالت را داراست. با این وجود، فقهای حنفی راجع به «لزوم رضایت طرف دعوا در توکیل» اختلاف ورزیدهاند: 1-ابوحنیفه: هرگاه مدعی حق حاضر باشد، بدون رضایت خوانده نمیتواند برای خود وکیل انتخاب کند، مگر آن که ضرورت اقتضا نماید، مانند: مرض، مسافرت، عدم معرفت روش دعوا و ... 2- ابویوسف، محمد وسایر احناف: در مطالبه و اثبات حقوق و محاکمه طرف، توکیل رواست، تفاوتی میان حالات حضور، غیبت، بیماری و تندرستی نیست. تنها شرط آن است که وکیل دشمن خوانده نباشد.[150] لازم به ذکر است که تملک و تحصیل مباحات، مانند احیای زمین موات، سقایت آب، صید ماهی، گردآوری هیزم، استخراج معادن، در دیدگاه فقه حنفی از امور نیابت ناپذیر است.[151]
بحث دوم- انجام پذیری مورد وکالت: موضوع وکالت باید از اموری باشد که موکل توان انجام آن را به نحو اصالت یا ولایت یا وصایت داشته باشد. این همان سخنی است که فقها از آن، با نام «مملوک بودن مورد وکالت برای موکل» نام میبرند.[152] «امری که موکل خود حق انجام آن را ندارد، نمیتواند نمایندگی به دیگری دهد که به جای او به جای آورد، زیرا معطی شیء باید واجد آن باشد».[153] ماده 662 قانون مدنی ایران، مقرر میدارد: «وکالت باید به امری داده شود که خود موکل بتواند آن را به جا آورد ...». ضروری است نکتههای ذیل مورد توجه قرار گیرد: الف- مفاد ماده 662 گسترده تر از «اهلیت» است، ورشکسته از اهلیت معامله بهرهمند میباشد، اما به جهت رعایت حقوق طلبکاران، توانایی تصرف در اموال خود را ندارد، لذا نمیتواند برای انجام معاملهای نسبت به آن اموال به دیگری نیابت دهد. بنابراین، هرگاه شخص به جهت «حجر» یا «نداشتن حق تصرف» یا رعایت «نظم عمومی» و «اخلاق جامعه»، خودش توان انجام عملی را نداشته باشد، نمیتواند برای اعمال آن به دیگری نمایندگی دهد.[154] ب- مراد از «امکان انجام مورد وکالت توسط موکل»، «توانایی حقوقی» است، نه «توانایی مادی». ناتوانی عینی موکل مانع از وکالت نیست. «بنابراین، اگر شخصی به دلیل بیماری یا زندانی شدن نتواند برای تنظیم سند رسمی یا انجام معامله ای حاضر شود و به دیگری وکالت دهد، هیچکس در نفوذ چنین وکالتی تردید ندارد. زیرا وکالت برای برداشتن همین گونه موانع و راهگشایی برای موکل است تا گرفتاریها و مشکلهای عملی نتواند او را از انجام اعمال حقوقی مورد نیاز باز دارد».[155] پ- ملاک «توانایی موکل» مورد اختلاف است: مشهور، «زمان وکالت» را معیار دانسته و گفتهاند، موکل باید در هنگام اعطای نیابت توانایی حقوقی انجام عمل را داشته باشد تا اجرای آن را به دیگری وکالت دهد. اگر در طلاق زنی که به زودی نکاح خواهد کرد یا فروش زمینی که خواهد خرید یا قبض بدهی که هنوز به طرف نداده است و مانند اینها، دیگری را نماینده خویش سازد، درست نیست؛ چون خودش اکنون توان انجام آن را ندارد.[156] گروه دیگر، «زمان اجرای وکالت» را معیار توانایی موکل گرفتهاند. هرگاه شخص در ایام اعطای نیابت، توانا بر انجام عملی نباشد، اما استحقاق آن را یافته است که با ایجاد سبب، آن عمل را اعمال نماید، میتواند برای اجرای آن به دیگری وکالت دهد.[157] حقوقدانان یادآور شدهاند: ظاهر ماده 662 قانون مدنی، با دیدگاه گروه اول، سازگار است، ولی باید مفاد ماده با اصول حقوقی انطباق یابد. مراد از «توانایی» این نیست که انجام عمل بدون تمهید اسباب در قدرت شخص باشد، بلکه هرگاه زمینهسازی در اختیار شخص باشد، «توانا» نسبت به آن محسوب میشود. بنابراین: 1-هرگاه شخص دارای حق باشد ولی شرایط اجرای آن فراهم نباشد، وکالت درست است. پس شوهری که حق دارد زن خود را طلاق دهد، میتواند در طهر مواقعه به دیگری وکالت طلاق دهد، چون هم این حق دارا شده است و هم فرو افکندن مانع در اختیار اوست.[158] 2- «در موردی که انجام عمل حقوقی منوط به کاری است و موکل برای هر دو وکالت میدهد، نباید او را نسبت به عمل حقوقی ناتوان پنداشت. برای مثال، با این که فروش خانهای منوط به تملک آن است، اگر کسی به دیگری وکالت دهد تا خانه ای را برای او بخرد سپس آن را بفروشد، نمیتوان گفت وکالت در فروش، به دلیل ناتوانی موکل در انجام کار هنگام توکیل، باطل است. همچنین است در موردی که مردی برای تزویج و طلاق زنی به دیگری وکالت میدهد ...».[159] فقه حنفی، قاعده «مملوک بودن مورد وکالت برای موکل» را در صحت وکالت لازم میداند، بلکه همه مذاهب اسلامی -مالکی، شافعی و حنبلی- توافق دارند.[160] دلیل مطلب آن است که وکیل، ولایت تصرف را از موکل میگیرد، در صورتی که موکل قدرت و ولایت نداشته باشد، برای وکیل چنین اقتداری تصویر ناپذیر خواهد بود. باید توجه داشت که مراد «مملوکیت تصرف» در دیدگاه حنفی، «مملوکیت اصل تصرف» است، یعنی هرگاه عملی ذاتاً برای موکل جایز باشد، ولی به سبب نهی شارع ممنوع گردیده باشد، وکالت در آن صحیح میباشد، مانند آن که مسلمان به ذمی وکالت در فروش شراب دهد.[161] با این وجود، محمد و ابویوسف، شرط «مملوک بودن مورد وکالت برای موکل» را ضروری میدانند.[162] ولی چنانچه گذشت که حنفیان، شرایط دیگری هم افزودهاند از آن جمله: مورد وکالت طلب قرض از دیگری نباشد، هرگاه شخصی دیگری را برای قرض گرفتن مالی از دیگری وکالت دهد و نماینده بگوید: «اقرضنی» قرض برای وکیل تحقق مییابد نه برای موکل. ولی نیابت در قرض از راه نهاد «رساله» و فرستادگی امکان دارد.[163] ماده 1555قانون مدنی افغانستان، این شرط به روشنایی بیان داشته است: «برای صحت وکالت شرط است که موکل شخصاً در مورد آنچه وکیل میگیرد، صلاحیت تصرفات قانونی را دارا بوده و وکیل هم کسی باشد که معنی عقد را میداند». ماده مزبور، از آن جهت برتری دارد که صریحانه، «صلاحیت تصرفات قانونی» آورده است و سخنان دامنهداری که مراد «عمل حقوقی» است نه «عمل مادی» این جا مطرح نمیشود.
بحث سوم- تعیین پذیری مورد وکالت: اجرای عملی که به دیگری نیابت داده میشود، باید به گونهای معلوم باشد،[164] هر چند این هویدایی از همه جهات لازم نیست، چون عقد وکالت از قراردادهای مسامحی است نه معاملی.[165] اما نباید چنان ابهام آمیز هم باشد که هیچ نشانهای برای موضوع و حدود آن نتوان یافت. پس علم اجمالی وکیل به حدود «اختیار اعطا شده» کافی است، علم تفصیلی به مورد وکالت نیاز نخواهد بود.[166] به بیان دیگر: هرگاه مورد وکالت از همه جهات در ابهام فرو رود، مانند آن که موکل به دیگری اعلام دارد: «تو را در امری از امور -یا مقداری از اموال- خود وکیل نمودم» وکالت انعقاد نمییابد؛ اما اگر از جهتی هویدا و از جهت دیگر مجهول باشد، مانند: «به تو فروش منزلم را وکالت دادم»، وکالت تشکیل خواهد شد و تردید آسیب زا نخواهد بود.[167] داور در تشخیص عرف است، هر وکالتی را که عرف لبریز از ابهام نداند و صحیح ببیند، شرع نیز آن را درست میشمارد.[168] در وکالت خاص، اشکالی چندانی نیست، چون از جهتی هویداست. اما در مورد وکالت عام، آیا درست که شخص انجام همه امور خود را به دیگری واگذار نماید و نمایندگی بیمرز دهد؟ در پاسخ پرسش یاد شده تردید روییده است: الف- نمایندگی بیمرز نادرست است، زیرا موجب «زیان نامتعارف و خسارت هنگفت» میباشد. اگر چنین وکالتی روا گردد، وکیل میتواند تمام اموال او را بخشش نماید و یا زنی را به نکاح او در آورد و همه دارایی وی را مهریه قرار دهد و ... پیامد این گونه وکالت «زیان ناهنجار» است که نه مورد پسند عقل است و نه مورد پذیرش جامعه.[169] ب- نمایندگی بی مرز، نادرست نیست، زیرا «مصلحت موکل» حدود چنین وکالتی را تعیین خواهد کرد. طبق قاعده معروف وکالت، اختیارات و اقدامات وکیل باید در مسیر «مصالح موکل» جریان یابد. اگر وکیل به زیان موکل اقدامی انجام دهد عمل زیانآمیز وی نسبت به موکل باطل است و خود او مسوول خواهد بود.[170] پارهای حقوقدانان، راه حل مزبور را نپذیرفتهاند: 1-قید «مصحلت موکل» ابهام آمیزی موضوع وکالت را نمیزداید و زیان احتمالی را بر نمیاندازد؛ زیرا روابط مادی و معنوی شخص با دیگران،به عنوان یک مجموعه، چنان پیچیده وگوناگون است که به آسانی نمیتوان «مصلحت» را از «مفسده» باز شناخت. 2- بر فرضی که معاملات زیانآمیز را ابطال کرد، در همه موارد نمیتوان زیان سهل انگاری یا تجاوزگری را جبران نمود، زیرا ممکن است در برابر تلف مال خود با اعسار دو طرف معامله رو به رو گردد.[171] ماده 660 قانون مدنی ایران مقرر داشته است: «وکالت ممکن است به طور مطلق و برای تمام امور موکل باشد یا مقید و برای امر یا امور خاصی». به باور شارحان قانون مدنی، باید به جهت حمایت موکل در برابر اختیار بی مرز وکیل، این ماده را «تفسیر محدود» نمود: در هر موردی که اختیار وکیل گرفتار تردید گردد، «اصل عدم اختیار» که از اصل «عدم سلطنت شخص بر دیگری» روییده است را جریان داد. و این اصل نتایجی دارد: 1-در شناسایی لوازم و مقدمات وکالت -م: 671ق.م.ا.- باید به قدر متیقن قناعت کرد. 2- در وکالت مطلق که تنها مربوط به «اداره اموال موکل» میشود -م:661ق.م.ا.- وکیل اختیار تصرف ندارد. «اداره» و «تصرف» را عرف و اراده طرفین تعیین خواهد کرد. برای مثال، اجاره دادن، پسانداز نمودن مربوط به «اداره» است اما فروختن، بخشیدن، رهن گذاشتن از «تصرف» شمرده میشود.[172] فقه حنفی، معلوم بودن مورد وکالت را تا میزانی که ایفای وکالت ممکن باشد، لازم میداند.[173] در وکالت مطلق، وکیل نمیتواند مال مورد وکالت را به کمتر از مبلغی که مورد تسامح و تغابن مردم قرار نمیگیرد، بفروشد و حق ندارد، به معامله پردازد مگر با پول رایج و نقد یا مدت متعارف؛ زیرا اطلاق به وسیله «متعارف» قید میگیرد. اما در وکالت خاص، باید جنس، صفت یا مبلغ معین شود.[174] ماده 1575 قانون مدنی افغانستان مقرر داشته است: «برای صحت وکالت به خرید شرط است که شیء که خریده میشود عین یا جنس و مقدار آن معلوم باشد، در تعیین مقدار شیء تعیین ثمن کفایت میکند». ماده مزبور هر چند در مورد خرید بیان شده است اما حکم آن -معلوم بودن از جهتی- اختصاص به بیع ندارد در همه موارد جاری خواهد شد.
قرارداد وکالت، وکیل را نماینده و جانشین موکل میسازد. نماینده از طرفی با نیابت دهنده رابطه دارد و از جانب دیگر، وکیل میتواند به سمت نیابت با دیگران معامله نماید و ناگزیر رابطه معاملی با طرف قرارداد هم پیدا میکند. بنا براین آثار وکالت در گفتار بررسی میشود:
گفتار اول- آثار وکالت نسبت به وکیل و موکل: هنگامی که قرارداد وکالت انعقاد مییابد، آثاری را به بار میآورد. این آثار یا نتیجهی مستقیم عقد وکالت است، مانند «اذن یافتن وکیل برای تصرف در موضوع وکالت» یا برایند با واسطه آن، مانند اعمالی که باید وکیل در هنگام یا پس از اجرای وکالت انجام دهد، یا وظایفی که موکل نسبت به وکیل دارد. بنابراین، باید از وظایف وکیل و موکل بحث نمود:
درست است که عقد وکالت از قراردادهای جایز میباشد، وکیل -همچنین موکل- هرگاه خواست میتواند آن را فرو شکند و به رابطه حقوقی پایان دهد، ولی تا هنگامی که این عقد باقی است، وکیل ملزم خواهد بود که مفاد آن را گرامی دارد و تعهدات ناشی از این رابطه را به درستی انجام دهد. پس با انعقاد وکالت، وظایف و تعهداتی مانند «انجام موضوع وکالت»، «اجرای وکالت توسط وکیل»، «نگهداری اموال موکل»، «رعایت مصلحت موکل»، «استرداد اموال و اوراق و اسناد موکل» و «حساب دهی به موکل» برای وکیل ایجاد میشود:
یکم- اجرای مورد وکالت: در مورد اجرای مفاد وکالت، قاعده آن است که وکیل باید موضوع وکالت را به نحو متعارف و مرسوم انجام دهد.[175] وانگهی باید دید که اجرای موضوع از نوع «تعهد به نتیجه» است یا «تعهد به وسیله»؟ اجرای هر کدام متفاوت خواهد بود:
تفاوت میان آن دو در مرحله «اثبات» نیز نمایان میگردد: اثبات اجرای وکالت در «تعهد به نتیجه» به عهده وکیل است و حاصل نشدن نتیجه مطلوب، «عدم انجام تعهد» معنا میدهد، در «تعهد به مواظبت و وسیله» به چنگ نیامدن نتیجه مطلوب برای اثبات تقصیر وکیل کفایت نمیکند، موکل باید اثبات کند که او در راه رسیدن به نتیجه دلخواه تلاش متعارف نورزیده است.[176] اجرای وکالت، به معنای اجرای لوازم و مقدمات نیز هست. کسی که انجام عمل حقوقی را به نمایندگی از طرفی دیگری میپذیرند، به طور ضمنی فراهمآوری مقدمات و لوازم آن نیز ملتزم شده است؛ هر چند در مصداق لوازم اختلاف روییده است، مثلاً در مورد وکیل در فروش:
«از مفاد ماده 362ق.م. و مفاد عرفی وکالت در فروش، به ویژه در موردی که مبیع در اختیار وکیل است، چنین بر میآید که وکیل در فروش مالی مکلف است آن را به خریدار تسلیم کند و وکیل در خرید باید ثمن را به خریدار بدهد، مگر این که منع شده باشد یا مبیع و ثمن در اختیار او نباشد».[179] فقه حنفی، این بحث را به نوعی وابسته به پاسخ این سوال میسازد: آیا وکیل مالک حقوق از جهت عقد وکالت میگردد یا خیر؟ چکیده سخن چنین است که مورد وکالت دو گونه است: 1-در پارهای موارد، مورد وکالت به نوعی است که هیچ حقی برای وکیل پدید نمیآید، مگر آنچه را که موکل دستور داده است، مانند: وکیل در مطالبه دین و ... 2- گاهی، مورد وکالت به گونه ای است که برای وکیل حقی ایجاد میشود، مانند: فروش و خرید و ...[180] هرگاه شخصی دیگری را وکیل در خرید یا فروش نماید، حقوق قرارداد، مربوط به وکیل میشود. بنابراین، وکیل مبیع را به خریدار تسلیم میکند و ثمن را مطالبه و قبض مینماید، در صورت معیوب بودن مبیع یا ثمن، وکیل حق اقامه دعوا دارد.[181] قاعده این است: هر عقدی که اسناد آن به موکل نیاز نباشد و اسناد به وکیل کفایت کند، حقوق آن مربوط به وکیل است و وکیل مانند مالک و مالک مانند بیگانه میگردد.[182] در این گونه قراردادها، موکل حتی صلاحیت ندارد که مستقیمانه ثمن را از خریدار مطالبه نماید و ثمن را خواست و او امتناع ورزید، حق ندارد وی را به تسلیم بهای مبیع وادارد، مگر آن که وکیل به موکل مطالبه ثمن را سفارش کرده باشد. همچنین وکیل میتواند موکیل را از مطالبه بهای مبیع منع کند، ولی موکل حق ندارد که وکیل را از قبض ثمن بازدارد، اگر از دریافت بهای مبیع منع کرد، وکیل میتواند به آن نهی عمل نکند... به هر صورت، وکیل از جانب خریدار، طرف مطالبه در تسلیم مبیع قرار میگیرد «وَكَذَا الْوَكِيلُ هُوَ الْمُطَالَبُ بِتَسْلِيمِ الْمَبِيعِ».[183] دلیل این اختیارات، آن است که بیتردید عاقد حقیقی وکیل است، چون صیغه قرارداد کلام اوست و وابسته به ذات او میباشد. پس حقوق عقد به او بر میگردد. به بیان دیگر: اینجا مسأله اصیل و تابع جاری است، اصل حکم -نفوذ تصرف وکیل- مربوط به اصیل (موکل) است و توابع حکم-تسلیم مبیع و قبض ثمن- مربوط به تابع (وکیل) خواهد بود.[184] طبق ماده 1593 قانون مدنی افغانستان، همان نظریه فقه حنفی تامین میشود: «وکیل ملکف است مبیعه را بعد از قبض ثمن در حالی که عقد به صورت معجل باشد، به مشتری تسلیم نماید». در این ماده چند احکامی ذیل را بیان شده است:
از مطالب یاد شده میتوان دریافت: در پاسخ این پرسش که تسلیم مبیع از لوازم عقد است یا خیر؟
دوم- اجرای مورد وکالت توسط وکیل: در وکالت، شخصیت هر دو طرف -موکل و وکیل-، اهمیت دارد، اعطای نیابت از جانب موکل با توجه به شناختی که از وکیل دارد صورت میپذیرد، همچنین پذیرش نمایندگی از جانب وکیل متکی به شخصیت موکل است، معمولاً هر کسی تن به وکالت هر کسی نمیدهد و در این عقد بیشتر از سایر معاملات مانند بیع به اطراف قرارداد توجه میرود. بنابراین، اصل آن است که وکیل باید خودش موضوع وکالت را اجرا کند و توکیل -وکیل گرفتن وکیل- خلاف اصل است. با این همه، گاهی وکیل برای انجام موضوع وکالت وکیل میگیرد و گاهی شخص دیگر را اجیر مینمایاند: الف- وکیل گرفتن وکیل: در فقه امامیه، وکیل نمیتواند دیگری را برای اجرای موضوع وکالت، وکیل سازد، مگر در صورت «تصریح خاص» یا «اذن عام» از طرف موکل.[185] در مورد توکیل سه صورت تصویر میشود: 1-اذن به توکیل. بیگمان وکیل میتواند دیگری را نماینده برگزیند، ولی باید آن شخص «امین» باشد، تا مصلحت موکل را رعایت کند. مگر آن که خود موکل، شخص مورد نظر را تعیین نماید.[186] 2- نهی از توکیل. بیتردید وکیل حق ندارد، به نیابتدهی پردازد. 3- اطلاق وکالت: باید همین حالت را مطالعه کرد: قاعده، «جایز نبودن توکیل است». پاره ای از فقهای امامیه ادعای اجماع نموده و افزودهاند که وکالت مانند وصایت نیست تا ولایت بر توکیل وجود داشته باشد.[187] ماده 673 قانون مدنی ایران مقرر میدارد: «وکیل در امری نمیتواند برای آن امر به دیگری وکالت دهد، مگر اینکه صریحاً یا به دلالت قراین وکیل در توکیل باشد». به طور کلی، بدون «اذن موکل»، وکیل نمیتواند در اجرای وکالت، به دیگری نمایندگی دهد. این اذن ممکن است در لفظ صریح یا ظاهر بیان شود و یا از قراین مقامی فهم شود؛ مانند آن که با آگاهی از احوال شخصی، به وی اجرای عملی وکالت داده شود که با شخصیت یا معرفت و مهارت او نمیسازد، ناگزیر با توجه به اوضاع و شرایط میتوان گفت که مراد اذن در توکیل است. هرگاه وکیل، اذن در توکیل داشته باشد و به دیگری کالت دهد، این شخص دوم، وکیلِ موکل است، یا وکیلِ وکیل و یا وکیل هر دو؟ باید سه صورت را از هم تفکیک داد:
همین اختلافات در فقه و بیان نشدن حکم در قانون مدنی ایران، پاره ای حقوقدانان را بر آن داشته است که تحلیل دهند: باید هر مورد را جداگانه بررسی کرد و با توجه به اوضاع و احوال به تعیین اراده موکل پرداخت:
فقه حنفی، هرچند میان موارد گوناگون اندکی تفاوتی نهاده است، اما به طور کلی، در وکیل خاص، اصل «خلاف اصل بودن حق توکیل وکیل» را پذیرفته و دلیل آورده است: در وکالت خصوص شخص وکیل به اعتبار گوناگون، مانند: نظردهی، دانایی، امانت داری و ... مورد لحاظ است، پس بدون اذن موکل، وکیل نمیتواند به دیگری وکالت دهد.[193] از قاعده فوق، موارد ذیل استثنا شده است:
در حالات سه گانه مزبور، وکیل میتواند بدون اذن موکل، به دیگری وکالت دهد.[194] میتوان موارد دیگر را هم افزود: 1-دنائت مورد وکالت: موضوع وکالت، شایستهی شخصیت وکیل نباشد. برای مثال، فروش دراز گوش در بازار مناسب آدم شریف نیست، پس اگر وکیل قرار گیرد، به آن معنا خواهد بود که دیگری را نماینده در فروش سازد. 2- وسعت مورد وکالت: موضوع وکالت، چنان گسترده باشد که وکیل به تنهایی نتواند از عهده انجام آن بر آید، در این صورت، وکالت همراه با اذن در توکیل خواهد بود. 3- فنیّت مورد وکالت: موضوع وکالت، نیاز به مهارت فنی داشته باشد و وکیل از چنان مهارتی برهنه باشد، باز میتواند به دیگری نمایندگی در اجرای وکالت دهد با این وجود، از نگاه فقه حنفی، وکیل عام، میتواند به انتخاب وکیل پردازد.[195] از دیدگاه قانون عثمانی -که فقه مدون حنفی است- در صورتی که وکیل، برای اجرای مورد وکالت، وکیل تعیین نماید، این شخص، وکیلِ موکل است، نه وکیلِ وکیل. وکالت وکیل دوم با عزل یا وفات وکیل نخست فرو نمیریزد.[196] ماده 1569 قانون مدنی افغانستان، مقرر داشته است: «1) وکیل نمیتواند بدون اذن موکل شخص دیگری را به حیث وکیل انتخاب نماید. (2) هرگاه اجرای عمل برای وکیل مفوض گردد، میتواند شخص دیگری را به اجازه موکل به حیث وکیل تعیین نماید. در این صورت، وکیل دوم، وکیل موکل شناخته شده، به عزل وکیل اول یا وفات او عزل نمیگردد». بنا بر آنچه گذشت:
ب- اجیر گرفتن وکیل: سخنان گوناگون و گسترده ای که پیرامون توکیل وکیل بیان گردید، در «اجیرگرفتن وکیل» جاری نیست. هنگامی که بدون زمینهسازی و مقدمه چینی اجرای وکالت امکان نداشته باشد و وکیل نیازی به همراهی اجیر یابد، میتواند شخص یا اشخاصی را استخدام کند و احتیاج به اذن خاصّ موکل هم نیست. این استخدام برای انجام امور مقدماتی و مادی است با «توکیل غیر» تفاوت دارد. اجیر رابطه حقوقی با وکیل پیدا میکند و دستمزد خود را از او دریافت میکند، هرچند وکیل، آن را به عنوان هزینه اجرا از موکل خواهد گرفت-م 675ق.م.ا-.[197]
بیگمان رواست که موکل برای اجرای موضوع واحد به چند نفر وکالت دهد، مگر در مواردی که قانون صریحانه منع نموده است. ولی اینکه شیوه تصرف آنها چگونه خواهد بود، باید موارد ذیل را جداگانه بررسی کرد: 1- وکالت انضمامی: هرگاه موکل، دو یا چند شخص را به صورت انضمام وکیل گرفته باشد، اجرای وکالت باید همگانی صورت پذیرد و تصرف آنها به نحو انفرادی لغو است. اگر یکی از آنها گرفتار مرگ یا عزل گردد، وکالت همراه یا همراهانش نیز باطل میشود؛ زیرا وکالت ترکیبی بود، انتفای یک جزو مرکب را نابود میسازد.[198] گفته شد: هرگاه موکل یکی از آنها را عزل کند، وکالت دیگری فرو میریزد هنگامی است که نشانه برای نگهداری وکالت دیگری نباشد، اما اگر با عزل نمودن یکی، شخص سومی را به جای آن گمارد، یا قرینه بر استقلال وکالت باشد، هویداست که مراد بطلان وکالت نیست. شاید روش اجرای وکالت انضمامی چنان باشد که یکی دیگری را وکیل سازد یا همه به شخص سومی وکالت دهند یا هر کدام عمل حقوقی را اجرا کنند تا یک عقد از ترکیب دو عقد پدید آید، و چنین ترکیبی مانعی ندارد.[199] 2- وکالت استقلالی: هرگاه وکالت برای دو یا جند نفر به صورت استقلالی انشاء شده باشد، هر کدام میتواند به تنهایی به اجرای وکالت پردازد:
1-مفاد عملها متفاوت باشد، ناگزیر اعمال همگی باطل خواهد بود. 2-مفاد عمل همگی یکسان باشد، مانند فروش یک اتومبیل باقیمت واحد و شروط برابر؛ عقد همه آنها نافذ است و نتیجه مساوی به بار میآورد. در صورتی که بیع خیاری باشد، هر دو خیار خواهند داشت، و هر کدام زودتر استفاده کند، خیار دیگری نابود میشود.[200] مرگ و حجر و عزل یکی وکالت را آسیب نمیزند. 3- وکالت مطلق: هرگاه وکالت برای دو یا چند نفر به گونه اطلاق اعطا شده باشد، مانند آن که موکل بگوید: «شما دو نفر به نمایندگی از من منزلم را بفروشید» اگر قرینهای عرفی بر استقلال یا اجتماع نبود، اطلاق و اصل عدم تقیید، خواستار استقلال است ولی اگر اطلاق احراز نشود -عبارت اهمال داشته باشد یا اطلاق مورد تردید قرار گیرد- تصمیم جمعی اعتبار دارد، زیرا آن قدر متیقن است و تصمیم استقلالی هر کدام نافذ نیست.[201] این در حالتی است که همه وکیلان با یک إنشاء وکیل قرار گرفته باشند، ولی هرگاه در وکالت تقدیم و تاخیری صورت گیرد، هر کدام میتوانند مستقلانه به تصرف پردازند.[202] باید موارد ذیل را هم افزود: هرگاه موکل، فروش منزلش را به شخصی وکالت دهد، با گذشت مدتی دیگری را در فروش آن وکیل سازد، اگر وکالت دوم قرینه بر عزل وکیل اول است، وکالت اولی پایان میپذیرد و اگر چنین ظهوری نباشد، هر کدام وکالت استقلالی خواهند داشت.[203] گاهی ممکن است موکل به یکی وکالت استقلالی دهد و به دومی وکالت اجتماعی. در نتیجه، عمل اولی به تنهایی نافذ است و عمل دومی تنها در صورت موافقت با اولی نفوذ میگذارد. شخص دوم، «وکیل ضمیمهای» نام میگیرد. اگر وکیل اولی فوت شود، وکالت او باطل میگردد، ولی با مرگ یا عزل او وکالت اولی فرو نمیشکند.[204] چکیده دیدگاه فقهای امامیه در ماده 669 قانون مدنی ایران آمده است: «هرگاه برای انجام یک امر، دو یا چند نفر وکیل معین شده باشد، هیچیک از آنها نمیتواند بدون دیگری یا دیگران دخالت در آن امر بنماید، مگر این که هر یک مستقلاً وکالت داشته باشد؛ در این صورت، هر کدام میتواند به تنهایی آن امر را به جا آورد». در فقه حنفی، قاعده کلی در مورد تعدد وکیلان چنین است: اصل استقلال وکیلان است مگر آن که وکالت همگان در عقد واحد صورت گیرد که حق تصرف استقلالی ندارند مگر در تصرفی که نیازی به مشاورت ندارد -مانند ودیعه یا ایفای دین-، یا اجتماع در آن نا ممکن باشد، مانند وکالت دعوا در دادگاه یا طلاق.[205] بنابراین: الف- تصرفاتی که نیاز به تصمیم دیگری دارد: در این گونه اعمال، هیچ کدام از وکیلان نمیتوانند به تنهایی اعمال وکالت کنند، زیرا موکل رضایت به «تصمیم مشترک» آنها داده است، نه اقدام انفرادی. پس در فروش، عقد ازدواج، طلاقی که وابسته به مال است یا هر عقدی که عوضی مالی دارد؛ وکیلان حق اقدام استقلالی ندارند همچنین در «قبض دین» باید همه وکیلان تعیین شده، با هم باشند، زیرا نیاز به رای و امانت دارد، موکل رضایت به امانت دو نفر داده است نه یکی. ب- تصرفاتی که نیاز به تصمیم دیگری ندارد: در چنین اعمالی «تعبیر محض» میباشد و عبارت یکی یا بیشتر مساوی است، هر کدام از وکیلان میتوانند مستقلانه اقدام کنند و نیازی به نظرخواهی و یارگیری وکیل دیگر ندارد، مانند: وکیل در طلاق بدون عوض، رد ودیعه، یا ادای دین. پ- تصرفاتی که انجام انضمامی مورد تردید است: در استقلال و انضمام وکیل دعوا در دادگاه، فقهای حنفی اختلاف ورزیدهاند:
ماده 1569 قانون مدنی افغانستان که ترجمه فارسی از عبارت ماده 1465 المجله میباشد، از دیدگاه مشهور فقیهان حنفی پیروی نموده است: «هرگاه به عقد واحد وکلای متعدد تعیین و به اجراآت انفرادی اجازه داده نشده باشد، مکلفند به صورت دسته جمعی به اجرای عمل بپردازند. مگر اینکه اجرای عمل مانند تأدیه دین و امثال آن به تبادل رأی احتیاج نداشته یا اجتماع در آن مانند دعوا، ممکن نباشد». با بیان کوتاه در مورد تعدد وکیلان، میتوان گفت:
سوم- حفاظت اموال موکل: اموال و اسناد و اوراقی که به هر نحو در اختیار وکیل قرار میگیرد، در حکم امانت است، وکیل وظیفه دارد که آنها را امینگونه نگه دارد، تا در زمان مناسب به موکل باز گرداند. باید افزود:
هرگاه وکیل تعدی نمود، وانگاه از رفتارش برگشت، برای مثال، جامه ای را که موکل برای فروش در اختیار او گذاشته بود، بر تن نمود، سپس از اندام در آورد و پشیمان گردید، یا تفریط کرد، ولی باره به نگهداری پرداخت، آیا همان ضمانی که با تعدی و تفریط حاصل شده بود، اکنون نیز باقی است یا خیر؟ ظاهر سخنان مشهور فقها، استمرار ضمانت است. آنها در مورد ودیعه بیان داشتهاند که هرگاه مال مورد ودیعه را از حرز بیرون آورد و دو باره بازگرداند، ضمانت باقی است، اگر به سبب آفت آسمانی تلف شود، باید عوضش را بپردازد. پارهای فقها، پذیرش دیدگاه مشهور را دشوار دیده مینگارند: از طرفی با تعدی و تفریط عقد وکالت باطل نمیگردد و حکم وکالت و ودیعه و عاریه، «امانی» بودن ید است. از سوی استصحاب ضمان با وجود عنوان امانی جریانگاه ندارد. در نتیجه، آنچه از عنوان امانی بیرون رفته، تلف درایام تعدی و تفریط است، نه زمان بازگشت به امانتداری.[208] حقوقدانان با پیروی از فقه، وکالت را از جهت حفظ اموال موکل به ودیعه تشبیه نمودهاند: «درواقع، وضع حقوقی وکیل در این مورد شاهت کامل با امین در ودیعه دارد. پس دادرس میتواند همان قواعد حاکم بر روابط مودع و مستودع را در این مورد اجرا کند. چنان که در ماده 531 قانون مدنی نیز آمده است که[209]: «هرگاه کسی مال غیر را به عنوانی غیر از مستودع متصرف باشد و مقررات این قانون او را نسبت به آن مال امین قرار داده باشد، مثل مستودع است ...». فقه حنفی، ظاهراً تفاوتی با فقه امامیه در مورد امانی بودن ید وکیل ندارد، ماده 1463 المجله مقرر داشته است: «مالی را که وکیل به موجب فروش، خرید، ایفای یا استیفای دین و عینی که از جهت وکالت دریافت مینماید نزد او در حکم ودیعه است، هرگاه بدون تعدی و تقصیر تلف شود، ضمانی لازم نمیآید». بر این ماده اشکال شده است که «ید امانی» هنگامی تحقق مییابد که وکیل در قبض نیز باشد، اما شخصی تنها وکیل در فروش باشد، ثمن را قبض نماید وانگاه مال بدون تعدی و تفریط تلف شود، وکیل ضامن خواهد بود.[210] به هر حال، بر امانی بودن ید وکیل، اتفاق همه فقهای اهل سنت ادعا شده است.[211] ماده 1586 قانون مدنی افغانستان مقرر میدارد: «1) مبیعه نزد وکیل برای خرید، حیثیت امانت را داشته، اگر بدون تجاوز وکیل از بین رفته یا ناقص گردد خسارت بر موکل تحمیل شده از ثمن آن چیزی کاسته نمیشود. 2) اگر وکیل نسبت به ثمن شی را نزد خود نگه داشته و در عین زمان از بین رفته یا ناقص گردد، ثمن آن بر وکیل لازم میگردد». ماده یاد شده هر چند تنها سخن از «مبیعه» دارد، اما مبنای آن اختصاص به مبیع ندارد، در سایر موارد نیز جاری میشود، چون ویژگی خاصی در مبیع دیده نمیشود که حکم امانت ویژه آن باشد. در نتیجه:
چهارم- رعایت گستره وکالت: وکیل باید حدود وکالت را نگه دارد، از اعمالی که اذن داده نشده دوری گزیند. معیارهای تحدید وکالت عبارتند از:
هرگاه موکل قلمرو وکالت را تعیین کرده باشد، چنانچه در وکالت مقید چنین است، وکیل نمیتواند از مرز تعیین شده فراتر رود،[212] اگر شخصی به دیگری اجاره منزلش را وکالت دهد، وکیل حق ندارد، آن را به فروش سپارد. هرگاه، وکالت به صورت مطلق انعقاد یافته باشد، وکیل باید با توجه مفهوم عرفی و مصلحت موکل به اجرای وکالت پردازد. مثلاً عرف گواهی میدهد که وکالت در فروش منزل، به معنای نمایندگی به فروختن قیمت روز، پول نقد است و وکالت در خرید، معنایش نیابت به خریدن جنس سالم به بهای روز میباشد. اگر وکیل، به قضاوت عرف اعتنا نورزد، حدود وکالت را شکسته است.[213] در مورد قراین، فقیهان امامیه، مصادیقی گوناگونی را مورد بحث قرار دادهاند که به پارهای آنها اشاره میشود: اگر شخصی، به فروش کالایی به قیمت یک دینار نسیه ای وکالت دهد، وکیل آن را به دو دینار نقد یا یک دینار نقد بفروشد، عقد صحیح است و حدود وکالت شکسته نشده است، مگر آن که غرض عقلایی درستی در تأجیل باشد، مانند ترس از تلف یا سرقت ثمن که در این صورت، وکیل نباید این هدف عقلایی را نادیده انگارد. اگر وکالت دهد که کالایی را به ثمن معین به فروش رساند، در صورتی که وکیل علم به غرض نداشته باشد، میتواند بابت آن بهای بیشتر گیرد. در عین حال، ممکن است که مراد موکل، ارفاق مطلق یا سهولت معامله و یا فایده به اندازه معین باشد که در شرع توصیه شده است. ولی در این امور توجهی زیاد نمیشود. اگر موکل خریدار یا فروشنده خاص یا بازار مخصوص را تعیین کرد، وکیل نباید، از آن تجاوز نماید، چون در تعیینات اهدافی نهفته است مگر آن که فهم شود که مراد فقط فروش است.[214] هرگاه از گستره وکالت فراتر رود، اعمالی که انجام میدهد به نحو فضولی واقع میشود، موکل میتواند آن را تنفیذ نماید یا رد کند. بر معامله احکام فضولی جاری خواهد شد نه احکام وکالت. ماده 663 قانون مدنی ایران، در باره گستره وکالت مقرر میدارد: «وکیل نمیتواند عملی را که از حدود وکالت او خارج است، انجام دهد». ضمانت اجرای خروج از حدود وکالت در باب نکاح بیان شده است که حکم آن در همه موارد جریان مییابد. ماده 1073 میگوید: «اگر وکیل از آنچه که موکل راجع به شخص یا مهر یا خصوصیات دیگر معین کرده تخلف کند، صحت عقد متوقف بر تنفیذ موکل خواهد بود». فقه حنفی، در بحثهای پراکنده به «گرامی داشتن گستره وکالت» اشاره کرده است، چنانچه المجله، -قانون مدنی عثمانی- در مواد گوناگونی 1470، 1472، 1473، 1474، 1475، 1479، 1496، 1479، 1498، 1499 به نوعی محترم بودن حدود وکالت را بیان داشته است. در یک کلام: وکیل باید در وکالت مقید، قیود را و در وکالت مطلق، عرف و عادت را مراعات کند. اگر وکیل با شروط موکل مخالفت ورزد، معامله برای خود او واقع خواهد شد.[215] طبق ماده 1563 قانون مدنی افغانستان: «وکیل نمیتواند از حدود تعیین شده وکالت تجاوز نماید، مگر اینکه رجوع وی به موکل نا ممکن بوده و احوال و ظروف طوری باشد که به گمان اغلب موافقه موکل را در صورت ابلاغ وا نمود بسازد. در این صورت، وکیل مکلف است، تجاوز خود را از حدود وکالت بدون تأخیر به موکل ابلاغ نماید». در ماده مزبور، قاعده «رعایت حدود وکالت» پذیرفته شده است، ولی خروج از قاعده شرایطی دارد:
طبق ماده 1578: «هرگاه موکل نوع شی را که توسط وکیل خریداری میشود تعیین نماید و وکیل نوع دیگری را خریداری نماید این خریداری در حق موکل نافذ شمرده نمیشود». وکیل میتواند از حدود تعیین شده در صورتی که به نفع موکل باشد، فراتر رود: ماده 1578: «هرگاه وکالت مقید گردد، وکیل نمیتواند در خرید شی، از آن مخالفت نماید، مگر اینکه به نفع موکل باشد». ماده 1580، مورد نفع را بیان داشته است: «هرگاه موکل اندازه ثمن را برای خریداری شی معین به صورت نقد تعیین نموده و وکیل آن را به صورت نسیه خریداری نماید، موکل به قبول آن موکلف میگردد و در صورتی که وکیل به خریداری به صورت نسیه مامور شده، ولی آن را به صورت نقده خریداری کند، وکیل به آن ملزم شناخته میشود». ماده 1589 در مورد ثمن دارد: «1) هرگاه ثمن شی از طرف موکل تعیین شده باشد، وکیل به فروش نمیتواند شی را به ثمن کمتر از آن بفروشد. در صورت تخلف، بیع منعقد و به اجازه موکل موقوف میباشد. (2) اگر وکیل مالی را به مقدار کمتر از ثمن آن بدون اجازه موکل فروخته و مبیعه را به مشتری تسلیم نماید، ضامن نقصان ثمن دانسته میشود». به بیان کوتاه:
پنجم- رعایت مصلحت موکل: ماده 667 قانون مدنی ایران بیان میدارد: «وکیل باید در تصرفات و اقدامات خود مصلحت موکل را مراعات نماید و از آنچه موکل بالصراحه به او اختیار داده یا بر حسب قراین و عرف و عادت داخل در اختیار اوست تجاوز نکند». اعمال وکیل باید در راه مصلحت موکل باشد،[216] زیرا او جانشین موکل است، باید مانند خود شخص به مصالح خویش، تلاش عقلایی نماید. بنابراین:
1- هر تصرف وکیل که بر خلاف مصلحت موکل واقع شود، فضولی خواهد بود.[218] 2- در این صورت، وکیل خلاف مصلحت موکل رفتار نکرده است تا معامله او نفوذ نداشته باشد. برخی استادان حقوق مینگارند: «قانون مدنی حکم خاصی در این باره ندارد، ولی بیشتر نویسندگان فضولی بودن معامله را ترجیح دادهاند. با وجود این، نفوذ معامله عادلانهتر و از نظر حقوقی قویتر است. زیرا، فرض این است که وکیل به قصد نیابت و رعایت مصلحت موکل اقدام کرده است و نتایج بی مبالاتی یا ناآگاهی وکیل بر موکل، که خود او را برگزیده است و بر کارش نظارت دارد، منطقیتر از بی اعتبار ساختن معاملهای است که طرف قرارداد با اعتماد به ظاهر انجام داده است».[219] هویداست در زیان موکل، زیاده و نقصانی تاثیری گذار است که مورد تسامح عرف نباشد. و رعایت مصلحت به آن معنا است که اگر شخصی وکیل در خرید باشد، بتواند مبیعی با کیفیت مناسب با بهای ارزانتر خریداری کند، نباید قیمت بیشتر پردازد و اگر وکیل در فروش باشد، با مشتری که قیمت گرانتر پرداخت میکند، معامله نماید نه با خریداری که قیمت مساوی میدهد؛[220] مگر آن که مقصود موکل، از فروش کالا بهای سنگینتر نباشد. فقه حنفی، قاعدتاً «رعایت مصلحت موکل» را بر وکیل لازم میشمارد، وکیل به خاطر مصلحت موکل، اگر ممکن باشد، باید ازرانتر از آنچه بر او تعیین شده است، خریداری کند.[221] ماده 1579 قانون مدنی افغانستان، اشاره به همین قاعده دارد: «هرگاه وکالت قید گردد، وکیل نمیتواند در خرید شی، از آن مخالفت نماید، مگر اینکه به نفع موکل باشد». اکنون باید همان پرسش معروف را مطرح کرد: «آیا وکیل میتواند خود طرف معامله واقع شود»؟ در حقوق ایران، هویداست که برای تشکیل قرارداد، لازم نیست دو شخص وجود داشته باشند، یک شخص هم میتواند دو طرف معامله قرار گیرد،[222] چون عقد، نوعی اعتبار است. به همین جهت ماده 198 قانون مدنی ایران میگوید: «ممکن است طرفین یا یکی از آنها به وکالت از غیر اقدام کند و نیز ممکن است که یک نفر به وکالت از طرفین متعاملین این اقدام را به عمل آورد». پیرامون نفوذ معامله وکیل با خودش باید موارد تفکیک کرد: 1- حالت تصریح: هنگامی که موکل به صراحت بیان دارد که وکیل میتواند مال خود را به او بفروشد و یا مال او را برای خویش خریداری کند، سخنی در روا نبودن آن نیست. چون خود موکل اجازه داده است و وکیل میتواند اصیل و نایب در قرارداد باشد. 2- حالت اطلاق: زمانی که موکل وکالت مطلق داده باشد، در سخنان فقهای امامیه اختلاف دیده میشود: هر دو گروه به روایات تمسک ورزیده اند. گروه نخست دو دلیل دیگر هم افزودهاند: 1) رعایت مصلحت: وکیل ملزم به مراعات مصلحت موکل است، هرگاه وکیل طرف معامله واقع شود، نمیتواند فایده موکل را بر منافع خویش برتری دهد. 2) انصراف اطلاق: در صورتی که وکالت به شکل اطلاق انعقاد یافته، انصرف دارد که وکیل با دگران معامله کنند، نه آنکه خودش طرف قرارداد قرارگیرد. دستهی دوم، نیز برای درستی باور خودشان، اضافه کردهاند: 1) دلالت اطلاق: معنای اطلاق آن است که معامله با هر کسی رواست، شامل قراردادی که خود وکیل طرف قرار گیرد، هم میشود. 2) تصدیق عرف: در دید عرف، هرگاه وکیل برای موکل از خودش بخرد یا بفروشد، معامله صدق میکند. پس وکیل صلاحیت دارد طرف قرارداد واقع شود. پارهای از استادان حقوق، دیدگاه اول را برتری دادهاند: «به نظر میرسد که بیم خارج شدن وکیل از حدود امانت را در این گونه معاملات نباید نادیده گرفت و حمایت از حقوق موکل و لزوم تعبیر اراده او بر این مبنا ایجاب میکند که معامله با خود محدود به موردی شود که او آن را مجاز شمرده یا شخصیت و ابتکار وکیل مؤثر در عقد نباشد».[225]
فقه حنفی، آشکارا بیان داشته است: وکیل در بیع نمیتواند خودش طرف معامله قرار گیرد، زیرا اولاً در معرض تهمت است. ثانیاً، حقوق عقد به وکیل بر میگردد، وانگهی لازم میآید که یک شخص هم مطالِب باشد و هم مطالَب، هم تسلیم کننده و هم تحویلگیرنده گردد واین محال است. به همین جهت فقها تعدد عاقد را شرط نموده اند.[226] اما اینکه وکیل میتواند با یکی از خویشاوندانش معامله نماید؟ در این فقه اختلاف است:
ماده 1584 قانون مدنی افغانستان مقرر داشته است: «وکیل به خرید نمیتواند مال خود را به موکل خود بفروشد». ماده 1588 همین قانون دارد: «وکیل به فروش نمیتواند شیئی را که به بیع آن وکیل است، بالای اشخاصی بفروشد که شهادت آنها به نفع او جواز ندارد مگر در صورتی که ثمن از قیمت آن بیشتر باشد». طبق ماده مزبور، وکیل میتواند از «اشخاصی که شهادت آنها به نفع او روا نیست» برای موکل خریداری نماید، چون ماده یاد شده تنها فروش را به آنها منع میکند. ماده 1590 میگوید: «وکیل نمیتواند شیئی را که به فروش آن مأمور است برای خود خریداری کند گرچه موکل به آن تصریح کرده باشد». این نوشتار در صدد نقد دیدگاهها نیست، ولی حکم ماده 1590 امروزه از شگفتیهای زمانه به شمار میرود.
ششم- استرداد اموال موکل: وکیل ملزم است که آنچه را که از موکل یا به حساب موکل دریافت نموده است، به وی بازگرداند. هویداست که اگر کالا یا اشیایی از طرف موکل گرفته است، عین آن را مسترد نماید، مگر زمانی که مستهلک یا تلف شده باشد که باید مثل یا قیمت آن را بپردازد. این بازگرداندن، تنها مربوط به اموال نیست، بلکه ملزم است که اوراق، اسناد مربوط به موکل را نیز، در اختیار او گذارد. در پارهای قوانین-مانند ماده 997ق.م. مصر-، وکیل لازم است که مستندات را عیناً به موکل تحویل نماید و حق ندارد از دادن پاره یا همه آن اوراق اسناد امتناع ورزد به عنوان گرو طلب یا در مقابل استیفای حقوق، گرو کشی نماید.[228]همچنین وکیل ملزم است که «حساب مدت وکالت» را به موکل بدهد. در فقه امامیه، لزوم تسلیم مالی که از موکل در دست وکیل است، تنها هنگام پایان وکالت نیست، بلکه هرگاه موکل آن را طلب نماید، وکیل باید تحویل دهد، و اگر بدون عذر تاخیر ورزد، ضامن میگردد، در نتیجه اگر توسط آفت آسمانی هم تلف گردید، باید خسارت را بپردازد.[229] مراد از عذر، عذر شرعی و عقلی و عرفی است و مقصود از «فوریت تسلیم» فوریت عرفی خواهد بود.[230] اینکه آیا وکیل میتواند از تحویل اموال موکل امتناع ورزد، تا شخصی را یابد که بر قبض موکل، شاهد باشد، مانند سایر موارد استرداد اموال امانی است که بنا بر باور مشهور، این حق را داراست، و تفاوتی نمیکند که سخن او در بازگرداند با بیّنه یا بی بیّنه پذیرفته شود.[231] ماده 668 قانون مدنی ایران، مقرر داشته است: «وکیل باید حساب مدت وکالت خود را به موکل بدهد و آنچه را که به جای او دریافت کرده است به او رد کند». از نگاه حقوقدانان چند نکته شایستهی یادآوری است:
فقه حنفی نیز، به دلیل آن که اموال موکل را در دست وکیل امانت میداند،[234] مانند سایر امینها، وکیل ملزم است که اشیای موکل را به وی باز گرداند. ماده 1581 قانون مدنی افغاستان مقرر کرده است: «هرگاه وکیل برای خرید ثمن، مبیعه را از مال شخص خود بپردازد، حق رجوع را بر موکل داشته و میتواند مبیعه را الی زمان حصول ثمن آن از موکل نزد خود نگه دارد؛ حتی اگر ثمن آن را به بایع نپرداخته باشد». طبق این ماده، به نوعی این واقعیت را نیز نشان میدهد: موکل میتواند مبیعی را که به حساب موکل دریافت نموده است، به عنوان گروکشی نزد خود نگهدارد و از دادن آن تا هنگام دریافت ثمن از موکل امتناع ورزد. شاید دلیل این حکم آن باشد که -بنا بر تحلیل برخی- در فقه حنفی، طرف اصلی قرارداد وکیل است، نخست وکیل مالک مورد معامله میگردد و وانگاه از ملکیت او به موکل انتقال مییابد نه آن که عوض مستقیمانه داخل در ملک موکل شود. ماده 1566 همین قانون، در باره حساب دهی وکیل میگوید: «وکیل مکلف است از اجراآت مربوط به وکالت خود، موکل را وقتاً فوقتاً مطلع گرداند و در ختم وکالت به موکل صورت حساب بدهد».
بنابر آنچه گذشت:
نیکوست، همینجا نگاهی گذرایی به مسوولیت وکیل داده شود، در صورت بقای قرارداد وکالت: 1- وکیل مسوول تمام زیانهای مادی و خسارات معنوی است که به سبب کوتاهی او در انجام وظایف وکالت، به موکل وارد آمده است. 2- وکیل در صورتیکه حق توکیل نداشته، ولی وکیل برگزیند؛ مسوول همه زیانهای مادی و معنوی است که وکیل او به بار میآورد. وانگهی موکل، جهت جبران، هم میتواند به وکیل مراجعه نماید، چون مرز وکالت را شکسته است و هم به وکیل او، چون نسبت به موکل غاصب به شمار میرود. 3- وکیل در صورتیکه حق توکیل داشته، ولی در گزینش وکیل بیمبالاتی وسهلانگاری ورزیده باشد، مسوول تقصیر خود در انتخاب وکیل خواهد بود. 4- وکیل هنگامی که حق توکیل داشته، و در انتخاب وکیل ، دقت عرفی و مرسوم را نموده باشد، مسوول اعمال وکیل دوم نیست، چون این شخص، وکیل دوم موکل شمرده میشود. 5- قاعدههای یاد شده به طور معمول در مورد اجیر نیز به کار میرود، مگر در باره کارگران و زیردستان او، که بر طبق قواعد عمومی، مسوولیت کارهایشان به عهده کارفرما و خادم است. 6- وکلای متعدد مستقل، هر کدام مسوول اعمال خویش میباشند، اما وکیلان متعدد اشتراکی، مسوولیت تضامنی دارند.[235] ماده 1567 قانون مدنی افغانستان، مسوولیت تضامنی را با شرایط ذیل میپذیرد: «وکلای متعدد به عقد واحد مسوولیت تضامنی دارند، مشروط بر این که وکالت قابل تجزیه نبوده یا ضرر عاید بر موکل، نتیجه خطای مشترک آنها باشد. تجاوز یکی از وکلای متضامن از حدود وکالت یا سوء اجراآت وی در تنفیذ آن، مسوولیت تضامنی را به بار نمیآورد». ماده 1571 همین قانون پیرامون مسوولیت وکیل دارد: «1) هرگاه وکیل بدون آنکه اجازه داده شده باشد شخص دیگری را در تنفیذ وکالت به نیابت از خود موظف نماید از عمل نایب مسوول بوده، چنان تلقی میشود که شخصاً آن را انجام داده باشد، وکیل و نایب مسوولیت تضامنی دارند. (2) اگر به وکیل اجازه گرفتن نایب بدون تعیین شخص معین داده شده باشد وکیل تنها در مورد خطا در انتخاب نایب یا خطا در راهنمایی مسوول شناخته میشود».
از مطالبی که پیراموم تعهدات وکیل مطرح گشت، وظایف موکل نیز فهم میشود، بنابراین، نباید به بحث دامنه دار پرداخت، تنها «پرداخت اجرت»، «پرداخت هزینهها» و «جبران خسارت» که از وظایف مهم موکل است، مورد اشارهی گذرا قرار میگیرد: یکم- پرداخت اجرت: موکل ملزم به پراخت دستمزد وکیل است. یعنی با اجرا شدن مورد وکالت، موکل باید «اجرت» وکیل را پرداخت کند. در صورتی که توافق به گونهای دیگری باشد، طبق موافقت رفتار خواهد شد. اگر انجام مقدمات اجرای وکالت، دارای اجرت باشد و وکالت به دلیلی انحلال یابد، موکل باید دستمزد برای آن اعمال پرداخت کند. در این موارد به استحقاق وکیل نگاه میشود.[236] بحث رایگانی بودن یا نبودن وکالت، و هم چنین از مفاد مواد 659، 676 و 677 قانون مدنی ایران و ماده 1570 قانون مدنی افغانستان، درگذشته اندکی سخن رفت. در اینجا میتوان افزود: هرگاه مجانی بودن یا معوض بودن در وکالت شرط شده باشد، طبق قرارداد دو طرف رفتار میشود. اما زمانیکه شخصی به دیگری وکالت دهد و سخنی از دستمزد نرود، مطابق حقوقایران، عمل وکیل -مگر در موارد خاص- رایگانی نیست، هر «تلاش» وابسته به «پاداش» است. پس وکیل مستحق اجرت خواهد بود. ماده 677 قانون مدنی ایران دارد: «اگر در وکالت مجانی یا با اجرت بودن آن تصریح نشده باشد، محمول بر این است که با اجرت باشد». ماده 675 همین قانون، موکل را ملزم به پرداخت اجرت میکند، مگر در صورتی که وکالت رایگانی بوده شرط شده باشد: «موکل باید تمام مخارجی را که وکیل برای انجام وکالت خود نموده است و همچنین اجرت وکیل را بدهد، مگر اینکه در عقد وکالت طور دیگر مقرر شده باشد». وانگهی، در صورتی که میزان عوض تعین شده باشد، همان میزان عنوان اجرت میگیرد، در حالتی که عمل وکیل مجانی نباشد، ولی مقدار دستمزد او را هم تعیین نکرده باشند، موکل موظف است «اجرت المثل» را بپردازد، ماده 677 میگوید: «حق الوکاله وکیل تابع قرارداد بین طرفین خواهد بود؛ و اگر نسبت به حق الوکاله یا مقدار آن قرارداد نباشد، تابع عرف و عادت است؛ و اگر عادت مسلمی نباشد، وکیل مستحق اجرت المثل است». البته، «در صورتی که اجرت قراردادی گزاف باشد، موکل میتواند، در حدود قواعد مربوط به خیار غبن (مواد416 به بعد ق.م.) پیمان را فسخ کند و اجرت المثل کار وکیل را بپردازد».[237] ماده 709 قانون مدنی مصر، که منبع قانون مدنی افغانستان میباشد، بر خلاف قانون ایران مقرر داشته است: «وکالت تبرعی و رایگانی است، مگر هنگامی که به طور صریح یاضمنی، توافقی برخلاف آن صورت پذیرفته باشد. و اگر توافق بر ماجوره بودن وکالت شود و میزان آن مشخص نگردد، تعیین میزان با دادگاه است». از این ماده به دست میآید: 1-اگر وکیل و موکل توافقی در اجرت نکرده نباشند، وکالت رایگانی و بیاجرت خواهد بود. 2- اگر در رابطه با اجرت و میزان آن به طور صریح یا ضمنی توافق نموده باشند، موافقت شان محترم و معتبر است. 3- اگر در اصل اجرت توافق کنند، اما میزان آن را تعیین نکنند، تابع عرف و عادت است و اگر عرف مسلمی وجود نداشته باشد، دادگاه مقدار را تعیین خواهد کرد.[238] طبق ماده یاد شده در صورتی که دو طرف وکالت، صریحانه یا به طور ضمنی، موافقت بر اجرت نکنند و چه شرط عدم اجرت نمایند و یا در مورد دستمزد سکوت ورزند، وکالت به صورت رایگانی تشکیل میشود. در حالی طبق ماده 677 قانون مدنی ایران، در صورت شرط نشدن عمل رایگانی، و حتی در حالت سکوت از دستمزد، حمل بر اجرت میگردد. البته، در حقوق مصر نیز، در رابطه با وکلای دادگستری بر خلاف مقررات قانون مدنی، اصل بر اجرت داشتن است، مگر آن که به موجب قرابت یا جهات دیگر توافقی بر رایگانی بودن وکالت نمایند.[239] چکیده باور فقه حنفی، را ماده 1570 قانون مدنی افغانستان، بیان میدارد: «هرگاه وکالت به اجرت باشد، وکیل با اجرای عمل، مستحق اجرت معینه میگردد؛ اگر اجوره شرط نشده باشد، وکیل از جمله اشخاصی باشد که به اجرت اجرای وظیفه مینماید، مستحق اجرت مثل و در غیر آن صورت متبرع شناخته میشود». دوم- پرداخت هزینهها: موکل ملزم به پرداخت هزینههایی است که وکیل برای اجرای وکالت مصرف نموده است، زیرا وکیل به فرمان و نمایندگی و فایده موکل به انجام اعمال وکالتی میپردازد. چنانچه، وکیل اتومبیل مورد فروش را به شهر دیگر برده، در اختیار مشتری قرار دهد، بنزین اتومبیل، کرایه پارکینگ و سایر عوارض و هزینه سفر وکیل بر عهده موکل است. در این مورد، باید توجه داشت: 1- الزام موکل به پرداخت هزینهها وابستگی به حاصل شدن نتیجهی مطلوب ندارد، زیرا غالباً، اعمال وکیل از موارد تعهد به وسیله است نه تعهد به نتیجه. به صرف هزینه کردن وکیل در جهت وکالت، موکل ملزم به پرداخت مصاریف میگردد، چه نتیجه دلخواه او به چنگ آید و چه چنین نتیجهای نروید. بنابراین، هرگاه وکیل به شهر دیگر، جهت فروش اتومبیل مورد وکالت مسافرت کرد، اما از فروش آن ناکام ماند، یا معامله سودآور نبود و یا حتی -با تمام تلاش وکیل- معامله زیانآمیز گردد. موکل نمیتواند به این بهانه که «عمل مطلوب» پدید نیامده است، از دادن هزینهها امتناع ورزد. 2- هرگاه کارهای بیرون از وظایف وکیل قرار گیرد، ولی برای اجرای وکالت ضروری باشد به گونهای که در دید عرف، در انجام آن، اجیر گرفته میشود، در صورتی که وکیل، شخصی را اجیر نماید، بیتردید اجرت اجیر به عهده موکل است، اما اگر خودش، اقدام به انجام آن کارها کند، آیا میتواند اجرت اجیر را از موکل دریافت نماید؟ ماده 555 قانون مدنی ایران، در مورد عامل مضاربه که شباهت با وکیل دارد، مقرر داشته است: «مضارب باید اعمالی را که برای نوع تجارت متعارف و معمول بلد و زمان است به جا آورد، ولی اگر اعمالی را بر طبق عرف باید به اجیر رجوع کندخود شخصاً انجام دهد، مستحق اجرت آن نخواهد بود». بنابراین، وکیل نیز، مانند عامل در عقد مضاربه، که امین و نایب مالک سرمایه است، نمیتواند از موکل دستمزد طلب نماید. قیاس فوق، مورد پذیرش پارهای حقوقدانان قرار نگرفته است: «در عقد مضاربه، عامل تنها به نیابت اقدام نمیکند و خود نیز در نتیجه کارها شریک است. هرچه هزینهها بالا رود سهم او نیز کاسته میشود و هر اندازه داد و ستدها پرسودتر باشد او به میزان زیادتری منتفع میشود. پس، اگر در چنین وضعی به منظور صرفه جویی کار اجیر را عهده دار شود، فرض این است که در اقدام خود قصد اجرت گرفتن از مضارب را نداشته است و میخواسته تا هر دو شریک از نتایج آن بهرهمند شوند. لیکن، در وکالت، که سود و زیان کارها تنها عاید موکل میشود، فرض تبرعی بودن کار وکیل مورد ندارد ... بدین ترتیب، حکم ماده 555 در مورد وکالت قابل اجرا به نظر نمیرسد و باید اعتراف کرد که بر طبق قواعد عمومی، وکیل استحقاق گرفتن اجرت را دارد».[240] به هر صورت، ماده 675 قانون مدنی ایران، پرداخت هزینهها را بر موکل لازم میداند. ماده 1574 قانون مدنی افغانستان، مقرر کرده است: «موکل مکلف است مصاریف وکیل را در تنفیذ وکالت به وکیل بپردازد». سوم- جبران خسارت: هرگاه وکیل در راه اجرای وکالت، گرفتار زیان گردد، برای مثال، شخصی وکیل شود، که اتومبیلی را به شهر دیگر برده، به فروش رساند. در میانه راه تصادف کند، در صورتی که اتومبیل بیمه نشده باشد، تمام زیانها مادی و خسارت معنوی بر عهده موکل خواهد بود. این سخن در مسوولیت مدنی خلاصه نمیشود، بلکه خسارتهای روییده از مسوولیت قراردادی نیز، بر دوش موکل مینشیند و او ملزم به پراخت این همه خواهد بود. قانون مدنی ایران، در این مورد، در باب وکالت حکم خاصی ندارد، اما ماده 1573 قانون مدنی افغانستان، بیان کرده است: «موکل مسوول ضرری میباشد که به وکیل بدون ارتکاب خطا به سبب اجرای عادی وکالت میرسد». طبق ماده یاد شده، وکیل هنگامی استحقاق جبران خسارت مییابد که دو شرط فراهم گردد: 1- میان زیان و اجرای وکالت رابطه سببیت باشد، یعنی اجرای وکالت سبب ورود خسارت گردد. 2- وکیل مرتکب خطا و تقصیر نشده باشد. اگر یکی از دو شرط مزبور کامل نباشد، موکل مکلف به جبران خسارت نخواهد بود.
گفتار دوم- آثار وکالت نسبت به اشخاص ثالث: از طرفی، در حقیقت، با اجرای وکالت، رابطه حقوقی میان موکل و طرف قرار انعقاد مییابد و وکیل واسطهی تشکیل آن است. برای مثال، در فروش منزل، مال از ملک موکل بیرون میشود و ثمن به ملک او داخل میگردد. از جانبی، موافقت با وکیل، موجب رویش قرارداد میشود و او با شخص ثالث معامله مینماید و از جریان اجرای وکالت، با طرف قرارداد ارتباط حقوقی پیدا میکند. بسا که شخص ثالث به اعتبار او، حاضر میشود که تعهدی را به دوش گیرد پای سندی را امضا نماید. بنابراین، نیکوست که نخست از «رابطه موکل با طرف قرارداد»، وانگاه از «رابطه وکیل و طرف قرارداد» سخن رود:
بحث اول- رابطه موکل و طرف قرارداد: قراردادهای که وکیل با شخص ثالث تشکیل میدهد، مربوط به موکل است، آثار چنین معاملاتی به جانب او میشتابد و از فایدهها بهرهمند و از زیانها آسیب میبیند. در یک کلام: تمام امتیازات و تعهدات قرارداد وکیل سر به دوش موکل مینهند، مانند مواردی که خود شخص مستقیمانه قراردادی را با دیگری ایجاد کند. اما اینجا ممکن است که گاهی پیمانهای وکیل از پهنه وکالت فراتر رود و در مرز اذن قبلی نگنجد. همچنین گاهی وکیل نامی از موکل نمیبرد. پس باید رابطه موکل با سه گونه قرارداد سنجید: «قراردادهای درون گستره وکالت» و «قراردادهای بیرون از گستره وکالت» و «قراردادهای که به نام موکل صورت نگرفته است»: الف- قراردادهای در درون گستره وکالت: معاملاتی که وکیل با دیگری انجام میدهد و از حدود وکالت خارج نمیشود، آثار آن برای موکل است و موکل ملتزم به آن آثار میگردد چون با اذن و دستور و مصلحت او واقع شده است. پس، اگر وکیل منزل موکل را فروخته باشد، موکل باید خانه را تخلیه نماید و در اختیار مشتری قرار دهد و ضامن عیوب نیز خواهد بود. تعهد موکل به معاملاتی که وکیل از روی دقت و اندیشه انجام داده، خلاصه نمیشود، آثار قراردادهای که به مصلحت موکل نیست، ولی وکیل از سر اشتباه (نه عمد و تبانی) تشکیل داده، -به نظر پارهای حقوقدانان- نیز بر عهده موکل قرار میگیرد. تنها آثار قراردادها سر بر دوش موکل نمینهد بلکه آثار تمام اعمال وکیل که مربوط و در دایره وکالت انجام میگیرد، دامنگیر موکل خواهد. برای مثال، اسناد و نوشتههای که وکیل به نیابت موکل امضا نموده است، مانند مدارک و ارواقی است که خود موکل امضا کرده باشد، طرف میتواند به آنها در برابر موکل استناد نماید. چنانچه اقرار وکیل در دایره وکالت، به منزله اقرار موکل است. دعوایی را که وکیل باخته است، موکل نمیتواند دو باره مطرح سازد.[241] به طورکلی: موکل در برابر طرف قرارداد، ملتزم به تعهداتی است که وکیل به نیابت او در گستره وکالت انجام داده است. ب- اعمال بیرون از دایره وکالت: هرگاه وکیل اعمال حقوقی که از حدود وکالت خارج است، به حساب موکل انجام دهد، طبق قاعده، موکل التزامی به این کارها ندارد، چون اذن در اجرا از جانب او وجود ندارد؛ وکیل سرخودانه پیموده و ارتباطی به موکل ندارد. ولی با این وجود، در پارهای حالات موکل ملتزم به آثار اعمالی است که وکیل فراتر از دایره وکالت به اجرا گذارده است، مانند: 1- التزام با اجازه بعدی: اگر موکل کارهای حقوقی وکیل را که از سرفضولی به وقوع پیوسته، اجازه دهد، تمام آثار جانب موکل میشتابد، مانند مواردی که از آغاز به چنین اعمالی اذن داده باشد. قانون مدنی ایران، در این مورد حکم صریحی ندارد، میتوان از ماده 247 همین قانون، حکم مزبور را استفاده کرد، ولی ماده یاد شده صریحانه بیان نمیدارد که اجازه بعدی حکم اذن قبلی را داشته باشد. ممکن است، با رضایت بعدی، معامله نافذ گردد و برای موکل واقع شود، اما احکام معامله فضولی بر آن بار گردد، نه احکام وکالت. قانون مدنی افغانستان، آشکارا اشاره داشته است: «اجازه و امر حکم وکیل گرفتن را داشته، وفرستادن در حکم وکیل گرفتن نیست؛ اجازه بعدی حکم وکالت سابقه را دارد». قطع نظر از اینکه اجازه و امر در حکم وکالت است یا خیر؟ فرستاده و رساله همنشین وکالت میشود یا نه؟ ماده مزبور این واقعیت را بیان میدارد که اجازه بعدی حکم وکالت قبلی را دارد. یعنی معاملات فراتر از حدود وکالت، با اجازه بعدی موکل مانند آن است که وکیل از قبل اذن داشته و آن اعمال در دایره وکالت واقع شده است. بنابراین، بیگمان احکام وکالت را داراست نه معامله فضولی را. 2- التزام در هزینههای نگهداری: هرگاه وکیل گرفتار حالتی گردد که نتواند اموال موکل را خودش نگهدارد و نتواند سریعانه از موکل کسب تکلیف کند، میتواند جهت جلوگیری از تلف و تاراج اموال، آن را «ودیعه فضولی» نهد. این ودیعه برای موکل است و او ملزم به پرداخت «حق حفاظت امین» میباشد و نمیتواند به بهانهای عدم اذن از دادن حق حفاظت دوری گزیند؛ مگر آن که از آغاز صریحانه منع کرده باشد. قانون مدنی ایران، در باب وکالت، صریحانه این مورد را نیز بیان نداشته است، حقوقدانان از مفاد ماده 306 به دریافت چنین حکمی دست یافته اند. از ماده 1563 قانون مدنی افغانستان، میتوان فهمید که در چنان شرایطی عقد ودیعه برای موکل واقع میشود و او ملزم به دادن حق امین خواهد بود: «وکیل نمیتواند از حدود تعیین شدهی وکالت تجاوز نماید، مگر اینکه رجوع وی به موکل ناممکن بوده و احوال و ظروف طوری باشد که به گمان اغلب موافقه موکل را درصورت ابلاغ وانمود بسازد؛ دراین صورت، وکیل ملکف است تجازو خود را از حدود وکالت بدون تاخیر به موکل ابلاغ نماید». شرح کوتاهی ماده در گذشته گذشت، اینجا باید افزود: در صورتی که بتوان از ماده فوق، مساله مورد بحث را استنباط کرد، زمانی موکل موظف خواهد بود که حق حفاظت را در ودیعه فضولی بپردازد که شرایط ذیل فراهم گردد:
طبق ماده 1563، اگر اوضاع دلالت داشت که موکل رضایت به «ودیعه فضولی» ندارد، وکیل آن را ودیعه گذارد، این عقد برای موکل واقع نخواهد شد، حتی اگر منع صریح نکرده باشد. 3- التزام به اعمال وکیل قبل از اعلام عزل: هرگاه موکل، وکیل را عزل نماید، قراردادهای که وکیل پیش از علم و اعلام عزل خویش انجام میدهد برای موکل نافذ است و مانند اعمالی است که در ایام وکالت انجام پذیرفته باشد.[242]
پ- اعمالی بدون نام موکل: درست است که وکیل، قراردادها را «به نام و حساب موکل» تشکیل میدهد، ولی لازم نیست که همواره و در همه موارد، نام موکل را در معاملات یاد آوری نماید.[243] اینجا ممکن است پرسیده شود: آیا در صورتی که وکیل نامی از موکل نمیبرد، معامله برای موکل واقع میشود یا برای وکیل و اساساً معاملهای به وقوع نمیپیوندد؟
درفقه امامیه و حنفی تفصیل داده شده است: 1- ایقاعات: هرگاه موضوع وکالت از امور ایقاعی باشد، مانند طلاق، فسخ، ابراء، یادآوری نام موکل لازم نیست. وکیل میتواند با قصد نیابت و انشاء به زن موکل بگوید: «انت طالق». ضرورت ندارد که آن را اسناد به موکل دهد و صیغه را با عبارت «بحسب وکالتی عن فلان انت طالق». 2- عقود: عقدها دو گونه اند: 1-1- عقد نکاح: در عقود مانند نکاح، ذکر موکل و موکله ضروری است، زیرا زوجین در نکاح به منزله عوضین در بیع شمرده میشوند، و از ارکان هستند، بدون نام آنها عقدی واقع نخواهد شد. وانگهی، اگر وکیل، نامی از موکل نبرد و لی قصد انعقاد عقد را برای موکل داشته باشد، چنانچه در پاسخ «زوجتک نفسی» انشاء نماید: «قبلت». نکاح نه برای او واقع میشود نه برای موکلش. چون عقد مطابق قصد صورت نپذیرفته است. اما وقوع عقد را برای موکل اراده نکرده باشد، نکاح برای خود او واقع خواهد شد. ناگزیر در عقد نکاح باید عبارتهای همانند «زوجتک موکلک نفسی» یا «زوجت موکلی من موکلک» و «قبلت لموکلی» مورد استفاده قرارگیرد. 2-1- عقود معاملاتی باز دو نوع میگردد:
1) عقودی که مورد معامله شخصی است یعنی مبیع یا ثمن شیء معین خارجی است، مانند فروش اسب معین. ذکر نکردن نام موکل در قرارداد آسیب به صحت معامله نمیزند؛ بلکه حتی اگر بیع را برای خود قصد نماید، عقد برای موکل خواهد شد، زیرا عوض داخل در ملک کسی میشود که معوض از ملک او خارج شده است. 2) عقودی که مورد معامله کلی است، یعنی ثمن یا مبیع کلی در ذمه باشد، مانند وکالت در خرید منزل با بهای کلی در ذمه. اینجا باز باید تفصیل داد: - طرف معامله از وکالت آگاه باشد و معامله را برای موکل قصد نموده باشند، قرارداد صحیح و نافذ برای موکل انعقاد مییابد. - طرف معامله از وکالت آگاهی نداشته باشد:
پس در حقوق ایران، هرگاه وکیل، نامی از موکل نبرد ولی به حساب او معامله را انجام دهد، موکل ملزم به آثار قرارداد میگردد، مگر در موارد خاص. فقه حنفی، تفصیل دیگری دارد، که در گذشته مورد اشاره قرار گرفت، اینجا فهرست وارد یادآوری میشود: هر چند، قاعده کلی «حقوق عقود مربوط به وکیل است» به فقه حنفی نسبت داده شده، ولی این فقه، تنها گاهی حقوق وکالت را مستقیمانه مربوط به وکیل میداند.[245] به هرحال، این که آیا رواست وکیل، در معاملات از نام موکل یادی نکند؟ باید موارد را جداگانه بررسی کرد: 1- در عقودی مانند خرید و فروش و اجاره و صلح اقراری لازم نیست، نامی از موکل آورده شود، همین که معامله به حساب او واقع شود، قرارداد برای او صورت میپذیرد و در تعهدات او کفایت خواهد کرد. تفاوت از آن جهت است که اگر معامله را نسبت به موکل دهد، حقوق عقد به موکل بر میگردد و وکیل حکم رسول و فرستاده را مییابد و اگر قرارداد را به خود نسبت دهد، حقوق عقد -تسلیم مبیع، قبض ثمن، خیار عیب، رویت، شرط، ضمان رد ثمن- مربوط به وکیل است.[246] 2- در معاملاتی مانند نکاح، طلاق، صلح با انکار خوانده، وکیل باید در عبارت عقد و ایقاع از موکل یاد کند، حقوق این گونه معاملات، مستقیمانه به موکل بر میگردد. برای مثال، در عقد نکاح، مهر از موکل مطالبه میشود نه از وکیل. اگر وکیل اسناد نکاح را به موکل دهد، عقد برای موکل و اگر به خودش نسبت دهد، برای خود او انعقاد خواهد یافت. در مورد طلاق اگر نسبت به موکل ندهد، این ایقاع واقع نخواهد شد.[247] 3- در عقود عینی، یعنی عقودی که وابسته به قبض است، مانند هبه، قرض، اعاره، رهن و ... وکیل ملزم به اسناد آن به موکل میباشد و حقوق عقد به موکل بر میگردد، وگرنه عقد برای خود وکیل واقع میشود.[248] در نتیجه، موکل، در معاملاتی که وکیل به حساب او صورت میدهد، همواره ملتزم نیست. فقه حنفی، در آثار عقد تفاوتی میان حالت علم و جهل طرف معامله ننهاده است.
بحث دوم- رابطه وکیل و طرف قرارداد: حقوق و تعهداتی روییده از قراردادها برای موکل است و وکیل نسبت به آثار معاملات بیگانه به شمار میرود؛ زیرا او تنها واسطه تشکیل قرارداد میان موکل و طرف معامله میباشد، با بسته شدن پیمان، نه مالی از ملک او بیرون میرود و نه چیزی به دارایی او افزوده میشود. بنابراین: اگر او بتواند اتومبیلی را که ده میلیون تومان قیمت دارد، به دوازده میلیون تومان بفروشد، نمیتواند به این بهانه که موکل ده میلیون، قیمت کرده بود، دو میلیون را برای خود بردارد؛ بلکه همه بهای آن برای موکل است. هم چنین اگر به قصد مصلحت موکل، مالی که هفتهزار بها دارد، به مبلغ پانصد هزار بفروشد، موکل حق ندارد، مبلغ دو هزار را از وی مطالبه نماید، مگر این که کاهش بها، از روی تبانی و توافق مخفیانه میان وکیل و طرف قرارداد صورت پذیرفته باشد. در فقه امامیه، بر خلاف باور فقیهان حنفی، وکیل نمیتواند به نام خود اجرای قرارداد را خواستار گردد و علیه طرف قرارداد، در دادگاه اقامه دعوا نماید. چنانچه طرف قرارداد در صورتی که از عقد وکالت آگهی داشته، نمیتواند علیه وکیل طرح دعوا دهد. بلکه وکیل توانایی دارد که با اطلاع دهی از وکالت، خویش را حتی از «ضمان قهری» رهایی دهد و خود را از پیامد بطلان عقد و سایر خسارتها آسود سازد. با این همه، در پارهای موارد، وکیل رابطه حقوقی الزامی با طرف قرارداد پیدا میکند و ملزم به تعهداتی میگردد: الف- تضمین تنفیذ: هرگاه وکیل خارج از گسترهی وکالت، قرارداد بسته است و تعهد نموده باشد که رضایت موکل در پیمان مزبور به دست آورد، در صورتی که موکل رضایت ندهد، معامله ای که بیرون از دایره وکالت تشکیل شده، فرو میشکند؛ وانگهی وکیل باید خسارت عهد شکنی را به طرف قرارداد بپردازد. این مورد یکی از تعهداتی وکیل و طرف قرارداد شمرده شده است. ب- تضمین اجرا: در صورتی که وکیل پیمانی بیرون از پهنه وکالت انجام نداده است، ولی جهت اطمینان طرف، اجرای قرارداد را تضمین کرده باشد. باز ملزم به جبران زیان خواهد بود. پ- انجام معامله بدون نام موکل: گفتوگوهای فراوان در این مورد گذشت و نیازی به تکرار نیست. وکیل میتواند در پارهای موارد، نامی از موکل در معامله نیاورد و تنها به حساب او قرارداد بندد. در صورتی که طرف معامله، از نمایندگی او آگاهی نداشته باشد و به اعتبار شخصیت خود او اقدام به بستن پیمان کرده باشد. وکیل به عنوان طرف اصلی عقد، شمرده خواهد شد و باید تعهدات مربوط به معامله را انجام دهد. فصل چهارم- زوال و انحلال وکالت: ماده 678 قانون مدنی ایران مقرر داشته است: «وکالت به طریق ذیل مرتفع میشود: 1) به عزل موکل؛ 2) به استعفای وکیل؛ 3) به موت یا جنون وکیل یا موکل». ماده 1606 قانون مدنی افغانستان میگوید: «وکالت در یکی از احوال ذیل منتهی میگردد: 1) در حالت اتمام عملی که وکالت در آن صورت گرفته؛ 2) در حالت انتهای مدت معینه وکالت؛ 3) در حالت وفات وکیل یا موکل؛ 4) در حالت زوال اهلیت وکیل یا موکل». قرارداد وکالت، گاهی توسط قصد و ارادهی یکی از دوطرف -موکل یا وکیل- پایان میپذیرد؛ وکیل یا موکل دلخواهانه و مختارانه، انحلال وکالت را اعلام میدارد وگاهی، حوادث و احکامی موجب زوال وکالت میگردد که در اختیار دو طرف عقد نیست. پس بایستی موارد «انحلال ارادی» و «زوال قهری» عقد وکالت را جداگانه به سخن سپرد:
گفتار اول- موارد انحلال ارادی: وکالت گاه به اراده موکل انحلال مییابد که به آن «عزل موکل» گفته میشود و گاهی به اراده وکیل پایان میپذیرد که «استعفای وکیل» نام میگیرد. وانگهی، بسا که حق «عزل و استعفا» مورد اسقاط واقع میشود که آن موارد را «وکالت بلاعزل» و «وکالت بدون حق عزل و استعفا» مینامند. بنابراین، باید مطالب را در سه مبحث مطالعه کرد:
موکل هرگاه خواست میتواند وکیل را برکنار نموده و عقد وکالت را انحلال دهد. پایان دهی به این رابطه حقوقی، آزادانه و دلخواهی است، عزل وکیل وابسته به دلیل و توجیه نیست، بلکه از جایز بودن عقد وکالت میجوشد. همین است که ماده 679 قانون مدنی ایران، مقرر میدارد: «موکل میتواند هر وقت بخواهد وکیل را عزل کند، مگر اینکه وکالت وکیل یا عدم عزل در ضمن عقد لازمی شرط شده باشد». در فقه امامیه، اصل عزل وکیل مورد تردید نیست، یعنی آزادی موکل در کنار گذاری وکیل، از مسایلی است که مورد اختلاف و اشکال فقها قرار نگرفته است. اما به باور مشهور فقها، نفوذ عزل، مشروط به «آگاهی وکیل» میباشد. قراردادهای که وکیل معزول قبل از آگاهی از عزل خویش، انجام دهد، مانند معاملات دوران وکالت خواهد بود و برای موکل واقع میشود و آثار قرارداد را بر دوش موکل مینهد. و بنا بر اقوی، اشهاد بر عزل هم کافی نیست.[249] میتوان دو دیدگاه دیگری نیز، در فقه امامیه یافت:
البته، قاعده اولی آن است که وکالت به محض عزل، فرو میریزد، اما این حکم، ممکن است زیانهای نا متعارف برای طرفی که به اعتبار وجود وکالت، با وکیل قرارداد بسته است، به بار آورد، وکیل نیز، ممکن است با توجه و تکیه به بقای وکالت اعمالی را انجام دهد، که عدم نفوذ آنها موجب «خسارت ناهنجار» گردد؛ لذا به عنوان حکم ثانونی و استثنایی، «اطلاع» وکیل، شرط نفوذ عزل قرار داده شده است. برای همین مینگارند: «در باره مبنای این حکم استثنایی اختلاف است، ولی به اجمال باید دانست که نفوذ اعمال وکیلی که عزل شده است با قواعد عمومی معاملات سازگار به نظر نمیرسد و حکم ثانونی است که در نتیجه اعمال «قاعده لاضرر» در رابطه وکیل و موکل اجرا میشود. بر همین مبنا نیز، در صورتی میتوان اعمال وکیل ظاهری را در باره موکل نافذ شناخت، که وکیل و طرف معامله او از عزل آگاه نباشند و با حسن نیت و اعتقاد به وجود نمایندگی معامله را انجام دهند».[252] بنابراین، در صورتی میتوان از «شرط نفوذ عزل» سخن گفت که: 1- زیان روییده از عزل ناروا و نا متعارف باشد. 2- اقدام وکیل و طرف معامله، از روی بیاطلاعی از عزل صورت پذیرفته باشد. 3- معاملات با حسن نیت واقع شده باشد. 4- بی اطلاعی وکیل، دور از اماره قانونی و عادی باشد: «اگر خبر عزل به وسیله پست به اقامتگاه وکیل فرستاده شود، رسیدن نامه یا تلگرام به اقامتگاه او اماره بر آگاهی است و از این پس وکیل باید ثابت کند که حادثه ناگهانی مانع از آگاه شدن او شده است».[253] ماده 680 قانون مدنی ایران مقرر داشته است: «تمام اموری که وکیل قبل از رسیدن خبر عزل به او در حدود وکالت خود بنماید، نسبت به موکل نافذ است». عزل وکیل به دو صورت انجام خواهد پذیرفت:
در فقه حنفی نیز، هرگاه موکل، وکیل را عزل نماید، وکالت منحل میشود، زیرا از طرفی وکالت عقد جایز است، طبیعت جواز آن است که به وسیله عزل قابل فسخ باشد از جانبی، وکالت حق موکل است، میتواند آن را هر گونه خواست اعمال نماید.[254] ولی فقیهان حنفی، برای صحت عزل دو شرط بیان داشتهاند: شرط اول- علم وکیل از عزل: کنار نهی وکیل هنگامی درست است که او آگاه از عزل خویش گردد؛ زیرا عزل فسخ عقد است و در نتیجه، حکم تنها بعد از اطلاع موثر خواهد بود. راههای آگاهی عبارتند از: 1) حضور وکیل در مجلس عزل؛ 2) کتابت در صورت غیاب وکیل؛ کتاب غایب مانند خطاب حاضر است. 3) فرستادن رسول؛ در فرستاده عدالت و کبیر بودن شرط نیست، چون رسول سفیر فرستنده است. 4) خبر دو مرد یا یک مرد عادل چه مورد تصدیق وکیل قرار گیرد یا نگیرد، زیرا خبر واحد در معاملات پذیرفته است. اما اگر خبر عزل توسط یک مرد غیر عادل رسد، اگر مورد تصدیق وکیل واقع شود، انعزال وی اتفاقی است، ولی اگر وی را تکذیب کند، در تاثیر خبر او اختلاف است:
به هر صورت، حکمت شرطِ «اطلاع وکیل» آن است که عزل برای او از دو جهت زیان آمیز است: 1- ابطال ولایت: با عقد وکالت، وکیل ولایت و سلطه بر قراردادها پیدا میکند، عزل او سبب میشود که این ولایت نابود گردد. 2- تحمل حقوق عقد: حقوق عقد در بسیاری موارد (در فقه حنفی) مربوط به وکیل است، هنگامیکه عزل میشود، باید آن حقوق را ایفا نماید، ثمن را بپردازد و مبیع را تسلیم نماید. بدون رجوع به موکل، متحمل خسارت خواهد شد.[258] شرط دوم- تعلق نگرفتن حق دیگری: موكل مي تواند وكيل خود را از وكالت عزل كند اما هرگاه حق ديگري به آن تعلق گرفته باشد، حق ندارد به عزل وی پردازد. زیرا در عزل ابطال حق بدون رضایت صاحب آن صورت میپذیرد، تسلطی بر چنین ابطالی ندارد. برای مثال، بدهكاري مال خود را رهن دهد و یا نزد شخص عادل گذارد، هنگام عقد رهن يا پس از آن، مرتهن یا عادل را وكيل فروش عين مرهونه سازد وتا بهای آن را هنگام سررسید دین بابت بدهی بدهد. موكل ( راهن ) حق عزل وكيل را بدون رضايت مرتهن ندارد. و اگر وی را عزل کند، صحیح نیست، چون حق دیگری -حق دریافت طلبکار بدهی خود را از طریق فروش عین مرهونه- به آن تعلق گرفته است.[259] پارهای از برجستگان فقهای حنفی، نوشتهاند: در مورد مزبور، حتی با مرگ موکل هم وکیل عزل نخواهد شد.[260] شرط یاد شده مورد اشکال قرار گرفته است: وکالت، طبیعت جواز دارد، پس موکل هرگاه خواست میتواند وکیل را عزل کند، تعلق حق دیگری به وکالت، موجب ابقای آن و روا نبودن عزل نمیگردد؛ زیرا راههای زیادی نیز برای پرداخت وجود دارد. پس در صورت تعلق حق دیگری، نیز موکل از توانایی «عزل وکیل» بهرهمند است، نهایت، هنگام سر رسید، خودش مال مرهون را میفروشد، یا وکیل تازه ای برای فروش میگیرد و اساساً بدهی را میپردازد و مال مرهون را به فروش نمیسپارد.[261] قانون مدنی افغانستان، از ریشهی اصلی خود -فقه حنفی- پیروی نموده، در ماده 1607 دارد: «موکل میتواند هر وقتی خواسته باشد وکیل خود را از وکالت عزل نماید، به شرط اینکه موضوع را به وکیل ابلاغ نماید مگر اینکه به وکالت حق غیر تعلق گرفته باشد؛ در آن صورت، موکل بدون قبولی شخصی که وکالت به نفع او شده، نمیتواند وکالت را مقید یا منتهی سازد». پس، چکیده مطالب این بحث چنین است:
چنانچه گذشت وکالت از عقود جایز است، وکیل هر وقت خواست میتواند از وکالت کناره گیری کند و نیازی به هیچ دلیل و توجیهی ندارد. در فقه امامیه، نفوذ استعفای او، مشروط به «اطلاع موکل» نیست. یعنی از زمان کناره گیری او، عقد وکالت منحل میشود و ضرورت ندارد که استعفای خویش را به موکل اعلام دارد.[262] با این وجود، «درمورد وکیل هم، استعفای نابهنگام و نامتعارف، بر مبنای «سوء استفاده از حق استعفاء» برای او ضمان آور است و باید ضرر نامشروعی را که به بار آورده جبران کند».[263] البته، باید توجه داشت که هرگاه وکیل استعفا کند و وانگهی به اعمال وکالتی خویش مانند گذشته ادامه دهد، قبل از آگاهی موکل، تمام اقدامات او نفوذ حقوقی خویش را از دست نمیدهد، بلکه طبق «اذن عام» که توسط عقد وکالت ایجاد شده، نفوذ اعمال وکیل تا عزل او توسط موکل تداوم خواهد یافت.[264] همین است که ماده 681 قانون مدنی ایران مقرر داشته است: «بعد از اینکه وکیل استعفا داد مادامی که معلوم است موکل به اذن خود باقی است، میتواند در آنچه وکالت داشته است، اقدام کند». فقه حنفی، استعفای وکیل را نیز مشروط به «عدم تعلق حق غیر»[265] و «اطلاع موکل»[266] میداند، مینگارد: وکیل به سبب کنارگیری، از وکالت بیرون نمیرود مگر هنگامی که استعفای خویش را به آگهی موکل برساند. البته، این شرط در موارد ذیل ضروری نیست، چون ضرری نیست: 1-وکیلی که نماینده شده است تا چیزی را به سبب عین مال موکل خریداری کند یا عین مال را به فروش رساند. 2- وکیل در موارد نکاح، طلاق و عتاق فقه حنفی مانند فقه جعفری، تصرفات وکیل را بعد از استعفاء و قبل از علم موکل صحیح و نافذ میداند. .[267] شاید یکی از مصادیق ماده 1608 قانون مدنی افغانستان، همین مورد باشد: «درتمامی حالات انتهای وکالت، وکیل مکلف است اعمالی را که شروع نموده به مرحله ای برساند که از خطر اتلاف بر کنار بماند».
بنابراین، در چکیده این بحث باید گفت:
مبحث سوم- سلب حق عزل و استعفاء: در این مبحث، پرسش اصلی این است: آیا میتوان حق وکالت یا اجرای مورد وکالت را محدود یا سلب نمود؟ بنابراین، باید نخست به «فایدهها و انگیزهها»ی محدودیت و مسلوبیت عزل و استعفاء اشاره کرد، وانگاه «امکان فرواندازی حق عزل و استعفا» را دید و سپس از «راهها و روشها»ی آن سخن گفت:
بحث اول- هدفهای سلب عزل و استعفا: آدمیان برای استفادهی بهتر از روابط اجتماعی-حقوقی خویش، جانب وکالت میشتابند و دستکم در این راه موکل از تجربه و تخصص و توانایی وکیل بهرهمند میگردد و وکیل نیز، به دستمزد دست مییازد. اما در باره انگیزههای «وکالت همیشگی» نوشتهاند: "علت اصلي توسل به وكالت بلاعزل ايجاد يك رابطه پايدار و غير قابل فسخ از جانب موكل و وكيل است براي رعايت اختصار اين انگيزه ها را به چند دسته كلي تقسيم مي كنيم : ۱ _ انجام مورد وكالت ( انجام تعهد يا انجام تشريفات آن يا انتقال مال بصورت رسمي ) در آينده بدون حضور موكل و به وكالت از جانب وي . ۲ _ فرار از برخي تنگناهاي موجود و ايجاد فرصت مناسب براي فراهم كردن مقدمات و رفع موانع . ۳ _ فرار از برخي مقررات امري و شكلي و تقلب نسبت به قانون.[268] هدف محدودیت عزل و استعفاء نیز میتواند موارد مزبور باشد.
بحث دوم- «امکان فرواندازی حق عزل و استعفا: پرسش این بحث اینگونه مطرح شده است؟ آیا «اسقاط حق فسخ وکالت امکان دارد»؟ پاسخ این پرسش بستگی به پاسخ دو سوال ذیل دارد: 1) شرط عزل و استعفا مخالف مقتضای ذات وکالت نیست؟ 2) شرط سلب عزل و استعفا به سلب حقوق شخصیت و آزادی شخص نمیانجامد؟ بدیهی است که شرط مخالف مقتضای ذات عقد، موجب بطلان آن است، ماده 233 قانون مدنی ایران میگوید: «شروط مفصله ذیل باطل و موجب بطلانعقد است: 1-شرط مخالف مقتضای عقد؛
-"مقتضای ذات عقد موضوع اصلی و اثری است که اگر از عقد گرفته شود، جوهر و مفاد آنچه مورد تراضی است از بین میرود".[269] در حقوق امامیه، باور غالب آن است که «جواز» از اجزای اطلاق ماهیت وکالت است و جزو ذات ماهیت عقد وکالت نیست، تا نتوان عزل و استعفا را در آن محدود یا سلب کرد. -جواز در وکالت، جواز حقی است نه حکمی- یعنی میتوان ضمن عقد لازم، وکالت را در حکم قرارداد لازم قرار داد و اختیار موکل و وکیل را در عزل و استعفا محدود یا سلب کرد. ماده 679 قانون مدنی ایران، آشکارا اشاره داشته است: «موکل میتواند هر وقت بخواهد وکیل را عزل کند، مگر اینکه وکالت وکیل و یا عدم عزل در ضمن عقد لازمی شرط شده باشد». البته، ماده یاد شده تنها از «عدم عزل» سخن رانده است، اما هر حکمی که در «شرط عدم عزل» جاری شود، در «شرط استعفا» نیز جریان خواهد یافت. - شرط اساسی سلب حق عزل و استعفا آن است که «سلب جزیی» باشد، نه کلی و در همه موارد. زیرا شرط نابودی حقوق عزل و استعفا در وکالت دایم و در همه موارد، به معنای سلب حقوق مربوط به شخصیت و آزادی انسان است که به حکم قانون روا نمیباشد. بنابراین، هرگاه موکل به شخصی، وکالت معین در مدت محدود، داده باشد، میتواند «حق عزل وکیل» را از خویش سلب نماید، ولی اگر وکالت عام و نامحدود باشد، اسقاط حق عزل و استعفا نا ممکن خواهد بود، چون منافی با شخصیت اطراف و اخلاق حسنه و نظم عمومی است. به طور کلی: سلب حق عزل یا استعفاو یا نابودی عزل و استعفا در اجرای مورد وکالت، از نگاه فقه امامیه رواست، ولی به شرطی که منجر به «سلب حقوق شخصیت و آزادی شخص» نشود. در فقه حنفی، چنانچه گذشت (ماده 1521و 1522 المجله)، در پاره ای موارد، موکل و وکیل حق عزل و استعفا را ندارند، هنگامی که حق غیر به آن تعلق گرفته باشد. بنابراین، جواز جزو ذات وکالت شمرده نمیشود.
بحث سوم- شیوههای سلب حق عزل و استعفا: ماده ۶۷۹ قانون مدني توافق موكل و وكيل را در دو فرض جداگانه پيش بيني و مقرر مي دارد : «موكل ميتواند هر وقت بخواهد وكيل را عزل مگر اينكه وكالت يا عدم عزل در ضمن عقد لازمي شرط شده باشد». از ظاهر اين ماده بر مي آيد كه موكل حق عزل وكيل خود را دارد، مگر در دو صورت:
شرط عدم استعفا در اين ماده تصريح نشده، ولي بحث آن نيز لازم و ضروري است.[270] بنابراین، باید چهار صورت را جداگانه بررسی کرد:
یکم- شرط وکالت ضمن عقد لازم: شرط وکالت در ضمن عقد لازم ممکن است به دو شیوه صورت پذیرد: الف- شرط نتیجه: شرط وكالت ضمن عقد لازم به صورت شرط نتيجه، از مصاديق بارز وكالت بلاعزل بشمار مي رود.[271] در اين صورت مشروط عليه ملزم به رعايت مفاد شرط است و مشروط له مي تواند از امتيازي كه بدين وسيله ضمن عقد لازمي بدست مي آورد استفاده كند . خصيصه شرط نتيجه اين است كه به محض اشتراط ضمن عقد لازم نتيجه مورد نظر ايجاد مي شود ماده ۲۳۶ ق . م مي گويد : «شرط نتيجه در صورتي كه حصول آن نتيجه موقوف به سبب خاصي نباشد، آن نتيجه به نفس اشتراط حاصل مي شود». وكالت نيز از جمله عقودي بشمار مي رود كه تحقق آن غير از قصد طرفين و درج ضمن عقد لازم به سبب خاصي موقوف بشمار مي رود كه تحقق آن غير از قصد طرفين و درج ضمن عقد لازم به سبب خاصي موقوف نيست و به نفس اشتراط ضمن عقدي از عقود لازم و به تبع آن حاصل مي شود و از آن كسب استحكام مي كند . بديهي است آنچه از مفاد ( شرط وكالت ضمن عقد لازم به صورت شرط نتيجه ) بر مي آيد اين است كه : نتيجه يعني وكالت به نفس اشتراط ضمن عقد ( انشا عقد لازم ) حاصل مي گردد و مادام كه عقد لازم انشاءشود، شرط ضمن آن (عقد تبعي وكالت) حاصل مي گردد و مادامی كه عقد لازم به اعتبار خود باقي است شرط ضمن آن ( عقد تبعي وكالت ) لزوماً معتبر باقي مي ماند و مشروط عليه ملزم به رعايت آن است و اختيار بر هم زدن آن را به هيچ وجه نخواهد داشت.[272]
در یک کلام طبق نظر مشهور فقهای امامیه، هنگامی که وکالت به صورت شرط نتیجه در عقد لازم آید، کسب لزوم میکند .[273] بنابراین، هرگاه «در نکاح شرط شود که شوهر در اداره اموال زن وکیل او باشد، بیگمان نه موکل میتواند وکیل را عزل نماید و نه وکیل حق دارد استعفا دهد. ... شرط وکالت ضمن عقد لازم حق انجام مورد وکالت به وسیله موکل را از بین نمیبرد. پس، اگر کسی ضمن عقد لازمی وکالت در فروش خانه خود را به دیگری بدهد، این شرط مانعی در راه فروش خانه به وسیله موکل به وجود نمیآورد، مگر اینکه در شرط تصریح شود».[274] ب- شرط فعل: غرض از توكيل ضمن عقد لازم به صورت شرط فعل اين است كه موكل ضمن عقد لازمي تعهد كند مشروطه له را وكيل خود نمايد. اگر چنين توافقي صورت پذيرد و شخص خود را بدين نحو متعهد كند، آيا مي تواند از انجام تعهد خودداري بكند ؟ صريح ماده ۲۳۷ ق . م . مقرر مي دارد : «هرگاه شرط در ضمن عقد شرط فعل باشد، اثباتاً يا نفياً، كسي كه ملتزم به انجام شرط شده است بايد آن را بجا بياورد ودر صورت تخلف طرف معامله مي تواند به حاكم رجوع نموده تقاضاي اجبار به وفا شرط بنمايد».
برخي از فقها معتقدند مشروط عليه موظف به اجراي مفاد شرط و انتخاب وكيل است نه نگهداري آن. مفاد شرط انتصاب وكيل بوده است نه پايبندي به آن. براساس اين نظر , همين كه مشروط عليه وكيل را نصب و انتخاب نمود به مفاد شرط و تعهد خويش عمل كرده است و لحظه اي پس از آن مي تواند او را عزل كند؛ زيرا تعهد مشروط عليه نصب مشروط له به عنوان وكيل خويش بوده است نه ابقا و نگهداري آن.[275] بعضي از استادان سابق گفته اند: وكالتي كه ضمن عقد لازم انعقاد آن شرط مي شود در حقيقت وكالت بلاعزل است اگر چه به اين امر تصريح نشود و مانند وكالتي است كه به صورت شرط نتيجه حاصل شده باشد. نظر اول با مباني و قواعد وكالت سازگار است؛ زيرا محدود كردن آزادي طرفين و سلب حق عزل , بدون تصريح يا بدون وجود قراين و امارات معتبر خلاف قاعده است و نمي توان صرف شرط وكالت در ضمن عقد لازم را وكالت بلاعزل تلقي كرد. اگرچه مشروط عليه موظف است مشروط له را به عنوان وكيل خود انتخاب نمايد و در صورت امتناع اجبار مي شود و حاكم او را به اين امر ملزم مي كند اما موظف به حفظ و نگهداري آن نيست؛ مگر اينكه مفاد شرط حاكي از نصاب و ابقا وكالت و التزام به آن باشد به عبارت ديگر بايد به گونه اي ( صریح يا ضمني ) بلاعزل بودن وكالت را استظهار نمود . زيرا عقد لازم طرفين ( متعهد و مشروط عليه ) را به انجام آنچه كه قصد شده يا مورد توافق قرار گرفته ملزم مي كند ( العقود تابعه للقصود ) نه انجام چيزي كه مورد قصد و تعهد نبوده است. طبيعت وكالت بويژه در صورت اطلاق جايز بودن است و موكل مي تواند مطابق اين طبيعت پس از نصب و انجام تعهد وكيل خويش را عزل نمايد . در صورت ترديد , اصل بقا حق عزل و عدم توكيل به صورت وكيل بلاعزل است و بايد خلاف آن ثابت شود. البته وكيل هم مي تواند با استفاده از قرائن و امارات معتبر بلاعزل بودن وكالت را اثبات كند بديهي است بار اثبات دعوي و اقامه دلايل به عهده وكيل است كه مي خواهد بلاعزل بودن را اثبات نمايد و از آن به نفع خود بهره برداري كند.[276]
دوم- شرط عدم عزل ضمن عقد لازم: شرط عدم عزل یا عدم استعفا در ضمن عقد لازم نیز ممکن است به دوصورت واقع شود: الف- شرط نتیجه: موکل و وکیل میتواند در ضمن عقد لازم، مانند نکاح و بیع، عدم عزل یا عدم استعفا را شرط نمایند، برای مثال، نخست عقد وکالتی میان آنان واقع شده باشد، وانگاه بیع منزلی را پیمان بندند و عدم عزل وکیل را درضمن آن به صورت شرط نتیجه قرار دهند؛ بیتردید، وکالت بدون عزل تحقق مییابد و موکل اختیار برهم زدن وکالت را از دست میدهد. بلکه موظف است که تا هنگامی که عقد لازم پا برجاست، به عزل وکیل نپردازد. البته، باید توجه داشت که هرچند ظاهر ماده 679 حال موکل را بیان داشته است، اما مفاد آن در مورد وکیل هم جاری است، شرط عدم استعفای وکیل به صورت شرط نتیجه درضمن عقد لازم، او را ملزم به ابقای وکالت میسازد و اختیار فسخ و استعفا را از وی میستاند. مبنای هر دو -شرط عدم عزل و شرط عدم استعفا-، اصل حاکمیت اراده و لزوم وفای به شرط است. بنابراین:
ب- شرط فعل: هرگاه در ضمن عقد لازم شرط شود که موکل «حق عزل» را اعمال نکند، او ملزم به رعایت شرط است و نباید از «حق عزل» استفاده کند. اما اگر مخالفت ورزید و به اعمال حق پرداخت، «حق عزل» تاثیر گذار است و وکالت را منحل میسازد. زیرا شرط عدم عزل به نحو شرط فعل، «حق عزل» را نابود نمیگرداند، تنها استفاده از آن را ممنوع مینماید. البته، در این صورت، طرفی که «عدم عزل» به نفع او در پیمان آمده، از توانایی «فسخ عقد لازم» برخوردار خواهد شد؛ چون طرف دیگر، با شرط ضمن آن مخالفت کرده است. همچنین شخصی که به پیمان شکنی رو آورده، باید خسارت طرف دیگر را جبران کند. پس شرط فعل، سرشت جواز عقد وکالت را تحول نمیدهد، در نتیجه:
سوم- شرط وکالت ضمن عقد جایز: نخست باید گفت: استواری و لرزندگی شرطهای عقد، پیروِ پهنه پایداری و تزلزل آمیزی قراردادها هستند، هرگاه امری درضمن عقد لازم شرط شود، به پیروی آن از استواری برجسته برخوردار خواهد بود، ولی زمانی که در پهنای عقد جایز قرار گیرد، حالت ناپایدار آن مانند همان عقدی است که در آغوش آن نشسته است و نمیتواند تداوم بیشتر داشته باشد. بنابراین، هنگامی که وکالت، ضمن عقد جایزی شرط شود، به باور مشهور فقیهان امامیه، وکالت الزام آور نمیگردد. چنین شرطی نه موجب نابودی حق عزل موکل است و نه سبب سلب حق استعفای وکیل. با این وجود، شرط ضمن عقد جایز، برای وکیل یا موکل محدودیت آور خواهد بود، مادامی که عقد اصلی باقی است، شرط نیز پا برجا میباشد، نمیتوان شرط را به تنهایی بدون آسیب به عقد اصلی برهم زد، تنها هنگامی شرط فسخ میشود که عقدی جایزی که وکالت در ضمن آن شرط شده، فرو ریزد. هر چند ظاهر سخن مشهور چنان است که با بقای عقد اصلی، نیز میتوان شرط ضمن آن را فسخ نمود، اما باید این ظاهر را به آنچه گفته شد -فسخ وکالت به سبب فسخ عقد اصلی- توجیه نمود.[277] قانون مدنی ایران، در این زمینه -شرط وکالت ضمن عقد جایزی مانند ودیعه- حکمی بیان نکرده است.
چهارم- شرط عدم عزل ضمن عقد جایز: در صورتی که عدم عزل یا عدم استعفا در ضمن عقد جایز شرط شود، تنها موجب محدودیت اختیار موکل یا وکیل میگردد، نه زوال حق عزل و استعفا. پس طرفی که میخواهد از حق خود استفاده نماید، ناگزیر است، نخست عقدی که ضمن آن، این شرط آمده، برهم زند. اما باید دید که اسقاط حق عزل یا استعفا در ضمن خود عقد وکالت چگونه است، چنانچه هر دو طرف بر وکالت بدون عزل توافق نمایند، آیا وکالت همچنان بر جواز جاری است و یا به سبب این توافق، سرشت لزوم مییابد؟
در فقه امامیه، چنین شرطی لازم الوفا میباشد.[279]
گفتار دوم- موارد انحلال و زوال قهری: مراد از موارد انحلال قهری حالاتی است که وکالت، بدون اراده دو طرف زوال میپذیرد، مانند «مرگ»، «جنون یا اغما»، «حجر و سفاهت»، «نابودی متعلق وکالت»، «پایان مدت معین»: هنگامی که وکیل یا موکل فوت نماید، بیتردید وکالت فرو میریزد، در مبنای آن گفته شده است:
اینجا این پرسش مطرح است، آیا تصرفات وکیل به محض مرگ موکل زوال میپذیرد، یا انحلال وکالت هنگامی است که وکیل از فوت موکل آگاهی یابد؟ 1- باور مشهور فقهای امامیه آن است که وکالت به صرف فوت موکل نابود میشود و علم و جهل وکیل تاثیری در نفوذ اقدامات او ندارد. این مورد را نمیتوان به «عزل» که نفوذ تاثیر آن، متکی بر اطلاع وکیل بود، قیاس نمود، چون در باره عزل، «اعلام موکل و علم وکیل» یک حکم استثنایی و خلاف قاعده است.[282] 2- قانون مدنی ایران در باره «آگاهی وکیل» سکوت ورزیده است، اما پارهای از استادان حقوق مینگارند: «اگر پذیرفته شود که مبنای نافذ شناختن اعمال وکیل معزول جلوگیری از ضرر نامشروعی است که از این راه به وکیل و طرف قرارداد میرسد، باید انصاف داد که این مبنا در مورد نا آگاه ماندن از فوت و جنون موکل نیز وجود دارد. انتقال اموال موکل به ورثه نیز مانع از اجرای قاعده لاضرر نیست، زیرا هدف از آن جلوگیری از ضرر نامتعارف وکیل و اشخاص ثالث است نه کیفر دادن موکل بیمبالات. پس، برای حفظ نظم در معاملات و حمایت از اعتماد مشروع بیگناهیکه با وکیل طرف معامله میشود، باید قراردادهایی را که وکیل پیش از علم به موت و جنون موکل بسته است، نافذ شناخت».[283] در مورد شرط وکالت بعد از فوت نوشته شدهاند: سوالي كه به دنبال مطالب گذشته مطرح مي گردد اين است كه آيا موكل و وكيل مي توانند با تراضي در ضمن عقد تصريح نمايند که وكالت حتي پس از فوت يا جنون احد طرفين باقي بماند ؟ و آيا چنين شرطي نافذ و معتبر است؟ گروهي از فقها چنين شرطي را در باب رهن و صلح پذيرفته اند عده اي به منظور برطرف كردن اشكال گفته اند : در اين صورت وكالت بطور مستقل و مستقيم برای ورثه ايجاد شده يا اينكه مرتهن حق فروش عين مرهونه را پيدا كرده است كه به محض فوت او و بطور قهري به ورثه وي منتقل مي گردد. ماده ۷۷۷ ق. م. به پيروي از نظر گروه اول مقرر داشته است : «در ضمن عقد رهن يا به موجب عقد علي حده ممكن است راهن مرتهن را وكيل كند كه اگر در موعد مقرر راهن قرض خود را ادا ننموده مرتهن از عين مرهونه يا قيمت آن طلب خود را استيفا كند؛ و نيز ممكن است قرار دهد وكالت مزبور بعد از فوت مرتهن به ورثه او باشد؛ و بالاخره ممكن است كه وكالت به شخص ثالث داده شود». برخي از فقها پا را از اين هم فراتر گذاشته و گفته اند: «در مواردي كه موضوع عقد وكالت، متعلق حق وكيل باشد و وكالت در ضمن عقد لازمي شرط شده باشد مثل وكالت در فروش عين مرهونه؛ چنين وكالتي با فوت وكيل از بين نمي رود، حتي اگر شرط هم نشده باشد». آنچه كه مسلم است وكالت موصوف در قسمت اخير ماده ۷۷۷ ق. م. وكالت اصطلاحي نيست زيرا نيابت و نمايندگي از جانب منوب عنه تا زماني ادامه مي يابد كه منوب عنه در قيد حيات باشد و نيابت فرع بر وجود وي است بنابراين با فوت وكيل و همچنين فوت او نمايندگي به هم مي خورد در مورد جنون موكل يا وكيل نيز وضع بدين منوال است اگر وكيل مجنون شود نمي تواند وظيفه نمايندگي را انجام دهد اگر موكل ديوانه گردد , اهليت استيفا را از دست مي دهد و ديگري نمي تواند به نمايندگي از كسي كه فاقد اهليت استيفاست، اعمال و اجراي حق كند. قواعد عمومي حاكم بر عقود جايز در مورد وكالت نيز جاري است و دليلي مبني بر اينكه قانونگذار از اين قواعد در خصوص وكالت عدول كرده است در دست نيست و چنانكه كليه عقود جايزه به موت ( و جنون ) احد طرفين منفسخ مي شود ... (ماده ۹۵۴ ق.م) عقد وكالت نيز با اين اسباب زايل ميگردد. ... برخي از فقها گفته اند: وكالت پس از فوت نيز در همان مفهوم مصطح باقي مي ماند و محدوديت وصيت ( كه فقط تا ثلث تركه نافذ است ) ندارد . و در اين گونه موارد كه وكالت ضمن عقد لازم شرط مي شود و موضوع آن متعلق حق وكيل قرار مي گيرد ( مثل فروش عين مرهونه ) با فوت وكيل وكالت منفسخ نمي شود اگرچه شرط نشده باشد. نيابت و نمايندگي اصطلاحي مفهوم خاص و معيني دارد و به اين گونه قراردادها نمي توان با ديد نمايندگي مصطلح نگاه كرد بلكه گاهي توافقي بر انتقال حق و توكيل تا زمان حيات و ايصا پس از آن.[284] به هرحال، قانون مدنی ایران، حکم مساله را صریحانه بیان نکرده است، به باور استادان حقوق، وکالت قابلیت انتقال به بعد از مرگ را ندازد.[285] فقه حنفی، مرگ وکیل یا موکل را از اسباب زوال وکالت میشمارد، زیرا توکیل به سفارش موکل بود، اهلیت امر با مرگ فرو میریزد. همچنین با مرگ وکیل، اهلیت او در انجام اعمال حقوقی نابود میشود. اما چنانچه گذشت، هنگامی که حق دیگری به وکالت تعلق گرفته باشد، با مرگ موکل هم وکالت پا برجا خواهد ماند.[286] باید توجه داشت که علم وجهل وکیل تاثیری در مورد مرگ موکل ندارد و وکالت به صرف فوت فنا میپذیرد.[287] بند3 ماده 1606 قانون مدنی افغانستان، به پیروی از فقه حنفی، وفات وکیل یا موکل را یکی از حالات انتهای وکالت شمرده است.
دوم- جنون و اغمای موکل یا وکیل: در مورد جنون بحثی چندانی وجود ندارد، سخنانی که در «فوت وکیل یا موکل» گذشت، همه در جنون نیز جاری است، ماده 678 قانون مدنی ایران، موت و جنون را در یک بند -بند3 همان ماده-آورده است تا آگاهی بر اشتراک احکام آن دو دهد. درفقه امامیه، «جنون و اغما» از اسباب انحلال وکالت شمرده شده و دلیل عمده آن «اتفاق» فقها است، اگر اجماع نبود، میتوان گفت که اذن ولیّ جانشین اذن موکل در بقای وکالت میگردد و و این عقد نیابتی فرو نمیشکند. نهایت، عارض شدن جنون و اغما بر وکیل، عدم تصرف در آن حالتهاست، نه انفساخ قرارداد وکالت. در صورتی که جنون و اغما از عوامل انحلال وکالت به شمار رود، تفاوتی میان طولانی یا کوتاهی مدت اغما و اطباقی یا ادواری بودن جنون، علم و جهل وکیل نیست. در پاسخ این پرسش، آیا بعد از زوال مانع، وکیل حق تصرف دارد؟
قانون مدنی ایران، سخنی از سبب بودن «اغما» ندارد، بنابراین، وکالت توسط «اغما» نابود نخواهد شد. فقه حنفی، «اغما» را از اسباب زوال وکالت نمیشمارد؛ زیرا اغماء بیماری است، بیماری موجب بطلان وکالت نمیگردد. جنون ادواری نیز از قبیل اغماء یا خواب خواهد بود. تنها «جنون اطباقی» از عوامل زداینده وکالت است.[289] ولی فقیهان حنفی، در اندازه جنون اطباقی اختلاف ورزیدهاند: 1- ابویوسف: هنگامی که جنون مدت یک ماه ادامه یابد، اطباقی خواهد بود؛ زیرا کمترین زمانی که روزه را ساقط میکند، یک ماه است، پس نیکوتر است که این مدت، معیار باشد. 2- محمد: هرگاه دیوانگی مدت یکسال تداوم پیدا کند، جنون اطباقی اتفاق افتاده است، چون در این حالت همه عبادات از شخص ساقط میگردد، پس بهتر است که یکسال را معیار گرفت.[290] بند4 ماده 1606 قانون مدنی افغانستان، بدون آن که نام از جنون ذکر کند، «زوال اهلیت وکیل یا موکل» را از عوامل براندازنده وکالت شمرده است. بنابراین:
از نگاه فقه امامیه، هرگاه موکل محجور گردد، در مواردی که تصرف او ممنوع شده است، وکالت وکیل منحل میشود؛ چون وکیل تابع موکل است، در صورتی که موکل نتواند عملی را مباشرانه انجام دهد، اجرای آن توسط وکیل نیز درست نخواهد بود. پارهای از فقها، تنها دلیل انحلال وکالت را در این مورد، اجماع میداند، واگر اتفاق فقها وجود نداشت، میتوانستند فتوا دهند که حجر سبب زوال وکالت نیست، نهایت موجب «عدم نفوذ تصرف» میگردد، چنانچه اگر حجر فرو ریزد، نیازی به اعاده وکالت نیست.[291] قانون مدنی ایران، در ماده 681 میگوید: «محجوریت موکل موجب بطلان وکالت میشود، مگر در اموری که حجر مانع از اقدام در آن نباشد». به باور پارهای از استادان حقوق، ماده یاد شده ناظر به «سفه» است، و میافزایند: «هر عارضه که مانع از انعقاد وکالت شود باعث انحلال آن نیز خواهد شد».[292] فقه حنفی، حجر موکل را از اسباب انتهای وکالت دانسته و «عجز موکل» در حکم، همانند حجر میباشد. زیرا توسط حجر و عجز اهلیت دستور دهنده در تصرف به مال، باطل میشود، با بطلان دستور، وکالت هم نابود خواهد گشت.[293] این زوال، تکیه بر «علم و اعلام» ندارد، چون چنین مواردی از زمره عزل حکمی است که وابسته به «اطلاع» نمیباشد.[294] بند 4 ماده 1606 قانون مدنی افغانستان نیز، همین مورد اشاره دارد.
میتوان موارد گوناگونی، مانند «از بین رفتن متعلق وکالت»، «انجام مورد وکالت» و «ایجاد عمل ناسازگار با وکالت» را در یک عنوان «نابودی متعلق وکالت» مطالعه کرد و بیجهت، به تعداد عنوانها نیفزود. چنانچه ماده 683 قانون مدنی ایران مقرر میدارد: «هرگاه متعلق وکالت از بین برود یا موکل عملی را که مورد وکالت است خود انجام دهد یا به طور کلی عملی که منافی با وکالت وکیل باشد به جا آورد، مثل اینکه مالی را که برای فروش آن وکالت داده بود خود بفروشد، وکالت منفسخ میشود». باید گفت: «انجام مورد وکالت» و «ایجاد عمل ناسازگار با وکالت» چنانچه از موارد انفساخ است، از زمره عوامل ارادی انحلال وکالت نیز خواهد بود، هرگاه موکل، اتومبیلی که فروش آن را وکالت داده، خودش بفروشد، یا آن را به دیگری بخشش نماید. «گاه نیز عملی که منافی وکالت است موضوع آن را از بین نمیبرد، ولی نشانه فسخ و راضی نبودن به کاری است که برای اجرای آن وکالت داده شده، مانند اینکه موکل برای وقف مالی وکالت دهد که پیش از آن وکالت در فروش داده است».[295] به هر صورت، فقهای امامیه، «نابودی متعلق وکالت» و «انجام مورد وکالت توسط موکل» را از اسباب انحلال وکالت شمردهاند. و در بطلان این حالتها «علم وکیل» هم شرط نیست.[296] در فقه حنفی نیز، موارد فوق را از عوامل زوال وکالت دانسته شده[297] و ظاهراً اختلافی با آنچه گذشت ندارد. میتوان این حالات را از مفاد بند1 ماده 1606 قانون مدنی افغانستان دانست.
هرگاه میان موکل و وکیل برای انجام مورد وکالت، مدتی تعیین شده باشد، انقضای آن مدت، موجب انحلال وکالت است، چنانچه موکل دیگری را برای اجاره منزل خود تا یک ماه وکیل سازد، این مدت سپری گردد و وکیل اقدام به اجاره دهی آن نکرده باشد، با گذشت زمان تعیین شده، وکالت او فرو میریزد و دیگر حق اجاره دادن را ندارد. قانون مدنی ایران، مورد یادشده را یادآوری نکرده است. فقه حنفی، در تاثیر گذشت زمان بر زوال وکالت، دو قول دارد، باور غالب آن است که انقضای مدت تعیین شده از اسباب انحلال وکالت میباشد. و بلکه «انتهای غرض وکالت» را نیز از عوامل براندازی شمرد.[298] بند2 ماده 1606 قانون مدنی افغانستان، «انتهای حالت معینه وکالت» را باعث انحلال این عقد شمرده است. بنابراین، میتوان گفت:
در فقه امامیه، یکی از موارد انحلال وکالت، «بطلان شرط در وکیل» بیان شده است، چنانچه موکل به دیگری وکالت دهد، به شرطی که وی عادل باشد، هنگامی که وکیل در آغاز از وصف وکالت، برخوردار باشد، سپس فاسق گردد، وکالت به صرف رویش فسق زوال خواهد یافت.[299] در صورت که وکیل دوم هم وجود داشته باشد، باید دید که وکیل دوم، وکیلِ موکل است یا وکیلِ وکیل. در صورت اول، وکالت او با فسق موکل و فسق وکیل اول، از بین نمیرود، اما در حالت دوم نمایندگی او در صورت فاسق شدن خودش یا وکیل اول، نابود خواهد شد.[300] ولی به خلاف شافعیان و حنبلیان که فسق وکیل را در عقدهای منافی فسق مانند ایجاب در نکاح، موجب بطلان وکالت میدانند، چون فاسق دارای اهلیت این گونه تصرف نیست، هرچند در قبول نکاح اهلیت دارد؛ حنفیان، فسق را سبب زوال وکالت نشمرده اند.[301] پارهای از حقوقدانان حنفی، شانزده عامل را از اسباب «فرو ریزی وکالت» بر شمردهاند.[302] این اسباب به همان حالاتی که قلمی گردید، بر میگردد. الف- از نگاه حقوق ایران و افغانستان، وکالت مدنی -اعطای نمایندگی در تصرفات حقوقی- ، از زمره «عقود» است، نه ایقاعات؛ وانگهی، وکالت از قرارداد «جایز»، «رایگانی»، «اذنی» و «شخصی» به شمار میرود. با این وجود، فقه حنفی -که منبع و مورد اعمال در افغانستان است- ، در سه مورد، آن را از قراردادهای لازم میگمارد: 1) وکالت در فروش عینی که به عنوان رهن در اختیار دیگری قرارگرفته است. 2) وکالت در دعوا از جانب موکل غایب. 3) وکالت در تسلیم عین به شخصی در غیاب موکل. علت لازم شدن وکالت در موارد فوق، آن است که متعلق حق دیگری واقع شده است؛ بنابراین، وکیل یا موکل نمیتواند در امور یاد شده، وکالت را فرو شکند. ب- از نگاه حقوق ایران و افغانستان، مبانی و مشروعیت وکالت مدنی، از «آیات قرآنی»، «سنت نبوی»، «بنای عرفی» و «حکم عقلی» آشکارا دریافت میشود. این مبانی در وکالت «عام و خاص»، «مطلق و مقید»، «انفرادی و انضمامی»، «جایز و لازم» جاری است. به باور فقهای حنفی، مبانی یادشده، وکالت «تنجیزی و تعلیقی» را نیز فرا میگیرد، ولی مشهور فقهای امامیه، وکالت تعلیقی را بیمبنا و ناروا میدانند. پ- از نگاه حقوق ایران و افغانستان، «ایجاب و قبول»، «موکل»، «وکیل»، «مورد وکالت» در قرارداد وکالت از اهمیت ویژه بهرهمندند، فقه جعفری، هر چهار امر را از «ارکان وکالت» میشمارد، ولی فقه حنفی، تنها «ایجاب و قبول» را رکن -داخل در ماهیت-، و سه امر دیگر را شرط صحت وکالت میبیند. البته، در شرایط هر کدام از ارکان وکالت هماهنگی کلی وجود دارد: 1- در وکالت، «اعلام عدم پذیرش» آسیب زاست، «اظهار قبول» -به شکلی که در سایر معاملات ضروری است- در تشکیل چنین قراردادی لازم نخواهد بود. 2- موکل باید «بالغ»، «عاقل»، «رشید» و «مختار» باشد، از دیدگاه برخی فقهای امامیه، کودکی که ده سال دارد، میتواند در موضوعاتی که تصرفش رواست، به دیگری وکالت دهد. از نگاه برخی حقوقدانان ایرانی، کودک ممیز، شایستگی اعطای نمایندگی را داراست، ولی پاره ای از استادان حقوق، چنین صلاحیتی را در وی نمیبینند، به ویژه در مواردی که تعهداتی مالی برای وی به بار آورد. در فقه حنفی، تصرفات کودک ممیز سه گونه است: 1) تصرفاتی که زیان محض است، در این موارد، کودک صلاحیت وکیل گرفتن ندارد. 2) تصرفاتی که فایده محض است، بدون إذن ولی میتواند به دیگری وکالت دهد. 3) تصرفاتی که آمیخته با نفع و ضرر است، در این صورت، اگر از جانب ولی مأذون در تجارت است، میتواند اختیار خود را به دیگری تفویض نماید، وگرنه، توکیل او موقوف به اجازه ولیّ میباشد. 3- وکیل، افزون بر «اهلیت»، باید «توانایی» و «آگاهی» از وکالت داشته باشد. 4- مورد وکالت، باید دارای شرایط ذیل باشد: 1) «نیابت پذیری»: هر موردی که قابلیت «نیابت» نداشته باشد، قابلیت «وکالت» را هم نخواهد داشت. بنابراین، هر عملی که شرع یا قانون مباشرت خود شخص را در آن اعتبار کرده است، نیابت پذیر و در نتیجه وکالت پذیر نیست. برای همین، «حیازت مباحات» به باور مشهور فقهای امامیه میتواند در پهنهی پیمان وکالت قرار گیرد و به عقیده فقهای حنفی، هرگز قابل وکالت نیست. 2) «انجامپذیری»: مورد وکالت، باید «مملوک موکل» باشد، خود موکل توان انجام آن را به نحو اصالت یا ولایت یا وصایت یا نیابت، داشته باشد. ولی، در دیدگاه ابوحنیفه، بر خلاف محمد و ابویوسف «مملوکیت اصل و ذات تصرف» مهم است. 3) «تعیین پذیر»: عملی که به دیگری نیابت داده میشود، باید به گونهای معلوم باشد. هر چند این هویدایی از همه جهات لازم نیست.
ت- از نگاه حقوق ایران و افغانستان، وکالت مدنی آثاری دارد و تعهدات و وظایفی برای وکیل و موکل و شخص ثالث -طرف قرارداد- به باور میآورد:
ث- بسا که وکالت، زوال و انحلال میپذیرد، این فروریزی و درهم شکنی عواملی دارد: 1- عزل موکل: موکل هرگاه خواست میتواند وکیل را برکنار نموده و عقد وکالت را انحلال دهد. پایان دهی به این رابطه حقوقی، آزادانه و دلخواهی است، نیازی به به دلیل و توجیه ندارد. شرط نفوذ آن «اعلام عزل» به وکیل است، ولی در فقه حنفی، «تعلق نگرفتن حق دیگری» هم به آن فزوده شده است. 2- استعفای وکیل: نفوذ استعفا در فقه امامیه وابسته به هیچ شرطی نیست، اما از نگاه فقه حنفی، همان دو شرط «عزل»، اینجا نیز باید فراهم گردد. 3- فوت موکل یا وکیل: به محض مرگ وکیل یا موکل، وکالت زوال میپذیرد، اما فقه حنفی، فروشکنی وکالت را منوط به «عدم تعلق حق دیگری» کرده است. 4- جنون و اغمای موکل یا وکیل: فقه امامیه، «جنون» و «اغما» را از اسباب زوال وکالت دانسته و تفاوتی میان طولانی یا کوتاهی مدت اغما و اطباقی یا ادواری بودن جنون، علم و جهل وکیل ننهاده است. قانون مدنی ایران، نامی از «اغما» نیاورده و آن را سبب انحلال وکالت نمیداند. فقه حنفی، تنها «جنون اطباقی» را موجب نابودی وکالت شمرده، نه «جنون ادواری» و نه «اغما» را. قانون مدنی افغانستان، به موارد فوق، تصریح نکرده، ولی به طور کلی از «زوال اهلیت» نام برده است. 5- حجر موکل یا وکیل: از نگاه حقوق ایران، هرگاه موکل محجور گردد، در مواردی که تصرف او ممنوع شده است، وکالت منحل میشود. فقه حنفی، «عجز» را نیز همانند «حجر دانسته است. 6- «نابودی متعلق وکالت»: موضوعات گوناگونی مانند «انجام مورد وکالت»، «ایجاد عمل ناسازگار با وکالت» توسط موکل، در «نابودی متعلق وکالت» جا میگیرد که هر کدام آنها سبب زوال وکالت به شمار میرود. 7- «پایان مدت معین»: هرگاه میان موکل و وکیل برای انجام مورد وکالت، مدتی تعیین شده باشد، انقضای آن مدت، موجب انحلال وکالت است. درفقه حنفی، «شانزده سبب» برای فروریزی و درهم شکنی وکالت ردیف شده است، که بسیاری آنها از مصادیق عنوانهای است که قلمی گردید. « وکالت مدنی در حقوق ایران و افغانستان -و فقه جعفری و حنفی- در قواعد کلی همانند و در همه قواعد هماهنگ است». پاورقی: [1] - قرآن مجید؛ المزمل، 73، 9. [2] - قرآن مجید؛ آل عمران، 3، 173. [3] - قرآن مجید؛ ابراهیم، 14، 12. [4] - قرآن مجید، هود، 11، 56. [5] - ابن منظور آفریقایی مصری؛ لسان العرب، الدار المتوسطیۀ للنشر و التوزیع الجمهوریۀ التونسیه، الطبعۀ الاولی: 2005م، ج4، ص4348. [6] - شهید اول -شمس الدین محمد بن جمال الدین مکی العاملی-؛ المعۀ الدمشقیۀ، تهران، انتشارات دار العلم، چاپ اول:1377ش، ص111. محقق حلی -ابوالقاسم نجم الدین محمد بن حسن؛ شرائع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، تعلیق و شرح: سید عبد الزهراء الحسینی، بیروت، دار الزهراء، الطبعۀ الاولی: 1991م، ج4، ص7. شهید ثانی -زین الدین العاملی-؛ مسالك الأفهام الی تنقیح شرائع الاسلام، قم، مؤسسۀ المعارف الاسلامیه، الطبعۀ الثانیۀ:1424ق، ج 5 - ص 235. «وهو استنابة في التصرف». برای نقد تعریف نگاه شود: سید محمد حسینی شیرازی؛ الفقه کتاب الوکالۀ، بیروت، دار العلم، : الطبعۀ الثانیۀ: 1988م، ج59، ص5 و 6. [7] - شهید ثانی -زین الدین العاملی-؛ الروضۀ البهیۀ فی شرح اللمعة الدمشقیۀ، بیروت، مؤسسۀ الاعلمی للمطبوعات، بیتا، ج 4 - ص 367. [8] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الكلام، تهران، دار الکتب الاسلامیه، الطبعۀ السادسۀ:1394هـ.ق، ج 27، ص 347. « وشرعاً الاستنابة المخصوصة». [9] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، قم، موسسۀ السبطین العالمیۀ، الطبعۀ الثانیۀ: 1383، ج4، ص237: «وعند الفقهاء عقد یستنب به الانسان غیره عن نفسه فی تصرف مملوک له فی حیاته». سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، قم، مؤسسه دار الکتاب، الطبعۀ الثالثۀ:1414ق، ج20، ص237. سید محمد کاظم طباطبایی یزدی، تکملۀ العروۀ الوثقی، قم، مکتبۀ الداوری، ج1، ص118. [10] - سید عبد الاعلی سبزواری؛ مهذب الاحکام فی بیان الحلال و الحرام، قم، مؤسسۀ المنار، الطبعۀ الرابعۀ: 1416ق، ج21، ص195. «الاستنابۀ متفرعۀ علی اصل التفویض و الاعتماد الذین هما المعنی الحقیقی و العرفی للوکالۀ اولاً و بالذات». [11] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین 4- حقوق مدنی، تهران، شرکت سهامی انتشار با همکاری بهمن برنا، چاپ چهارم: 1382، ص107. [12] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین 4، ص 109 و 110. [13] - شیخ محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، اشراف: آیت ا... محمد مهدی آصفی، تحقیق: شیخ محمد ساعدی، قم، المجمع العالمی للتقریب بین المذاهب الاسلامیۀ-المعاونیۀ الثقافیۀ، الطبعۀ الاولی: 2005م، ج4، ص: 40 و 41: «اما حقیقۀ الوکالۀ فهی: عقد یفید تسلیط الغیر علی التصرف فی ماله التصرف فیه ...». [14] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص118: «والاقوی عدم کونها من العقود، فلا یعتبر فیها القبول ...». [15] - شیخ محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص 42. [16] - ابیمحمد محمود بن احمد العینی؛ البنایه فی شرح الهدایه، بیروت، دار الفکر، الطبعۀ الثانیۀ:1990، ج8،ص261. این تعریف را گاه با تفاوتهای زیاد در کتابهای ذیل میتوان مشاهده نمود: - شیخ نظام الدین و جماعۀ من علماء الهند، الفتاوی الهندیه، تصحیح سمیر مصطفی رباب، بیروت، دار الإحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی:2002م، ج3، ص599. - عبد الغنی غنیمی؛ اللباب فی شرح الکتاب، بیروت، دار الکتب العلمیه، ج1،جزء2، ص138. - علاء الدین سمرقندی؛ تحفۀ الفقهاء، بیروت دار الکتب العلمیه، بیتا، ج3، ص227. - ناصرالدین محمد بن یوسف حسینی سمرقندی، الفقه النافع، تحقیق: ابراهیم بن محمد العبود، ریاض، مکتبه العبیکان، الطبعۀ الاولی:2000م، ج3، جزء5، ص 1235. - فخر الدین زیلعی؛ تبیین الحقایق و شرح کنز الدقائق، بیروت، دار الکتب العلمیه، الطبعۀ الاولی:2000م، ج5، ص 243. - اسعد محمد سعید صاغرجی، الفقه الحنفی وادلته، دمشق دار الکلم الطیب، الطبعۀ الاولی:2005م، ج2، ص126. - عبد ا... بن محمد بن مودود موصلی حنفی؛ الاختیار لتعلیل المختار، دار الدعوۀ، بیجا، بیتا، ج2، ص156. - عبد الحمید محمود طهماز؛ الفقه الحنفی فی ثوبه الجدید، دمشق، دار القلم، الطبعۀ الاولی: 2000م، ج2، 430. - علاء الدین ابی بکر بن مسعود کاسانی؛ بدائع الصنائع فی ترتیب الشرایع، تحقیق: محمد خیر طعمه حلبی، بیروت، دار المعرفه، ، الطبعۀ الاولی:200م، ج6، ص33. - ابیبکر محمد بن احمد سرخسی؛ المبسوط، تحقیق سمیر مصطفی رباب، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی: 2002م، ج7، جزء19، ص6. - ابن نجیم حنفی-زین الدین بن ابراهیم- ؛ البحر الرائق شرح کنزالدقائق، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی: 2002م، ج7، ص201. - المجلۀ الاحکام العدلیه فی فقه المعاملات الحنفیه، ماده 1449. - علی حیدر؛ درر الحکام شرح مجلۀ الاحکام، تعریب: فهمی حسینی، بیروت، دار الجیل، الطبعۀ الاولی:1991م، ج3، ص491. - سلیم رستم باز لبنانی؛ شرح المجله، بیروت، دار الکتب العلمیه، بیتا، ج2، ص796. - منیر القاضی؛ شرح المجله، عراق، مطبعۀ العانی، الطبعۀ الاولی: 1948م، ج3، ص263. - محمد خالد اتاسی و محمد طاهر اتاسی؛ شرح المجله، حمص، بیتا، ج4، ص401. - ملاعلی قاری هروی -نور الدین ابی الحسن علی بن سلطان محمد الهروی القاری- فتح باب العنایه شرح النقایه، عنایت: محمد نزار تمیم و هیثم نزار تمیم، بیروت، شرکت دار الارقم بن ابی الارقم، الطبعۀ الاولی:1997م، ج2، ص512. - ابراهیم بن محمد حلبی؛ مجمع الانهار فی شرح ملتقی الابحار فی فروع الحنفیه، بیروت، دار الإحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی:2001م، ج3، ص244. - عبد الرحمن الجزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، بیروت، دار الفکر، الطبعۀ الاولی:2004م، ج3،ص122. - دکتر عبد الحلیم عویس؛ موسوعه الفقه المعاصر، دار الوفاء، بیجا، الطبعۀ الاولی:2005م، ج2، ص168. - سید سابق؛ فقه السنه، دمشق-بیروت، دار ابن کثیر، ، الطبعۀ الثانیه: 2002م، ج3، ص264. - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، تهران، نشر احسان، الطبعه الثالثه:2006م، ج6، ص4055 و 4056. - عبد الرزاق احمد السنهوری؛ الوسیط فی شرح القانون المدنی، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی، بیتا، ج7، جزء1، ص371. کتابهای ذیل بدون آنکه به تعریف مدونی وکالت پردازد، احکام آن را بیان داشته است: - علی بن ابیبکر مرغینانی؛ الهدایه، شرح بدایه المبتدی، تصحیح و تعلیق: محمد عدنان درویش، بیروت، شرکت دار الارقم بن ابی الارقم، بیتا، ج2، جزء3، ص135 به بعد. - محمد امین بن عمر بن عبدالعزیز عابدین دمشقی؛ رد المحتار علی الدر المختار -معروف بحاشیۀ ابن عابدین-، دار الاحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی: 1998م، ج8، ص210 به بعد.
[17] - زیلعی؛ تبیین الحقائق، ج5،، ص 243. «أَيْ التَّصَرُّفُ الْجَائِزُ الْمَعْلُومُ هَذَا فِي الشَّرِيعَةِ ... ». [18] - محقق حلی؛ شرائع الاسلام، ج4، ص7 و8. شهید اول؛ لمعه الدمشقی، ص111. شهید ثانی؛ الروضۀ البهیۀ فی شرح اللمعة الدمشقیۀ، بیروت، ج 4، ص 367. . - سید عبد الاعلی سبزواری؛ مهذب الاحكام ج21، ص195. و همچنین: - محقق حلي، أبو القاسم نجم الدين جعفر بن الحسن الحلى؛ المختصر النافع في فقه الامامية، تهران، مؤسسه البعثه، الطبعة الثالثه: 1410ق. ص154. - سید علی طباطبایی؛ ریاض المسائل فی تحقیق الاحکام بالدلائل، مشهد، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، الطبعۀ الاولی: 1420ق، ج10، ص53. این فقیه صریحانه مینگارد: «الوکالۀ عبارۀ عن الایجاب و القبول الدالین علی الاستنابۀ فی التصرف». - یوسف بحرانی؛ الحدائق الناضره فی احکام العترۀ الطاهره، تحقیق و تعلیق: محمد تقی ایروانی، تصحیح: یوسف بقاعی، بیروت، دار الأضواء، الطبعۀ الثالثۀ:1993م، ج22، ص5. - علامه حلی -ابی منصور حسن بن یوسف بن مطهر اسدی- ؛ قواعد الاحکام، قم، مؤسسۀ النشر الاسلامی، الطبعۀ الاولی: 1418ق، ج2، ص349. - علامه حلی؛ مختلف الشیعه، قم، مؤسسۀ النشر الاسلامی، الطبعۀ الاولی:1415ق، ج6، ص 18 به بعد. - علامه حلی؛ تذکرۀ الفقهاء، المکتب المرتضویه لإحیاء آثار الجعفریه، بیتا، بیجا، ج2، ص113. - محقق ثانی -علی بن حسین کرکی- ؛ جامع المقاصد فی شرح القواعد، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، الطبعۀ الاولی: 1410ق، ج8، ص 179 به بعد. - سید محمد جواد حسینی عاملی؛ مفتاح الکرامه فی شرح القواعد العلامه، اشراف علی الفهارس: علی اصغر مروارید، بیروت، دار التراث، الطبعۀ الاولی: 1998م، ج16، ص815 به بعد. - باقر ایروانی؛ دروس تمهدیۀ فی الفقه الاستدلالی، قم، موسسۀ الفقه للطباعۀ و النشر، الطبعۀ الثانیۀ:1420ق، ج2، ص201. - امام خمینی -روح ا... موسوی- ؛ تحریر الوسیله، بیروت، سفارۀ الجمهوریۀ الاسلامیۀ الایرانیۀ، الطبعۀ الاولی:1987، ج2، ص39. - خویی، سید ابوالقاسم موسوی؛ منهاج الصالحین، قم، مهر، الطبعۀ الثامنۀ و العشرون: 1410ق. ج2، ص200. [19] - محمد حسین کاشف الغطاء، تحریر المجله، ج4، ص42. [20] - محمد حسین نجفی، جواهر الکلام، ج27، ص 351: «و ماوقع من بعض متأخرین -ممن لایبالی بما هو کالضروری عند الاصحاب من انکار کون الوکالۀ من سنخ العقود أصلاً- لاینبغی الاصغاء الیه، بل تسوید الورق فی رده من السرف و التبذیر». [21] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص118. [22] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص119: «لو قال: وکّلتک فی بیع داری، فباعه، صح بیعه. و الظاهر ذلک و إن غفل عن قصد النیابۀ». [23] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین 4، ص 126. [24] - علامه حلی، تذکره، ج2، ص115. این فقیه مینگارد:« والقبول يطلق على معنيين أحدهما الرضي والرغبة فيما فوضه إليه ونقيضه الرد والثاني اللفظ الدال عليه على النحو المعتبر في البيع وساير المعاملات ويعتبر في الوكالة القبول بالمعنى الأول ... اما بالمعنى الثاني وهو القبول اللفظي فالوجه عندنا انه لا يشترط لأنه إباحة ورفع حجر فأشبه إباحة الطعام لا يفتقر إلى القبول اللفظي». برای دیدن نقد «کفایت رضایت باطنی» نگاه شود: سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج20، ص239. [25] - فقهای امامیه تقارن میان ایجاب و قبول را لازم نمیبینند: شهید اول؛ لمعه الدمشقی، ص111. شهید ثانی؛ الروضۀ البهیۀ فی شرح اللمعة الدمشقیۀ، ج4، ص367 و 368. [26] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص118: «لو کانت من العقود، لزم مقارنه القبول لایجابها، مع انه یجوز توکیل من لیس حاضراً و یبلغه الخبر بعده». [27] - محقق ثانی، جامع المقاصد، ج8، ص179. [28] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص 351: «{ لو تأخر القبول عن الايجاب } فيها { لم يقدح في الصحة } ولو إلى سنة فصاعدا مستدلين عليه بمعلومية الصحة نصا وفتوى { إن الغائب يوكل و } لا ريب في أن { القبول يتأخر } وبالنصوص المتضمنة للأمر لأشخاص في بلاد نائية بإنفاذ طلاق وتزويج وبيع وشراء ونحو ذلك . ولكن فيه : إنا لم نجد في شئ منها ما يقتضي كونه وكالة ، بل يمكن أن يكون جميعه من باب الأمر والاعلام والإذن ونحو ذلك ، فلا ينبغي أن يستفاد منه صحة تأخير القبول في الوكالة حتى في الحاضر الذي يقول لآخر وكلتك أو أنت وكيلي فيسكت ثم يقول بعد سنة مثلا قبلت مما هو غير جار مجرى الخطاب العربي فلا ينبغي التأمل في فساد الاستدلال المزبور ». [29] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص133 و 134. [30] - شهید ثانی؛ مسالک الافهام، ج5، ص 239-238. « ولا بد في تحققه من ايجاب دال على القصد ، كقوله : " وكلتك " أو " استنبتك " أو ما شاكل ذلك . ولو قال : " وكلتني " فقال : نعم ، أو أشار بما يدل على الإجابة ، كفى في الايجاب . وأما القبول فيقع باللفظ كقوله : " قبلت " أو " رضيت " أو ما شابهه . وقد يكون بالفعل كما إذا قال : " وكلتك في البيع " فباع». [31] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص128-130. [32] - کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص 33: «وَأَمَّا بَيَانُ رُكْنِ التَّوْكِيلِ .فَهُوَ الْإِيجَابُ وَالْقَبُولُ فَالْإِيجَابُ مِنْ الْمُوَكِّلِ أَنْ يَقُولَ : " وَكَّلْتُكَ بِكَذَا " أَوْ " افْعَلْ كَذَا " أَوْ " أَذِنْتُ لَكَ أَنْ تَفْعَلَ كَذَا " وَنَحْوُهُ .وَالْقَبُولُ مِنْ الْوَكِيلِ أَنْ يَقُولَ : " قَبِلْتُ " وَمَا يَجْرِي مَجْرَاهُ ، فَمَا لَمْ يُوجَدْ الْإِيجَابُ وَالْقَبُولُ لَا يَتِمُّ الْعَقْدُ ؛ وَلِهَذَا لَوْ وَكَّلَ إنْسَانًا بِقَبْضِ دَيْنِهِ فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَ ، ثُمَّ ذَهَبَ الْوَكِيلُ فَقَبَضَهُ لَمْ يَبْرَأْ الْغَرِيمُ ؛ لِأَنَّ تَمَامَ الْعَقْدِ بِالْإِيجَابِ وَالْقَبُولِ ، وَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَرْتَدُّ بِالرَّدِّ قَبْلَ وُجُودِ الْآخَرِ ، كَمَا فِي الْبَيْعِ وَنَحْوِهِ». [33] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص 356. محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص 240. شهید ثانی؛ مسالک الافهام، ج5، ص244، «وهي عقد جائز من طرفيه ، فللوكيل أن يعزل نفسه ، مع حضور الموكل ومع غيبته. وللموكل أن يعزل ، بشرط أن يعلمه العزل . ولو لم يعلمه لم ينعزل بالعزل». شهید ثانی؛ شرح لمعه، ج4، 369. یوسف بحرانی؛ الحدائق الناضره، ج22، ص15. امام خمینی؛ تحریر الوسیله، ج2، ص44. سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج2، ص243. خویی، منهاج الصالحین، ج2، ص200. [34] - علی بن ابیبکر مرغینانی؛ الهدایه، شرح بدایه المبتدی، تصحیح و تعلیق: محمد عدنان درویش، بیروت، شرکت دار الارقم بن ابی الارقم، بیتا، ج2، جزء3، ص149 و 150. عبد الحمید محمود طهماز؛ الفقه الحنفی فی ثوبه الجدید، ج2، ص 446. کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص «الْوَكَالَةَ عَقْدٌ غَيْرُ لَازِمٍ». ابن عابدین؛ حاشیه رد المحتار، ج8، ص244. [35] - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص 4114. [36] - جزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعۀ، ج3، 148 و 149. زیلعی؛ تبیین الحقائق، ج5، ص308. [37] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 112 و 113. برای صحت وکالت بدون اجرت و با اجرت، مراجعه شود: سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص223. [38] - دکتر عبد الحلیم عویس؛ موسوعۀ الفقه المعاصر ج2، ص169: «والاصل فی الوکاله ان تکون بغیر اجرٍ، فإن کانت بأجر کان الوکیل اجیراَ، وسرت علیه احکامه سواءٌ کان اجیراً خاصاً او عاماً». [39] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص111 و112. سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص195. [40] - عبد الرزاق احمد سنهوری؛ الوسیط، ج7، جزء1، ص 374 و 375. [41] - - عبد الرزاق احمد سنهوری؛ الوسیط، ج7،جزء1، ص 376. [42] - همان. [43] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 114 و 115. [44] - دکتر سنهوری؛ الوسیط، ج7، جزء1، ص 377. [45] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 115. [46] - دکتر سنهوری؛ الوسیط، ج7، جزء1،ص 386 و387 [47] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص 347. [48] - شهید ثانی، شرح لمعه، «و خرج بقید ... وبالتصرف الوديعة ، فإنها استنابة في الحفظ خاصة». سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج20، ص237. [49] - سید عبد الاعلی سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص195 196. [50] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 117 [51] - دکتر سنهوری، الوسیط، ج7، جزء1، ص 383-385. [52] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 115 و 116. [53] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص118. محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص237. سید عبدالاعلی سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص195. [54] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص 347. [55] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص118. سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج20، ص237. [56] - المجله الاحکام العدلیه، ماده1450: «الرساله هی تبلیغ احد کلام الآخر لغیره من دون أن یکون له دخل فی التصرف و یقال للمبلغ: رسول، و لصاحب الکلام: مرسل، و للآخر: مرسل الیه». [57] - علی حیدر؛ درر الحکام شرح مجله الاحکام، ج3، ص495. هم چنین تبیین الحقائق شرح کنز الدقائق، ج5، ص245: « أَنَّ الْوَكِيلَ لَا يُضِيفُ الْعَقْدَ إلَى الْمُوَكِّلِ وَالرَّسُولَ لَا يَسْتَغْنِي عَنْ إضَافَتِهِ إلَى الْمُرْسِلِ وَإِلَيْهِ الْإِشَارَةُ فِي قَوْله تَعَالَى { يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ } وَقَوْلِهِ { وَمَا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ } نَفَى الْوَكَالَةَ وَأَثْبَتَ الرِّسَالَةَ». [58] - سلیم رستم باز لبنانی؛ شرح المجله، ج2، ص772. شرح کنز الدقائق، ج5، ص 245: « وَبِخِلَافِ الرِّسَالَةِ بِالِاسْتِقْرَاضِ ؛ لِأَنَّ الرِّسَالَةَ مَوْضُوعَةٌ لِنَقْلِ عِبَارَةِ الْمُرْسِلِ ؛ لِأَنَّ الرَّسُولَ مُعَبِّرٌ وَالْعِبَارَةُ مِلْكُ الْمُرْسِلِ فَقَدْ» [59] - شیخ محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص 42 و 43: «اما الرساله فهی اجنبیه عن الوکاله کلیه؛ لأنها من قبیل آله الصماء الحاکیه لصوت الغیر و کلامه من دون حقٍّ فی التصرف اصلاً، فلاداعی لذکرها فی ماده 1450». [60] -قرآن مجید، کهف/18، 19. [61] - سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج20، 238: « فان هذه وكالة ، واحتمال كونه من الاذن لا من الوكالة يدفعه ان ظاهره توكيل احدهم في الشراء بمالهم للجميع ، ولكنه مختص بالامم السابقة ، ومع ذلك فليس في الاية ما يشهد بانها كانت مشروعة في مذهبهم كي يستصحب». [62] - قرآن مجید؛ نساء/3، 35. [63] - قرآن مجید؛ یوسف/12، 55. [64] - برای دیدن روایات پیرامون وکالت، نگاه شود: حر عاملی، محمد بن حسن؛ وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشرعیه، تحقیق: مؤسسۀ آل البیت لإحیاء التراث، قم، مهر، الطبعۀ الثانیۀ:1372ش، ج19، ص161 به بعد. بخاری، محمد بن اسماعیل؛ صحیح بخاری، بیروت، دارالفکر: 1981م، ج3، ص 60 بعد. [65] - شیخ طوسی؛ المبسوط، ج2، ص360. [66] - ر. ک. علامه حلی؛ تذکرۀ الفقهاء، ج2، ص 113 و 114. [67] - سرخسی، المبسوط، ج7،جزء 19، ص6 میخوانیم: « وَأَمَّا السُّنَّةُ فَمَا رُوِيَ عَنْ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ { أَنَّهُ وَكَّلَ حَكِيمَ بْنَ حِزَامٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِشِرَاءِ الْأُضْحِيَّةِ ، وَبِهِ وَكَّلَ عُرْوَةَ الْبَارِقِيَّ فَلَمَّا سَأَلَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ شَيْئًا أَعْطَاهُ عَلَامَةً ، وَقَالَ : ائْتِ وَكِيلِي بِخَيْبَرَ لِيُعْطِيَكَ مَا سَأَلْتنِي بِهَذِهِ الْعَلَامَةِ } وَالدَّلِيلُ عَلَيْهِ : الْحَدِيثُ الَّذِي بَدَأَ بِهِ مُحَمَّدٌ - رَحِمَهُ اللَّهُ - الْكِتَابَ وَرَوَاهُ أَبُو يُوسُفَ وَمُحَمَّدٌ - رَحِمَهُمَا اللَّهُ - عَنْ سَالِمٍ...». عینی؛ البنایه فی شرح الهدایه، ج8، ص 261 - 263. [68] - شهید ثانی؛ مسالک الافهام، ج5، ص237. صاغرجی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج2، 125 و 126. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص406 [69] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص 346. « و لا ريب في مشروعيتها بل لعله من ضرورة الدين ، فلا حاجة إلى الاستدلال عليه بقوله تعالى ( 1 ) " فليأتكم برزق منه " ( 2 ) " واذهبوا بقميصي هذا " كي يناقش بعدم كون الثاني من الوكالة ، بل والأول المحتمل أنه من الإذن لا منها كما ستعرف تفصيل ذلك». [70] - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص 4061. زیلعی؛ تبیین الحقایق، ج5، 243: «وَلِأَنَّ الْإِنْسَانَ قَدْ يَعْجِزُ عَنْ مُبَاشَرَةِ التَّصَرُّفَاتِ وَعَنْ حِفْظِ مَالِهِ فَيَحْتَاجُ إلَى الِاسْتِعَانَةِ بِغَيْرِهِ أَشَدَّ الِاحْتِيَاجِ فَيَكُونُ مَشْرُوعًا دَفْعًا لِلْحَرَجِ». سرخسی؛ ج7، جزء19، ص6. [71] - حاشیه ابن عابدین؛ ج8، ص213. [72] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص241. جزیری، الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، ص127. [73] - سید عبدالاعلی سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص209. [74] - سمرقندی، تحفۀ الفقهاء، ج3، 132. [75] - علی حیدر؛ درر الحکام شرح مجله الاحکام، ج3، ص515. منیر القاضی؛ شرح المجله، ج3، ص271. سید عبدالاعلی سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص209. [76] - مسعود انصاری و دکتر محمدعلی طاهری؛ دانشنامه حقوق خصوصی، ج3، ص2207. [77] - علامه حلی؛ تذکره الفقاء، ج2، ص114. « ولا بد في الوكالة من عقد مشتمل على ايجاب وقبول ومن موكل يصدر عنه الايجاب ومن وكيل يصدر عنه القبول ومن أمر تقع الوكالة فيه فأركان الوكالة أربعة». [78] - کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص 33. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص4056 و 4057. [79] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ قواعد عمومی قراردادها، تهران، شرکت سهامی انتشار، چاپ ششم: 1383، ج1، ص282-286 و 325-333. سنهوری؛ الوسیط، ج7، جزء1، 391 به بعد. [80] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص 348. « ولا بد في تحققه من إيجاب دال على القصد كقوله : وكلتك أو استنبتك أو ما شاكل ذلك . ولو قال : وكلتني } على الاستفهام التقريري أو التحقيقي { فقال : نعم } وقال : قبلت بعد قوله نعم { أو أشار بما يدل على الإجابة كفى في الايجاب . وأما القبول : فيقع باللفظ كقوله : قبلت أو رضيت أو ما شابهه ، وقد يكون بالفعل ، كما إذا قال : وكلتك في البيع فباع » [81] - دکتر میر سید حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص 293. این همان سخنی است که پارهای فقها نوشتهاند: « لا يكفي في تحقق الوكالة العلم بالرضا الباطني في التصرف وان كان الرضا فعليا فضلا عما لو كان تقديريا ، بل لابد له من مظهر من قول أو فعل . نعم يكفي في جواز التصرف من حيث الحرمة التكليفية فيجوز اكل ماله مع العلم برضاه باطنا ، لكن لو علم بانه راض باطنا ببيع داره لا ينفذ بيعه بل يكون فضوليا». سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص121. [82] - سید جواد حسینی عاملی؛ مفتاح الکرامه، ج16، ص821. [83] - کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص 33. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص4056. [84] - در الفتاوی الهندیه، ج3، ص599 میخوانیم: «... و قبول الوکیل لیس بشترط لصحۀ الوکالۀ استحساناً و لکن اذا رد الوکالۀ ترتد ...». و جزیری الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، ص132: « و لایشترط لتحقق الوکالۀ ان تکون الصیغۀ مشتملۀ علی قبول الوکیل و لکن اذا ردّ الوکالۀ ترتد». [85] - علی حیدر؛ درر الحکام، ج3، ص514. [86] - محمد حسین کاشف الغطاء، تحریر المجله، ج4، ص 48. [87] - ماده 1451: « ... لو قال الموکّل: وکلتک، و ردّ الوکیل بقوله: لا اقبل، ثم باشر إجراء الموکّل به لایصح تصرفه». [88] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 135. [89] - دکتر میر سید حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص 294. [90] - دکتر ناصر کاتوزیان، قواعد عمومی قراردادها، ج1، ص 327. [91] - دکتر کاتوزیان، همان، ص 328. [92] - دکتر مهدی شهیدی، تشکیل قراردادها، تهران، مجد، چاپ سوم: 1382، ص 66. [93] - دکتر مهدی شهیدی، همان، ص 66-69. [94] - شهید ثانی، مسالک، ج5، ص239 و 240. علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص350. سید علی طباطبایی؛ ریاض، ج10، ص 55 و 56. یوسف بحرانی؛ الحدائق الناضره، ج22، ص 11 و 12. [95] - شیخ مرتضی انصاری؛ کتاب المکاسب، اعداد: لجنۀ تحقیق تراث الشیخ الأعظم (مجمع الفکر الاسلامی)، قم، مؤسسۀ الهادی، الطبعۀ الاولی:1418ق، ج3، ص 170 به بعد. [96] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج22، ص 253: «أما التنجيز فالظاهر أنه لا إشكال كما لا خلاف في عدم صحة غير المنجز ، بل عن تمهيد القواعد الاجماع على ذلك ، بل قيل إنه يلوح من كشف اللثام سواء كان تعليقا على متوقع الحصول أو متيقنة ، لا لأن الانشاء لا يقبله ، ضرورة قبول الأوامر ونحوها له بل الوصية والظهار ونحوهما ، بل لمنافاته ما دل على سببية العقد الظاهر في ترتب مسببه عليه حال وقوعه ، فتعليق أثره بشرط من المتعاقدين دون الشارع معارض لذلك ، بل هو شبه إثبات حكم شرعي من غير أهله ، وللشك في شمول الآية ونحوها له». [97] - دکتر سید حسین صفایی؛ دوره مقدماتی حقوق مدنی2 -قواعد عمومی قراردادها، تهران، نشر میزان، چاپ سوم:1384، ص28 و29. [98] - دکتر مهدی شهیدی، تشکیل قراردادها، ص 73-75. [99] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص 239. و محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص 51 و 51: «... والضابط أنه إن جعل القید أو الشرط للهیئۀ و الانشاء بطلت، و ان جعله للمادۀ و المُنشأ صحت». همچنین آقای خویی، در منهاج الصالحین، ج2، ص 200 مینگارند: « يشترط فيها التنجيز فلو علقها على شرط غير حاصل حال العقد أو مجهول الحصول حينه فالظاهر الصحة ويصح تصرف الوكيل حينئذ عند تحقيق الشرط». [100] - دکتر مهدی شهیدی؛ تشکیل قراردادها، ص 74. [101] - دکتر سید حسین صفایی؛ قواعد عمومی قراردادها، ص29. [102] - شیخ محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص352. علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص350. شهید ثانی؛ مسالک، ج5، ص240 و 241. [103] - کاسانی؛ بدائع الصنائع؛ ج6، ص33. «ثُمَّ رُكْنُ التَّوْكِيلِ قَدْ يَكُونُ مُطْلَقًا ؛ وَقَدْ يَكُونُ مُعَلَّقًا بِالشَّرْطِ ، نَحْوُ أَنْ يَقُولَ : " إنْ قَدِمَ زَيْدٌ ؛ فَأَنْتَ وَكِيلِي فِي بَيْعِ هَذَا الْعَبْدِ " وَقَدْ يَكُونُ مُضَافًا إلَى وَقْتٍ بِأَنْ يَقُولَ : " وَكَّلْتُكَ فِي بَيْعِ هَذَا الْعَبْدِ غَدًا " ، وَيَصِيرُ وَكِيلًا فِي الْغَدِ فَمَا بَعْدَهُ ، وَلَا يَكُونُ وَكِيلًا قَبْلَ الْغَدِ ؛ لِأَنَّ التَّوْكِيلَ إطْلَاقُ التَّصَرُّفِ ، وَالْإِطْلَاقَاتُ مِمَّا يَحْتَمِلُ التَّعْلِيقَ بِالشَّرْطِ وَالْإِضَافَةَ إلَى الْوَقْتِ كَالطَّلَاقِ ، وَالْعَتَاقِ وَإِذْنِ الْعَبْدِ فِي التِّجَارَةِ ، وَالتَّمْلِيكَاتُ كَالْبَيْعِ وَالْهِبَةِ وَالصَّدَقَةِ وَالْإِبْرَاءِ عَنْ الدُّيُونِ ، وَالتَّقْيِيدَاتُ كَعَزْلِ الْوَكِيلِ ، وَالْحَجْرِ عَلَى الْعَبْدِ الْمَأْذُونِ ، وَالرَّجْعَةُ ، وَالطَّلَاقُ الرَّجْعِيُّ لَا يَحْتَمِلُ ذَلِكَ . هم چنین وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص4057. [104] - سلیم رستم باز لبنانی؛ شرح المجله، ج2، ص773. [105] - منیر القاضی؛ شرح المجله، ج3، ص270. [106] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص131. [107] - دکتر مهدی شهیدی؛ تشکیل قراردادها، ص 231. [108] - دکتر سید حسین صفایی، قواعد عمومی قراردادها، ص114. [109] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص142. [110] - کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص34. [111] - محمدحسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص387. [112] - شهید ثانی؛ مسالک، ج5، ص260. بعد از نقل عبارت « ولو بلغ عشرا جاز أن يوكل فيما له التصرف فيه ، كالوصية والصدقة والطلاق ، على رواية». مینگارد: «نباءً علی جواز تصرفه فی هذه الاشیاء مباشرۀ فجازت الاستنابۀ. والاقوی المنع منهما». [113] - علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص184: «... فلایصح توکیل الصبی و إن کان ممیزاً و بلغ عشراً مطلقاً علی رأی». محقق ثانی؛ جامع المقاصدف ج8، 184. [114] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص134. محمدحسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص387. [115] - محمدحسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص389. [116] - دکتر میر سید حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص269. [117] - محمد حسین کاشف الغطاء،؛ تحریر مجله الاحکام، ج4، ص56. [118] - عینی؛ البنایه فی شرح الهدایه، ج8، 273-275. [119] - ابن عابدین؛ رد المحتار، ج8، ص 214. جزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، ص 124. کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص34: « أَمَّا الَّذِي يَرْجِعُ إلَى الْمُوَكِّلِ فَهُوَ أَنْ يَكُونَ مِمَّنْ يَمْلِكُ فِعْلَ مَا وَكَّلَ بِهِ بِنَفْسِهِ ؛ لِأَنَّ التَّوْكِيلَ تَفْوِيضُ مَا يَمْلِكُهُ مِنْ التَّصَرُّفِ إلَى غَيْرِهِ ، فَمَا لَا يَمْلِكُهُ بِنَفْسِهِ ، كَيْفَ يَحْتَمِلُ التَّفْوِيضَ إلَى غَيْرِهِ ؟ فَلَا يَصِحُّ التَّوْكِيلُ مِنْ الْمَجْنُونِ ، وَالصَّبِيِّ الَّذِي لَا يَعْقِلُ أَصْلًا ؛ لِأَنَّ الْعَقْلَ مِنْ شَرَائِطِ الْأَهْلِيَّةِ أَلَا تَرَى أَنَّهُمَا لَا يَمْلِكَانِ التَّصَرُّفَ بِأَنْفُسِهِمَا ؟ وَكَذَا مِنْ الصَّبِيِّ الْعَاقِلِ بِمَا لَا يَمْلِكُهُ بِنَفْسِهِ ، كَالطَّلَاقِ ، وَالْعَتَاقِ ، وَالْهِبَةِ ، وَالصَّدَقَةِ ، وَنَحْوِهَا مِنْ التَّصَرُّفَاتِ الضَّارَّةِ الْمَحْضَةِ ، وَيَصِحُّ بِالتَّصَرُّفَاتِ النَّافِذَةِ : كَقَبُولِ الْهِبَةِ ، وَالصَّدَقَةِ ، مِنْ غَيْرِ إذْنِ الْمَوْلَى ؛ لِأَنَّهُ مِمَّا يَمْلِكُهُ بِنَفْسِهِ بِدُونِ إذْنِ وَلِيِّهِ ، فَيَمْلِكُ تَفْوِيضَهُ إلَى غَيْرِهِ بِالتَّوْكِيلِ .وَأَمَّا التَّصَرُّفَاتُ الدَّائِرَةُ بَيْنَ الضَّرَرِ وَالنَّفْعِ : كَالْبَيْعِ ، وَالْإِجَارَةِ ؛ فَإِنْ كَانَ مَأْذُونًا لَهُ فِي التِّجَارَةِ يَصِحُّ مِنْهُ التَّوْكِيلُ بِهَا ؛ لِأَنَّهُ يَمْلِكُهَا بِنَفْسِهِ وَإِنْ كَانَ مَحْجُورًا يَنْعَقِدُ مَوْقُوفًا عَلَى إجَازَةِ وَلِيِّهِ ، وَعَلَى إذْنِ وَلِيِّهِ بِالتِّجَارَةِ أَيْضًا ، كَمَا إذَا فَعَلَ بِنَفْسِهِ ؛ لِأَنَّ فِي انْعِقَادِهِ فَائِدَةً ، لِوُجُودِ الْمُجِيزِ لِلْحَالِ ، وَهُوَ الْوَلِيُّ .». [120] - دکتر میر حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص296. [121] - علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص350. جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص238. محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص 394: «تصح وكالة المحجور عليه لتبذير أو فلس } لا لأنهما كما في المسالك - يجوز أن يليا لأنفسهما بعض الأفعال ، فتصح وكالتهما فيها بل في غيرها - إذ هو كما ترى ، خصوصا اضرابه ، بل لأن لهما مباشرة ذلك بأنفسهما ضرورة معلومية عدم حرمة ذلك عليهما وإنما هما ممنوعان من التصرف في مالهما» [122] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص144-147. [123] - محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص 56. [124] - شهید اول، اللمعۀ الدمشقیه، ص111. [125] - کاسانی؛ بدائع الصنائع؛ ج6، ص34: «وَأَمَّا الَّذِي يَرْجِعُ إلَى الْوَكِيلِ فَهُوَ أَنْ يَكُونَ عَاقِلًا ، فَلَا تَصِحُّ وَكَالَةُ الْمَجْنُونِ ، وَالصَّبِيِّ الَّذِي لَا يَعْقِلُ ، لِمَا قُلْنَا .وَأَمَّا الْبُلُوغُ ، وَالْحُرِّيَّةُ ، فَلَيْسَا بِشَرْطٍ لِصِحَّةِ الْوَكَالَةِ ، فَتَصِحُّ وَكَالَةُ الصَّبِيِّ الْعَاقِلِ ، وَالْعَبْدِ ، مَأْذُونَيْنِ كَانَا أَوْ مَحْجُورَيْنِ وَهَذَا عِنْدَ أَصْحَابِنَا . وَقَالَ الشَّافِعِيُّ - رَحِمَهُ اللَّهُ - وَكَالَةُ الصَّبِيِّ غَيْرُ صَحِيحَةٍ ؛ لِأَنَّهُ غَيْرُ مُكَلَّفٍ ، وَلَا تَصِحُّ وَكَالَةُ الْمَجْنُونِ .( وَلَنَا ) مَا رُوِيَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ { لَمَّا خَطَبَ أُمَّ سَلَمَةَ قَالَتْ : إنَّ أَوْلِيَائِي غُيَّبٌ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ : صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لَيْسَ فِيهِمْ مَنْ يَكْرَهُنِي ثُمَّ قَالَ لِعَمْرِو ابْنِ أُمِّ سَلَمَةَ : قُمْ فَزَوِّجْ أُمَّكَ مِنِّي فَزَوَّجَهَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَكَانَ صَبِيًّا } وَالِاعْتِبَارُ بِالْمَجْنُونِ غَيْرُ سَدِيدٍ ؛ لِأَنَّ الْعَقْلَ شَرْطُ أَهْلِيَّةِ التَّصَرُّفَاتِ الشَّرْعِيَّةِ ، وَقَدْ انْعَدَمَ هُنَاكَ وَوُجِدَ هُنَا ؛ فَتَصِحُّ وَكَالَتُهُ كَالْبَالِغِ إلَّا أَنَّ حُقُوقَ الْعَقْدِ مِنْ الْبَيْعِ وَنَحْوِهِ ، تَرْجِعُ إلَى الْوَكِيلِ إذَا كَانَ بَالِغًا ، وَإِذَا كَانَ صَبِيًّا تَرْجِعُ إلَى الْمُوَكِّلِ ، لِمَا نَذْكُرُ فِي مَوْضِعِهِ إنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى» [126] - سرخسی؛ المبسوط، ج7، جزء19، ص42 به بعد. جزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، ص125. [127] - نظام الدین و جماعت از علما؛ الفتاوی الهندیه، ج3، ص601 به بعد. وهبه زحیلی، الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص4064. [128] - حلبی؛ مجمع الانهار، ج3، ص238 و 239. [129] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص149. [130] - دکتر حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص297. [131] علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص354. [132] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص377. [133] - محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص 67: «أن ضابطه مالایصح فیه التوکیل هو: کل عمل علم من الشارع اعتبار المباشره فیه علی وجه خاص». هم چنین: محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص378. شهید ثانی؛ الروضۀ البهیۀ شرح اللمعۀ الدمشقیۀ، ج4، ص371 و 372. دکتر حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص298. [134] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص132. این قول را کاشف الغطا، در تحریر المجله، ج4، صفحه 58 با عبارت «فقد یقال» نقل میکند و نمیپذیرد: «لکنّک خبیر بأن أصاله عدم اعتبار قید المباشره إنما یجدی او یجری حیث یکون هناک عموم او اطلاق فی المورد الخاص، أمّا مع عدمه فلا مجال لذلک الأصل أصلاً». [135] - دکتر کاتوزیان، عقود معین4، ص153. [136] - محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص 59-60. [137] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص378. سید عبدالاعلی سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص205. [138] - الوسائل، الباب-2- من ابواب احکام الوکاله، ح1 و باب اول از همان باب، ح1. [139] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص134: « تجوز النيابة في جميع العقود اللازمة والجائزة من البيع والصلح والاجارة والوقف والرهن والقرض والضمان والحوالة والكفالة والاقالة والنكاح والوكالة والوديعة والعارية والمضاربة والشركة وغيرها ، وكذا في جميع الايقاعات من الطلاق والعتق والتدبير والكتابة ، وكذا في مثل الفسخ والرد والاجازة وقبض والعوض والمعوض ، واستيفاء الحقوق واثباتها واستيفاء الحدود لآدمي أو لله واثبات حدود الآدميين بل حدود الله ، والقول بالمنع في الاخير ضعيف». ابن إدريس حلي، محمد؛ السرائر، قم، مؤسسة النشر الاسلامي الطبعة : الثانية: 1410ق، ج2. ص82 و 83. [140] - شیخ طوسی؛ المبسوط، ج2، 364. [141] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص381: ««نعم ظاهر قوله عليه السلام (الوسائل الباب - 1 - من أبواب احياء الموات الحديث - 5 - 6 ) " من أحيى ، أو حاز " أو نحوهما اعتبار قصد الفعل بعنوان الاستيلاء عليه ، والادخال تحت سلطانه الذي هو الملك عرفا في ترتب الملك شرعا ، فهو حينئذ من الأسباب الشرعية ، في حصول الملك ، ولا مانع من جريان النيابة فيه ، كغيره من الأسباب لعموم الوكالة كما هو واضح بأدنى تأمل». امام خمینی؛ تحریر الوسیله، ج2، ص42. [142] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص154 و 155. [143] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص240. [144] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص377 و 378: «قد يستفاد من التأمل في كلام الأصحاب أن الأصل جواز الوكالة في كل شئ ، كما يومي إلى ذلك ذكر الدليل فيما لا تصح فيه من النص على اعتبار المباشرة ونحوها ، مما يمنع من الوكالة دون ما صحت فيه ، ولعل مرجع ذلك إلى دعوى اشتراط المباشرة ونحوها مما يمنع الوكالة ، والأصل عدمها . ولا يكفي في امتناعها ثبوت مشروعيته حال المباشرة ، فإن ذلك لا ينافي عموم ما دل على جواز الوكالة ، إنما ينافيه اعتبارها شرطا ، وأصالة عدم الوكالة قد انقطع بثبوت مشروعيتها ، كغيره من العقود ، بل الظاهر الاكتفاء في اثبات عمومها بنحو ‹ صفحه 378 › قول الصادق عليه السلام في صحيح ابن سالم ( 1 ) " أن الوكيل إذا وكل ثم قام عن المجلس فأمره ماض أبدا ، والوكالة ثابتة حتى يبلغه العزل " . وقوله في الصحيحين ( 2 ) أيضا " من وكل رجلا على إمضاء أمر من الأمور فالوكالة ثابتة أبدا ، حتى يعلمه بالخروج منها ، كما أعلمه بالدخول فيها " ونحو ذلك». [145] - دکتر سید حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص298. [146] - مرغینانی؛ الهدایه شرح بدای المبتدی، ج2، جزء3، ص 135. سمرقندی؛ الفقه النافع، ج3، جزء5، ص1235. [147] - جزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، 125. [148] - زیلعی؛ تبیین الحقایق شرح کنز الدقائق، ج5، ص 246 به بعد. [149] - سمرقندی؛ تحفۀ الفقهاء، ج3، ص 227 به بعد. عینی؛ البنایه، ج8، ص266 به بعد. سرخسی؛ المبسوط، ج7، جزء19، ص108 به بعد. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص4066-4070. [150] - کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص 36 و37. [151] - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص 4077. جزیری، الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، ص125. [152] - سیدعلی طباطبایی؛ ریاض المسایل، ج10، ص65. محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص239. [153] - دکتر حسن امامی؛ حقوق مدنی، ج2، ص297. [154] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 150 و151. [155] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 151. [156] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص239. «فلو وکل غیره فی طلاق امرأه سینکحها أو بیع عقار سیشتریه أو قبض دین سیستدینه و ما أشبه لم یصحّ؛ لأنه لا یتمکن من فعل ذلک بنفسه فلاینتظم فیه اقامه غیره». - سیدعلی طباطبایی؛ ریاض المسایل، ج10، ص65. علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص353. [157] - محمدحسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص358. «أن جعله وكيلا عنه ونائبا منابه فيما هو أهل له ، ولو بايجاد سببه المتأخر ، عن حال العقد صح، ... من غير فرق بين الموجود والمتجدد له من ملك وغيره . وحينئذ له أن يبيع ما يدخله في ملكه بإرث وهبة وغيرهما ، ولعل من ذلك وكلاء الأئمة ونوابهم سيما وكلاء الناحية ووكلاء المجتهدين في زمن الغيبة على ما يتجدد من حق الخمس والزكاة وغير ذلك مما هو راجع إلى الإمام عليه السلام فتأمل جيدا فإنه دقيق نافع لم أجد من أحاط به». [158] - سید محمد جواد حسینی عاملی، مفتاح الکرامه، ج 16، ص871 و 872. [159] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 152. [160] - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص 4065. ماده 1457 المجله مقرر داشته است: «یشترط أن یکون الموکل مقتدراً علی ایفاء الموکل به ...». [161] - زیلعی؛ تبیین الحقائق، ج5، ص244. الفتاوی الهندیه، ج3، ص599. ابن عابدین؛ رد المحتار، ج8، ص214. [162] - عینی؛ البنایه شرح الهدایه، ج8، ص273. [163] - سمر قندی؛ الفقه النافع؛ ج3، جزء5، ص 1236. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص 4065. جزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، 125. [164] - سید علی طباطبایی؛ ریاض المسایل، ج10، ص67. علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص355. [165] - محقق ثانی، جامع المقاصد، ج8، ص221. [166] - سید عبد الاعلی سبزواری؛ مهذب الاحکام، ج21، ص210: «یعتبر فی الموکل فیه التعیین ولو با الاطلاق و او التعمیم؛ فإنهما ایضاً نحو من التعیین ...». یوسف بحرانی؛ الحدائق الناضره، ج22، ص39 به بعد. [167] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص 135. [168] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص239. [169] - شیخ طوسی؛ الخلاف، ج3، ص350. قاضي ابن البراج، عبد العزيز بن البراج الطرابلسي؛ جواهر الفقه، اعداد: ابراهيم البهادري ، مؤسسة سيد الشهداء ( ع ) اشراف: العلامة الشيخ جعفر السبحاني، قم،مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، الطبعة الاولى: 1411ق. ص80. [170] - علامه حلی؛ مختلف الشیعه، ج6، ص37. شهید ثانی؛ شرح لمعه، ج4، ص371. [171] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 156 و157. [172] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 156 و157. [173] - ماده 1468 المجله: «یلزم أن یکون الموکل به معلوماً بمرتبه یکون إیفاء الوکاله قابلاً ...». زیلعی؛ تبیین الحقائق؛ ج5، 251. [174] - جزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، 122. زیلعی؛ تبیین الحقائق؛ ج5، 276. صاغرجی؛ الفقه الحنفی وادلته، ج2، 129. [175] - سنهوری، الوسیط، ج7، جزء1،ص451. [176] - دکتر ناصر کاتوزیان، عقود معین4، ص 163 و164. [177] - محمد حسن نجی؛ جواهر الکلام، ج2، ص 371 و 372: « و على كل حال فقد ذكر غير واحد من الأصحاب بل لا أجد خلافا فيه بين من تعرض له ، إن { اطلاق الوكالة في البيع يقتضي } الإذن في { تسليم المبيع ، لأنه من واجباته } باعتبار اقتضائه إزالة ملك البايع عن المبيع. وإدخاله في ملك ‹ صفحه 372 › المشتري ويجب على مدخل الملك التسليم ، لأنه من حقوقه ، ولكن لا يسلمه حتى يقبض الثمن من له قبضه من المالك أو مأذونه ، رعاية لمصلحة المالك ، فلو سلم المبيع حينئذ قبله فتعذر أخذه من المشتري ضمن لتضييعه إياه بالتسليم ». باید توجه داشت که در صورت فوق، وکیل ضامن قیمت واقعی است نه بهای مورد توافق با خریدار، چون تفریط مربوط به آن نشده است. [178] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص129. [179] - دکتر ناصر کاتوزیان، عقود معین4، ص 165. [180] - سمرقندی؛ الفقه النافع، ج3، جزء5، ص1237 و 1238. عینی، البنایه، ج8، ص277 به بعد. علی حیدر؛ درر الحکام، ج3، ص548 به بعد. [181] - کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص 53. « الْوَكِيلُ هَلْ يَمْلِكُ الْحُقُوقَ ؟ جُمْلَةُ الْكَلَامِ فِيهِ : أَنَّ الْمُوَكَّلَ بِهِ نَوْعَانِ : نَوْعٌ لَا حُقُوقَ لَهُ ، إلَّا مَا أَمَرَ بِهِ الْمُوَكِّلُ ، كَالْوَكِيلِ بِتَقَاضِي الدَّيْنِ ، وَالتَّوْكِيلِ بِالْمُلَازَمَةِ وَنَحْوِهِ .وَنَوْعٌ لَهُ حُقُوقٌ كَالْبَيْعِ وَالشِّرَاءِ وَالنِّكَاحِ وَالْخُلْعِ وَنَحْوِهِ .( أَمَّا ) التَّوْكِيلُ بِالْبَيْعِ وَالشِّرَاءِ : فَحُقُوقُهَا تَرْجِعُ إلَى الْوَكِيلِ ، فَيُسَلَّمُ الْمَبِيعَ ، وَيَقْبِضُهُ وَيَقْبِضُ الثَّمَنَ وَيُطَالِبُ بِهِ وَيُخَاصِمُ فِي الْعَيْبِ وَقْتَ الِاسْتِحْقَاقِ». [182] - کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص 53. « وَالْأَصْلُ أَنَّ كُلَّ عَقْدٍ لَا يَحْتَاجُ فِيهِ إلَى إضَافَتِهِ إلَى الْمُوَكِّلِ وَيَكْتَفِي فِيهِ بِالْإِضَافَةِ إلَى نَفْسِهِ ، فَحُقُوقُهُ رَاجِعَةٌ إلَى الْعَاقِدِ كَالْبِيَاعَاتِ وَالْأَشْرِبَةِ .وَالْإِجَارَاتِ وَالصُّلْحِ الَّذِي هُوَ فِي مَعْنَى الْبَيْعِ ، فَحُقُوقُ هَذِهِ الْعُقُودِ تَرْجِعُ لِلْوَكِيلِ وَعَلَيْهِ ، وَيَكُونُ الْوَكِيلُ فِي هَذِهِ الْحُقُوقِ كَالْمَالِكِ ، وَالْمَالِكُ كَالْأَجْنَبِيِّ حَتَّى لَا يَمْلِكَ الْمُوَكِّلُ مُطَالَبَةَ الْمُشْتَرِي مِنْ الْوَكِيلِ بِالثَّمَنِ وَلَوْ طَالَبَهُ فَأَبَى لَا يُجْبَرُ عَلَى تَسْلِيمِ الثَّمَنِ إلَيْهِ». [183] - کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص 53. [184] - عینی، البنایه، ج8، ص277 به بعد. سرخسی؛ المبسوط، ج7، جزء19، ص 93 به بعد. [185] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص241: «ولیس للوکیل أن یوکّل غیره إلاّ بتصریح مو الموکّل، أو بإذن عامّ، کما لو قال له: فوّضت الأمر الیک فافعل ماشئت». [186] - محقق ثانی؛ جامع المقاصد، ج8، 192. [187] - یوسف بحرانی؛ الحدائق الناضره، ج22، 476 به بعد. محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص388. « وليس للوكيل أن يوكل } عن الموكل { إلا بإذن منه } بصريح اللفظ أو ظاهره ، أو قرينة حال أو مقال ، بلا خلاف ولا إشكال ، بل الاجماع بقسميه عليه ، ضرورة أن مجرد وكالته على البيع مثلا لا يقتضي وكالته ، بل ولا الإذن في ايقاع عقد الوكالة عنه للغير ، أو الإذن له في ذلك كما هو واضح ، وليس هو كالوصي الذي وصايته ولاية ، لا استنابة ، فيجوز له الوكالة عن نفسه إلا مع نص الموصي على المنع ، لعموم». [188] - شیخ طوسی؛ المبسوط، ج2، ص371. محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص421 و 422. [189] - محقق ثانی؛ جامع المقاصد، ج8، ص186 به بعد. شهید ثانی، شرح لمعه، ج4، ص375 به بعد. علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص351. [190] - ر. ک. محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص421 و 422. [191] - علامه؛ تذکره، ج2، ص117. [192] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص171 و172. همچنین شهید ثانی؛ شرح لمعه، ج4، ص374. [193] - موصلی؛ الاختیار لتعلیل المختار، ج2، ص163. علی حیدر؛ درر الحکام، ج3، ص571 به بعد. [194] - جزیری؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج3، 148. [195] - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص4095 و 4096. [196] - المجله، ماده 1466: «... فعلی هذا الحال، للوکیل أن یوکّل غیره و یکون وکیلاً للموکل لا للوکیل، و لاینعزل بعزل الوکیل الأوّل أو بوفاته». [197] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 173. [198] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص243. [199] - یوسف بحرانی، الحدائق الناضره، ج22، ص63 به بعد. محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص72. [200] - سید محمد کاظم یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص141. [201] - محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص72. [202] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص406. [203] - محمد حسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص72. [204] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص242. [205] - عینی؛ البنایه، ج8، ص344 به بعد. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص4112. [206] - کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص 53: «... ( وَأَمَّا ) الْوَكِيلَانِ بِالْخُصُومَةِ ، فَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَتَصَرَّفُ بِانْفِرَادِهِ عِنْدَ أَصْحَابِنَا الثَّلَاثَةِ ، وَعِنْدَ زُفَرَ لَا يَنْفَرِدُ .( وَجْهُ ) قَوْلِهِ أَنَّ الْخُصُومَةَ مِمَّا يَحْتَاجُ ، إلَى الرَّأْيِ ، وَلَمْ يَرْضَ بِرَأْيِ أَحَدِهِمَا ، فَلَا يَمْلِكُهَا أَحَدُهُمَا دُونَ صَاحِبِهِ.( وَجْهُ ) قَوْلِ أَصْحَابِنَا الثَّلَاثَةِ: أَنَّ الْغَرَضَ مِنْ الْخُصُومَةِ إعْلَامُ الْقَاضِي بِمَا يَمْلِكُهُ الْمُخَاصِمُ ، وَاسْتِمَاعُهُ وَاجْتِمَاعُ الْوَكِيلِينَ عَلَى ذَلِكَ يُخِلُّ بِالْإِعْلَامِ وَالِاسْتِمَاعِ ؛ لِأَنَّ ازْدِحَامَ الْكَلَامِ يُخِلُّ بِالْفَهْمِ ، فَكَانَ إضَافَةُ التَّوْكِيلِ إلَيْهِمَا تَفْوِيضًا لِلْخُصُومَةِ إلَى كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا ، فَأَيُّهُمَا خَاصَمَ كَانَ تَمْثِيلًا ، إلَّا أَنَّهُ لَا يَمْلِكُ أَحَدُهُمَا الْقَبْضَ دُونَ صَاحِبِهِ وَإِنْ كَانَ الْوَكِيلُ بِالْخُصُومَةِ يَمْلِكُ الْقَبْضَ عِنْدَنَا ؛ لِأَنَّ اجْتِمَاعَهُمَا عَلَى الْقَبْضِ مُمْكِنٌ فَلَا يَكُونُ رَاضِيًا بِقَبْضِ أَحَدِهِمَا بِانْفِرَادِهِ». [207] - علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص362. محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص421. «لاخلاف بين المسلمين ولا إشكال في أن { الوكيل } سواء كان بجعل أو غيره كما هو صريح بعض وظاهر الباقين { أمين } بالنسبة إلى أنه { لا يضمن ما تلف في يده إلا مع التفريط أو التعدي } كغيره من الأمناء الذين قد عرفت الدليل على عدم ضمانهم من النص والاجماع ». [208] - سید کاظم یزدی، تکملۀ عروۀ الوثقی؛ ج1، ص 146:« إذا تعدي ثم عاد كما لو لبس الثوب الموكل في بيعه ثم نزعه وتاب أو فرط في حفظه ثم عاد إلى حفظه فهل يبقى على الضمان الحاصل بالتعدي أو التفريط أولا ؟ ظاهر المشهور ذلك وقد صرحوا به في الوديعة وأنه إذا أخرجها من الحرز ثم أعادها إليه بقى على الضمان فلو تلف بآفة سماوية يكون عليه عوضه ، وهو مشكل لان المفروض عدم بطلان الوكالة بذلك ، وكذا في الوديعة والعارية لان من أحكام المذكورات عدم الضمان فالقدر الخارج هو التلف حال التعدي أو التفريط ولا مجرى للاستصحاب بعد تحقق عنوان ما لا ضمان معه». خویی، منهاج الصالحین، ج2، ص201. [209] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص179. [210] - کاشف الغطاء، تحریر المجله، ج4، ص 69 و 70. [211] - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص4109. [212] - علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص358. شهید ثانی؛ شرح لمعه، ج4، ص379.، سید علی طباطبایی؛ ریاض المسایل، ج10، ص80 و81. سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص126و 129: « لا يجوز للوكيل أن يتعدى عما عينه الموكل في متعلق الوكالة من حيث الجنس ، والنوع ، والصنف ، والشخص ، والوصف ، والقدر ، والعين ، والذمة ، والنقد ، والنسيئة» [213] - سید علی طباطبایی؛ ریاض المسایل، ج10، ص356. [214] - شهید ثانی؛ شرح لمعه، ج4، ص 379 . محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص398 به بعد. سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص126-130. [215] - خالد الاتاسی؛ شرح المجله، ج4، ص489. عینی؛ البنایه، ج8، ص299 به بعد. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص4107: «وواجبات الوکیل بالبیع: التقید بالقیود و مراعاه الشروط المبنیه فی الوکاله المقیده، و مراعاه العرف والعاده فی الوکاله المطلقه» و «فإن خالف الوکیل شروط الموکل کان عند الحنفیه مشتریاً لنفسه». [216] - علامه حلی؛ مختلف الشیعه، ج6، ص23. محقق ثانی؛ جامع المقاصد، ج8، ص192. محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص241: «علی الوکیل أن یحرص بدقّه علی مصلحه الموکل». سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص127. [217] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 182 نقل از سید کاظم یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی؛ ج1، ص 127: « ... وكذا الحال في مسألة المصلحة والمفسدة فانه إذا مشى الوكيل في مراعاة المصلحة على المتعارف فتبين الخلاف لخفاء جهاتها لا يحكم ببطلان معاملته بل غاية ما يكون ثبوت الخيار مع وجود موجبه» [218] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص366. « وعلى كل حال فكل تصرف من الوكيل يقع على خلاف مصلحة الموكل كالبيع بدون ثمن المثل أوبه مع وجود الباذل أو شراء المعيب يكون فضوليا حينئذ». [219] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 182 و183. [220] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص366: « نعم لا بأس بما يتسامح به من الزيادة والنقصان في مثل ذلك المبيع ، بل لعل ذلك أجمع من ثمن المثل ، لعدم انضباطه بالنسبة إلى ذلك ، كما أنه ينبغي تقييد ذلك أيضا بما إذا لم يوجد الباذل للأزيد والأنقص ، وإلا وجب مراعاته ، للشك في الإذن له بغيره معه . بل قد يحتمل وجوب ذلك عليه ، فيما لو اتفق الباذل بعد البيع أو الشراء في مدة الخيار ، فينفسخ مقدمة لذلك ، للزوم مراعاة المصلحة للمالك». [221] - هبه زحیلی، الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص4107: «الشراء بأقل مماعیّنه له المؤکل؛ لأنه خلاف الی خیر». [222] - محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج27، ص429. « ... بناء على جواز اتحاد الموجب والقابل ، كما هو المشهور بل المجمع عليه بين المتأخرين بل عن التذكرة الاجماع عليه في ثلاثة مواضع ، لاطلاق الأدلة وعمومها ، وخصوص ما ورد منه في الجد والأب والوصي وبعض النصوص». [223] - شیخ یوسف بحرانی؛ الحدائق الناضره، ج22، ص28. [224] - محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج27، ص429-431. [225] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص168. [226] - صاغرجی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج2، ص130. وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی وادلته، ج5، ص4096. [227] - برهان الدین مرغینانی؛ الهدایه شرح بدایه البتدی، ج2،جزء3، ص143. وهبه زحیلی؛ همان. صاغرجی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج2، ص133. عینی؛ البنایه، ج8، ص324. ملاعلی قاری؛ فتح باب العنایه، ج2، ص516. [228] - سنهوری؛ الوسیط، ج7، جزء1، ص501-504. [229] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص246. [230] - سید محمد حسینی شیرازی؛ الفقه کتاب الوکالۀ، ج59، ص306 به بعد. محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص424. - شیخ یوسف بحرانی؛ الحدائق الناضره، ج22، ص22 به بعد. [231] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص426: «كل من في يده مال لغيره } ممن تتوجه له الدعوى به ولو غصبا لا مثل الزكاة والخمس { أو في ذمته } كذلك { فله أن يمتنع من التسليم حتى يشهد صاحب الحق بالقبض } حال وقوعه { ويستوي في ذلك ما يقبل قوله في رده وما لا يقبل إلا ببينة ، هربا من الجحود المفضي إلى الدرك أو اليمين». سید محمد حسینی شیرازی؛ الفقه- کتاب الوکالۀ، ص304 به بعد. [232] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ قانون مدنی در نظم حقوقی کنونی، تهران، میزان، چاپ یازدهم:1384، ص443. [233] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص183 و184. [234] - وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص4109. [235] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص177-179. [236] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص127: « والظاهر أنه يستحق الجعل الذي جعله له أو اجرة المثل لعمله لان عمله محترم ، وإن كان باطلا لعروض المبطل للوكالة ، وكذا لو وكله في عمل يتوقف على مقدمات فأتى بها ثم بطلت الوكالة قبل العمل فانه يستحق الجعل أو اجرة المثل بالنسبة إلى ما عمل من المقدمات ، إلا أن يكون الجعل على نفس ذلك العمل». [237] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص187. [238] - سنهوری؛ الوسیط، ج7، جزء1، ص521 و 522. [239] - سنهوری؛ الوسیط، ج7، جزء1، ص531. [240] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص187. [241] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص189. [242] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص190 191. [243] - - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص141. محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص242: «ولایجب علی الوکیل تسمیۀ الموکل فی المعاملات، إلا ...». [244] - محمدحسین کاشف الغطاء؛ تحریر المجله، ج4، ص66-68. [245] -ر.ک. زیلعی؛ تبیین الحقائق، ج5، ص247- 251. سمرقندی، الفقه النافع، ج3، جزء5، ص127 و 128. وهبه زحیلی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج5، 4104. [246] - المجله، ماده 1461 و 172. [247] - ر.ک. وهبه زحیلی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج5، 4109 [248] - کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص53. [249] - شهید ثانی؛ شرح لمعه، ج4، ص370. برای دیدن اختلافات نگاه شود به الحدائق الناضره، ج22، ص18به بعد. محقق حلی، مختصر النافع، ص154. [250] - علامه حلی؛ قواعد الاحکام، ج2، ص364. شیخ طوسی؛ خلاف، ج3، ص342. دو قول را نقل میکند. [251] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام ج27، ص358. « آخر فلا خلاف أيضا { و } لا إشكال في أن { للموكل أن يعزله } لكن { بشرط أن يعلمه العزل و } حينئذ ف { لو لم يعلمه لم ينعزل بالعزل وقيل : } كما عن النهاية والقاضي والحلبي وابني حمزة وزهرة { إن تعذر إعلامه فأشهد } عليه { انعزل بالعزل والاشهاد } بل عن الأخير الاجماع عليه . وقيل : كما في قواعد الفاضل أنه ينعزل بالعزل أيضا وإن لم يعلمه على رأي ، وقد حكاه غير واحد عنه . { و } على كل حال فلا ريب في أن { الأول أظهر }. [252] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص136. [253] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص136. [254] - علی بن ابیبکر مرغینانی؛ الهدایه شرح بدایه المبتدی، ج2، جزء3، ص149. ابن عابدین؛ رد المحتار، ج8، ص244. زیلعی؛ تبیین الحقائق، ج5، ص308. عینی؛ البنایه، ج8، ص375 به بعد. [255] - سمرقندی؛ تحفۀ الفقهاء، ج3، ص230. [256] کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص 60. «( مِنْهَا ) : عَزْلُ الْمُوَكِّلِ إيَّاهُ وَنَهْيُهُ ؛ لِأَنَّ الْوَكَالَةَ عَقْدٌ غَيْرُ لَازِمٍ ، فَكَانَ مُحْتَمِلًا لِلْفَسْخِ بِالْعَزْلِ وَالنَّهْيِ وَلِصِحَّةِ الْعَزْلِ شَرْطَانِ : أَحَدُهُمَا عِلْمُ الْوَكِيلِ بِهِ ؛ لِأَنَّ الْعَزْلَ فَسْخٌ لِلْعَقْدِ ، فَلَا يَلْزَمُ حُكْمُهُ إلَّا بَعْدَ الْعِلْمِ بِهِ ، كَالْفَسْخِ فَإِذَا عَزَلَهُ وَهُوَ حَاضِرٌ انْعَزَلَ ، - وَكَذَا لَوْ كَانَ غَائِبًا فَكَتَبَ إلَيْهِ كِتَابَ الْعَزْلِ ، فَبَلَغَهُ الْكِتَابُ ، وَعَلِمَ بِمَا فِيهِ ، انْعَزَلَ ؛ لِأَنَّ الْكِتَابَ مِنْ الْغَائِبِ كَالْخِطَابِ مِنْ الْحَاضِرِ ؛ وَكَذَلِكَ لَوْ أَرْسَلَ إلَيْهِ رَسُولًا ، فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ .وَقَالَ : إنَّ فُلَانًا أَرْسَلَنِي إلَيْكَ ، وَيَقُولُ : إنِّي عَزَلْتُكَ عَنْ الْوَكَالَةِ ، فَإِنَّهُ يَنْعَزِلُ كَائِنًا مَا كَانَ الرَّسُولُ عَدْلًا كَانَ أَوْ غَيْرَ عَدْلٍ ، حُرًّا كَانَ أَوْ عَبْدًا ، صَغِيرًا كَانَ أَوْ كَبِيرًا ، بَعْدَ أَنْ بَلَّغَ الرِّسَالَةَ عَلَى الْوَجْهِ الَّذِي ذَكَرْنَا ؛ لِأَنَّ الرَّسُولَ قَائِمٌ مَقَامَ الْمُرْسِلِ مُعَبِّرٌ وَسَفِيرٌ عَنْهُ فَتَصِحُّ سِفَارَتُهُ بَعْدَ أَنْ صَحَّتْ عِبَارَتُهُ عَلَى أَيِّ صِفَةٍ كَانَ .وَإِنْ لَمْ يَكْتُبْ كِتَابًا ، وَلَا أَرْسَلَ رَسُولًا ، وَلَكِنْ أَخْبَرَهُ بِالْعَزْلِ رَجُلَانِ عَدْلَانِ كَانَا أَوْ غَيْرَ عَدْلَيْنِ أَوْ رَجُلٌ وَاحِدٌ عَدْلٌ ، يَنْعَزِلُ فِي قَوْلِهِمْ جَمِيعًا ، سَوَاءٌ صَدَّقَهُ الْوَكِيلُ أَوْ لَمْ يُصَدِّقْهُ إذَا ظَهَرَ صِدْقُ الْخَبَرِ ؛ لِأَنَّ خَبَرَ الْوَاحِدِ مَقْبُولٌ فِي الْمُعَامَلَاتِ .فَإِنْ لَمْ يَكُنْ عَدْلًا فَخَبَرُ الْعَدْلَيْنِ أَوْ الْعَدْلِ أَوْلَى ، وَإِنْ أَخْبَرَهُ وَاحِدٌ غَيْرُ عَدْلٍ : فَإِنْ صَدَّقَهُ يَنْعَزِلُ بِالْإِجْمَاعِ ، وَإِنْ كَذَّبَهُ لَا يَنْعَزِلُ وَإِنْ ظَهَرَ صِدْقُ الْخَبَرِ فِي قَوْلِ أَبِي حَنِيفَةَ .وَعِنْدَهُمَا يَنْعَزِلُ إذَا ظَهَرَ صِدْقُ الْخَبَرِ وَإِنْ كَذَّبَهُ .( وَجْهُ ) قَوْلِهِمَا أَنَّ الْإِخْبَارَ عَنْ الْعَزْلِمِنْ بَابِ الْمُعَامَلَاتِ ، فَلَا يُشْتَرَطُ فِيهِ الْعَدَدُ ، وَلَا الْعَدَالَةُ كَمَا فِي الْإِخْبَارِ فِي سَائِرِ الْمُعَامَلَاتِ .( وَجْهُ ) قَوْلِ أَبِي حَنِيفَةَ أَنَّ الْإِخْبَارَ عَنْ الْعَزْلِ لَهُ شِبْهُ الشَّهَادَةِ ؛ لِأَنَّ فِيهِ الْتِزَامَ حُكْمِ الْمُخْبَرِ بِهِ وَهُوَ الْعَزْلُ ، وَهُوَ لُزُومُ الِامْتِنَاعِ مِنْ التَّصَرُّفِ ، وَلُزُومُ الْعُهْدَةِ فِيمَا يَتَصَرَّفُ فِيهِ بَعْدَ الْعَزْلِ ، فَأَشْبَهَ الشَّهَادَةَ ؛ فَيَجِبُ اعْتِبَارُ أَحَدِ شُرُوطِهَا وَهُوَ الْعَدَالَةُ أَوْ الْعَدَدُ». [257] - همان: « وَعَلَى هَذَا الِاخْتِلَافِ : الشَّفِيعُ إذَا أَخْبَرَهُ بِالْبَيْعِ وَاحِدٌ غَيْرُ عَدْلٍ فَلَمْ يُصَدِّقْهُ ، وَلَمْ يَطْلُبْ الشُّفْعَةَ حَتَّى ظَهَرَ عِنْدَهُ صِدْقُ الْخَبَرِ فَهُوَ عَلَى شُفْعَتِهِ عِنْدَ أَبِي حَنِيفَةَ وَعِنْدَهُمَا بَطَلَتْ شُفْعَتُهُ». [258] - زیلعی؛ تبیین الحقائق، ج5، ص310. ابن عابدین؛ رد المحتار، ج8، ص245وهبه زحیلی؛ الفقه الاسلامی و ادلته، ج5، ص4115. [259] - المجله، ماده 1521 و کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص 61: «وَالثَّانِي - أَنْ لَا يَتَعَلَّقَ بِالْوَكَالَةِ حَقُّ الْغَيْرِ ، فَأَمَّا إذَا تَعَلَّقَ بِهَا حَقُّ الْغَيْرِ فَلَا يَصِحُّ الْعَزْلُ بِغَيْرِ رِضَا صَاحِبِ الْحَقِّ ؛ لِأَنَّ فِي الْعَزْلِ إبْطَالَ حَقِّهِ مِنْ غَيْرِ رِضَاهُ وَلَا سَبِيلَ إلَيْهِ ، وَهُوَ كَمَنْ رَهَنَ مَالَهُ عِنْدَ رَجُلٍ بِدَيْنٍ لَهُ عَلَيْهِ أَوْ وَضَعَهُ عَلَى يَدَيْ عَدْلٍ ، وَجَعَلَ الْمُرْتَهَنَ أَوْ الْعَدْلَ مُسَلَّطًا عَلَى بَيْعِهِ ، وَقَبْضِ ثَمَنِهِ عِنْدَ حِلِّ الْأَجَلِ ، فَعَزَلَ الرَّاهِنُ الْمُسَلَّطَ عَلَى الْبَيْعِ ، لَا يَصِحُّ بِهِ عَزْلُهُ لِمَا ذَكَرْنَا». [260] - ابن عابدین؛ رد المحتار، ج8، ص247. صاغرجی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج2، ص132. [261] - محمدحسین کاشف الغطاء، تحریر المجله، ج4، ص96. زیلعی؛ تبیین الحقائق، ج5، ص308 و 309. [262] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام ج27، ص356. [263] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص201. [264] - محمد حسن نجفی؛ جواهر الکلام ج27، ص356. [265] - المجله، ماده 1522. علی حیدر؛ درر الحکام، ج3، ص644 و 665. [266] - المجله، ماده 1524. علی حیدر؛ درر الحکام، ج3، ص646 [267] - عبد الحمید محمود طهماز؛ الفقه الحنفی فی ثوبه الجدید، ج2، ص446. ابن عابدین، رد المحتار، ج8، ص245. [268] - دکتر سید مرتضی قاسم زاده، به نقل سایت حقوق ایران، موسسه کورس سلطانمحمدی. [269] - دکتر کاتوزیان؛ قواعد عمومی قراردادها، ج3، ش571. برای دیدن نظر حنفی، نگاه شود: تبیین الحقائق، ج5، ص309 و311 به بعد. [270] - همان. [271] - باقر ایروانی؛ دروس تمهدیۀ فی الفقه الاستدلالی، ج2، ص206. [272] - دکتر سید مرتضی قاسم زاده، به نقل سایت حقوق ایران، موسسه کورس سلطانمحمدی. [273] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، ج1، ص123. سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج20، ص 246: «إذا شرط الوكالة على نحو شرط النتيجة في ضمن عقد لازم فالمشهور انها لازمة . واستدلوا له : بان الوكالة وان كانت جائزة الا انها تلزم إذا جائت من قبل الشرط . توضيح ما افادوه : ان الدليل دل على ان عقد الوكالة من العقود الجائزة يجوز فسخه ، فالجواز من آثار العقد لا من احكام الوكالة من حيث هي ، وعليه فإذا شرط الوكالة على نحو شرط النتيجة بناء على صحة شرط النتيجة كما هو الحق يكون السبب حينئذ هو الشرط ، وهو لازم بمقتضى ادلة لزوم الشرط» [274] - دکتر ناصر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص205. [275] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تكملة العروة الوثقى، ج1، ص125. [276] - دکتر سید مرتضی قاسم زاده، به نقل سایت حقوقایران، موسسه کورس سلطانمحمدی. [277] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکملۀ العروۀ، ج1، ص 124: مسألة 13 «.... وإذا شرطت في العقد الجائز لزم العمل بالشرط مادام العقد باقيا . نعم يجوز فسخ العقد فتنفسخ الوكالة أيضا ، ولكن الظاهر المشهور كونها جائزة حينئذ ولو مع بقاء العقد ، ويمكن حمل كلامهم على ما ذكرنا وإلا فلا وجه له ، وإذا اشترط على الوكيل عدم عزل نفسه لزم أيضا فلا يجوز له حينئذ ترك العمل بمقتضى الوكالة» در توجیه کلام مشهور، سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج20، ص 246: نوشته است: « ... والظاهر ان الحكم كذلك فيما لو شرطها في عقد جائز بناء على ان الشرط في ضمنه لازم الوفاء مادام بقاء العقد. له ان يفسخ العقد فيبطل الشرط، ولعله يكون هذا هو مراد المشهور حيث ذهبوا الى ان الوكالة المشترطة في ضمن عقد جائز جائزة». [278] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص207 208. [279] - ، سید محمد صادق حسینی روحانی؛ فقه الصادق، ج20، ص 246: « ولو شرط في ضمن عقد الوكالة ان لا يعزله ، فالظاهر انه يجب عليه عدم العزل ، فهل ينعزل لو عزله ؟ الظاهر عدم الا نعزال ، لا من جهة حرمة العزل فان حرمة العقد والايقاع لا تستلزم الفساد وكذا الفسخ ، ولا لما قيل من انه خلاف مقتضى الشرط ، فانه ان كان الشرط عدم الانعزال بالعزل كان شرطا خلاف الكتاب والسنة ، وان كان عدم العزل فغاية مقتضاه وجوب ذلك فلا يجوز العزل ، اما عدم تأثير العزل فهو خارج عن الشرط ، بل لان مقتضى العمومات كون الوكالة كسائر العقود لازمة، خرج عنها ما لو لم يشترط عدم العزل بمقتضى النصوص الخاصة المتقدمة، فتبقى صورة الاشتراط داخلة تحت العمومات. وبذلك يندفع ما اورد على لزوم الوكالة حينئذ بالدور بدعوى ان لزوم الشرط موقوف على بقاء الوكالة ، وبقاء الوكالة موقوف على لزومه وان كان هو غير وارد حتى على الوجهين الاولين ، فان لزومه ؟ ليس موقوفا على بقاء الوكالة بل على ايقاع عقدها، وقد حصل». [280] - سید محمد کاظم طباطبایی یزدی؛ تکمله عروه، ج1، ص 125: « ومنها : موت الموكل على المشهور المدعي عليه بالاجماع ، وربما يستدل عليه بأن مناط جواز تصرف الوكيل هو الاذن وتنقطع بالموت " فيه " أن حدوث الاذن كاف فيه ولذا لو وكله ثم سهى عن توكيله بالمرة بحيث لم يبق في خزانة خياله أيضا نفذ تصرفه عليه وأيضا له أن يقول : أنت وكيلي في حياتي وبعد موتي . غاية الامر أن يدخل في عنوان الوصية أيضا بالنسبة إلى ما بعد الموت وبأن المال بعد موته ينتقل إلى الورثة فيتوقف التصرف على إذنهم . وفيه : أنه قد لا يكون متعلقا بالمال وأيضا لا يتم بالنسبة إلى الثلث الراجع أمره إليه - مع أن الاقوى أن له أن يتصرف في ماله بعد موته بازيد من الثلث أيضا بمثل البيع بثمن المثل . [281] - محمد حسین نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص360. [282] - شهید ثانی؛ شرح لمعه، ج4، ص370. محمد حسین نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص360. «وعلى كل حال فلا خلاف فيما أجده في بطلان تصرف الوكيل حينئذ بعد الموت وإن لم يعلم موته ، كما في غيره من الفواسخ ، ولا يقاس شئ منها على مسألة العزل ، لحرمة القياس عندنا». [283] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص 210 و211. [284] - دکتر سید مرتضی قاسم زاده، به نقل سایت حقوقدانان ایران، موسسه سلطانعلی محمدی. [285] - ر. ک. دکتر کاتوزیان، عقود معین4، ص211-213. [286] - ابن عابدین، رد المحتار، ج8، ص247. [287] - کاسانی؛ بدائع الصنائع، ج6، ص61 و62. «( وَمِنْهَا ) مَوْتُ الْمُوَكِّلِ ؛ لِأَنَّ التَّوْكِيلَ بِأَمْرِ الْمُوَكِّلِ وَقَدْ بَطَلَتْ أَهْلِيَّةُ الْآمِرِ بِالْمَوْتِ فَتَبْطُلُ الْوَكَالَةُ عَلِمَ الْوَكِيلُ بِمَوْتِهِ أَمْ لَا. ... ( وَمِنْهَا ) مَوْتُ الْوَكِيلِ لِأَنَّ الْمَوْتَ مُبْطِلٌ لِأَهْلِيَّةِ التَّصَرُّفِ». سمرقندی؛ الفقه النافع، ج3، جزء5، ص124. عینی؛ البنایه، ج8، ص379. [288] - محمد حسین نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص362. [289] - عینی؛ البنایه، ج8، 380. سرخسی؛ المبسوط، ج7، جزء19، ص15-17. [290] - کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص61. [291] - محمد حسین نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص363. [292] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص213 و214. [293] - ابن عابدین؛ رد المحتار، ج8، ص248. کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص62. [294] - برهان الدین مرغینانی؛ الهدایه شرح بدایه المبتدی، ج2، جزء3، ص150. [295] - دکتر کاتوزیان؛ عقود معین4، ص214. [296] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص 245. محمد حسین نجفی؛ جواهر الکلام، ج27، ص364 و 365. [297] - برهان الدین مرغینانی؛ الهدایه شرح بدایه المبتدی، ج2، جزء3، ص150. کاسانی، بدائع الصنائع، ج6، ص62 و63. [298] - وهبه زحیلی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج5، ص 4116و 4118و 4120. [299] - محمد جواد مغنیه؛ فقه الامام جعفر الصادق، ج4، ص245. [300] - محقق ثانی؛ جامع المقاصد، ج8، ص275. [301] - وهبه زحیلی؛ الفقه الحنفی و ادلته، ج5، ص4119. [302] - علی حیدر؛ درر الحکام، ج3، ص642 و 644.
فهرست منابع: 1- قرآن مجید. 2- حر عاملی، محمد بن حسن؛ وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشرعیه، تحقیق: مؤسسۀ آل البیت لإحیاء التراث، قم، مهر، الطبعۀ الثانیۀ:1372ش، ج19. 3- بخاری، محمد بن اسماعیل؛ صحیح بخاری، بیروت، دارالفکر: 1981م، ج3. 4- قانون مدني افغانستان (مصوب 1355). 5- قانون مدني ايران (مصوب 1307ش). 6- قانون اساسي جمهوري اسلامي افغانستان (مصوب1382ش). 7- المجله، (مجلۀ الاحكام العدلیه -فقه المعاملات فی مذهب الحنفی-) عنایت: بسام عبد الوهاب الجائی، بیروت، دار ابن حزم: 2004م.
8- امامی، میر سید حسن؛ حقوق مدنی، تهران، انتشارات اسلامیه، چاپ شانزدهم:1382، ج2. 9- امیدی، جليل؛ مقدمهاي بر تاريخ حقوق، تهران، نشر احسان، چاپ اول: 1383. 10- انصاری، مسعود و طاهری، محمدعلی؛ دانشنامه حقوق خصوصی، تهران، محراب فکر، چاپ اول:1384، ج3. 11- شهیدی، مهدی؛ تشکیل قراردادها، تهران، مجد، چاپ سوم: 1382. 12- صفایی، سید حسین؛ قواعد عمومی قراردادها، تهران، میزان، چاپ سوم: 1384. 13- قاسم زاده، سید مرتضی؛ سایت حقوق ایران، موسسه کورس سلطان محمدی. 14- کاتوزیان، ناصر؛ عقود معین 4- حقوق مدنی، تهران، شرکت سهامی انتشار با همکاری بهمن برنا، چاپ چهارم: 1382. 15- ــــ ؛ قانون مدنی در نظم حقوقی کنونی، تهران، میزان، چاپ یازدهم:1384. 16- ــــ ؛ قواعد عمومی قراردادها، تهران، شرکت سهامی انتشار، چاپ ششم: 1383، ج1، 17- گرجی، ابوالقاسم؛ تاريخ فقه و فقها، تهران، سمت، چاپ پنجم:1382. 18- محمصاني، صبحی؛ فلسفه قانونگذاري در اسلام، ترجمه اسماعيل گلستاني، ناشر كتابفروشي يزداني، بيتا.
19- ابن إدريس حلي، محمد؛ السرائر، قم، مؤسسة النشر الاسلامي الطبعة : الثانية: 1410ق، ج2. امام خمینی، روح ا... موسوی؛ تحریر الوسیله، بیروت، سفارۀ الجمهوریۀ الاسلامیۀ الایرانیۀ، الطبعۀ الاولی:1987، ج2. 20- انصاری، مرتضی؛ کتاب المکاسب، اعداد: لجنۀ تحقیق تراث الشیخ الأعظم (مجمع الفکر الاسلامی)، قم، مؤسسۀ الهادی، الطبعۀ الاولی:1418ق، ج3. 21- ایروانی، باقر؛ دروس تمهدیۀ فی الفقه الاستدلالی، قم، موسسۀ الفقه للطباعۀ و النشر، الطبعۀ الثانیۀ:1420ق، ج2. 22- بحرانی، یوسف؛ الحدائق الناضره فی احکام العترۀ الطاهره، تحقیق و تعلیق: محمد تقی ایروانی، تصحیح: یوسف بقاعی، بیروت، دار الأضواء، الطبعۀ الثالثۀ:1993م، ج22. 23- حسینی عاملی، سید محمد جواد؛ مفتاح الکرامه فی شرح القواعد العلامه، اشراف علی الفهارس: علی اصغر مروارید، بیروت، دار التراث، الطبعۀ الاولی: 1998م، ج16. 24- خویی، سید ابوالقاسم موسوی؛ منهاج الصالحین، قم، مهر، الطبعۀ الثامنۀ و العشرون: 1410ق. ج2. 25- روحانی، سید محمد صادق حسینی؛ فقه الصادق، قم، مؤسسه دار الکتاب، الطبعۀ الثالثۀ:1414ق، ج20. 26- سبزواری موسوی، سید عبد الاعلی؛ مهذب الاحکام فی بیان الحلال و الحرام، قم، مؤسسۀ المنار، الطبعۀ الرابعۀ: 1416ق، ج21. 27- شهید اول، -شمس الدین محمد بن جمال الدین مکی العاملی-؛ المعۀ الدمشقیۀ، تهران، انتشارات دار العلم، چاپ اول:1377ش. 28- شهید ثانی -زین الدین العاملی-؛ الروضۀ البهیۀ فی شرح اللمعة الدمشقیۀ، بیروت، مؤسسۀ الاعلمی للمطبوعات، بیتا، ج 4. 29- ـــــ ؛ مسالك الأفهام الی تنقیح شرائع الاسلام، قم، مؤسسۀ المعارف الاسلامیه، الطبعۀ الثانیۀ:1424ق، ج 5. 30- شیرازی، سید محمد حسینی؛ الفقه، کتاب الوکالۀ، بیروت، دار العلم، الطبعۀ الثانیۀ: 1988م، ج59. 31- طباطبایی یزدی، سید محمد کاظم؛ تکملۀ العروۀ الوثقی، قم، مکتبۀ الداوری، بیتا، ج1. 32- طباطبایی، سید علی؛ ریاض المسائل فی تحقیق الاحکام بالدلائل، مشهد، مؤسسۀ آل البیت لإحیاء التراث، الطبعۀ الاولی: 1420ق، ج10. 33- طوسی، محمد بن حسن؛ الخلاف، تحقیق: سید علی خراسانی، سید جواد شهرستانی، محمد طه نجف و محبی عراقی، قم، مؤسسۀ النشر الاسلامی، الطبعۀ الاولی:1411ق، ج3. 34- ـــــ ؛ المبسوط فی الفقه الامامیه، تحقیق و تعلیق و تصحیح: سید محمد تقی کشفی، المکتبۀ المرتضویۀ لإحیاء الآثار الجعفریه، بیتا، ج2. 35- علامه حلی، ابی منصور حسن بن یوسف بن مطهر اسدی؛ قواعد الاحکام، قم، مؤسسۀ النشر الاسلامی، الطبعۀ الاولی: 1418ق، ج2. 36- ـــــ ؛ تذکرۀ الفقهاء، المکتب المرتضویه لإحیاء آثار الجعفریه، بیتا، بیجا، ج2. 37- ـــــ ؛ مختلف الشیعه، قم، مؤسسۀ النشر الاسلامی، الطبعۀ الاولی:1415ق، ج6. 38- قاضي ابن البراج، عبد العزيز بن البراج الطرابلسي؛ جواهر الفقه، اعداد: ابراهيم البهادري ، مؤسسة سيد الشهداء ( ع ) اشراف: العلامة الشيخ جعفر السبحاني، قم،مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، الطبعة الاولى: 1411 ه . ق. 39- کاشف الغطاء، شیخ محمد حسین؛ تحریر المجله، اشراف: آیت ا... محمد مهدی آصفی، تحقیق: شیخ محمد ساعدی، قم، المجمع العالمی للتقریب بین المذاهب الاسلامیۀ-المعاونیۀ الثقافیۀ، الطبعۀ الاولی: 2005م، ج4. 40- محقق ثانی، علی بن حسین کرکی؛ جامع المقاصد فی شرح القواعد، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، الطبعۀ الاولی: 1410ق، ج8. 41- محقق حلي، أبو القاسم نجم الدين جعفر بن الحسن الحلى؛ المختصر النافع في فقه الامامية، تهران، مؤسسه البعثه، الطبعة الثالثه: 1410ق. 42- محقق حلی، -ابوالقاسم نجم الدین محمد بن حسن؛ شرائع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، تعلیق و شرح: سید عبد الزهراء الحسینی، بیروت، دار الزهراء، الطبعۀ الاولی: 1991م، ج4. 43- مغنیه، محمد جواد؛ فقه الامام جعفر الصادق، قم، موسسۀ السبطین العالمیۀ، الطبعۀ الثانیۀ: 1383، ج4. 44- نجفی، محمد حسن؛ جواهر الكلام، تهران، دار الکتب الاسلامیه، الطبعۀ السادسۀ:1394هـ.ق، ج 27. 45- ابن عابدین، محمد امین بن عمر بن عبدالعزیز عابدین دمشقی؛ رد المحتار علی الدر المختار -معروف بحاشیۀ ابن عابدین-، دار الاحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی: 1998م، ج8. 46- ابن منظور آفریقایی مصری؛ لسان العرب، الدار المتوسطیۀ للنشر و التوزیع الجمهوریۀ التونسیه، الطبعۀ الاولی: 2005م، ج4. 47- ابن نجیم حنفی-زین الدین بن ابراهیم- ؛ البحر الرائق شرح کنزالدقائق، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی: 2002م، ج7. 48- اتاسی، محمد خالد و محمد طاهر؛ شرح المجله، حمص، بیتا، ج4. 49- افندی، محمد علاء الدین؛ تکملۀ رد المحتار علی الدرّ المختار، بیروت، دار الفکر، الطبعۀ الاولی: 1995م، ج1. 50- جزیری، عبد الرحمن؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، بیروت، دار الفکر، الطبعۀ الاولی:2004م، ج3. 51- حلبی، ابراهیم بن محمد؛ مجمع الانهار فی شرح ملتقی الابحار فی فروع الحنفیه، بیروت، دار الإحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی:2001م، ج3. 52- حیدر، علی؛ درر الحکام شرح مجلۀ الاحکام، تعریب: فهمی حسینی، بیروت، دار الجیل، الطبعۀ الاولی:1991م، ج3. 53- رستم باز لبنانی، سلیم؛ شرح المجله، بیروت، دار الکتب العلمیه، بیتا، ج2. 54- زحیلی، وهبه؛ الفقه الاسلامی و ادلته، تهران، نشر احسان، الطبعه الثالثه:2006م، ج5. 55- زیلعی، فخر الدین؛ تبیین الحقایق و شرح کنز الدقائق، بیروت، دار الکتب العلمیه، الطبعۀ الاولی:2000م، ج5. 56- سرخسی، ابیبکر محمد بن احمد؛ المبسوط، تحقیق سمیر مصطفی رباب، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی: 2002م، ج7، جزء19. 57- سمرقندی، علاء الدین؛ تحفۀ الفقهاء، بیروت دار الکتب العلمیه، بیتا، ج3. 58- سمرقندی، ناصرالدین محمد بن یوسف حسینی؛ الفقه النافع، تحقیق: ابراهیم بن محمد العبود، ریاض، مکتبه العبیکان، الطبعۀ الاولی:2000م، ج3، جزء5. 59- سنهوری، عبد الرزاق احمد؛ الوسیط فی شرح القانون المدنی، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی، بیتا، ج7، جزء1. 60- سید سابق؛ فقه السنه، دمشق-بیروت، دار ابن کثیر، ، الطبعۀ الثانیه: 2002م، ج3. 61- صاغرجی، اسعد محمد سعید؛ الفقه الحنفی وادلته، دمشق دار الکلم الطیب، الطبعۀ الاولی:2005م، ج2. 62- طهماز، عبد الحمید محمود؛ الفقه الحنفی فی ثوبه الجدید، دمشق، دار القلم، الطبعۀ الاولی: 2000م، ج2. 63- علي محمد معوض و عادل احمد عبد الجواد؛ تاريخ التشريع الاسلامي (دراسات في التشريع و تطوره و رجاله), تصحيح: ابراهيم علي ابوالجنب, عبد العزيز عزت, بيروت- لبنان, دار الكتب العلميه, الطبعه الاولي: 2000م, ج2. 64- عویس، عبد الحلیم؛ موسوعۀ الفقه المعاصر، دار الوفاء، بیجا، الطبعۀ الاولی:2005م، ج2. 65- عینی، ابیمحمد محمود بن احمد؛ البنایه فی شرح الهدایه، بیروت، دار الفکر، الطبعۀ الثانیۀ:1990، ج8. 66- غنیمی، عبد الغنی؛ اللباب فی شرح الکتاب، بیروت، دار الکتب العلمیه، ج1،جزء2. 67- قاضی، منیر؛ شرح المجله، عراق، مطبعۀ العانی، الطبعۀ الاولی: 1948م، ج3. 68- کاسانی، علاء الدین ابی بکر بن مسعود؛ بدائع الصنائع فی ترتیب الشرایع، تحقیق: محمد خیر طعمه حلبی، بیروت، دار المعرفه، ، الطبعۀ الاولی:200م، ج6. 69- محمصاني، صبحي؛ فلسفه التشريع في الاسلام، بيروت, دارالعلم للملايين، 1968م. 70- مرغینانی، علی بن ابیبکر؛ الهدایه شرح بدایه المبتدی، تصحیح و تعلیق: محمد عدنان درویش، بیروت، شرکت دار الارقم بن ابی الارقم، بیتا، ج2، جزء3. 71- موصلی حنفی، عبد ا... بن محمد بن مودود؛ الاختیار لتعلیل المختار، دار الدعوۀ، بیجا، بیتا، ج2. 72- نظام الدین و جماعۀ من علماء الهند، الفتاوی الهندیه، تصحیح سمیر مصطفی رباب، بیروت، دار الإحیاء التراث العربی، الطبعۀ الاولی:2002م، ج3. 73- هروی، ملاعلی قاری هروی -نور الدین ابی الحسن علی بن سلطان محمد الهروی القاری- ؛
|
وکالت





