صفحه اصلی آزمون جامعه فقه็

تقویم فارسی

 
شنبه
1389
شهریور
13
 

اوقات شرعی



آب و هوا



کرمان
رطوبت: 23 درصد
ميدان ديد: 9.99 کيلومتر
فشار: 1015.92 متر مربع
طلوع آفتاب: 6:20 ق/ظ
غروب آفتاب: 7:00 ب/ظ
دماي فعلي: 19 درجه سانتيگراد
روز: يک شنبه
حداقل: 14 درجه سانتيگراد
حداکثر: 32 درجه سانتيگراد
روز: دوشنبه
حداقل: 17 درجه سانتيگراد
حداکثر: 32 درجه سانتيگراد

Latest/Most JoomlaComments

no comments

مدیران سایت

مدیران سایت:

عبدالله علیزاده

محمد کاظم صفدری

محمد قاسم الیاسی

عید محمد مرادی

عبدالله احمدی


مدیران سایت

عبد الله علیزاده

محمد کاظم صفدری

عید محمد مرادی

محمد قاسم الیاسی

عبدالله احمدی


آزمون جامعه فقه مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه ، 13 خرداد 1388 ، 11:52

 

 

(بانک پاسخ آزمون جامع فقه و اصول)

[تهیه کننده آغاز آرام]

(پاسخ سوال­ها کوشش می­شود با عبارت حمید مسجد سرایی نوشته شود).

کتاب طهارت:

98- طهارت را در لغت و اصطلاح تعریف نموده و قیود مذکور در تعریف اصطلاحی را توضیح دهید.

طهارت، مصدر «طهُر» یا «طهَر» است و اسم مصدر آن «طُهر» است. در لغت به معنای «پاک شدن از کثافت­ها» می­باشد و در اصطلاح شرعی -با فرض که حقیقت شرعیه وجود داشته باشد- به کار بردن وسایل پاکیزگی است مشروط به این­که باقصد و نیت همراه باشد= استعمال طهور مشروط بالنیة».

الف- «استعمال» به منزله جنس است نه جنس. چون جنس آن است که قدر جامع میان ماهیات و حقایق خارجی باشد و در امور اعتباری و افعال به کار نمی­رود.

ب- طهور، برای مبالغه در «طاهر» است، این­جا مراد چیزی است که خودش ذاتاً پاک باشد[طاهر] و چیزی دیگری را هم پاک کند [مطهر]. کلمه طهور، هرچند از نظر لغوی برای معنای لازم وضع شده است اما برای معنای متعدی نیز به کار می­رود، مانند أکول.

پ- با قید «به شرط نیت»، پاک کردن نجاست از لباس و بدن و اشیای دیگر را از شمول طهارت بیرون کرد، زیرا: نیت شرط پاک کردن این اشیا نیست، گرچه برای کمال این اعمال و ثواب بردن از آنها نیت وجود دارد.

 

99- ماء مضاف و ماء مطلق را تعریف کرده و اقوال مختلف در حکم آن از لحاظ رفع حدث و خبث بیان کنید.

مطلب اول- آب مطلق آبی است که نام آب بدون قید بر آن اطلاق شود. این آب، هم پاک کننده حدث است و هم پاک کننده خَبَث. تمام اقسام آب از راه تغییر یکی از صفت­های سه گانه -رنگ، طعم و بو- نجس می­شود، اما تغییر صفت­های دیگر آب -سبکی، سنگینی، رقیت و غلظت- موجب نجس شدن آب مطلق نمی­گردد.

مطلب دوم- آب مضاف آن است که واژه «آب» بدون قید و به طور مطلق بر آن صدق نکند، اما با قید دیگری صادق باشد، مانند: عصاره مواد. یعنی با چیزی چنان مخلوط شود که صفت اطلاق را بگیرد اما اگر با چیزی آغشته شود که نام آب را از آن سلب نکند هرچند رنگ یا طعم آب را تغییر دهد، مانند آب مخلوط با گِل یا نمک، آب مضاف گفته نمی­شود. آب مضاف، ذاتاً پاک است، اما این­که پاک کنندگی دارد یا خیر؟ علما اختلاف ورزیده اند: 1) نظر صحیح­تر: پاک کننده چیز دیگری نیست هم در حال اختیار و هم اضطرار. 2) شیخ صدوق: با گلاب می­توان وضو گرفت و غسل کرد -پس پاک کننده حدث است- دلیل او روایتی است که فقها آن را رد کرده است. 3) سید مرتضی: خبث را می­توان با هر آب مضافی پاک کرد.

 

100- شرایط خونی که در لباس معفو است را بیان کنید.

الف- خون جُرح (زخم عارضی) یا قرح (زخم اصلی) که جریان داشته باشد، 1) به طور دایمی 2) یا زمان کمی قطع شود که این زمان برای نماز خواندن کافی نباشد.

ب- خون در لباس یا بدن به مقدار کمتر از درهم بغلی باشد از نظر وسعت [نه وزن] اما شرایط: 1) کم­تر از درهم بغلی باشد. 2) خون غیر از دماء سه­گانه معروف باشد.

 


101- «غُساله» را تعریف کرده و اقوال در حکم آن از لحاظ طهارت و نجاست را بیان کنید.

غساله عبارت است از «آبی که از محل مورد شستشو، خود به خود یا با فشار دادن خارج می­شود». اما حکم:

الف- شهید اول: آب غساله در هر بار حکم محل خود قبل از خارج شدن آن آب در همان دفعه را دارد. بنابراین، 1) اگر غساله از شستن دفعه اول خارج شود باید محلی را که غساله به آن می­رسد به همان تعداد محل- دو بار- شست. 2) اگر از شستن دفعه دوم خارج شود یک مرتبه شستن محلی که غساله به آن می­رسد کم می­شود و به همین ترتیب در دفعات شستن بعدی.

ب- برخی: حکم غساله مانند قبل از شستن است مطلقا -چه غساله اول یا دوم- پس اگر، از مواردی باشد که دو شستن لازم است، غساله آن نیز، حتی اگر غساله دوم باشد، موجب دو بار شستن می­گردد،

پ- برخی: حکم غساله، مانند حکم محل بعد از شستن است و مطلقا پاک است حتی اگر غساله اول باشد.

ت- برخی: حکم غساله، حکم محل بعد از خارج شدن همان غساله در آن دفعه را دارد، در موردی که دو بار شستن لازم است، اگر بعد از شستن اولی، غساله آن به چیزی اصابت کند، یک مرتبه شستن لازم است و اگر بعد از مرتبه دوم باشد، پاک است. در مواردی که یکبار شستن کافی است، غساله آن پاک خواهد بود.

 

102- آیا در مطهِّریت زمین، طهارت آن نیز شرط است یا خیر؛ به چه دلیل؟

دو قول است: 1) طهارت شرط است؛ چون فاقد طهارت نمی­تواند مطهِر باشد 2) شرط نیست،زیرا روایات «الارض مطهره» مطلق است. شهید ثانی: اطلاق روایات و فتوای فقها عدم شرط بودن طهارت زمین است.

 

103- اصطلاحات موجب، سبب و ناقض وضو را تعریف کرده و نسبت بین آنها را از نسب اربع بیان نمایید.

به موجبات وضو -بول، غایط و بادی که از مخرج طبیعی خارج می­شود، نوم و استحاضه-، عناوینی به کار می­رود:

الف- موجب، به اعتبار تکلیف به اعمالی است که وضو شرط آن­هاست.

ب- ناقض به اعتبار عارض شدن یکی از سبب­ها به شخص با وضو است که موجب بطلان وضو می­گردد.

پ- سبب، به اعتبار آن که سبب وضو است. اما نسبت میان آنها:

مطلب اول- سبب اعم مطلق از موجب و ناقض است؛ زیرا: هر جا موجب و ناقض صدق کند، سبب صادق است، اما گاهی سبب صدق می­کند بدون آن که موجب یا ناقض صدق نماید.

مورد صدق هر سه: هنگام نماز داخل شود، مکلف وضو داشته باشد، قبل از اتیان نماز، حدث از او سر زند. این حدث او، سبب است، چون شارع، آن را سبب قرار داده است. موجب است، زیرا تطهر را برای انجام عمل مشروط به طهارت، بر ملکف ایجاب می­کند. ناقض است، چون طهارت را نقض کرده است.

مورد صدق سبب فقط: مکلف در خارج وقت نماز و محدث باشد، حدثی دیگری از او سر زند. این حدث سبب است، چون حدث سبب شرعی شمرده شده، نهایت اسباب گاهی تداخل می­کنند، اما موجب نیست، زیرا هیچ عملی مشروط به طهارت را بر ملکف ایجاب نمی­کند. ناقض نیست، چون این حدث، طهارتی را نقض نکرده است و در گذشته محدث بوده است. موردی را نمی­توان یافت که عنوان موجب یا ناقض صادق باشد ولی عنوان سبب نیاید، حدث مطلقا سبب شرعی است، وجود حدث جدا از سببیت شرعی ممکن نیست.

مطلب دوم- میان موجب و ناقض عموم من وجه است، زیرا 1) گاهی هر دو صادق اند، مانند مثال اول. 2) گاهی عنوان موجب صدق می­کند نه ناقض، مانند: هنگام نماز داخل شود، مکلف حادث باشد، حدث دیگری از او سر زند. این­جا عنوان موجب صادق است، چون هر حدث سبب و موجب برای طهارت است از باب مقدمه عمل مشروط به طهارت؛ اما عنوان ناقضیت صدق نمی­کند، زیرا این حدث، طهارتی را نقض نکرده است. 3) گاهی عنوان ناقض صادق است نه موجب، مانند: شخص در خارج از وقت نماز متطهر باشد، وانگاه حدثی از او خارج شود، این­جا عنوان ناقض صدق می­کند، حدث او طهارت را نقض کرده است، اما عنوان موجب نمی­آید، چون هیچ عملی که احتیاج به طهارت داشته باشد بر او واجب نیست.

 

104- وظیفه شخصی که دارای سه دست است در وضو چیست و به چه دلیل؟

در وضو، تنها شستن آنچه حدود دست است واجب شده نه آنچه خارج از حد دست است، هرچند زاید باشد. مگر آن که شبیه دست اصلی باشد که در این صورت، باید از باب مقدمه هر دو دست شسته شود.

 

105- عبارت «والشاک فیهما-حدث و طهارت- محدث» را معنا کرده و اقوال را با ذکر دلیل بیان نمایید.

اگر کسی شک در حدث و طهارت هر دو داشته باشد، یعنی یقین به حدوث طهارت و حدث دارد، اما نمی­داند که کدام یک بعد از دیگری بوده است:

الف- نظر اقوی و مشهور فقها: چنین شخصی محدث است باید وضو بگیرد. زیرا: تکافوی دو احتمال وجوب تحصیل طهارت است. احتمال گرفتن وضو پس از حدث و سرزدن حدث پس وضو مساوی است و هر کدام ترجیحی بر دیگری ندارند -نه حکم به طهارت می­شود و نه به حدث-، ناگزیر برای انجام عملی که مشروط به طهارت است باید تحصیل طهارت کرد. تفاوتی نیست که شخص شک کننده، حالت قبل از طهارت یا حدث خود را بداند یا نداند.

ب- محقق حلی و برخی: اگر شخص شک کننده، حالت قبل از طهارت یا حدث را بداند باید به ضد آن عمل کند.

پ- علامه: در مساله مزبور، باید به نفس حالت سابقه عمل کند نه به ضد آن.

شهید ثانی، قول دوم و سوم را مورد اشکال می­داند.

 

106- آیا وجوب در عبارت «یجب علی المتخلی ستر العوره» تکلیفی است یا وضعی، چرا؟

ظاهراً این وجوب تکلیفی است، به افعال مکلف تعلق می­گیرد و  مخالفت با آن تنها حرام است، چیزی را باطل نمی­گرداند.

 

107- موجبات جنابت و محرمات بر جنب را بیان نمایید.

مطلب اول: موجبات جنابت دو چیز است: 1) انزال منی در حال بیداری و خواب 2) غایب شدن ختنه­گاه (حشفه) و آنچه در حکم حشفه است.

مطلب دوم: آنچه بر شخص جنب حرام است، عبارتند از: 1) خواندن یکی از چهار سوره­ای -سجده، فصلت، والنجم و علق- که سجده واجب دارد. مقدار از این سوره­ها، حتی بخشی از آیه بسم ... به قصد سوره عزائم نیز حرام است. 2) توقف کردن در هر مسجد 3) عبور کردن از دو مسجد بزرگ مکه و مدینه [مسجد الحرام و مسج النبی] 4) گذاشتن چیزی در مسجد حتی اگر مستلزم توقف نباشد حتی اگر از بیرون به مسجد اندازد. 5) رساندن جایی از بدن خود به خطوط قرآن. -جزؤی که روح در آن حلول کرده است- 6) مس کردن اسم جلاله مطلقا -اسم ذات یا صفات- هم چنین اسم پیامبر و امامان معصوم(ع) حتی بر روی درهم و دینار.

 


108- فرق میان موالات و ترتیب را بیان نموده و حکم آن دو در وضو و غسل چیست؟

ترتیب یعنی یکی بعد از دیگری انجام گیرد به گونه­ای که دومی مقدم بر اولی نگردد. موالات یعنی، یک عمل پشت سر هم انجام شود به نحوی که فاصله میان آنان نیافتد.

الف- در وضو رعایت ترتیب میان -اعضا و اجزاء-اعضایی که باید شسته شوند و مسح شوند واجب است.

در وضو، موالات واجب است یعنی پی در پی بودن کارهای وضو به گونه ای که اعضای قبلی خشک نشده باشد مطلقا -چه آب و هوا و مزاج وضو گرنده معتدل باشد یا نباشد و چه تأخیر از روی عمد باشد یا جهالت و یا نسیان. ملاک خشک شدن حسی است نه فرضی.

ب- در غسل، ترتیب میان نفس اعضا معتبر است، در غسل ترتیبی 1) سر و گردن 2) پهلوی راست 3) پهلوی چپ شسته شود. اما در شستن هر عضو از اعضای غسل ترتیب لازم نیست؛ مثلاً ترتیب میان سر و گردن واجب نیست، زیرا هر دو یک عضو محسوب می­شوند. در خود اعضای غسل از بالا به پایین شستن واجب نیست در غسل ارتماسی ترتیب شرط نیست. در غسل موالات مستحب است

 

109- حکم نماز قبل از خروج بلل و بعد از خروج بلل مشتبه را با دلیل بنویسید.

اگر شخصی که از راه انزال منی جنب شده، رطوبتی ببیند که نداند منی است یا بول یا غیر آن:

حالت اول- رطوبت پس از استبراء به وسیله بول و استبراءباشد به آن اعتنا نکند و غسل واجب نیست.

حالت دوم- رطوبت بعد از استبراء به طریقی که در بحث وضو است، باشد، باز اعاده غسل واجب نیست.

حالت سوم- رطوبت بدون بول کردن یا استبراء باشد، باید دو باره غسل کند.

حالت چهارم- اگر رطوبت را بعد از بول ببیند بدون این­که بعد از بول استبراء کرده باشد، فقط وضو بر او واجب است نه غسل مجدد.

حالت پنجم- با این که می­توانسته بول کند بول نکرده فقط به طریقی استبراء در باب وضو نموده باشد:

الف- اثری بر آن استبراء بدون بول مترتب نمی­شود و باید دو باره غسل کند.

ب- نمازی که قبل از خارج شدن رطوبت مذکور خوانده، صحیح است، زیرا: حکم حدث سابق (جنابت قبل از نماز) به واسطه غسل بر طرف شد و رطوبتی که الان خارج شده، حدث جدیدی است و حکم جدیدی دارد اگر چه رطوبت در زمان نماز از محل خود به جای دیگر -نزدیک مخرج- حرکت باشد ولی به هر حال بیرون نیامده است.

در همین حکم است رطوبتی که احساس شده قبل از خواندن نماز بیرون می­آید، جلو آن را بگیرد و نماز را اقامه کند، سپس خود را آزاد کند تا بیرون آید نمازش صحیح است.

 

110- مراد از کراهت قرائت قرآن بر زن حائض چیست؟

بر زن حائض، خواندن سوره­های عزائم و بعض آنها حرام است. اما خواندن سوره­های غیر عزائم مکروه می­باشد مراد از کراهت، «اقلُّ ثواباً» است.

 

111- اقسام و احکام استحاضه را بیان نمایید.

الف- استحاضه قلیله: خون بسیار کم باشد و تمام ظاهر و باطن پنبه را فرا نگیرد. حکم این صورت آن است که: 1) برای هر نماز یک وضو بگیرد. 2) پنبه را هم عوض کند، زیرا: در نماز خون استحاضه مطلقا -کم تر از درهم بغلی- عفو نشده است 3) ظاهر فرج را که در موقع نشستن بر روی پا پیداست اگر خون به آن رسیده بشوید.

ب- استحاضه متوسطه: خون ظاهر و باطن پنبه را فرا گیرد و به خودی خود -بدون فشار دست مثلاً- از پنبه به خارج سرایت نکند. حکم این است: 1) علاوه بر کارهای که در استحاضه قلیله بیان شد، واجب است برای نماز صبح غسل کند به شرطی که قبل از نماز صبح متوسطه گردد اگر در حال استحاضه بخواهد روزه بگیرد، باید غلسش را قبل از طلوع فجر انجام دهد و همین غسل برای نماز صبح هم کافی است. 2) اگر خون بعد از نماز صبح متوسطه گردد، آن زن حکم استحاضه قلیله را خواهد داشت.

پ- استحاضه کثیره: خون ظاهر و باطن پنبه را فرا گیرد و از پنبه به کهنه ای که خارج آن بسته شده سرایت کند، حکمش آن است که: 1) تمام کارهای استحاضه قلیله و متوسطه بر او واجب است 2) برای نماز ظهر و عصر یک غسل انجام دهد بدون آن­که میان آن دو فاصله افتد 3) برای نماز مغرب و عشاء ...4) در این صورت، هم­چنین در متوسطه باید برای هر نماز، کهنه ای را که روی پنبه بسته شده عوض کند. چون به هر صورت، آن طرف کهنه مرطوب می­گردد.

 

112- اگر در غسل میت دو نفر شرکت کنند، یکی آب بریزد و دیگری میت را تقلیب (زیر و رو) کند، نیّت کدام یک از آن دو واجب است به چه دلیل؟

فقط کسی که آب می­ریزد باید نیت نماید، زیرا در حقیقت او غسل دهنده میت است. اما کسی که میت را می­گرداند، مستحب است که نیت غسل میت داشته باشد.

 

113- فرق «وضع» و «ضرب» در تیمم را توضیح داده و دلیل لزوم ضرب را بیان کنید.

ضرب عبارت است از «گذاشتن هر دو دست بر زمین با شدت که در عرف به آن زدن می­گویند». «وضع» صرف گذاشتن دست بر زمین است. برخی اولی را واجب، گروهی دومی را کافی دانسته اند. دلیل اختلاف روایاتی است که هم با وضع و هم با ضرب وارد شده است. بنابراین: 1) هر فقیهی که هر دو نوع را جایز دانسته است، تعبیر روایات به هر دو حالت را دالّ بر این می­داند که در هر دو حالت مقصود یک چیز است. 2) هر فقیهی که زدن با شدت -ضرب- را واجب می­داند، مطلق را حمل بر مقید نموده است.

 

114- مقصود از عبارت «وشرط التیمم عدم الماء بأن لایوجد مع طلبه علی الوجه المعتبر» را توضیح دهید.

شرط تیمم آن است که 1) آب نباشد، 2) دسترسی به آب ممکن نباشد، 3) به دلیل بیماری ترس از استعمال آب وجود داشته باشد. مراد از شرط اول آن است که آب برای مکلف موجود نباشد، او به طریق معتبر شرعی به جستجوی آب پردازد اما به آن دست نیابد. یعنی: مقدار تفحص از آب: 1) در زمین حزنه=پست و ناهموار [زمینی که در آن درختان و سنگ­ها و بلندی است که مانع از دیدن پشت آن می­شود] به اندازه پرتاب یک تیر قدیمی در هر یک از چهار طرف به دنبال آب بگردد. 2) در زمین سهله و هموار به اندازه پرتاب دو تیر قدیمی به دنبال آب بگردد. 3) اگر زمین از نظر ناهمواری و همواری متفاوت باشد، به نسبت هریک باید تقسیم کرد.

 

115- کیفیت نماز بر میت مؤمن (بالغ و طفل) را توضیح دهید.

واجب است بر میّت مؤمن، بالغ باشد و یا طفلی که شش سال را کامل کرده است، نماز میّت خوانده شود، اما کیفیت نماز میت. واجب است:

الف- قیام. در صورتی که امکان داشته باشد. ب- نماز گزار رو به قبله باشد و سر میت در طرف راست نماز گزار قرار گیرد، پ- نیت که همراه با قصد قربت، با گفتن تکبیر باشد  و تا پایان نماز تداوم یابد. ت- تکبیرهای پنج­گانه که یکی از آنها تکبیره الاحرام است [چهار دعا میان آنها بخواند]. 1) بعد از تکبیر اول، شهادتین 2) بعد از تکبیر دوم، صلوات بر پیامبران و آل پیامبر 3) بعد از تکبیر سوم، به هر دعایی که می­خواهد برای مؤمنین و مؤمنات داشته باشد 4)بعد از تکبیر چهارم، برای میت دعا کند در صورتی که بالغ و شیعه باشد. و اگر مستضعف -کسی که مذهب حق را نشاخته و با حق دشمنی ندارد و تابع شخص معینی نیست- با دعای مستضعف برای او دعا کند. اگر میت طفل باشد، باید دید: 1) از پدر و مادر شیعه متولد شده باشد، برای پدر و مادر او دعا کند. 2) اگر یکی از والدین او شیعه باشد، تنها برای او دعا کند 3) و اگر والدین او هیچ کدام شیعه نباشند، پس از تکبیر چهارم هر دعایی را که دوست دارد بخواند. ظاهر آن است که در چنین حالتی دعا اصلاً واجب نیست. التبه مراد از طفل، شخصی است که بالغ نباشد حتی اگر نماز میت بر آن طفل شش نابالغ واجب باشد [مانند طفل شش ساله].  نماز خواندن بر میت منافق -مراد شهید، سنی است- چهار تکبیر دارد، بعد از تکبیر چهارم بر او نفرین می­شود.

به هر صورت، نماز میت دارای هفت رکن است [نیت، قیام برای کسی که قادر به قیام است و پنج تکبیر.  اما نماز میت سنی شش رکن دارد] در نماز میت، طهارت، سلام دادن واجب نیست.

 

116- در بحث وضو، مقصود از قید«لایخرج عن حده» در عبارت «مسح مقدم الرأس او شعره الذی لایخرج عن حده» چیست؟

مسح جلو سر یا مسح موی جلو سر که به واسطه رشد کردن از حد خود بیرون نرفته است. مصنف از واژه «رأس» استفاده کرده است به خاطر غلبه دادن اسم رأس بر مویی که بر آن روییده است. اما اگر موی سر، با شانه نمودن از حد بگذرد، مسح بر آن، مسح بر سر صدق نخواهد کرد.

 

117- زمین نجس از چه طرقی پاک می­شود؟

زمین و اجزای آن از طریقی «آفتاب» پاک می­شود. مراد نور خورشید است. زمین با باران و آب جاری نیز پاک خواهد شد.

 

کتاب صلات

118- زوال شمس به چه معناست و علامت آن چیست؟

زوال شمس عبارت است از هنگامی که خورشید از وسط آسمان زایل شده و از دایره نصف النهار بگذرد.

علامت زایل شدن خورشید: سایه شاخص پس از آن که کم شده بود زیاد شود و این زیاد شدن در سایه ای است که ظل مبسوط نام دارد.

 

119- با توجه به عبارت «والقبله عین الکعبه للمشاهد أو حکمه و جهتها لغیره» مراد از «حکمه» و «جهتها» چیست؟

الف- عین کعبه: خود خانه کعبه، قبله است برای: 1) کسانی که خانه کعبه را می­بینند 2) یا کسی که در حکم بیننده  خانه کعبه است، یعنی کسی که قادر است بدون تحمل و مشقت زیادی که عادتاً ممکن پذیر نیست، خود خانه کعبه را ببیند و به آن توجه کند اگر چه به واسطه بالارفتن  از کوه یا پشت بام براین کار قدرت یابد.

ب- جهت: سمتی است که احتمال می­رود کعبه در آن سمت باشد و یقین وجود دارد که کعبه از آن سمت خارج نیست و این یقین به دلیل امارات شرعی است. جهت کعبه، قبله است برای 1)کسانی که نمی­توانند کعبه را مشاهده نمایند. 2) کسی که در حکم شخصی است که نمی­تواند کعبه را مشاهده کند مانند انسان کور. نتیجه: فرق بین عین کعبه و جهت کعبه آن است که اگر برای اشخاص دور از مکه هم، رو به عین کعبه واجب باشد نماز برخی از صف­های که طول آنها از طول کعبه بیش­تر باشد باطل خواهد بود.

 

120- اگر بعد از نماز کشف شود که نماز به غیر کعبه خوانده شده است حکم صُوَر مختلف را بیان نمایید.

مطلب اول- الف- نمازی که انحراف آن به مقدار فاصله بین سمت راست و چپ نمازگزار بوده است، نیازی به اعاده ندارد اگر چه انحراف کم باشد. ب- در صورتی که نمازی را که خوانده است، کاملاً به سمت راست یا چپ بوده باشد، 1) در داخل وقت، اعاده لازم است 2) در خارج وقت، قضای آن لازم نیست.

مطلب دوم- مستدبر: مستدبر یعنی نمازگزاری که به سوی طرفی که بر خلاف سمت قبله است نماز بخواند. مستدبر:

الف- مشهور: باید نماز را اعاده کند، حتی اگر وقت نماز گذشته باشد.

ب- شهید ثانی: اقوی آن است که اعاده در داخل وقت لازم است مطلقا (هم برای کسی که انحراف قبله او به مقدار فاصله بین طرف راست و یا چپ است و هم نسبت به کسی که پشت به قبله نماز خوانده است

 

121- اقسام مکان در عبارت «والمراد بالمکان مایشغله من الحیّز او یعتمد علیه ولو بواسطۀ او وسائط» را توضیح دهید.

مکان نمازگزار: الف- فضایی است که نمازگزار آن را اشغال می­کند. ب- یا منظور جایی است که نماگزار بر آن تکیه می­کند، اگر چه با یک واسطه [مانند فرش­] یا چند واسطه [مانند فُروش روی تخت] باشد. توضیح هویداست.

 

122- موارد اشتراک و افتراق «مایصح علیه السجود» و «مایصح علیه التیمم به»را بیان نمایید.

مطلب اول: محل سجده -مقداری که پیشانی بر آن گذاشته می­شود- دو شرط دارد: 1) زمین باشد 2) از گیاهانی باشد که به طور متعارف، خوردنی و پوشیدنی نباشد. گیاهانی که به ندرت مصرف خوراکی دارند، مانند گیاهان دارویی سجده بر آن­ها صحیح است.

مطلب دوم- تیمم صورت می­گیرد با 1) خاک پاک 2) سنگ. بر سنگ نیز کلمه صعید اطلاق می­شود.

مایصح علیه السجود، اعم از مایصح علیه التیمم است: سجده رواست: 1) بر گیاهان که به طور متعارف خوردنی نیست 2) بر سفال بنا بر قول اقوی. 3) بر کاغذ.

 

123- مقصود از «الفعل الکثیر عاده» که از مبطلات نماز است، چیست؟

فعلی که از نظر عرف کثیر باشد، مراد کاری است که انجام دهنده آن از حالت نمازگزار خارج گردد. ملاک فعل کثیر، چندبار انجام دادن نیست زیرا چه بسا عملی زیاد انجام شود ولی عرفاً فعل قلیل باشد، مانند حرکت انگشتان. شرط فعل کثیر، آن است که نمازگزار آن عمل را متوالی انجام دهد، بنابراین، اگر عملی به طور پراکنده انجام شود که در مجموع نماز، فعل کثیر محسوب شود، اما وصف توالی را محقق نگردد، ضرری به نماز نمی­زند.


124- مراد از «تمیز» در عبارت «السابع من شروط صحه الصلاه الاسلام و التمیز» و موارد فقدان تمیز را ذکر کنید.

آخرین شرط نمازگزار «تمیز» است. تمیز یعنی قوه و شعوری که به وسیله آن اجزاء و افعال و شرایط را تشخیص داده و به سبب آن قوه، عبادت را قصد کند. بنابراین نماز اشخاص ذیل صحیح نیست: 1) دیوانه 2) بیهوش 3) بچه ای که در صورت یاد دادن افعال و شرایط نماز نمی­تواند بین آنها فرق گذارد.

 

125- استدامه حکمیه نیت را در نماز با ذکر مثال توضیح دهید.

واجب است که نمازگزار حکم نیت را تا پایان نماز استمرار بخشد بدین معنا که در اثنای نماز نیت دیگری نکند که با نیت اول او منافات داشته باشد اگرچه با برخی مشخصات نمازی که نیت کرده تنافی داشته باشد. بنابراین در موارد ذیل نماز باطل می­شود: 1) اگر نیت کند که قبل از اتمام نماز خارج شود هر چند در وقت دوم باشد 2) انجام برخی امور منافی با نماز را نیت کند هر چند در وقت دیگری غیر از وقت کنونی باشد 3) قصد کند که نماز یا برخی اعمال آن را از روی ریا انجام دهد و مانند این­ها.

 

126- اصطلاحات «تأمین، تورّک، تکتف و تخویه» را معنا کنید.

الف- تأمین: گفتن آمین در هرجای نماز، حتی بعد از قرائت حمدیا بعد از دعایی در نماز (قنوت) باید ترک شود. اگر در غیر حالت تقیه، «آمین» بگوید، نماز او باطل می­شود چون نهی در عبادات موجب فساد است.

ب- تورک: برای مردان مستحب است که در بین دو سجده تورک کند. به این صورت، روی ران چپ خود بنشیند در حالی که هر دو پا را از زیر خود بیرون آورد و پای چپ خود را روی زمین گذاشته و روی پای راست خود را بر کف پای چپ خود بگذارد و نشیمنگاه خود را بر زمین بنهد.

پ- تکتف: گذاشتن یکی از دو دست بر روی دست دیگری، میان موارد ذیل تفاوتی نیست: 1) چیزی میان دو دست فاصله شود یا نشود 2) دست­ها را بالای ناف گذارد یا زیر ناف 3) کف دست را روی کف دست دیگر گذارد یا روی مچ. چون نهی مطلق است. تکتف باید در نماز ترک شود

ت- تخویه: مراد از تخویه یکی از دو امر است: 1) هنگام رفتن به سجده ابتدا دو دست خود را به زمین بگذارد و سپس زانوها را روی زمین قرار دهد، زیرا در روایت است که امام علی(ع) وقت رفتن به سجده مانند شتران لاغر که وقت خوابیدن ابتدا دست­ها را خوابانده و سپس پاها را روی زمین می­نهادند، آن حضرت ابتدا دستان مبارک را زمین می­گذاشتند و سپس پاها را. 2) در حالت سجود اعضا را طوری قرار دهد که از هم فاصله داشته باشد طوری که دو آرنج را مانند دو بال از هم باز کرده و از زمین بلند کند و هم­چون دست­های شیر که روی زمین پهن می­شوند، دو آرنج خود را روی زمین پهن نکند.  در هریک از این دو معنا، به این سبب تخویه نامیده می­شود که نمازگزار با این عمل، بین اعضای سجده فاصله ایجاد می­کند. تخویه برای مردان مستحب است نه برای زنان.

 

127- آیا قطع اختیاری نماز جایز است به چه دلیل؟

قطع نماز در حالت اختیاری حرام است؛ زیرا: از باطل کردن عمل نهی شده است و نهی از آن دلالت بر حرمت دارد. به قید «اختیاری»، مواردی که قطع به جهت ضرورت است را بیرون می­راند که حرام نیست، مانند: شکستن نماز به منظور بدهکار و گاهی شکستن نماز واجب می­شود، مانند حفظ نفس محترمه.

 

128- دور در عبارت «ویحرم السفرالی المسافۀ بعد الزوال علی المکلف بصلاۀ الجمعۀ و إن امکنه اقامتها فی طریقه لأن تجویزه علی تقدیره دوریّ» را توضیح دهید.

الف- حرام است برای کسی که مکلف به نماز جمعه است، بدون ضرورت (عقلی یا شرعی) بعد از زوال آفتاب، مسافرت کند تا چهار فرسخ یا مسافرتی که سبب از دست دادن نماز جمعه شود حتی اگر از چهار فرسخ کمتر باشد؛ زیرا: سفر سبب از دست دادن و ترک نماز واجب می­شود.

ب- برای شخص مذکور، مسافرت حرام است، حتی اگر آن شخص بتواند در طول سفر در نماز جمعه شرکت کند. دلیل: زیرا جایز دانستن سفر در فرضی که امکان شرکت در نماز جمعه باشد دور می­شود: [ اگر اقامه نماز جمعه در سفر را جایز بدانیم سفر او مباح می­شود و در این هنگام نماز قصر می­شود و هرگاه که قصر نماز واجب باشد، نماز جمعه ساقط می­گردد و هرگاه نماز جمعه ساقط گردد، سفر حرام است -نیست؟-]. (این اصطلاح از قبیل «مایلزم من وجوده عدمه» است نه دور اصطلاحی به معنای «توقف وجود شیء بر نفس شیء با یک یا چند واسطه».)

البته، در یک فرض اگر شرکت در نماز جمعه برای او ممکن باشد، سفر جایز است: در سفر کوتاهی که نماز قصر نمی­شود.

 

129- در چه مواردی قضای نماز آیات در فرض خسوف و کسوف واجب است، توضیح دهید.

یکم- مشهور: قضای نماز واجب است: الف با فوت شدن آن:  1) عمداً ترک شود 2) پس از آگاه شدن از سبب نماز، خواندن آن را فراموش کند، چه همه قرص گرفته باشد یا برخی آن. ب- اگر همه قرص گرفته باشد، چه علم به آن داشته باشد یا بعداً آگهی یابد. قضای نماز آیات واجب نیست: 1) اگر به گرفتگی قرص آگاه نباشد 2) تمام قرص نگرفته باشد. (اگر چه بعد از زوال وقت، گرفتگی با بینه یا تواتر ثابت شود).

سوم- شهید ثانی: 1) در غیر کسوفین، قضا مطلقا واجب است، به دلیل عموم روایات. 2) در کسوفین به شرط گرفتن تمام قرص قضا واجب است چون روایت دراین مورد وارد شده است.

 

130- هرگاه نمازگزار، جزئی از اجزای نماز را فراموش کند، حکم نماز خوانده شده و جزؤ منسی چیست؟

هرگاه نماز گزار، از روی سهو خللی در نماز وارد آورد:

الف- مربوط به یکی از ارکان پنج­گانه باشد، به شرطی که آن را به یاد نیاورد و از محل بگذرد، نماز او باطل می­شود.

ب- اگر اجزایی که رکن نیستند، فراموش کند: 1) بعد از محل باشد، به آن فراموشی توجه نکند یعنی نمازش باطل نمی­شود، اما کار دیگری مانند سجده سهو یا قضا و یا هر دو واجب می­شود. 2) در محل آن باشد، آن جزو را به جا آورد. مراد از محل: 1) فاصله بین آن جزؤ و بین انتقال به رکن بعد -پس محلی یک سجده و تشهد فراموش شده تا وقتی است که رکعت بعدی به رکوع نرفته هرچند ایستاده باشد زیرا قیام به طور خالص رکن نیست.-. 2) فاصله بین آن جزؤ و بین برگشتن به آن، مستلزم زیادی رکن شود. -اگر ذکر رکوع یا یگر واجبات آن را فراموش کند اگر سر از رکوع برداشت نباید بر گردد.

به هر صورت، از بین اجزای غیر رکن نماز اگر فراموش کند، باید بعد از اتمام نماز، آن جزؤ را قضا کند و دو سجده سهو نیز به جا آورد.

 


131- «لو غلب علی ظنه احد طرفی ماشک فیه او أطرافه»:

الف- مراد از «غلب علی ظنه» چیست؟ ب- حکم صورت فوق را با مثال توضیح دهید.

الف- مراد آن است: ابتدا و در زمان اول، در طرف مظنون شک کند و در زمان دوم، ظن نمازگزار بر طرف دیگر غلبه و رحجان یابد. زیرا شک و غلبه ظن اجتماع نمی­کنند، شک تساوی دو طرف است، ظن غلبه و ترجیح یکی از دوطرف.

ب- اگر بعد از فکر کردن، یکی از دو یا یکی از چند طرف شک، بر ظن و گمان نمازگزار غلبه کند، باید طرفی که ظن غلبه پیدا کرده بنا گذارد. معنای بنا گذاشتن آن است که به حکم آن طرف ملتزم شود اگر حکم آن صحت نماز است بنا بر صحت گذارد و اگر حکم آن بطلان نماز است بنا را بر بطلان نهد. اگر طرف راجح، زاید بود بنا بر زاید گذارد و اگر ناقص بود حکم به نقص کند و آن را تکمیل نماید.

 

132- مراد از «لاحکم» در عبارت «لاحکم للسهو مع الکثره» چیست و کثرت در چه صورتی تحقق می­یابد؟

شخصی که در نماز خود بیش از حد سهو (شک) کند، نباید به شک خود اعتنا کند:

الف- دلیل: روایت صحیحی است که علت آورد: وقتی نمازگزار به شک خود اعتنا نکند، شیطان او را رها می­کند زیرا شیطان می­خواهد از او اطاعت کنند پس وقتی از شیطان نافرمانی شود دیگر سراغ انسان نمی­آید.

ب- ملاک کثرت شک یا سهو: نظر عرف مردم است و این کثرت عرفی با سه مرتبه شک کردن در یک نماز تحقق می­یابد حتی اگر در سه نماز پی در پی (ظهر و عصر مغرب) باشد.

پ- منظور از سهو: معنای عام آن است که شامل شک نیز می­شود.

ت- مراد از عدم حکم: عدم التفات به شک است، چه شک او در یکی از عمل باشد یا در تعداد رکعات، بلکه باید بنا بر انجام گذارد حتی اگر محل آن نگذشته باشد و اگر به شک خود عنایت دهد و فعل مشکوک را به جا آورد، نماز او باطل خواهد شد.

 

133- حکم کسی که یقین بر فوت یکی از نمازهای یومیه دارد، چیست؟

الف- در حضر: اگر مکلف نداند که عیناً کدام نماز از نمازهای یومیه او فوت شده است باید سه نماز بخواند: 1) یک نماز صبح به قصد تعیین 2) یک نماز مغرب به قصد تعیین 3) یک نماز چهار رکعتی مردد میان نماز ظهر و عصر و عشاء. ب- در سفر: یک نماز دو رکعتی خواهد داشت.

 

134- مراد از «مبطون» چه کسی است و حکم آن نسبت به وضو و نماز چگونه است؟

مراد شخصی است که به بیماری بَطَن مبتلاست و نمی­تواند به اندازه نماز جلو باد یا غایط خود را بگیرد.

الف- آنچه در روایات آمده و برخی متقدمان معتقد­ هستند: برای هر نماز وضو بگیرد و اگر در اثنای نماز دچار حدث شود، تجدید وضو کند و بنا را بر دنباله نماز نهد [نه آن که از اول بخواند]. وضو گرفتن در اثنای نماز هرچند فعل کثیر است اما برای او بخشیده شده است.

ب- برخی فقها: وضو گرفتن در اثنای نماز لازم نیست. حدثی بعد از وضو، بر او عفو شده چه قبل از نماز باشد یا در اثنای نماز. دلیل: 1) حدثی که در وسط نماز واقع می­شود اگر طهارت را باطل کند، نماز را هم باطل می­کند، زیرا بطلان شرط موجب بطلان مشروط است. 2) روایات دلالت دارند که حدث او نماز را باطل نمی­کند.

پ- شهید ثانی: قول نزدیک­تر به صواب اولی است (تجدید وضو در اثنای نماز)؛ زیرا: 1) رجال این روایت توثیق شده اند 2) این قول میان متقدمان شهرت فتوایی دارد. 3) دلیل اول قول دوم، مصادره به مطلوب است (دلیل عین مدعی است) چگونه میان وضو و نماز ملازمه بر قرار کرده اند در حالی که روایت صحیح بر خلاف ملازمه است.

 

135- از «قواطع سفر» مرور بر منزل است، مراد از منزل چیست؟

معنای منزل: الف- ملک غیر منقول اوست از قبیل زمین زراعتی که آن را وطن خود گرفته باشد یا شهری که آن مسافر در آن ملکی دارد به شرطی که مدت شش ماه یا بیش­تر پی در پی یا با فاصله در آن زمین زراعتی وطن گرفته و از حدود شرعی آن شهر خارج نشده باشد. در یک کلام: در شهری که مال غیر منقول دارد مدت شش ماه با نیت اقامت، اقامت کرده باشد. ب- جایی که در آن نیت اقامت به طور دایم شده باشد به شرط این که 6  ماه و بیشتر در آنجا وطن گزیده باشد، هر چند او در آنجا ملکی نداشته باشد.

 

136- منظور از عدالت در امامت جماعت چیست و از چه راهی اثبات می­شود؟

مطلب اول: عدالت ملکه ای نفسانی است که انسان را وادار می­کند به این که همیشه با تقوا و با مروت باشد، البته، عادل بودن امام جماعت در نظر مأموم کافی است.

مطلب دوم- عدالت امام معلوم می­شود به: 1) امتحان کردن به وسیله معاشرت زیاد که غالباً آشکار می­سازد که عدالت واقعاً ملکه و طبیعت اوست یا ظاهر سازی می­کند. 2) شهادت دو مرد عادل 3) شیوع عدالت او 4) دو نفر عادل به او اقتداء کند، و هویدا باشد که اقتدای آنها به دلیل پاکدامنی امام بوده است.

 

137- آیا متابعت مأموم از امام جماعت در افعال و اقوال واجب است یا خیر، چرا؟

مطلب اول: متابعت -عدم سبقت- مأموم از امام در «افعال» به اجماع فقها واجب است. در صورتی به فضیلت نماز جماعت می­رسد که افعال را بعد از امام انجام دهد. اما اگر مقارن با امام انجام دهد، نمازش صحیح است، ولی فضیلت نماز جماعت را ندارد.

مطلب دوم- متابعت مأموم از امام در «اقوال و اذکار»:

الف- شهید اول: -در کتاب­های دیگر خود-، قطع به وجوب متابعت یافته است.

ب- شهید اول: -در لمعه- عبارتش مطلق است شامل اذکار نیز می­شود.

پ- شهید ثانی: عدم وجوب متابعت از امام در اذکار نماز واضح­تر است به جز تکبیره الاحرام که لازم است مأموم آن را بعد از امام بگوید اگر قبل یا همراه امام بگوید، جماعت او صحیح نیست. دلیل: چگونه متابعت واجب باشد در اذکاری که به اجماع فقها نه شنیدن آن بر مأموم واجب است و نه شنواندن آن بر امام. ولی فقها علم مأموم را به افعال نماز را واجب دانسته اند و این فقط بدان خاطر است که متابعت مأموم از امام در افعال نماز واجب است.

 


کتاب زکات:

138- یکی از شرایط وجوب زکات «التمکن من التصرف» است، این شرط را توضیح دهید.

صاحب مال، توانایی تصرف فعلی در اموال خود را داشته باشد، کسی که ممنوع از تصرف در اموال خود است، زکات دادن واجب نیست؛ چه عدم توانایی شرعی باشد، مانند: راهنی که نتواند مال خود را از رهن در بیاورد، اگر چه به فروش آن باشد.  یا عدم توانایی تصرف قهری، مانند کسی که اموالش را غصب یا سرقت و یا انکار شده است و یا عدم توانایی تصرف به جهت غایب بودن مال: 1) مال او گم شده باشد 2) ارثی باشد که قبض نشده هر چند به واسطه وکیل وارث.

 

139- این بابویه، رکات مال التجارت را واجب دانسته، رد این قول را بیان کنید.

در سرمایه تجارت، بنا بر قول مشهورتر از جهت فتوا و روایت، زکات مستحب است، اما شیخ صدوق به استناد یک روایت -وسایل:1/13 از ابواب زکات- زکات را در مال التجارت واجب دانسته است.

شهید ثانی: این روایت را باید بر استحباب حمل کرد تا با روایاتی که زکات را در مال التجارت برقرار نمی­دانند، جمع صورت گیرد. [اگر قول ابن بابویه پذیرفته شود، طرح روایات زیاد لازم می­آید].

 

140- عبارت «ولا یجمع بین متفرق فی الملک و لایفرق بین مجتمع فیه ...» را توضیح دهید.

الف- در صورتی که حیوانات ملک یک نفر نباشد، باید نصاب را نسبت به سهم هر کدام جداگانه حساب کرد و نباید نصاب آنها را با هم جمع کرد.

ب- اگر حیوانات که همگی مال یک نفر است، هر چند آن حیوانات جدای از یکدیگر باشند، مانند این­که در هر شهری یک گوسفند داشته باشد: نباید نصاب گوسفند هر شهر را جداگانه حساب کرد، بلکه باید مجموع آنها را در یک نصاب ملاحظه و محاسبه نمود.

 

141- عبارت «وکلما نقص عن النصاب فعفو» را شرح دهید.

الف- هرچه که از نصاب­ها -مثلاً از نصاب حیوانات سه گانه: شتر، گاو و گوسفند کم شود، بین نصاب اول و دوم و ماقبل نصاب اول، از دادن زکات آنها عفو شده است. کسی که چهار شتر دارد، زکات بر او واجب نیست، کسی که 6 تا 9شتر دارد، همان زکات 5 شتر بر او واجب است.

ب- معنای عفو شدن مقدار زاید از نصاب آن است که وجوب زکات به آن تعلق نمی­گیرد.

 

142- اصطلاحات «السوم، الحول، السکّه و بدوّ الصلاح» را توضیح دهید.

یکم- اَلسَّوم: الف- اصل «سَوم» چریدن است و در این­جا مقصود چریدن از علف بیابان که ملک کسی نیست، می­باشد. ب- ملاک در صدق آن، عرف است. پس اگر یک روز از تمام ماه یا تمام سال، از علف مالک تغذیه کند، اشکالی ندارد.

دوم- الحول: تحقق یک سال در باب زکات به این است که یازده ماه قمری بگذرد. بنابراین، به محض داخل شدن ماه دوازدهم زکات واجب می­شود اگرچه این ماه تمام نشود. آیا وجوب زکات با داخل شدن ماه دوازدهم برقرار می­ماند یا اینکه برقراری وجوب زکات، مشروط به تمام شدن ماه دوازدهم است دو قول است:

الف- با داخل شدن ماه دوازدهم است ب- شهید ثانی: با تمام شدن ماه دوازدهم قول بهتر است. بنابراین: ماه دوازدهم جزؤ سال اول محسوب می­شود اگر برخی از شرایط زکات در ماه دوازدهم مختل شود، وجوب زکات ساقط می­شود. (حول به معنای یک سال کار نکرده باشد هم آمده است).

سوم- سکه: در زکات نقدین -طلا و نقره- شرط است: سکه نقشی است که بر روی فلز طلا یا نقره زده می­شود تا دلالت کند بر این که با آن نوع معامله خاصی انجام می­شود؛ خواه چیزی بر روی آن نوشته شده باشد یا نقش دیگری داشته باشد.

چهارم- بدوّ الصلاح: ظهور بهره برداری= سرخ یا زرد شدن خرما.

 

143- مقصود از «عاملون، مؤلفه قلوبهم و الغارمون و فی سبیل الله» در مستحقین زکات چیست؟

یکم- عاملون: یعنی کسانی که سعی می­کنند در به دست آوری و نگه­داری زکات. اما سهم عاملین: 1) اگر برای آنان سهمی از زکات به عنوان جعاله یا اجاره معین شده باشد، همان مقدار باید داده شود 2) اگر سهمی تعیین نشده است، هر مقدار که امام مصلحت بداند به آنان داده می­شود.

دوم- مؤلفه قلوبهم: دو دیدگاه وجود دارد:

الف- شهید ثانی: مراد کافرانی است که اگر زکات به آن­ها داده شود ترغیب می­شوند که در جهاد با کفار، با مسلمانان همراهی نمایند.

ب- شیخ مفید، محقق حلی و علامه حلی (فاضلان):  چهار گروه از مسلمانان نیز از مصادیق مولفه قلوب هستند:

1- مسلمانانی که هم­چشمان و رقبایی از کفار در مقابل آنان می­باشد که در صورت کمک کردن از زکات به آنها، رقیبان شان به اسلام می­گرایند.

2- مسلمانانی که باور دینی سست دارند در صورت کمک مالی، اعتقادشان تقویت می­شود.

3- مسلمانانی که در اطراف مرزهای شهرهای اسلامی اند که اگر به آنان زکات داده شود، مانع از هجوم کفار شده و یا کفار را به اسلام تشویق می­نمایند.

4- مسلمانانی که مجاور بامسلمانان دیگری هستند که زکات بر آنها واجب است که اگر به آنان زکات داده شود، خودشان زکات را جمع آوری می­کنند و امام را از فرستادن عامل بی­نیاز می­کنند.

شهیدثانی: این قول ضعیف است، زیرا جواز دادن زکات به آنان، سبب نمی­شود که داخل در مولفه قلوب گردند. چون ممکن است که سه گروه اول، از مصادیق سبیل الله باشند و گروه آخر، جزو عاملین قرار گیرند. در نگاه امامیه، تقسیم زکات به تمامی هشت صنف واجب نیست آیه زکات برای بیان مصرف زکات است.

سوم- غارمون:بدهکارانی که بدهی آنان در راه معصیت نبوده و قادر به پراخت قرض خود نیستند. اگر در راه معصیت مصرف کرده باشد، از سهم غارمین ممنوع اند،

چهارم- سبیل الله: الف- شهید اول: هر امری که است که موجب نزدیکی بنده به خدا شود. ب- برخی: مراد فقط راه جهاد است. شهید ثانی: قول اول صحیح است، دلیل: 1) در روایت معنای اول وارد شده است 2) سبیل الله در لغت به معنای راه خداست و در اینجا مقصود راه رسیدن به رضایت و ثواب خداوند است زیرا اشغال مکان بر خداوند محال است.

 


144- آیا ادعای پرداخت زکات از مکلف پذیرفته می­شود، چرا؟

الف- ادعای مالک در باره پرداخت زکات، بدون آن که سوگند یاد کند، پذیرفته می­شود و تصدیق می­گردد، زیرا: خارج کردن زکات، حقی به نفع مالک است [به جهت ولایتی که بر اخراج مال خود دارد] و از جهت دیگر به ضرر اوست [چون حق فقرا نیز هست] و کسی جز خود او از دادن زکات مطلع نمی­شود و چه امکان دارد زکاتی که بر ذمه اش بوده بابت دین و یا غیر دین حساب نموده باشد که در این گونه موارد مالک نمی­تواند شاهد آورد. بنابراین، اگر بگوید: 1) سال زکات فرا نرسیده 2) همه اموال او یا مقدار آن تلف شده است 3) دارایی او به حد نصاب نرسیده است، ادعای او بدون سوگند تصدیق شدنی است. شهادت علیه ادعای مالک در فرا نرسیدن سال و یا تلف شدن مال، پذیرفته نمی­شود.

 

145- شرایط «من تجب علیه زکاۀ الفطرۀ» و «من تجب عنه» را بیان نمایید.

الف- زکات فطره واجب است بر کسی که 1) بالغ 2) عاقل 3) آزاد باشد 4) قُوت یکسال خود را فعلاً داشته یا کسب و هنری داشته باشد که به وسیله آن می­تواند قوت یک­سال خود را به دست آورد.

ب- بر شخص واجب است که زکات فطره عیال خود: 1) فرزند 2) زن 3) میهمان خود را بدهد.

 

146- در باب زکات فطره، مراد از «و مصرفها مصرف المالیه» را توضیح دهید.

موارد مصرف زکات فطره، همان موارد مصرف زکات اموال، یعنی اصناف هشتگانه مستحقین زکات می­باشد: 1) فقراء 2) مساکین 3) عاملین 4) مولفه قلوب 5) رقاب (بندگان) 6) غارمین (بدهکاران) 7) سبیل الله 8) ابن سبیل (راه ماندگان). (توبه:60)

 

147- مقدار زکات واجب در غلات اربعه را بیان نمایید.

غلات اربعه: 1) گندم با تمام انواع آن از قبیل علس (نوعی که دو دانه در یک پوست است) 2) جو با تمام انواع آن، مانند سلت (جو بی پست) 3) خرما 4) کشمش.

یکم- مقدار زکات غلات اربع که زکات بدون رسیدن به آن حد، واجب نمی­شود، 2700 رطل عراقی است. اصل نصاب که در روایات تعیین شده، 5 وسق است، هر وسق مساوی با شصت صاع است و هر صاع، برابر به نُه رطل عراقی است. [هشت صد و چهل هفت کیلو و دو صد و پنج گرم.  یا هشت صد و چهل و نُه کیلو]

زکات در مازاد بر نصاب مطلقا واجب است،یعنی: غلات یک نصاب بیش­تر ندارد و مازاد براین نصاب مذکور عفو نشده است و زکات آن باید داده شود.

دوم- مقداری که باید پرداخت شود:

الف- یک دهم غلات در موارد ذیل: 1) در صورتی که گیاه به آب جاری بر سطح زمین آبیاری شود؛ خواه آب قبل از زراعت جاری بوده مانند رود نیل و یا بعد از آن جاری شود (به طور سیح) 2) در صورتی که ریشه­های درخت که نزدیک آب جاری است از آن سیراب شود ( به طور بعل) 3) با آب باران سیراب شود (به طور عِذی).

ب- یک بیستم، در صورتی که آبیاری به روشی غیر از سه راه قبلی باشد: 1) سطل و دلو 2) شتر آبکش (ناضح) 3) ناعوره (چرخ چاه یا پشت حمار) 4) مانند این­ها.

پ- آبیاری با هر دو نوع (دستی و دیمی): اقوالی است: نفع و رشد، تعداد و زمان.

 

 

148- حکم تکلیفی و وضعی تأخیر اخراج زکات چیست؟

به تاخیر انداختن زکات از وقت وجوب تا وقت اخراج جایز است، اما بعد از وقت اخراج جایز نیست؛ مگر با عذر. گاه تأخیر به خاطر اموری مباح و گاه واجب می­شود. در صورت تأخیر بدون عذر: هم گناه کار است و هم ضامن. پس حکم تکلیفی، حرمت است و حکم وضعی: ضمان.

 

کتاب خمس:

خمس در هفت چیز واجب می­شود: 1) غنیمت 2) معدن 3) غوص 4) ارباح مکاسب 5) حلال مخلوط به حرام 6) کنز 7) زمینی که از مسلمان به کافر منتقل شده است.

149- مراد از واژه­های -ارباح مکاسب، رکاز، غنیمت به قول مطلق و غوص- در کتاب خمس چیست؟

یکم- ارباح مکاسب: سودهای مالی که از کسب­های نظیر 1) تجارت 2)زراعت 3) درختکاری و سایر انواع -که قسیم مکاسب نباشند- به دست می­آید. خمس در ربح مکاسب، به تولد و نتایج، بالارفتن قیمت -به خلاف عقیده علامه حلی- واجب می­شود.

دوم- رکاز: [شاید مراد کنز باشد.، [یا کنزی که در دیار زمان جاهلیت و دیار کفر وجود دارد.در این صورت به پاسخ 151 مراجعه شود]

سوم- غنیمت به قول مطلق:

الف- غنیمت: 1) اموال -منقول یا غیر منقول- کفار اهل حرب که مسلمانان با اذن پیامبر(ص) یا امام (ع)، برای جنگ و بدون سرقت و فریب آنها به دست آورده باشند. 2) اموال باغیان، به شرطی که اموال شان در محاصره لشکر اسلام باشد. 3) مالی که کافران مشرک برای آزای اسیران خود می­پردازند. 4) مالی که کفار برای مصالحه پرداخته اند.

ب- غنیمت به قول مطلق: [فایده و منفعت] اموالی که بدون اذن امام (ع) و یا به سبب دزدی و فریب از اموال کافران به دست آید. غنیمت به معنای لغوی -هر نوع فایده- است. بنابراین، اخراج این نوع از فایده از تعریف غنیمت به معنای مشهور صحیح است. باید توجه داشت که در این دو دسته، اسم غنیمت صادق نیست، اما خمس بر آنها تعلق می­گیرد. مالی که مسلمانان بدون اذن امام از کفار به دست می­آورند مخصوص امام است. مالی که با دزدی و فریب از کافران به چنگ آید، مخصوص گیرنده آن مال است.

چهارم- غوص: آنچه به واسطه غواصی و فرو رفتن در آب، بیرون آورده می­شود، مانند لؤ لؤ، مرجان، طلا،.

 

150- خمس «حلال مختلط به حرام» در چه صورتی واجب می­شود؟

مال حلال مخلوط به حرام به شرط این که: 1) آن حرام مشخص نباشد 2) صاحب آن معلوم نباشد 3) مقدار حرام معلوم نباشد نه تفصیلاً و نه اجمالاً، با دادن خمس، آن مال پاک می­شود. اما اگر1) مال حرام از حلال مشخص شود، آن مال حرام، حکم مال المجهول المالک را دارد. 2) اگر صاحب آن مال، اجمالاً معلوم باشد -بین چند نفر- باید از حق او رهایی یابد، هرچند با مصالحه، و دیگر خمس بر او واجب نیست. 3) اگر مقدار حرام را بداند، واجب است همان مقدار را به عنوان صدقه -نه خمس- از طرف صاحبش رد نماید. اگر آن مقدار کم­تر از مقدار خمس باشد، باید به دادن مقداری که یقین دارد اکتفا کند، ظاهراً به نیت صدقه  و احتیاط مستحب آن است که به نیت خمس دهد.

 

151- مقصود از «کنز» چیست و در چه صورتی خمس به آن تعلق می­گیرد؟

الف- گنج مالی است که در زیر زمین به قصد پنهان کردن ذخیره شده باشد و این مال، 1) در شهر کفار حربی مدفون باشد، حکم گنج را دارد مطلقاً -اثر اسلام در آن باشد یا نباشد- 2) در شهرهای اسلامی مدفون باشد: اگر اثر اسلام بر آن نباشد، حکم گنج را دارد و اگر اثر اسلام در آن است، طبق نظریه قوی­تر لقطه است.

گنج پیدا شده، مال یابنده است. در صورتی که آن در ملک که مالک -هرچند در سابق- دارد، باید به او اطلاع دهد و اگر اعتراف کرد، به محض اعتراف بدون بینه و سوگند باید گنج به او داده شود، و اگر اعتراف نکرد، به مالک و مالک­های قبلی باید اطلاع داد.

ب- شرط وجوب خمس در گنج: مقدار آن به 20 دینار -عین یا قیمت- برسد، منظور از دینار، یک مثقال شرعی طلا است.

 

152- اختلافات و ادله در وجوب خمس «میراث، صدقه و هبه» را بیان نمایید.

الف- ابو الصلاح حلبی: در ارث و صدقه و هبه، خمس واجب است. دلیل: این سه نوعی اکتساب و فایده است، پس در عموم آیه خمس داخل است.

ب- ابن ادریس و علامه حلی: خمس در این سه واجب نیست. دلیل: اولاً اصل عدم وجوب -برائت ذمه وجوب خمس- در این سه چیز است. ثانیاً  شک در اصل سبب وجوب خمس در این سه وجود دارد.

شهید اول: قول اول -وجوب خمس- نیکوتر است. دلیل: مالی که از این سه راه به دست می­آید یقیناً از مصادیق غنیمت به معنای عام -فایده و منفعت- می­باشد، پس داخل در عنوان مکاسب است و در مکاسب شرط نیست که سود با اراده و اختیار به چنگ آید، اگر به طور قهری حاصل شود، نیز مکاسب گفته می­شود. با تحقق شرایط، خمس در آن واجب است.

 

153- دلیل قول مشهور، بر عدم نصاب غنیمت را توضیح دهید.

الف- شیخ مفید: نصاب  وجوب خمس غنیمت -و غوص و عنبر-، 20 دینار است.

ب- مشهور: غنیمت، نصاب مشخصی ندارد. دلیل: دلیل خمس در مورد غنیمت عام است، ما به دلیل دست نیافته­ایم که غنیمت را از عموم ادله بیرون راند و شیخ مفید، غنیمت را بدون دلیل ذکر کرده است.

 

154- مراد از «مؤونته» و «مقتصداً» در عبارت «و یعتبر فی وجوب الخمس فی الارباح اخراج مؤونته مقتصداً» چیست؟

شرط وجوب خمس درمنافع کسب، آن است که مخارج یک­سال خود و عیال واجب النفقه و دیگران -حتی میهمان- را بر دارد و زاید بر آن را در پایان سال خمسی، خمس آن را بپردازد.

الف- مؤونته: مخارج یک­سال شخص و عیال و مخارجی مانند: هدیه، پیشکش، مالیاتی که از او به زور گرفته می­شود، مالی که به عنوان رشوه به ظالم می­پردازد، حقوقی که به واسطه نذر و کفاره به ذمه انسان می­آید، هزینه ازدواج، هزینه حیوان سواری، نفقه کنیز، مخارج حج -به شرطی که در همان سال منفعت کسب مستطیع شود-، حج مستحبی، زیارت ائمه، سفر طاعت، قرضی که قبلاً یا در سال استطاعت گرفته است. این همه جزو مؤونه شخص محسوب می­شوند.

ب- مقتصداً: در مخارج و مؤونه، میانه روی باشد، یعنی روش متوسط را با توجه -و نگاه عرفی- به شأن و شخصیت خود برگزیند. 1) اگر اسراف و زیاده روی نماید، خمس مقدار زاید را باید بپردازد. 2) اگر بر عیالش تنگ گیرد، خمس مالی که ذخیره شده که عادتاً می­باید آن مصرف می­کرد، واجب نیست.

 

155- دلیل و رد نظر سید مرتضی -کسی که از جانب مادر هاشمی است، مستحق خمس می­باشد- را بیان نمایید.

الف- دلیل سید مرتضی: پیامبر در باره حسن و حسین (ع) فرمود: «این دو پسر من امامند». با این که انتساب آنان به پیامبر از ناحیه مادر بود. اصل در استعمال لفظ در معنا حقیقت است.

نقد: [شهید ثانی] اصل در استعمال حقیقت نیست بلکه استعمال اعم از حقیقت و مجاز است مخصوصاً در جایی که دلیل معارض در بین باشد.

ب- مشهور: مراد از سادات مستحق خمس کسانی هستند که از طرف پدر منسوب به هاشم -جد رسول- باشند. دلیل: اولاً اهل لغت وقتی بخواهند کسی را به بزرگی یا طایفه ای نسبت دهند، از طرف پدر منسوب می­کنند و انتساب شخص به هاشم از طرف مادر مجاز است و حمل کردن بر مجاز بهتر از حمل کردن بر اشتراک لفظی است. ثانیاً، در روایت منقول، از امام کاظم (ع) وارد شده که خمس برای کسی که ازطرف مادر به هاشم منسوب شود، حلال نمی­باشد.

پ- نظریه شیخ مفید و ابن جنید که مطلّبی -منسوب به مطلب، برادر هاشم- را مستحق خمس می­دانند، باطل است. دلیل: 1) اصل عدم استحقاق خمس است 2) روایات.

 

156- آیا ایمان در مستحق خمس شرط است، به چه دلیل؟

[در شرکای امام، ایمان شرط است: مراد شیعه بودن است. دلیل: اولاً، زکات -که معادل خمس است-به اجماع فقها، در صورت وجود مستحق شیعه، شیعه بودن شرط است، در خمس هم باید شرط باشد. ثانیاً، خمس نیکویی و دوستی نمودن است و نباید کاری کرد که با سنی دوستی شود.

شهید ثانی: هر دو اشکال دارند: 1) قبول نداریم که عوض -خمس- و معوض- زکات- در تمام احکام مساوی باشند. 2) خمس ادا کردن حق واجب است نه دوستی یا محبت بخشی. اما با این وجود، بی­گمان، شیعه بودن بهتر و موافق با احتیاط است.

 

157-  انفال و حکم آن در زمان غیبت بیان نمایید.

یکم- انفال، اموالی است که برای پیامبر و امام بعد از او [علاوه بر سهم گروه شان که سادات بنی هاشم هستند] می­باشد. این اموال، در زمان رسول، متعلق به ایشان است به دلیل نص آیه. بعد از ایشان، متعلق به امامی است که جانشین رسول اکرم باشد. کلمه نفل به معنای «زیادی» است، چون به واسطه آن، از گروه خود [سادات بین هاشم] در اموال، زیادتی می­یابند.

دوم- مشهور فقها: در زمان غیبت، انفال برای تمام شیعیان مباح و حلال است. بنابراین، تصرف کردن در این اراضی، به نحو احیاء، گردآوردن درختان یا چیزهای دیگری آنها،برای شیعیان رواست.

 

158- مراد از «شرکای امام» در عبارت «و یشترط فقر شرکاء الامام» در باب مستحق خمس چیست؟

باید گفت: خمس به دلیل ظاهر آیه 41 انفال و تصریح روایات شش قسمت تقسیم می­شود:

سهم خداوند

سهم رسول اکرم

سهم ذی القربی

سهم یتیمان سادات

سهم مساکین سادات

سهم ابن سبیل سادات

سه سهم اولی به امام (ع) تعلق دارد. و سه سهم دیگر، یتیمان و مساکین و ابن سبیل سادات. بنابراین، مراد از شرکای امام، سه دسته از ساداتی هستند که نیمی از خمس برای آنان است؛ یعنی یتیمان و مساکین و ابن سبیل سادات. در این سه دسته،فقر شرط است. دلیل:  الف- فقیر بودن مساکین هویداست. ب- فقیر بودن یتیمان، نظر مشهور است. به باور شهید ثانی شرط نیست، زیرا یتیم در آیه، قسیم و مقابل «مسکین» قرار گرفته است که اقتضای مغایرت میان یتیم و مسکین را دارد. پ- در ابن سبیل، فقیر بودن در راه شرط است و فقها اختلافی ندارند.

 

کتاب صوم:

159- کلمات « ولاعبرۀ بالجدول، والعدد، و الانتفاخ، و التطوّق، والخفاء لیلتین» توضیح دهید.

برای اثبات اول ماه، به موارد ذیل اعتباری نیست:

الف- جدول: عبارت است از حساب مخصوصی که از سیر قمر گرفته شده و نتیجه کار جداول این است که در تمام روزهای سال، یک ماه تمام و یک ماه ناقص شمرده می­شود در حالی ماه تمام از ماه محرم شروع می­شود. دلیل عدم اعتبار: 1) اعتبار جداول از نظر شرع ثابت نشده است بلکه خلاف آن ثابت شده است. 2) جداول با محاسبات علمای نجوم مخالفت دارد زیرا نیاز است که جداول به غیر سال کبیسه مقید کنیم، در کبیسه، ماه ذی الحجه تمام است نه ناقص.

ب- عدد: 1) ماه شعبان ناقص (29 روز) شمرده شود ماه رمضان سی روز برای همیشه. 2) برشمردن 5 روز از هلال ماه رمضان گذشته و قرار دادن روز پنجم را اول رمضان امسال. 3) برشمردن یک ماه را تمام و ماه دیگر را ناقص مطلقا (چه ماه حرام را از محرم آغاز کند یا غیر آن) 4) بر شمردن هر ماهی از 30 روز.

پ- انتفاخ: بزرگی و ضخیم شدن قسمت نورانی ماه، طوری که به سبب آن قبل از زوال آفتاب [یعنی قبل از ظهر روز سی­ام) دیده شود و یا سایه سر انسان در نور ماه دیده شود در شبی که ماه را دیده است.

ت- تطوق: طوق دار شدن ماه، نور در جرم ماه به طور دایره ظاهر شود.

ث- پنهان شدن ماه در دو شب [در آخر شعبان]، برای حکم به ثبوت هلال رمضان بعد از شب دوم.

در تمام موارد مذکور، برای ثبوت هلال رمضان، به روایاتی استناد شده که ضعیف هستند.

 

160- عبارت «ویقضی لو تناول المفطر سواء کان مستصحب اللیل او النهار» را توضیح دهید.

هرگاه شخصی، بدون آن که تحقیق ممکن را مراعات نماید، در حالی که گمان می­برده در شب به سر می­برد، کاری که روزه را باطل می­کند انجام دهد، سپس معلوم شود که گمان او اشتباه بوده است و افطار در روز واقع شده است، باید روزه را قضا نماید و کفاره ندارد. فرقی نمی­کند:

الف- شب را استصحاب کرده باشد، به این صورت که آخر شب، بدون تحقیق از این که فجر طلوع کرده یا نه، کاری که روزه را باطل می­کند انجام دهد و اصل را بر عدم طلوع فجر گذاشته باشد.

ب- [می­توانست] روز را استصحاب کرده باشد، به این صورت، که آخر روز، چیزی بخورد به گمان این­که شب فرا رسیده است و سپس معلوم شود که شب نشده است.

 


161- روزهای که روزه آنها حرام است را نام ببرید.

الف- روزهای که روزه در آن حرام است: 1) روز عید فطر 2) روز عید قربان. 3) ایام تشریق: سه روز بعد از عید قربان (11، 12 و 13ذی الحجه) برای کسی که در منی باشد، اعم از این که حاجی باشد یا نباشد. 4) یوم الشک: مراد روزه سی­ام شعبان است که دیدن هلال ماه رمضان در آن روز مشکوک باشد. البته، روزه یوم الشک: اگر به نییت روزه واجب معهود -روز رمضان- گرفته شود، حرام است، هرچند بعداً کشف شود که آن روز، اول رمضان بوده است.

ب- روزه­های حرام عبارتند از روزه 1) وصال2) صمت 3) نذر معصیت 4) سفر.

 

اعتکاف

162- مقصود از «اربعۀ» و «خمسۀ» در عبارت «والحصرفی الاربعۀ اوالخمسۀ ضعیف» و وجه ضعف چیست؟

در صحت اعتکاف شرط است که در مسجد جامع شهر صورت گیرد، مسجد جامع شهر مسجدی است که بیشتر مردم در آن اجتماع می­کنند، هرچند بزرگترین مسجد شهر نباشد. اما مسجد قبیله [یا مسجد بازار و محله] اعتکاف در آن صحیح نیست. منحصر کردن اعتکاف در چهار مسجد: 1) مسجدالحرام 2) مسجد النبی 3) مسجد جامع کوفه 4) مسجد جامع بصره یا مسجد مدائن. یا منحصر کردن به همان پنج مسجد مذکور، بنابر این که شرط اعتکاف در مسجدی باشد که پیامبر یا امام در آن نماز خوانده باشد. این قول ضعیف است زیرا دلیلی که بر حصر بودن اعتکاف در این مساجد دلالت کند موجود نیست، و اصل عدم حصر است. اگر چه بیش­تر فقها به آن قائل باشند.

 

کتاب جهاد:

163- در عبارت «ویحرم المقام فی بلد الشرک لمن لایتمک من اظهار شعائر الاسلام»، مراد از «مقام»، «شعائر» و «وجه تسمیه شعائر» را بیان کنید.

اقامت کردن و ماندن در بلاد کفر و شرک برای کسی که نمی­تواند شعائر اسلام از قبیل اذان و نماز و روزه و سایر شعائر را به پا دارد، در صورتی که قدرت هجرت کردن داشته باشد، حرام است. بنابراین، برای دو شخص حرام نیست: 1) توانایی هجرت -به واسطه بیماری یا فقر و ...- نداشته باشد، 2) توانایی و تمکن از بر پایی شعائر -به واسطه قدرت خود یا حمایت خویشاوند- داشته باشد.

الف- مراد از «مقام» اقامت و منزل گزیدن است نه عبور و مسافرت کردن.

ب- شعائر اسلام، عباداتی است که علامت و نشانه اسلام به شمار می­رود: از قبیل اذان و نماز و روزه و ...

پ- وجه تسمیه: 1) هر کدام از عبادات مذکور، علامت و نشانه اسلام است. 2) یا از شعار به معنای لباس چسبیده به بدن، گرفته شده است، بنابراین، شعائر استعاره است برای احکامی که چسبیده و ملازم با دین اسلام اند.

ت- بنا بر آنچه از شهید اول نقل شده، بلاد اهل سنت که شیعیان نتوانند در مکان­ها شعائر تشیع را به پا دارند، در حکم دیار شرک است.

 

164- اصطلاحات «تبییت، مهادنه، رباط، تترس و بغاة» را معنا کنید.

الف- تبییت: شبانه حمله کردن (شبیخون زدن) به دشمن مکروه است.

ب- مهادنه: عبارت از این است که امام یا کسی که امام او را برای پیمان صلح (مهادنه) تعیین کرده است با کافران که کشتن آنان جایز است پیمان بندند که مدت معینی جنگ را ترک کنند و در مقابل صلح، مالی از کفار بگیرند یا اصلاً عوضی نگیرند.

پ رباط: کمین گرفتن در حدود مرزهای بلاد اسلامی به منظور خبر دادن از وضعیت مشرکین در صورت حمله کردن آنها مستحب مؤکد است.

ت- تترسّ: سپر جنگ قرار دادن. 1) تُرس: کسانی از کفار که کشتن آنان جایز نیست، مانند کودکان و زنان، در صورتی که سپر جنگ قرار گیرند، کشتن شان جایز است. 2) تترس: اگر کفار مسلمانان را سپر خود قرار دهند، تا آنجا که ممکن است نباید آنان را کشت و در صورت تعذر -مانند آن که دسترسی به مشرکین تنها با کشتن مسلمانانی که سپر قرار گرفته اند ممکن باشد، 1) کشتن آنان جایز است 2) قصاص ندارد چون شارع اجازه داده است 3) کفاره قتل بر قاتل واجب است. [دیه آنان بر بیت المال خواهد بود].

ث- بغاة: هر کسی که بر یکی از ائمه معصوم خروج کند، باغی است، چه یک نفر باشد، مانند ابن ملجم یا بیش از آن مانند: اهل جمل و خوارج.

 

فصل امر به معروف و نهی از منکر:

165- دلیل عقلی و نقلی وجوب امر به معروف و نهی از منکر را توضیح دهید:

الف- بنا بر صحیح­ترین دو قول واجب عقلی است: این دو لطف اند (صغرا)، لطف بر خداوند واجب است عقلاً (کبرا) -براساس قواعد عقل-؛ نتیجه: لطف بر خداوند واجب است.

اشکال: لازمه وجوب عقلی امر به معروف و نهی از منکر آن است که بر تمام اشخاص حتی بر خداوند واجب باشد.

پاسخ: لازمه آن، وجوب بر خداوند به معنای معهود نیست تا اگر خداوند امر به معروف کرده باشد، خلاف واقع لازم آید و نکرده باشد، اخلال به حکمت خویش وارد ساخته باشد. بلکه وجوب امر به معروف و نهی از منکر، با عنایت به موارد مختلف [حق خداوند بندگان] معنای متفاوتی می­یابد که در حق خداوند به معنای انذار و ترساندن بر مخالفت با تکالیف است. (لطف واداشتن تاجایی است که به الجا و اجبار نکشد).

ب- وجوب شرعی امر به معروف و نهی از منکر، آشکار است، در قرآن -مانند آیه 104 آل عمران- و روایات فراوان آمده است.

 

166- مراتب امر به معروف و نهی از منکر را بیان کنید.

بعد از فراهم شدن شرایط وجوب امر به معروف و نهی از منکر، مباشر این عمل باید مراحل را رعایت کند:

مرحله اول: اظهار کراهت از معصیت: از مرتکب معصیت، روی گرداند و ارتباطش را با او قطع کند. البته، در این کار نیز، مراتب را رعایت کند، اظهار کراهت هم مراتبی دارد.

مرحله دوم: گفتار نرم، در صورتی که اظهار کراهت فایده ای نداشته باشد.

مرحله سوم: گفتار خشن: که خود دارای مراتب است.

مرحله چهارم: کتک زدن: درصورتی که گفتار خشن نا کارآمد باشد. در کتک زدن نیز، مصلحت و مناسبت برخورد را مراعات کند، هدف آن، ایجاد انگیزه شرعی باشد. اما در مورد مجروح کردن و کشتن دو قول است:

1) سید مرتضی و علامه حلی: این کار جایز است، چون اوامر روایات امر به ... عام و مطلق اند.

2) شهید ثانی: قول مزبور تنها نسبت به مجروح کردن درست است، نه کشتن؛ زیرا در صورت کشتن، هدف امر به معروف که «احتمال تأثیر» است نابود می­شود. [«انکار قلبی» از کار قبیح لازم است.]

کتاب کفارات:

167- انواع کفارات را نام برده  و برای هریک مثالی بزنید.

الف- اقسام کفارات:

1

کفاره معین: مانند برخی از کفارات حجّ (محرمات احرام). مصنف این صورت را در کتاب حج ذکر کرده است نه این­جا.

2

کفاره مرتب: که رعایت ترتیب بین خصال کفاره واجب است

3

کفاره مخیّر: که بین خصال کفاره تخییر وجود دارد.

4

کفاره ای که هر دو صفت ترتیب و تخییر دارد.

5

کفاره جمع که باید همه انواع خصال کفاره را انجام داد.

 

ب- انواع اقسام:

یکم: کفاره معین این نوع مربوط به کتاب حج است.

دوم- کفاره مرتب، سه نوع است: الف- کفاره ظهار 2) قتل خطایی: که به ترتیب باید خصال کفاره افطار روزه رمضان را انجام دهد: ابتدا آزاد کردن بنده، سپس دو ماه روزه، اگر نتواند شصت مسکین طعام دهد. 3) کفاره کسی که قضای روزه ماه رمضان را بعد از زوال (ظهر) افطار کرده است که به ترتیب، ابتدا ده مسکین اطعام کند، سپس در صورت نتوانستن، سه روز روزه بگیرد.

سوم- کفاره مخیّر، دو نوع است: 1) کفاره خوردن روزه در ماه رمضان [طبق بهترین دو قول]، به دلیل ظاهر آیه 95 مائده و دلالت روایت که هر حکمی در قرآن که با «أو» عطف شده، به معنای تخییر است. 2) کفاره مخالفت با نذر و عهد، در صورتی که کفاره این دو را مانند خوردن روزه ماه رمضان بدانیم.

چهارم- کفارة که هر دو صفت، ترتیب و تخییر را دارد: کفاره شکستن سوگند است که ابتدا مخیر است میان اطعام ده فقیر یا پوشاندن ده فقیر یا آزاد کردن بنده. در مرتبه بعد، اگر از آن سه کار عاجز بود، سه روز پی در پی روزه بگیرد.

پنجم- کفارة جمع، در دو مورد بیان شده است: 1) کسی که عمداً مؤمنی را از روی ستم و به ناحق بکشد، باید هم بنده آزاد کند، هم دو ماه پی در پی روزه بگیرد و هم شصت فقیر را اطعام کند. 2) کسی که درماه رمضان، روزه خود را با چیز حرام  -حرام ذاتی یا عارضی- باطل سازد.

پاره ای اقسام دیگری از کفارات وجود دارند که در آنها اختلاف است.

 

کتاب نذر، عهد و یمین

168- تفاوت نذر و عهد و یمین را در متعلق توضیح دهید.

متعلق قسم مانند متعلق نذر است، در این که باید طاعت یا مباحی که فعل و ترک آن از نظر دین یا دنیا رحجان دارد [یا مساوی است] باشد اما از سه جهت متعلق نذر و سوگند متفاوت اند: 1) سوگند بدون هیچ اختلافی و اشکالی به عمل مباح تعلق می­گیرد [در نذر اختلاف بود] 2) درباب سوگند اگر متعلق آن، مباح باشد باید هر کدام از فعل یا ترک که رجحان و اولویت دارد، رعایت شود [هر چند رجحان پس از انعقاد قسم حاصل شود] 3) در قسم اگر متعلق آن مباحی باشد که فعل و ترک آن مساوی است باید مقتضای قسم را ترجیح داد [یعنی اگر بر انجام فعل مباح قسم خورده،باید آن را انجام دهد و اگر بر ترک قسم خورده باید آن را ترک کند ولی در نذر اختلافی بود. [با این وجود، از ظاهر عبارت شهید اول، استفاده می­شود که در عمل مباحی که فعل و ترک آن مساوی است، سوگند صحیح نیست، زیرا مباح متساوی را از ضابطه نذر بیرون کرد. در حالی که در دروس، به اتفاق فقها به صحت اعتراف ورزیده است.]

عهد در احکام و شرایط مانند نذر است.

 

169- اصطلاحات «یمین غموس، نذر مجازات و نذر تبرع، نذر شکر و زجر» را تعریف کنید.

الف- یمین غموس: سوگند دروغ!

ب- نذر مجازات و نذر تبرع:  نذر تبرعی آن است که معلق به هیچ شرطی نیست: «برای خداست بر من که یک ماه روزه بگیرم» این­جا نذر به هیچ شرطی، مشروط نشده است.

نذر مجازات آن است مشروط باشد. جزا باید طاعت  معلوم در شرع خداوند باشد در نذر مجازاتی (مشروط) باید جزا را یکی از عباداتی که در شرع معلوم است (واجب یا مستحب) قرار دهد. پس اگر جزا ، امر مرجوحی [اعم از حرام یا مکروه] یا مباح باشد، نذر صحیح نخواهد بود.

پ- نذر شکر و زجر: نذر شکر آن است که برای به وقوع پیوستن چیزی، سپاس را جزا قرار می­دهد، مانند: اگر موفق به حج شدم برای خداست بر من که فلان کار عبادی را انجام دهد. اگر خدا به من فرزند داد...

نذر زجر آن است که نذر کننده خودداری از انجام عملی را نذر کند، [شرط و مثال در نذر تبرعی گذشت.]

 

170- شرایط ناذر و منذور را بیان کنید.

الف- شرایط نذر کننده: 1) کامل (بالغ و عاقل) باشد2) مختار باشد 3) قصد معنای صیغه نذر را داشته باشد 4) مسلمان باشد (نذر کافر حربی و ذمی صحیح نیست، چون قصد قربت به نحوی که منظور شارع است، از آن دو متمشی نمی­شود) 5) آزاد باشد. هرکدام این صورت، مقابل خود را بیرون می­راند.

ب- شرایط منذور: قاعده که در نذر (عمل نذر شده =به گردن گرفته شده) باید رعایت شود، عبارتند از:

1) طاعت خداوند -واجب یا مستحب- باشد و یا عمل مباح که رجحان دینی یا دنیایی داشته باشد. بنابراین، نذر در عمل مکروه و حرام، به اتفاق علما باطل است. و در عمل که فعل و ترک آن برابر است، به باور شهید اول در لمعه باطل است اما در دروس -و باور شهید ثانی- صحت ترجیح دارد. البته، صحت نذر در عمل مباح، هنگامی است که نذر مشتمل بر شرط نباشد (تبرعی باشد) و اگر نذر مشروط باشد، مطلق رحجان کافی نیست باید طاعت باشد.

2) مقدور ناذر باشد:صلاحیت انجام آن را عادتاً داشته باشد، در هنگام نذر یا هنگام تعیین در صورتی که وقت انجام معین شود و یا در همه عمر اگر وقت انجام مطلق باشد. بنابراین، نذر ممنوع شرعی یا عقلی جایز نیست.

قول نزدیک­تر به صواب آن است که نذر احتیاج به صیغه دارد، نیت کفایت نمی­کند.

کتاب حج:

171- مواقیت هریک از عمره تمتع، عمره مفرده و حج تمتع، حج إفراد نام ببرید.

میقات، مکانی است که برای انجام کاری معین شده است [اسم مکان]. احرام بستن پیش از رسیدن به میقات صحیح نیست، مگر به واسطه 1) نذر و یمین. 2) کسی که عمره مفرده در ماه رجب، انجام می­دهد بترسد که اگر تا رسیدن به میقات صبر کند، ماه رجب تمام می­شود. میقاتی که رسول اکرم (ص) برای اهل آفاق [کسانی که 16 فرسخ دور از شهر مکه اقامت دارند] عبارتند از:

1

ذو الحُلَیفَه: میقات اهل مدینه

3

یَلَملَم:  میقات اهل یمن

5

عقیق: میقات اهل عراق

2

جُحفَه: میقات اهل شام

4

قَرنُ المنازل: میقات اهل طائف

6

مکه: میقات حج تمتع.

هرگاه یکی از این اهالی، به میقات دیگر گذر کند، می­تواند از آنجا احرام بندد. اگر شخص از راهی برود که به میقات برخورد نمی­کند، محاذی بودن با یکی از میقات­ها برای او کافی است، در صورتی که محاذی با هیچ­یکی از میقات­ها قرار نگیرد، باید از جایی احرام بندد، که از جهت مسافت، مشترک میان همه میقات­ها است

الف- پس میقات حج تمتع، شهر مکه است. می­تواند از هر جای مکه محرِم شود.

ب- میقات حج افراد، یکی از آن پنج موضع، یا مکانی است که محاذی با یکی از آن پنج باشد، و یا منزل حاجی است، زیرا منزل او ممکن است، نزدیک­تر به عرفات نسبت به همه میقات­ها باشد. [اما ممکن است، منزل او دور تر یا مساوی با میقات باشد].

پ- حج قران مانند افراد است.

ت- میقات عمره تمتع، یکی از همان پنج یا شش موضع [با احتساب مکه].

ث- ميقات عمره مفرده: همان پنج موضع یا ادني الحل (مکانی نزدیک­تر به حرم).

 

172- اقسام  وقوف اختیاری و اضطراری عرفات و مشعر را بیان کنید.

هر کدام از دو موقف -عرفات و مشعر- وقت اختیاری و اضطراری دارد:

یکم- وقوف اختیاری: 1) وقوف اختیاری عرفات: از ظهر نهم تا غروب می­باشد.2) وقوف اختیاری مشعر، از طلوع فجر روز دهم تا طلوع آفتاب است.

دوم- وقوف اضطراری: 1) وقوف اضطراری عرفات: از غروب شب عید قربان (شب دهم) تا طلوع فجر است.2) وقوف اضطراری مشعر، از طلوع آفتاب تا ظهر دهم است. 3) مشعر یک وقوف اضطراری دیگری هم دارد که از قبلی اقوی است [که به آن وقوف اضطراری اول می­گویند] زیرا این وقوف اضطراری اول، آمیخته با وقوف اختیاری است. آن، همان وقوف اضطراری عرفات از غروب شب دهم تا طلوع فجر روز دهم است. جهت آمیخته بودن این وقوف با وقوف اختیاری آن است که زن و انسان مضطر (مانند مریض) و کسی که عمداً بخواهد در آن شب وقوف کند مطلقا [مرد یا زن، مضطر یا غیراو] یک گوسفند کفاره دهد، جایز است که این سه دسته افراد، در همان شب، در حال اختیار وقوف کنند و قبل از فجر از مشعر الحرام کوچ کنند. اما وقوف اضطراری محض (که تا ظهر دهم است) چنین نیست که این سه دسته افراد، نمی­توانند در حال اختیار، وقوف را در وقت مذکور انجام دهند.

در وقوف اختیاری، وقوف در تمام مدت معین واجب است. در وقوف اضطراری، مسمای وقوف کفایت می­کند، همانگونه که در واجب رکنی از وقوف اختیاری، مسمای رکن کافی است.

نتیجه: اقسام وقوف نسبت به اختیاری و اضطراری هشت صورت می­شود:

چهار صورت در درک یکی از دو وقوف:

فقط درک  وقوف اختیاری عرفات

فقط درک  وقوف اختیاری مشعر

فقط درک  وقوف اضطراری عرفات

فقط درک  وقوف اضطراری مشعر

چهار صورت مرکب از دو وقوف:

درک وقوف اختیاری عرفات و مشعر

درک وقوف اضطراری عرفات و مشعر

درک وقوف اختیار عرفات و اضطرای مشعر

عکس سوم.

 


173- موارد بطلان حج از جهت اخلال در درک موقفین (اختیاری و اضطراری) را نام ببرید:

 [وقوف با توجه به اختياري واضطراري بودن، هشت صورت پيدا مي كند:الف. درك هردو وقوف (مركب):1.درك وقوف اختياري عرفه ومشعر2. درك وقوف اضطراري عرفه ومشعر3. درك وقوف اختياري عرفه واضطراري مشعر4. درك وقوف اختياري مشعر واضطراري عرفه. ب. درك يك وقوف (مفرد): 1. درك وقوف اختياري عرفه 2. درك وقوف اختياري مشعر 3. درك وقوف اضطراري عرفه 4. درك وقوف اضطراري مشعر. اقسام (الف)  همه شان مجزي است.ازاقسام (ب) صورت 3و 4  كفايت نمي كند گرچه اقوي اين است كه صورت 4 نيزكفايت مي كند. پس حج فقط درصورت 3 باطل است.[1]]

 

174- اصطلاحات «خفین، قفاز، تظلیل، قیصوم، جدال، فسوق، رفث، شاذروان» را توضیح دهید.

الف- خفين: پوشيدن موزه  وهرچيزي كه پشت پارا بپوشاند، براي محرم جائز نيست.[2] ب- القُفَّاز: نوعي دست بند زينتي براي زنهااست.(شي‏ء تلبسه نساء الأَعراب في أَيديهن يغطي أَصابعها و يدها مع الكف) پ- تظليل: به زير سايه راه رفتن. درهنگام راه رفتن براي مرد م‍ُحرم جايز نيست كه ازسايه استفاده كند ولي براي زنها ومردها درهنگام توقف اشكالي ندارد.   ت- قيصوم: گل شب بو. [مشک چوپان، گیاه صحرایی که گل­های زیاد دارد]درحال احرام نبايد گياهان معطر - رياحين- را بوئيد ولي قيصوم وتعدادي ديگري استثنا شده اند وجائز است. ث- جدال: مراد مطلق قسم خوردن -لا والله بلي والله- است كه درحال احرام جائز نيست. [اگر برای ثابت کردن حقی یا نفی باطلی، ناگزیر شود، حرام نیست و کفاره ندارد] ج- فسوق: دروغ گفتن است كه براي محرم به طور مطلق جائز نيست. ح- رفث: جماع است كه  براي محرم جائز نيست. خ- شاذروان: در اطراف ديوار كعبه يك پيش آمدگى[3] است كه آن را «شاذروان» مي گويند، و آن جزء خانه كعبه است، و طواف كننده بايد آن را هم داخل طواف خودش قرار دهد. واگر ازروي آن راه برود ويا درحين طواف دستش را ازروي آن عبور دهد مثلا كعبه را لمس كند، طوافش باطل است.[4]

 

175- شرایط صحت طواف را بیان کنید.

در طواف شرط است: 1) بر طرف کردن حدث [به وسیله وضو یا غسل]. 2) برطرف کردن خبث و نجاست. 3) ختنه کردن در مردان [و بچه­ها] در صورتی که برای او ممکن باشد، بنابراین، ختنه ساقط می­شود: در صورتی که ممکن نباشد یا وقت برای طواف کم باشد. 4) پوشاندن عورت، در حدی که در نماز واجب است.

 

176- عبارت «ولو ذکر نقصان الطواف فی أثناء السعی ترتبت صحته و بطلانه علی الطواف» را توضیح دهید.

اگر کسی در بین سعی صفا و مروه یادش بیاید که طواف او [یک یا چند دور] کم انجام شده است، صحت و بطلان سعی او بستگی به صحت و بطلان طواف او دارد، بنابراین: 1) در صورتی که نقصان طواف او قبل از کامل کردن چهار دور-شوط- بوده باشد، باید طواف و سعی را دو باره انجام دهد. هم طواف و هم سعی او باطل بوده است. 2) در صورتی که نقصان طواف را بعد از کامل کردن چهار دور -شوط- بوده باشد، به همان مقدار طواف و سعی که انجام دادده بنا گذارد (و بقیه را انجام دهد).

 

177-اقوال در اعتبار و عدم اعتبار فاصله بین عمرتین را ذکر کنید.

1)يك ماه فاصله باشد.2) ميان دوعمره هيچ فاصله ي شرط نيست.[5]

 

178- چه کسانی می­توانند بدون احرام وارد مکه شوند؟

برای شخص مکلف، جایز نیست که بدون احرام از میقات بگذرد [تا وارد مکه شود] مگر برای سه گروه:

  • 1) کسی که مکرراً از مکه به میقات رفت و آمد می­کند.
  • 2) کسی که به قصد جنگ داخل مکه می­شود
  • 3) کسی که موقع گذشتن از میقات، قصد داخل شدن به مکه را ندارد.

به استثنای این سه گروه، اگر کسی بدون احرام از میقات بگذرد: 1) در حالت عمد، عبادت او باطل می­شود. 2) در حالت جهل و فراموشی، از هر کجا که برای او ممکن باشد، احرام بندد

 

179- مراتب خروج از احرام در حج تمتع را بیان کنید.

مرحله اول، وقتی حاجی، حلق یا تقصیر را بعد از رمی جمرات و قربانی کردن، انجام داد، تمام آنچه به وسیله احرام بر او حرام شده بود، حلال می­شود، به استثنای 1) زن 2) بوی خوش 3) شکار.

مرحله دوم- وقتی که حاجی، طواف حج را به جا آورده و سعی آن را انجام داد، بوی خوش بر او حلال می­شود.

مرحله سوم- بعد از طواف و سعی، دو چیز از محرمات باقی می­ماند: 1) زن 2) شکار. بنابراین: 1- اگر حاجی مرد باشد، به واسطه طواف النساء، زنان بر حاجی حلال می­شوند. 2- حاجی پسر بچه باشد، ظاهراً حکم مرد را دارد که زنان بر او حلال می­شوند از جهت حرمت وضعی، گرچه در زمان عدم بلوغ، زنان بر آن پسر بچه حرام نیستند و پس از بلوغ، زنان بر او حرام می­باشند تا وقتی که طواف النساء را به جا آورد. 3) اگر حاجی زن باشد، بدون شک مردان به واسطه احرام بر آن زنان حرام می­شوند و شک تنها در این است که چیزی که مردان را بر آنها حلال می­کند، چیست؟ و نظریه قوی آن است که زن نیز مانند مرد است [در این­که محلل او طواف النساء است].

 

180- با توجه به عبارت «ولو حج مسلماً، ثم ارتدَّ ثم عاد الی الاسلام، لم یُعِد حجَّه السابقَ علی الاقربِ لأصل ولآیة و الخبرِ، وقیل یعیدُ لآیة الإحباط، أو لأن المسلم لایکفُرُ، و یندفع بإشتراطه بالموافاة علیه» دلیل وجوب اعاده و عدم وجوب آن و وجه اندفاع را توضیح دهید.

اگر کسی که در حال مسلمان بودن حج کند و سپس کافر شود و دو باره مسلمان گردد:

الف شهید اول: قول نزدیک­تر به صواب آن است که واجب نیست حج سابق خود را اعاده کند. دلیل: اصل برائت ذمه و اصل عدم وجوب مرتبه دوم.  2) آیه 217 سوره بقره. « و مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُم» دلالت دارد: کسی که در حال کفر نمرده است، بلکه قبل از مرگ، توبه کرده است، اعمال او گرفتار احباط نمی­گردد و من یعمل مثقال ذرة خیراً یره. 3) روایت زراره از امام باقر (ع): « مَنْ كَانَ مُؤْمِناً فَحَجَّ وَ عَمِلَ فِي إِيمَانِهِ ثُمَّ أَصَابَتْهُ فِي إِيمَانِهِ فِتْنَةٌ فَكَفَرَ ثُمَّ تَابَ وَ آمَنَ قَالَ يُحْسَبُ لَهُ كُلُّ عَمَلٍ صَالِحٍ عَمِلَهُ فِي إِيمَانِهِ وَ لَا يَبْطُلُ مِنْهُ شَيْ‏ءٌ»(وسایل:1/30 ابواب مقدمات حج).

ب- برخی فقها: باید حج خود را اعاده کند، زیرا: 1) آیه احباط « وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ » بر بطلان عمل دلالت دارد. احباط به معنای افساد و هباءاً منثوراً ساختن است. 2) کسی که مسلمان شد، دیگر کافر نخواهد شد. چون با دیدن حق، انکار ممکن نیست. با ارتداد کشف می­شود که او از اول مسلمان نشده است.

نقد: هر دو دلیل باطل است: اولی: احباط عمل منوط به توبه نکردن قبل از مرگ است. دومی: آیات و روایات امکان کفر بعد از ایمان و ایمان بعد از کفر را بیان داشته اند. پس وجه « یندفع ...» چنانچه ذکر شد، آن است که احباط عمل مشروط به مردن در حال کفر است... چنانچه در ثواب بر ایمان، شرط است که تا آخر عمر مؤمن باشد.

 

181- فرع و دلیل دو قول در عبارت «و فی وجوب الاستنابة من مباشرته بنفسه بکبر، أو مرض او عدوٍّ قولان» را بیان کنید.

کسی که به واسطه پیری یا بیماری یا وجود دشمن در راه، خودش شخصاً نمی­تواند به حج برود آیا واجب است که که از طرف خود نایب بگیرد یا خیر؟ دو قول است:

الف- شهید اول: واجب است، زیرا: در روایت صحیحی از علی(ع) رسیده است که نایب گرفتن واجب است، چون امام به پیر مردی که حج نکرده بود و به دلیل پیری توانایی انجام حج را نداشت، دستور دادند که یک نفر را روانه حج کند تا از طرف او حج به جا آورد و مانند این روایات.

ب- برخی: نایب گرفتن واجب نیست، زیرا شرط وجوب حج که استطاعت است موجود نیست.

قول دوم باطل است، زیرا استطاعت در مورد حج، اعم از مباشرت و استنابت است.

 

182- آیا نایب شدن شیعه از سنی در حج صحیح است، چرا؟

نایب شدن شیعه از سنی جایز نیست مطلقا -چه سنی ناصبی باشد یا غیر ناصبی، چه از خویشاوندان باشد یا بیگانه. مگر شخص سنی پدر نایب باشد -هرچه بالا رود- البته جد پدری نه مادری، پس حج از طرف پدری که سنی است صحیح است، حتی اگر او ناصبی باشد. 1) روایت (وسایل باب 20 از ابواب نیابت حج)[6] و 2) شهرت میان فقها.

 

183- آیا در یک سال، می­توان از چند نفر حج نیابی انجام داد؟ دلیل را توضیح دهید.

نمی­توان در یک سال از جانب دو نفر -یا بیش­تر- حج به جای آورد. زیرا: هرچند حج افعال متعدد دارد اما در حقیقت یک عبادت است یعنی یک عمل واحد و محدود به زمان خاص است که انجام دو مرتبه آن، در یک زمان ممکن نیست، مثلاً وقوف به عرفات بعد از ظهر عرفه تا غروب، وقوف واحد در روز واحد است که قابل تکرار نیست. وانگهی، اگر دو نفر، یک نفر را برای یک سال نایب گیرند: 1) اجاره­ی یکی مقدم باشد، عقد دومی باطل است 2) در صورت تقارن دو عقد، هر دو باطل اند، چون هیچ کدام بر دیگری ترجیحی ندارند.

در صورتی که 1) حج مستحبی باشد و انجام آن از جانب دو نفر اراده شود تا در ثواب آن شریک باشند 2) یا حج مشترکاً بر دو نفر واجب شده باشد، مانند: دو نفر اشتراکاً یک حج را نذر کنند و مشترکاً کسی را در حج نایب گیرند. ظاهراً صحیح است.

مطلب سوم- نایب گرفتن یک نفر در دو عمره مفرده و یک حج افراد و یک عمره مفرده جایز است، زیرا: میان آن­ها منافی نیست، چون عمره به روز خاص محدود نیست تا با عمره دیگری یا حج افراد تنافی شود.

مطلب چهارم: نیابت در پاره­ای اعمال حج که نیابت پذیراند، در صورت عجز نیابت رواست، مانند طواف و دو رکعت آن، سعی و رمی، نه احرام، نه وقوف، نه حلق، نه مبیت به منی.

 

184- دو فرع «ولو امکن حمله فی الطواف و السعی وجب، مقدِّماً علی الاستنابة و یحتسب لهما لو نَوَیاه، الا أن یستأجره للحمل لا فی طوافه او مطلقاً فلایحتسب للحامل» با دلیل توضیح دهید.

در صورتی که خود انسان از انجام طواف یا سعی عاجز باشد، اگر ممکن باشد که او را به دوش گیرند و طواف و سعی دهند، این کار واجب است و بر نایب گرفتن مقدم است. طواف و سعی برای حامل و محمول حساب می­شود اگر هر دو نیت طواف و سعی کنند، مگر در دو صورت: 1) [مقید به عدم طواف حامل] شخص، حامل را اجیر کند که فقط او را حمل کند نه این که ضمن طواف خود اجیر، او را حمل کند 2) به طور مطلق او را برای حمل اجیر کند. در این صورت، اگر حامل برای خود نیت نماید، حساب نمی­شود،. دلیل: در صورت اول، چون اجاره مقید به عدم است و تمام حرکات حامل، مال محمول شده است. در صورت دوم، چون اجاره مطلق است و اطلاق انصراف دارد به این که حرکت حامل فقط مال محمول باشد. پس جایز نیست که حامل از آن حرکت برای خودش استفاده کند و نیت طواف نماید.

 

185- فرق سه گونه حج: «تمتع، قِران و إفراد» را توضیح دهید.

به طور کلی:

1- تفاوت در موضوع: حج تمتع وظیفه آفاقی است.

2- تفاوت در الصاق با عمره یا تقدیم و تأخیر عمره.

3- تفاوت در شرط صحت. در حج تمتع باید حج و عمره در یک سال انجام شود.

4- تفاوت در میقات. احرام حج تمتع باید از مکه باشد.

5- تفاوت در وجوب قربانی و نسک بودن آن.

6- تفاوت در تقدیم اختیاری طواف و سعی حج بر وقوف در عرفات.

7- تفاوت در مراحل خروج.

الف- حج تمتع وظیفه کسی است که منزل او -بنا بر اصح- 48 مایل (16فرسخ) از هر طرف دور از مکه باشد. اما حج قران و افراد، وظیفه هر کسی است که کمتر از مسافت مزبور، از مکه فاصله داشته باشد. چنین کسی مخیر میان حج قران و افراد است هر چند انجام قران با فضیلت تر است.

ب- فرق حج تمتع با قسم دیگر، یعنی قران و افران در آن است که عمره تمتع بر حج تمتع باید مقدم شود در حالی که به آن عمره، تمتع را نیت کند. بر خلاف عمره قران و افرا که جداگانه و به نیت جداگانه [احرام جداگانه] به جا آورده می­شود.

اشتراک حج قران و افراد در آن است که عمره آنها، بعد از حج و جداگانه می­باشد، و در تمام افعال حج با هم فرقی ندارند. تفاوت این دو چنین است: حاجی در بستن احرام قران، مخیر است بین همراه داشتن قربانی و بین گفتن تلبیه؛ ولی در بستن احرام افراد، فقط باید با گفتن تلبیه احرام بندد. [به نظر مشهور]

پ- بستن احرام در هر سه نوع حج -تمتع، قران و افراد- و عمره تمتع باید در ماه­های حج -شوال، ذی القعده و ذی الحجه) انجام شود. اما در صحت حج تمتع شرط است که 1) حج و عمره آن را باید در یک سال انجام دهد. اگر حج را از سالی که عمره تمتع انجام داده به تاخیر اندازد، آن عمره به عمره مفرده تبدیل می­شود و باید به دنبال آن، طواف النساء به جای آورد. 2) احرام حج تمتع باید از مکه باشد،

ت- احرام حج تمتع باید از مکه باشد، از هر جای آن که باشد. در حج افراد باید از یکی پنج میقات یا مکانی که محاذی آن است یا از منزل شخصی در صورتی که منزلش به عرفات نزدیک تر است ببندد. در قران همان شرایط مذکور در إفراد است، به علاوه، این که بستن احرام با همراه داشتن قربانی باشد و تلبیه نگوید. اگر قربانی شتر باشد، آن را اشعار کند -طرف راست کوهان آن را بشکافد و خون آلود نماید- اگر قربانی غیر شتر باشد، کشفهای که در آن نماز خوانده به گردن قربانی آویزد (تقلید).

ث- قربانی کردن تنها در حج تمتع واجب است، حتی در حج قران، ابتدائاً واجب نیست، بلکه بعد از اشعار و تقلید واجب می­شود. و قربانی در حج تمتع نسک است نه جبران.

ج- تقدیم طواف و سعی حج بر وقوف در عرفات، برای مُفرِد و قارن در حال اختیار جایز است، برای متمتع جایز نیست مگر در حال ضرورت [هر چند بعد از نماز در هر حال، باید تلبیه بگویند].

 

186- مواردی که شخص مکی می­تواند حج تمتع و شخص آفاقی حج افراد را انجام دهد، بیان نمایید.

به طور کلی: 1) نذر کننده -و شبه آن- به طور مطلق انجام حج را نذر نماید، می­تواند هر کدام از آن سه نوع حج را انجام دهد. 2) حج کننده حج ندبی به جا آورد. 3) شخصی دو منزل داشته باشد، و اقامت او در دو منزل به طور مساوی باشد، بین سه نوع حج مخیّر است.

 

187- طبق نظر شارح، «تمتعی» که مورد نهی خلیفه دوم بود کدام است؟

[جائز است براي كسي كه حج افراد را به صورت ندبي مي خواهد انجام دهد[7] وهنوز تمام نكرده است ولو اينكه فقط جزء اخير حج-تقصير- باقي مانده باشد، با اختيار خودش به عمره تمتع عدول كند وتقصير را ازباب عمره تمتع انجام دهد وثوابش بيشتر است. اين همان تمتعي است كه خليفه دوم از آن نهي كرده است. نه حج تمتع].[8]

188- وجوه اشتراک و افتراق عمره تمتع و عمره افراد را جداگانه بیان کنید.

الف- هر دو در «احرام، طواف و نماز آن، سعی، تقصیر» اشتراک دارند.

ب- طور کلی: تفاوت در: 1) مواقیت 2) طواف النساء 3) اشهر حج 4) خروج از احرام)

[الف- وجوه اشتراك دوعمره تمتع وعمره مفرده. هردو عمره اعمال زير را دارند: 1) احرام  2) طواف  3) نماز طواف  4)سعي  5) حلق يا تقصير

ب- وجوه افتراق دوعمره تمتع وعمره مفرده: 1.احرام عمره تمتع حتما بايد ازمواقيت بسته شود برخلاف مفرده كه مي تواند هم ازمواقيت بسته شود وهم از ادني الحل. 2.عمره تمتع طواف النساء ونماز آن را ندارد برخلاف عمره مفرده كه بايد درآن انجام شود. 3. عمره تمتع حتما بايد دراشهرحج انجام شود ولي عمره مفرده درتمام سال آزاد است. 4. درعمره تمتع براي خروج از احرام فقط تقصير بايد انجام داد ولي درمفرده مخيربين حلق وتقصير است][9]

 


وقف و عطیه:

189- وقف را تعریف کرده و ادله دو قول اشتراط قبول و عدم اشتراط را ذکر کنید.

وقف عبارت است از «حبس نمودن اصل مال و آزاد کردن منفعت». البته این تعریف لفظی و مضمون روایت است، نه حقیقی، وگرنه، با وارد شدن سکنی، عمری، رقبی و حبس تعریف مذبور نقض خواهد شد.

الف- بیش­تر فقها و از سخن شهید اول، فهم می­شود که وقف احتیاج به قبول [وقصد قربت] ندارد، یعنی قبول موقوف علیه، در وقف شرط نیست، مطلقا، چه وقف عام باشد یا خاص. دلیل: 1) اصل عدم شرط بودن قبول است. 2) وقف خارج ساختن مال از ملکیّت  واقف است و برای این­کار ایجاب کفایت می­کند، همانند سایر ایقاعات.

ب- گروهی از فقها و شهید اول در دروس، و اجود دانستن شهید ثانی: وقف خاص، محتاج قبول است، اما وقف عام نیازمند قبول نیست. یعنی اگر وقف برای کسی باشد که قبول کردن در حق او ممکن است [وقف خاص]، قبول شرط است. دلیل: 1) داخل کردن مال در ملکیت دیگری [موقوف علیه] به رضایت آن شخص بستگی دارد و قبول نشانه رضایت است. 2) شک داریم که آیا ایجاب بدون قبول، سبب تام برای انتقال ملکیت می­شود یا خیر؟ بنابراین، بقای ملکیت واقف استصحاب می­شود، تا به تمام بودن سبب که همان قبول بعد از ایجاب است یقین حاصل شود. بنابراین، وقف خاص، از جمله عقود است، آنچه در عقود لازم شرط است از قبیل توالی، ماضویت باید در وقف فراهم گردد. اما اگر وقف در جهت عام یا بر گروهی بوده باشد، مانند وقف بر فقرا، قبول شرط نیست، هرچند حاکم شرع بتواند وقف را قبول کند.

ج- برخی فقها: هرگاه موردی که حاکم بر آن ولایت دارد، متعلق وقف قرار گیرد، قبول کردن حاکم شرط است، مانند وقف بر سفیه، مجنون یا فقرا و ... با این وجود، طبق این قول و قول دوم، قبول و رضایت طبقه دوم شرط نیست؛ زیرا: 1) وقف پیش از آن که به طبقه دوم برسد، منعقد گردیده و دیگر قطع نمی­گردد. 2) قبول کردن طبقه دوم، متصل به ایجاب نیست، اگر شرط باشد وقف برای آنان تحقق نخواهد یافت. (ص188)

 

190- دو احتمال، در تفسیر لزوم در عبارت شهید اول «لایلزم الوقف بدون القبض» را توضیح دهید.

وقف بدون «قبض» لازم نمی­شود، 1) در وقف خاص، موقوف علیه، آن را قبض خواهد کرد. 2)در وقف عام، متولی وقف، یا حاکم شرع، یا کسی که از طرف خود واقف برای قبض کردن منصوب شده است، آن را قبض می­نماید. قبض باید همراه با إذن واقف صورت گیرد، چون تصرف در مال دیگری بدون اذن او جایز نیست، مال موقوفه، تا قبض نشده به ملکیت موقوف علیه، منتقل نمی­گردد، به همین جهت، اگر موقوف علیه قبل از قبض بمیرد، وقف باطل می­شود و مال به ورثه او انتقال نمی­یابد. روایت عبید بن زراره صریحانه بر بطلان دلالت دارد.

الف- لزوم به معنای استقرار: از این مطلب که مصنف، لازم بودن عقد را بدون قبض کردن، نفی کرد، فهم می­شود که عقد وقف قبل از قبض کردن صحیح است [در نتیجه آثار عقد مترتب می­گردد] بنابراین، ملک از واقف به صورت انتقال متزلزل به موقوف علیه منتقل می­شود؛ و این انتقال به واسطه قبض، مستقر و لازم می­گردد.

ب- لزوم به معنای صحت: ممکن است مصنف، از لزوم، صحت باشد به قرینه آن که اگر واقف قبل از قبض بمیرد، حکم به بطلان وقف کرده است. این حکم [به بطلان] مقتضای صحیح نبودن عقد است نه لازم بودن آن. [باید افزود: که وقف از عقود لازم است.] (ص187)

 


191- شرایط عین موقوفه را با دلیل ذکر کنید.

الف- عین بودن: بنابراین، وقف کردن موارد ذیل درست نیست: 1) منفعت، چون با وجود بقای وقف، نمی­توان از منفعت استفاده کرد. 2) دین، 3) مال مبهم، چون وجود معین خارجی ندارند. به هر صورت، وقتی «عین» نباشد، تحبیس عین-که رکن معنای وقف است- باقی نیست.

ب- مملوک بودن: اعم -صلاحیت ملکیت و ملکیت فعلی-.

پ- انتفاع بردن با بقای عین: بنابراین: وقف کردن مالی که فقط با نابود کردن آن بتوان از آن انتفاع برد، مانند نان و غذا و میوه، صحیح نمی­باشد.

ت- قابل اقباض بودن: مال موقوفه را باید بتوان به قبض موقوف علیه در آورد، بنابراین، وقف کردن پرنده در هوا و ماهی در دریا صحیح نیست. البته، اگر واقف توان اقباض نداشته باشد ولی موقوف علیه، توان قبض داشته باشد، وقف صحیح خواهد بود، چون اقباض در این­جا  به معنای «اذن دادن» است. [به هر صورت، قبض و اقباض لازم است، بدون «قابلیت اقباض» وقف تحقق نخواهد یافت] وقف نمودن مالی که انسان مالک نیست، صحیح است، اما لزوم آن متوقف بر اجازه مالک می­باشد. (ص192-194)

 

192- «شیعه» را طبق نظر شهید اول، تعریف کنید.

شیعه در اصطلاح شهید اول،کسی است که پیرو حضرت علی (ع) باشد و او را در امر امامت بر دیگران مقدم بدارد هرچند امامت سایر امامان را قبول نداشته باشد، بنابراین: امامیه، جارودیه -فرقه از زیدیه- ، اسماعلیه - به غیر ملحدان این دسته-، فطحیه -پیروان عبدا... بن جعفر-، واقفیه و سایر فرقه­ها را شامل می­شود. (ص 206)

 

193- چهار قسم عطیه را نام برده و وجه افتراق هر یک و حکم لزوم و عدم لزوم آنها را بیان نمایید.

عطیه به اعتبار جنس، چهار نوع است: صدقه، هبه، سکنی و تحبیس.

الف- صدقه عقدی است که 1) احتیاج به ایجاب و قبول دارد 2) نیاز به قبض با اذن موجب بلکه مالک دارد 3) قصد قربت در آن شرط است. 4) بعد از قبض، رجوع در آن جایز نیست؛ زیرا: به واسطه قبض ملکیت حاصل شده و عوض صدقه ثواب اخروی است. 5) گرفتن صدقه واجب -زکات، کفاره و صدقه نذری ... - بر بنی هاشم از غیر بنی هاشم حرام است مگر آن که خمس کفایت نکند، چون صدقه چرک مال است و خمس برای آنها قرار داده شده است، [البته، شهید ثانی، حرمت صدقه بر سید را تنها در زکاتِ واجب، می­داند نه سایر اقسام.

ب- هبه، که نحله و عطیه هم نامیده می­شود: 1) نیاز به ایجاب و قبول دارد 2) نیازمند قبض به اذن واهب است 3) قصد قربت شرط نیست 4) از عقود جایزه است، واهب می­تواند عین موهوبه را از موهوب له باز ستاند با فراهم بودن شرایط ذیل: 1) عدم تصرف ناقل یا مغیّر متهب در عین موهوبه 2) معوض نبودن هبه 3) از خویشاوندان واهب نبودن متهب 4) طبق نظر قوی­تر، همسر نبودن متهب برای واهب.

ج- سکنی، بهتر بود باب با «عمری» آغاز می­گشت که موضوع اعم دارد، سکنی اختصاص به مسکن دارد، رقبی و عمری ممکن است در غیر مسکن هم واقع شود. به هر صورت، سکنی، 1) محتاج ایجاب و قبول است 2) نیاز به قبض است در صورتی که عقد سکنی لازم باشد مانند عمری و رقبی، قبض شرط صحت است. در صورتی که عقد سکنی جایز باشد، قبض شرط جواز تسلط سکونت کننده، بر انتفاع است. البته استفاده بدون قبض ممکن نیست. 3) قصد قربت شرط نیست 4) اگر سکنی به مدت معینی و یا به عمر یکی از دو طرف [سکنی دهنده یا سکنی کننده] توقیت شده باشد، در آن مدت لازم است، وگرنه رجوع از آن جایز می­باشد. اگر سکنی به عمر یکی از دو طرف مقرون گردد، «عمری» و اگر به مدت معینی همراه گردد، «رقبی» نامیده می­شود. تفاوت: از جهت موضوع، عمری و رقبی اعم است زیرا در غیر مسکن هم واقع می­شود، اما از جهت اطلاق سکونت، سکنی اعم است، زیرا ممکن است بدون رقبی و عمری باشد.

د- تحبیس، «حبس کردن عین مال جهت استفاده در راه خدا یا برای کسی». در حکم همانند سکنی است و با موت فرو می­ریزد. در مورد مانند وقف است که انتفاع با بقای عین ممکن باشد و تازمانی که عین مال باقی است لازم خواهد بود. (223-238)

کتاب دین:

194- معیار عوض قیمی و مثلی را (در باب قرض) بیان کنید.

الف- هر چیزی که اجزای آن از لحاظ قیمت و منفعت یا یکدیگر مساوی بوده و صفات آن به یکدیگر نزدیک باشند، مانند حبوبات و روغن­ها، مثلی است و مثلی آن در ذمه قرض گیرنده ثابت می­شود.

ب- هر چیزی که اجزای آن از لحاظ قیمت و منفعت برابر نباشد، و از اجناس قیمی باشند، مانند حیوان، قیمت روزی که توسط قرض گیرنده قبض شده است، ثابت می­شود. معیار در مثلی یا قیمی داوری عرف است. اما ملاک روز قبض است در قیمی، چون همان روز، قرض گیرنده مالک می­شود. و ملکیت وابسته به قبض است نه تصرف (ص13).

 

195- عبارت ذیل را توضیح دهید: «ولا تصح قسمة الدين [المشترک بين شريكين فصاعدا] بل الحاصل منه  لهما ، والتّاوِي منهما وقد يحتال للقسمة بأن يحيل  كل منهما صاحبه بحصته التي يريد إعطاءها صاحبه ويقبل الآخر، بناء على صحة الحوالة من البرئ».

الف- مشهور فقها: تقسیم کردن دینی که مشترک میان دو شریک و بیش­تر است، صحیح نیست (مانند اینکه، حسن و حسین که شریکند، هزار تومان به علی و محمد قرض بدهند، که حسن بگوید: پانصد تومانی را که بر ذمه علی است برای خودم وصول می­کنم و حسین بگوید: پانصد تومانی را بر ذمه محمد است برای خودم وصول می­کنم). بلکه آن مقدار از دین که از بدهکاران وصول می­شود برای هر دو شریک است و آن مقداری که وصول نمی­شود و از بین می­رود، به زیان هر دو نفر است. «التّاوِی» =تلف مال.

ب- برخی فقها: می­توان برای تقسیم دین مشترک، حیله شرعی یافت: 1) هر کدام از دو شریک، شریک دیگر را به آن سهمی که می­خواهد به او بدهد حواله کند و شریک دیگر نیز آن را بپذیرد. [در مثال مذکور: حسن به حسین بگوید: پانصد تومانی را من و تو از علی می­خواهیم، سهم خود را که دویست و پنجاه تومان است به تو حواله کردم که از علی بگیری، و حسین نیز مشابه این عبارت را بگوید] . البته، صحت تقسیم دین مشترک به شکل حواله، مبنی بر آن است که حواله نمودن از شخص برئ الذمه (غیر مدیون) صحیح باشد. 2) هر دو شریک مصالحه نمایند. (ص15)

 

196- آیا طبق نظر شهیدین، بیع دین به کلی مضمون فی الذمّه و یا به دین مؤجل صحیح است، چرا؟

فروختن دین حالاتی دارد:

الف- فروختن دین به ثمن نقد صحیح است، چه دین حال باشد یا مؤجل، چون شرط صحت بیع آن است که اجمالاً امکان قبض باشد، امکان قبض در زمان بیع شرط نیست. در فروختن دین به ثمن نقد، فرقی نیست که ثمن معین در خارج باشد [علی، یک کیلو گندمی را که از محمد طلب دارد به صد تومانی که در دست محمد است، بفروشد] و یا این که ثمن مذکور، کلی در ذمه باشد طبق نظریه قوی­تر. دلیل: 1) اصل عموم اقتضا دارد که فروختن دین به ثمنی که کلی در ذمه است، صحیح باشد. 2) به ثمنی که کلی در ذمه است، اسم دین صدق نمی­کند تا بیع دین به دین شود که به اجماع فقها باطل است.

ب- فروختن به ثمن مدت دار، صحیح نیست، به دلیل اجماع فقها که بیع دین به دین را باطل می­دانند. نقد: اولا، دینی نمی­تواند ثمن قرار گیرد که قبل از بیع ثابت شده باشد - به اقتضای باء در «بیع الدّین بالدّین»، حال آن که ثمنی که به هنگام عقد، مدت دار است، اسم دین بر آن صدق نمی­کند و فقط بعد از انجام عقد، دین می­گردد، پس بیع دین به دین تحقق نمی­یابد تا باطل باشد. ثانیاً، اگر چنین بیعی، بیع دین به دین گردد، بیع دین به ثمن فی الذمه هم باید باطل باشد. (ص17)

نتیجه: 1) بیع دین به کلی فی الذمه به باور شهیدین صحیح است. 2) بیع دین به دین مؤجل به عقیده­ی مشهور و شهید اول، باطل است، اما شهید ثانی تمایل به جواز دارد.

 

197- عبارت«و یُمنع المفلّس من التصرف المبتدأ فی أعیان امواله ... هل یعتبر فی جواز الفسخ ما الشتراه سابقاً و ظهر له عیب الغبطه أم یجوز اقتراحاً» توضیح دهید.

الف- مفلّس از هرگونه تصرف در اموال خود ممنوع نیست، بلکه از تصرفات در اعیان اموال خود ممنوع است، آن هم به شرطی که: 1) تصرف ابتدایی باشد 2) تصرف او با حق طلبکاران منافات داشته باشد.

ب- آیا جواز فسخ [که تصرف ابتدایی نیست] مشروط به آن است که مفلّس، رعایت مصلحت طلبکاران را بکند یا فسخ به دلخواه جایز است؟  1- شهید ثانی: نظر قوی­تر آن است که رعایت مصلحت شرط نیست، زیرا: اصل جواز فسخ است، اگر چه حکمت آن -رعایت مصلحت] وجود نداشته باشد. 2) برخی فقها و شهید اول: رعایت مصلحت در خیار عیب شرط است و لی در فسخ به سبب سایر خیارات شرط نیست، چون اختیار فسخ در سایر خیارات به واسطه عقد ثابت می­شود بدون این که مصلحت صاحب خیار لحاظ شود. پس خیار وابسته به مصلحت نیست؛ برخلاف خیار عیب که وابسته به مصلحت است.

نقد: خیار عیب هم مانند سایر خیارات به واسطه اصل عقد ثابت می­شود بدون توجه به مصلحت. هرچند وجود مصلحت در همه خیارات حکمت است. به همین جهت، به اجماع فقها، فسخ معامله به سبب عیب جایز است، اگرچه عیب مذکور، قیمت کالا را بالا برده باشد. (27-29)

 

198- چه هنگامی حاکم شرع، مدیون محجور را از تصرف می­کند، توضیح دهید.

مدیون، محجور می­شود در صورتی که شرایط ذیل فراهم باشند:

الف- اموال مدیون کمتر از دیون او باشد: اگر اموال مدیون بیش­تر یا مساوی با بدهی­های او باشد، به اجماع فقها، محجور نمی­گردد، هرچند نشانه­های ورشکستگی هویدا شود.

ب- طلبکاران درخواست صدور حکم حجر را بنمایند: زیرا، حق -طلب- از آن طلبکاران است، حاکم شرع نمی­تواند از پیش خود، به نفع طلبکاران، حکم محجوریت مدیون را صادر نماید.

پ- زمان پرداخت دین فرا رسیده باشد: اگر تمام یا پاره­ای دیون، مؤجل باشد، حاکم شرع نمی­تواند حکم حجر برای مدیون صادر کند، زیرا در دین مؤجل، طلبکاران حق مطالبه را ندارند. (ص34)

 

 

 

کتاب رهن

199- رهن را تعریف کرده و شرایط عین مرهونه را با دلیل ذکر کنید.

الف- رهن «وثیقه دین است». [عقدی است که به موجب آن مدیون مالی را برای وثیقه به داین می­دهد، تا در صورت پرداخت نشدن طلب او در موعد مقرر، از آن، طلب خود را استیفا کند. وثیقه گذارنده را «راهن»، وثیقه پذیرنده را «مرتهن»  و مال گرو گذاشته شده را «عین مرهونه» نامیده اند. این عقد نسبت به راهن لازم و نسبت به مرتهن جایز خواهد بود.

ب- شرایط عین مرهونه: 1) عین باشد 2) مملوک باشد [قابل تملک بوده یا این که ملک راهن باشد] 3) قبض کردن آن ممکن باشد 4) فروختن آن توسط مرتهن، صحیح باشد. (ص 43)

 

200- آیا رهن ارض خراجی صحیح است، توضیح دهید.

زمین­های که خراجیه [مفتوحه العنوه: زمین­هایی که با زور و غلبه بر کفار فتح شده و زمین­های که امام با اهل کفار مصالحه نموده بر این که آن زمین مال مسلمانان باشد و بر کفار خراج تعیین شده است] هرگاه حاکم، چنین زمینی را در قبال گرفتن مالیات، در اختیار دیگری قرار دهد: 1) رهن گذاشتن آن­ها رواست به تبع ساختمان­ها و درختان. 2) به تنهایی رهن آن جایز نیست.

 

201- در مورد عبارت «إذا شرط الوكالة في الرهن لم يملك عزله؛ ويضعف بأن المشروط في اللازم  يؤثر جواز الفسخ لو أخل بالشرط، لا وجوب الشرط ... فحينئذ إنما يفيد إخلال الراهن بالوكالة تسلط المرتهن على فسخ العقد ، وذلك لا يتم في عقد الرهن، لأنه دفع ضرر بضرر أقوى» فرض مسأله و دلیل دفع ضرر به ضرر مهم­تر را توضیح دهید.

اگر راهن، وکالت مرتهن را در ضمن عقد رهن شرط کند:

الف- مشهور فقها و علامه حلی: راهن نمی­تواند مرتهن را از وکالت فروش عین مرهونه  عزل کند، زیرا: رهن از طرف راهن لازم بوده و خودش وکالت را در ضمن عقد لازم بر خود شرط نموده است باید وفا کند.

ب- شهید اول: قول مذکور ضعیف است، زیرا: اثر چیزی که در عقد لازم شرط می­شود آن است که هرگاه به شرط عمل نشود، موجب می­شود که طرف دیگر بتواند عقد لازم را فسخ کند نه آن که عمل کردن به آن شرط واجب باشد. (شرط شدن عقد جایز یا هر امر دیگر، در ضمن عقد لازم، عقد لازم را تبدیل به جایز می­کند). پس هرگاه راهن اخلال کند -مرتهن را از وکالت عزل نماید-، تنها فایده اش آن است که مرتهن، می­تواند عقد رهن را فسخ نماید.

نقد: این فایده -داشتن حق فسخ- در عقد رهن اثری برای مرتهن ندارد، زیرا: فسخ کردن عقد رهن، سبب دفع ضرری [که عزل از وکالت باشد] می­شود که به وسیله ضرر قوی­تر [از بین رفتن وثیقه در اثر فسخ عقد رهن] انجام می­گیرد که این بیش­تر به ضرر مرتهن است. فایده شرط وکالت در فروش عین مرهونه، تنها هنگامی هویدا می­شود که راهن، وکالت در ضمن عقد لازم دیگری، مانند بیع شرط کرده باشد.

ت- شهید ثانی: سخن شهید اول، اشکال دارد، زیرا: وفای به شرط در ضمن عقد لازم واجب است، به دلیل عموم اوفوا بالعقود. به ویژه هنگامی که ضمن خود آن عقد شرط شود، که به منزله جزؤ از ایجاب و قبول می­گردد و لازم الوفا می­باشد.

 

کتاب حجر

202- اسباب ششگانه «حجر» را از نظر شهید اول، نام برده و هریک را توضیح دهید.

حجر در لغت به معنای «منع» است و در اصطلاح، ممنوعیت از تصرف در اموال، هنگام وجود یکی از اسباب شش­گانه مذکور در کتاب حجر:

الف- صغر: محجور بودن صغیر ادامه دارد، تا هنگامی که 1) بالغ شود (به یکی از امور مذکور در کتاب صوم) 2) رشید شود، [رشید کسی است که تصرفات او در اموال و حقوق مالی خود عقلایی باشد

ب- جنون: «مجنون شخصی است که فاقد قوه درک و تشخیص باشد و نتواند قصد إنشا و اراده حقوقی داشته باشد». محجور بودن دیوانه در امور مالی و غیر مالی تا زمانی ادامه می­یابد که بهبودی عقل او کامل گردد. ولایت نسبت به مال صغیر و مجنون، در مرحله اول، با پدر و جد پدری است، در مرحله دوم، برای وصیّ منصوب از جانب پدر و جد پدری. در مرحله سوم، برای حاکم شرع است

پ- بردگی. هویداست ...

ت- سفاهت: «سفیه کسی است که اعمال و تصرفات مالی او عادتاً غیر عقلایی است».

ت- ورشکستگی: فلس. [در این مورد، در پاسخ سوال 197 اشاره شد.]

ث- بیماری مشرِف به موت در بیش از ثلث مال. در تصرفات تبرعی -وقف، صدقه، هبه، کم­تر از بهای عادی- نه در تصرفات معاوضی.

 

203- سبب حصول و زوال حجر بر سفیه را با ذکر دلیل نام ببرید.

الف- شهید اول:

1- ثابت شدن حجر بر سفیه: به محض آشکار شدن نشانه­های سفاهت، حجر بر سفیه ثابت می­شود، هرچند حاکم شرع بر محجور بودن او حکم نکرده باشد. دلیل: 1) سبب محجوریت سفیه، سفاهت است، با تحقق سفاهت باید حجر ثابت گردد 2) ظاهر آیه شریفه «فإن کان الذی علیه الحقّ سفهیاً» ولایت بر سفیه را بر محض سفاهت، ثابت کرده است.

2- زوال حجر از سفیه: فقط به وسیله حکم حاکم شرع امکان دارد، چون زوال سفاهت نیاز به اجتهاد و تحقیق دارد و سفاهت امر پنهانی است.

ب- شهید ثانی: بنا بر قول قوی­تر، ثبوت و زوال حجر از سفیه هیچ کدام نیاز به حکم حاکم شرع ندارد، زیرا: 1) مقتضی حجر همان سفاهت است، پس با آمدن سفاهت، باید حجر ثابت شود و با زوال آن، زایل گردد. 2) ظاهر آیه «فإن آنستم منهم رشداً فادفعوا الیهم اموالهم»،  پرداخت اموال یتیم، بر محسوس بودن رشد منوط شده است نه بر امر دیگر.

ت- برخی: هم ثبوت و هم زوال حجر سفیه، نیاز به حکم حاکم دارد، چون سفاهت پنهانی است.

 


کتاب ضمان

204- ضمان به معنای اعم و اخصّ را تعریف کرده و شرایط ضامن را ذکر کنید.

الف- ضمان به معنای اخص -که در کتاب ضمان مراد است- در مقابل حواله و کفالت قرار دارد، عقدی است که به موجب آن، شخص بری الذمه، پرداخت مثل مالی را که به عهده مضمون عنه است به عهده گیرد= التعهد بالمال من البریء

با قید«المال» کفالت و با قید «البرئ» حواله، از تعریف خارج می­گردد.

ضمان به معنای اعم، شامل حواله و کفالت هم می­شود، عبارت است از مطلق تعهد و التزام به چیزی چه در مورد اموال باشد یا انسان.

ب- شرایط ضامن عبارتند از: 1) کمال -بلوغ، عقل- 2) آزاد بودن. [علم او به مستحِق، به غریم و مضمون عنه، به مقدار مال به طور تفصیلی شرط نیست] 3) ملائت و توانایی مالی یا علم مستحق به اعسار و تنگدستی ضامن.

 

205- دو فرع در عبارت «یشترط فی الضامن الملاءۀ او علم المستحق بإعساره، و یجوز الضمان حالاً و مؤجلاً عن حال و مؤجل، سواءٌ تساوی المؤجلان فی الاجل ام تفاوتاً، للاصل» توضیح دهید.

الف- در ضامن شرط است که یا تمکن مالی داشته باشد -مالک مقدار مالی (علاوه بر مستثنیات دین) باشد که با آن بتواند دینی را که به ذمه گرفته است بپردازد. [البته، این تمکن، در ابتدای ضمان شرط است نه مستمراً].  یا این که طلبکار، در هنگام عقد ضمان، از تنگدست بودن ضامن  اطلاع داشته باشد، و گرنه وی مخیّر خواهد بود که ضمان را فسخ کند یا صبر نماید تا ضامن مالدار شود.

ب- در چهار مورد ذیل، ضمان درست است:

1- ضمان حال از دین حال: زمان پرداخت دین امروز باشد، ضامن نیز آن را در امروز ضمانت کند.

2- ضمان بدون مدت ولی دین مدت دار باشد: ضمانت پرداخت امروز از دینی که زمان پرداخت آن ماه آینده است.

3- ضمان مدت­دار از دین بدون مدت

4- ضمان مدت­دار باشد و دین نیز مدت دار باشد، فرقی نمی­کند که مقدار مدت ضمانت و دین مساوی باشد یا متفاوت باشد. به دلیل اصل عدم اشتراط تساوی.

 

کتاب حواله

206- طبق نظر شهیدین، رضایت کدام یک از «محِیل، محتال و محال علیه» در صحت حواله شرط است، چرا؟

در حواله رضایت چند نفر شرط است:

الف- محیل؛[مدیون] به دو دلیل: 1) اجماع فقها 2)بدهکار حق دارد که دین خود را از هر کدام اموالش بپردازد.

ب- محتال؛ [طلبکار] به دلیل: 1) اجماع 2) طلب محتال بر ذمه محیل ثابت است، بدون رضایت او به ذمه دیگری انتقال نمی­یابد.

ت- محال علیه؛ [مدیون محیل] دلیل: 1) مشهور 2) محال علیه یکی از ارکان حواله است. 3) مردم از نظر آسان گرفتن و سخت­گیری در مطالبه طلب، تفاوت دارند. اما شهید ثانی دارد: بنا بر قول قوی­تر رضایت او شرط نیست:

1- در صورت اتحاد طلب محیل و محتال، رضایت محال علیه وجهی ندارد، زیرا محیل به واسطه حواله، محتال را جانشین خود در طلب دین نموده است، مانند وکیل گرفتن.

2- درصورتی که دو طلب از لحاظ جنس و وصف متفاوت باشند، رضایت محال علیه شرط خواهد بود، چون چنین حواله­ای به منزله معاوضه­­ی جدید است که دو طرف معامله [محیل و محال علیه] باید بدان راضی باشند، مگر آن که محتال، همان جنسی را از محال علیه طلب کند که محیل از محال علیه طلب داشت.

 

207- عبارت «ویصح ترامی الحواله و دورها» را توضیح دهید.

الف- ترامی حواله: محال علیه، محتال را به شخص دیگری حواله دهد و سپس آن شخص نیز محتال را به شخص ثالثی حواله دهد به همین ترتیب ادامه یابد، در هر مرتبه حواله، ذمّه محال علیه بریّ می­شود همان گونه که محیل اول، به واسطه حواله برائت ذمه پیدا می­کند.

ب- دور حواله: محال علیه، محتال را در یکی از مراتب حواله، به محیل اول حواله کند [الف، ب را به ج حواله کند و ج، ب را به د حواله کند و سپس د، ب را به الف که حواله دهنده اول است حواله کند] در این دو صورت -ترامی و دور- محتال یک نفر است، محال علیه و محیل چند نفر هستند. ترامی و دور ضمان هم صحیح است.

 

کتاب کفالت و صلح

208- کفالت را با دو قسم حالّه و مؤجلّه تعریف کنید.

کفالت «تعهد نسبت به بدن شخص است». [ماده 734 ـ کفالت عقدی است که به موجب آن احد طرفین در مقابل‌طرف دیگر احضار شخص ثالثی را تعهد می‌کند. متعهد را کفیل‌، شخص ثالث را مکفول و طرف دیگر را مکفول‌له می‌گویند».

الف- کفالت حالّ و بدون مدت: کفیل متعهد شود که هرگاه مکفول له بخواهد، مکفول را حاضر نماید.

ب- کفالت مدت­دار: کفیل تعهد دهد که بعد از مدتی معینی، مکفول را نزد مکفول له حاضر سازد، قبل از آن مدت، احضار بر او واجب نباشد.

 

209- فرق کفالت و ضمان را با توجه به عبارت «والفرق بين الكفالة والضمان- في رجوع من أدى بالاذن هنا وإن كفل بغير الاذن ، بخلاف الضمان - أن الكفالة لم تتعلق بالمال بالذات، فيكون حكم الكفيل بالنسبة إليه حكم الاجنبي ، فإذا أداه بإذن المدیون، فله الرجوع، بخلاف الضامن، لانتقال المال إلى ذمته بمجرد الضمان، فلا ينفعه بعد ذلك الاذن في الاداء، لانه كإذن البریء للمديون في أداء دينه» توضیح دهید.

اگر حقی که بر گردن مکفول است مال باشد، کفیل آن را به مکفول­له ادا کند، کفیل در دو صورت می­تواند به مکفول رجوع کند: 1) آن حق را به اذن مکفول ادا کرده باشد 2) اگر بدون اذن به ادای حق پراخته، ولی کفالت او با اذن مکفول بوده، اما احضار مکفول ممکن نباشد، در این صورت، پرداخت دین از لوازم کفالت است؛ اذن در کفالت اذن در لوازم نیز هست.

در صورتی که کفیل با اذن مکفول، حق را پرداخت کرده باشد می­تواند به مکفول مراجعه کند هرچند بدون اذن او کفالت کرده باشد، به خلاف ضمان که نمی­تواند رجوع کند؛ فرق آن است:

کفالت ذاتاً به مال تعلق نمی­گیرد و کفیل در رابطه با مال، حکم اجنبی را دارد، وقتی کفیل آن را با اذن مدیون-مکفول- می­پردازد حق رجوع به مدیون را خواهد داشت. در ضمان این­گونه نیست؛ زیرا به وسیله ضمان، مال به ذمه ضامن انتقال می­یابد، از این رو، پس از ضمان، اذن در پرداختن دین، نفعی برای ضامن ندارد و اذن مزبور، مانند اذنی است که شخص ثالث برئ الذمه به مدیون در ادای دین بدهد.

 

210- عبارت «عقد الصلح اصل فی نفسه علی اصح القولین» و قول غیر اصح را توضیح دهید.

ماده 752 ـ صلح ممکن است یا در مورد رفع تنازع موجود و یاجلوگیری از تنازع احتمالی‌، در مورد معامله و غیر آن واقع شود.

آیا صلح یک عقد مستقل و در ردیف بیع و اجاره است یا این که فرع عقود دیگر است، آثار هر عقدی را افاده کرد تابع آن به شمار می­رود؟

الف- بنا بر صحیح­ترین و مشهورترین قول: صلح عقد مستقلی است که آثار خاص خود را دارد؛ زیرا: اصل عدم فرع بودن عقد است.

ب- به نظر شیخ طوسی: صلح فرع یکی از معاملات پنج­گانه ذیل است:

1- فرع بیع است، در صورتی که نتیجه آن، انتقال عین در برابر عوض معلوم باشد.

2- فرع اجاره است، در صورتی که صلح بر منفعت معلومی در برابر عوض معلومی واقع شود.

3- فرع عاریه است، در صورتی که صلح، اباحه منفعتی را بدون عوض در بر داشته باشد.

4- فرع هبه است، در صورتی­که صلح متضمن تملیک عینی به دیگری بدون عوض باشد.

5- فرع ابراء است در صورتی که صلح، متضمن این باشد که دینی از ذمه ساقط گردد.

نقد: صرف این که عقدی، فایده عقد دیگری را داشته باشد، به معنای آن نیست که آن دو عقد یکی باشند، همان­گونه که هبه در مقابل عوض معین، سبب نمی­شود که آثار بیع بر هبه ترتب یابد.

 

211- دو فرع «لو تکفّل اثنان بواحد» و «لو تکفل بواحدٍ لإثنین» را توضیح داده، تفاوت را بیان کنید.

الف- در صورتی که دو نفر کفیل یک فرد شوند: 1) مشهور فقها: کافی است که یکی از آن دو نفر، مکفول را به طور کامل تحویل دهد، زیرا مقصود از کفالت که استیفای حق باشد، حاصل می­شود، همان گونه که مکفول خودش را تسلیم نماید و یا شخص ثالثی او را تحویل دهد. تحویل یکی از آن دو نفر کافی است به طور مطلق. 2) ذمه کفیل دوم برئ نمی­شود، زیرا حقی که بر ذمه دو کفیل است، متفاوتند. نقد: بطلان این قول آشکار است؛ وقتی تحویل شخص ثالث کفایت کند، تحویل کفیل اول به طریق اولی کافی است.

ب- اگر شخصی کفیل شود، که یک نفر را برای دو نفر حاضر سازد، او را باید به هر دو نفر آنان با هم تحویل دهد؛ زیرا: در حقیقت، دو کفالت به عهده شخص آمده است مانند مواردی که دو عقد مستقل صورت پذیرد، چنانچه اگر شخصی، دو دین را برای دو نفر ضمانت نماید با ادای دین یکی ذمه او برئ نمی­شود ...

 


212- در عبارت «لو کان بیدهما درهمان فادّعاهما احدهما، و ادّعی الآخر أحدَهما خاصه ...» حکم مسأله را با دلیل آن ذکر کنید.

الف- شهید اول: به فرد دوم، نصف یک درهم و به نفر اول، یک درهم و نصف می­رسد؛ زیرا: نفر دوم اعتراف دارد که طرف نزاع او، مالک یکی از دو درهم است و در مورد درهم دوم اختلاف نظر وجود دارد و هر دو به طور برابر، بر آن ید دارند بنابراین، آن درهم میان آنان به نصف تقسیم می­شود، در صورتی که هر کدام سوگند یاد کنند یا هر دو امتناع از سوگند نمایند. اما اگر یکی از سوگند امتناع ورزید، حکم می­شود که آن درهم مال دیگری است.

ب- شهید ثانی: باید قرعه انداخت.

213- دو فرع عبارت «لو تنازع صاحبُ غُرف الخانِ، و صاحب بیوته فی الدرجه، یحلف العُلوِیُّ و فی الخزانه تحتها یُقرع» را همراه با دلیل بیان کنید.

الف- اگر صاحب اتاق بالا و صاحب اتاق پایین در پلّه­های طبقه بالا نزاع کنند، صاحب اتاق بالا سوگند یاد نموده و به ملکیت اختصاصی او حکم می­شود؛ زیرا به واسطه رفت و آمد صاحب اتاق بالا، پلّه­ها در تصرف اوست، اگر بر زمین صاحب اتاق پایین استوار شده است. همان گونه که نفس پلّه­ها مال اتاق بالا است، حکم می­شود که محل آن پله­ها [زمینی که پله ها روی آن واقع شده است] نیز مال صاحب اتاق بالا باشد.

ب- اگر آن دو در انبار زیر پلّه اختلاف ورزند، قرعه انداخته می­شود؛ زیرا هر دو نسبت به انبار مساویند از لحاظ این که انبار، متصل به ملک صاحب اتاق پایین است بلکه یکی از اتاق­های او محسوب می­شود و از طرف دیگر، انبار مذکور، فضای ملک صاحب اتاق بالاست و این فضا مانند زمین زیر پلّه است. ناگزیر باید قرعه زد.

اما این موارد مورد اشکال شهید ثانی قرار گرفته اند.

 

کتاب شرکت:

«ماده 571 ـ شرکت عبارت است از اجتماع حقوق مالکین متعدد درشیی‌ء واحد بنحو اشاعه‌.»

214- اسباب حصول شرکت را نام برده توضیح دهید.

الف- ارث: تفاوت نمی­کند که ارث 1) عین باشد، دو نفر مالی را به ارث ببرند. 2) منفعت باشد، دو نفر منفعت خانه ای را که در اجاره مورث آنها بوده به ارث ببرند. 3) حق باشد، دو نفر حق شفعه یا خیار ارث ببرند.

ب- عقد: 1) دو نفر در ضمن یک عقد خانه ای را بخرند یا هر کدام در عقد جداگانه ای جزؤ مشاع آن را خریداری کند. 2) دو نفر در یک عقد خانه ای را اجاره کنند 3) دو نفر خانه ای را بخرند و حق خیار فسخ برای هر دو باشد، در این حالت، در اعمال حق خیار شریکند.

پ- حیازت برخی مباحات در یک زمان: دو نفر مشترکاً دامی برای صید قرار دهند یا تیری پرتاب کنند.

ت- مزج و آمیختن -اختیاری یا غیر اختیاری- دو مال با یکدیگر به گونه ای که هیچ کدام از دیگری تمییز داده نشود، در جایی که هر دو مال، از نظر جنس و وصف، یکی باشند. اما اگر دو مال به گونه ای باشند که بتوان  آنها را جدا کرد حتی با دشواری، اشتراکی رخ نخواهد داد، مانند امتزاج گندم و جو، گندم سرخ و غیر سرخ، گندم درشت و ریز باشند.

ارث و عقد می­تواند سبب شرکت در «عین»، «منفعت» و «حق» باشد. حیازت و مزج تنها سبب در «عین» می­شود، البته، امتزاج ممکن است سبب شرکت در منفعت باشد -دو نفر درهم­های را به منظور آرایش خانه اجاره کنند، آن­درهمها با هم مخلوط شوند.

 

215- چهار قسم شرکت را توضیح داده و حکم هر کدام را از نظر صحت و بطلان بیان نمایید.

الف- شرکت عنان: عبارت است از شرکت در اموال. از نظر امامیه تنها این شرکت شرعاً معتبر است. و سود به نسبت سرمایه تقسیم می­شود، اگر سرمایه­ها مساوی باشند، ولی مساوی نبودن در سود را شرط کنند، یا عکس، به نظر شهید اول، چنین شرطی باطل است و شرکت نیز باطل می­گردد؛ چون زیادی سود که برای یکی شرط شده در برابر آن عوضی قرار نمی­گیرد. 

ب- شرکت اعمال: [ابدان] به این صورت که دو نفر قرارداد بندند که هر کدام آنها جداگانه کار کنند و آنچه به دست می­آید مشترک برای هر دو باشد؛ چه کار آنها از نظر مقدار و نوع کار یکسان باشد یا متفاوت؛ چه کار آنها در مال مردم باشد -دلالی، خیاطی- یا برای به دست آرودن مال مباحی کار کنند. دلیل بطلان: هر یک از این دو نفر از نظر بدن و کار، مستقل است و در نتیجه فایده عمل هر کدام فقط به خودشان بر می­گردد، مانند فایده دو مالی که جداگانه تجارت شود.

پ- شرکت مفاوضه: دو نفر یا بیش­تر با یک عقد لفظی شریک شوند براین­که آنچه به دست می­آورند و سود می­برند و خسارت­هایی که بر آنها وارد می­شود و فوایدی که به آنها می­رسد میان آنان مشترک باشند. هرگاه یکی از آنها ملتزم به چیزی شود مانند ارش جنایت، ضمانت چیز غصب شده، قیمت چیز تلف شده، پرداخت دین کفیل، دیگری نیز ملتزم می­گردد هم چنین در ارث و ..از این شرکت چند چیز استثنا شده است: 1) خوراک روزانه، 2)لباس تن 3) کنیزی که از آن استمتاع می­برند. از ضررها این­ها استثنا شده اند: 1) جنایت بر شخص آزاد، 2) مالی که زن در طلاق خلع به شوهر می­دهد 3) بخشیدن مهریه. این شرکت نیز باطل است.

ت- شرکت وجوه: چند تفسیر در معنای این شرکت وجود دارد: 1- دو نفر آبرومند که مالی ندارند با یک عقد لفظی شریک شوند که نسیه خرید کنند معامله کنند. 2- یکی که آبرومند است با نسیه خرید کند، دیگری که اعتباری ندارد آن را بفروشد و ... 3- شخص آبرومند که مالی ندارد و شخص بی آبروی که مال دارد شریک شوند به این صورت که اولی معامله کند دومی سرمایه دهد، اما سرمایه در دست او باقی بماند و به شخص آبرومند تحویل ندهد. 4- شخص آبرومند، مال فرد بی اعتبار را به سود بیش­تر از معمول بفروشد تا مقدار از سود برای او باشد. این صورت نیز باطل است. (ص193-199)

 

کتاب متاجر

216: با توجه به عبارت «ینقسم موضوع التجارۀ الی محرم و مکروه و مباح؛ فالمحرم: الأعیان النجسۀ  کالخمر و النبیذ و الفقاع و المائع النجس غیر قابل للطهارۀ الا الدهن للضوء تحت السماء».

الف- وجه حصر موضوع تجارت در محرم و مکروه و مباح را با ذکر مثال توضیح دهید.

ب- وجه استثنای دهن را بیان نمایید.

پاسخ: موضوع تجارت عبارت است از چیزی که با آن کسب صورت می­گیرد.

الف- علت منحصر شدن موضوع تجارت در سه قسم مذکور آن است که اعیان و کارهای که با آنها کسب صورت می­گیرد یا در شرع نهی به آنها تعلق گرفته و یا این که مورد نهی قرار نگرفته­اند، و در صورت دوم، موضوع تجارت مباح می­شود و در صورت اول، یا نهی مانع از نقیض آن می­شود و یا مانع از نقیض نمی­گردد، اولی موضوع تجارت حرام؛ [مانند تجارت به اعیان نجسه] دومی موضوع تجارت مکروه می­گردد [مانند کفن فروشی و صرّافی]. اما موضوع واجب و موضوع مستحب، این دو حکم -وجوب و استحباب- از جمله عوارض و صفات خود تجارت­اند نه این که جزؤ صفات موضوع تجارت باشند، به بیان دیگر: وجوب و استحباب به «افعال مکلف» تعلق می­گیرند -وجوب یا استحباب تحصیل نفقه-، نه بر اعیان خارجی.

ب- تمام اقسام روغن که برای استفاده­ی روشنایی زیر آسمان به کار می­رود نه زیر سقف، طبق نظر مشهور، تجارت آن رواست. [وسایل: کتاب تجارت، باب33، ح1، 2، و 3. البته روایت مطلق است، نه مختص به «تحت الظلال] اختصاص داشتن این جواز تحت السماء، تعبد است، چون دود چیزی که نجس است از نظر امامیه پاک می­باشد،زیرا استحاله شده است. باید توجه داشت که مراد «دهن نجس بالعرض» است، مانند روغنی که موش در آن فرورفته و مرده است، نه روغنی که ذاتاً نجس باشد، مانند: روغن دنبه میته که استعمال آن مطلقا حرام است.

 

217- غیبت را تعریف نموده و مستثنیات آن را ذکر کنید.

غِیبت عبارت است از سخن گفتن و آنچه که در حکم سخن گفتن است در باره مؤمنی با ادواتی که اگر آنها بشنود او را ناراحت می­گرداند با این فرض که آن شخص متصف به آن نقایص و عیوب می­باشد. موارد استثنا عبارتند از: 1) مشورت دهی2) جرح شاهد 3) دادخواهی برای مظلوم و استماع سخنان مظلوم 4) رد کردن ادعای ناحق 5) رد کردن ادعای باطل در دین 6) یاری خواهی برای نابودی حرام و اصلاح فرد 7) استحقاق طرف به جهت تجاهر به فسق 8) شهادت علیه مرتکب عمل حرام، در صورتی که شهادت برای رضای خدا باشد (ص17 و18)

 

218- معاطات را تعریف کرده با توجه به عبارت زیر دلیل هر دو وجه را بیان نمایید:

«یباح بالمعاطاۀ التصرف، و هل تصیر مع ذهاب العین بیعاً، او معاوضۀ خاصۀ؟ وجهان».

معاطات عبارت است داد و ستد رضایت آمیز دو طرف بدون عقد لفظی. بی­گمان توسط معاطات، اباحه تصرف ثابت می­شود، چون اذن در تصرف را یقیناً می­رساند؛ اما این که آیا معاطات اباحه محض است [اثر آن تنها اذن در تصرف است نه ملکیت] یا این که بیع است و به صورت عقد متزلزل و غیر لازم؟ از ظاهر عبارت شهید اول، اولی فهم می­شود. اما این که با از بین رفتن عین مال، معاطات بیع محسوب می­شود یا این که معاوضه مخصوصی است، دو احتمال است:

الف- فقها اقسام معاوضات را معین نموده­اند و معاطات یکی از آنها نیست، پس داخل در عنوان بیع است.

ب- فقها اتفاق دارند که معاطات در ابتدای وقوع خود بیع محسوب نمی­شود، پس چگونه به واسطه تلف شدن عین مال، می­تواند بیع گردد؟ ناگزیر معاوضه جداگانه خواهد بود (ص33 و36)

 

219- عبارت ذیل را توضیح داده دلیل اشتراط را بیان نمایید: «ویشترط کون المشتری مسلماً اذا ابتاع مصحفاً أو مسلماً».

شرط صحیح بودن بیع در خریدن قرآن و برده مسلمان آن است که مشتری مسلمان باشد. زیرا: تملک شخص کافر نسبت به قرآن اهانت است و تملک او نسبت به عبد مسلمان، موجب خوار کردن مسلمانان  و راه یافتن کافر بر مسلمان است که طبق آیه 140 سوره نساء منع شده است (ص59)

 

 


220- واژه­های زیر را توضیح دهید:

الف- کلب الحائط     ب- المساومه    ج- فأرۀ المسک   د- التولیه   هـ- العیب

الف- سگ نگهبان برای جایی مانند باغ و خانه. چنین کلبی از معاملات حرام استثنا شده است.

ب-  مساومه: فروختن کالا به قیمتی که بایع و مشتری بر آن توافق کنند بدون این­که در معامله، سخنی از رأس المال-سرمایه- به میان آید؛ فرقی نمی­کند که مشتری از قیمت خرید کالا با خبر شود یا آن را نداند. این قسم معامله با فضیلت ترین اقسام بیع است. (ص 247)

ج- فأرۀ المسک: فأره به معنای پُستی است که مُشک در آن قرار دارد، و «نافه» نامیده می­شود.فروختن مشکی که در نافه قرار دارد، جایز است هر چند نافه شکافته نشود و بلکه بنا بر اصل صحت فروخته شود، اگر پس از شکافتن، عیب آن آشکار گردد، مشتری میان فسخ عقد و گرفتن ارش مخیر است. (ص99)

د- تولیه: فروختن کالا به همان قیمتی که بایع آن را خریده است.

هـ- عیب: هر چیزی که زیادتر یا کمتر از خلقت اولیه باشد؛ خلقت اولیه، خلقت بیش­تر افراد یک نوع از جهت ذات و صفت است. شش انگشتی و تب دار بودن خلاف خلقت اولیه می­باشد (ص297).

 

221- در عبارت «فللمشتری الخیار مع الجهل بالعیب عند الشراء بین الرد و الارش»، روش تعیین ارش را در قالب مثال بیان نمایید.

پاسخ: ارش جزؤ ثمن است، بنابراین، نسبت آن به تمام ثمن، مانند نسبت تفاوت بین قیمت مبیع سالم و معیوب گرفته می­شود، به این ترتیب: [صرف نظر از ثمنی که عقد بر آن واقع شده است] یک مرتبه مبیع را در حال صحیح بودن، و بار دیگر در حال معیوب بودن قیمت گذاری می­کنیم و معادل همین نسبت، از ثمنی که عقد بر آن واقع شده است کم می­نماییم، نه آن که خود تفاوت بین قیمت معیوب و قیمت سالم آن را کم کنیم، زیرا این مشکل پیش می­آید که گاهی خود تفاوت بین دو قیمت، به اندازه تمام ثمن یا زیادتر می­گردد و در نتیجه لازم می­آید که مشتری هم عوض -ثمن-را گرفته باشد و هم معوض -مبیع- را. مانند این که مشتری مبیع را 50 تومان خریده باشد و معیوب آن را پنجا تومان و سالم آن را نیز پنجا تومان و بیشتر قیمت گذاری کنند [که تفاوت میان دو قیمت پنجا تومان می­باشد  اصل ثمن و هم مبیع نزد مشتری می­رود] در حالی که اگر در گرفتن ارش، نسبت تفاوت بین دو قیمت را ملاک بدانیم، در مثال مذکور، مشتری 25 تومان از بایع پس می­گیرد.

 

222- «ولو شرط -فی عقد البیع- غیر السائغ بطل و ابطل العقد، و قیل یبطل الشرط خاصه»، دلیل ابطال و عدم ابطال عقد توسط شرط فاسد را توضیح دهید.

پاسخ: هرگاه امر غیر مشروعی شرط شود:

الف- طبق قول اصح، شرط باطل بوده و عقد را نیز باطل می­سازد؛ زیرا: 1) بقای عقد بدون شرط ممتنع است عقد به تنهایی قصد نشده و در خارج واقع هم نشده است. 2) شرط در مقابل مقدار از ثمن قرار می­گیرد پس وقتی شرط باطل باشد معلوم نمی­شود که چه مقدار از ثمن در مقابل مبیع قرار گرفته است.

ب- برخی فقها: شرط غیر مشروع باطل می­شود ولی عقد به صحت خود باقی است. زیرا: 1) فقط شرط، شرعاً ممتنع شده نه بیع. 2) رضایت طرفین معامله به هرکدام شرط و عقد جداگانه تعلق گرفته است.

نقد: قول دوم باطل است، چون مجموع عقد و شرط با هم قصد شده است نه به تنهایی. (ص316)

 

223- «و اعلم أن البیع بالنسبۀ الی تعجیل الثمن و المثمن و تأخیرهما و التفریق أربعۀ اقسام» اقسام و احکام چهارگانه را بیان نمایید.

فوری بودن و تاخیر داشتن ثمن و مثمن بر چهار قسم است:

الف- بیع نقد: بیعی که در آن ثمن و مثمن هر دو فوری و بدون مدت است.

ب- بیع کالی به کالی: [انتظار کشیدن] بیعی که ثمن و مثمن مدت دار می­باشند.

ج- بیع نسیه: بیعی که مبیع بدون مدت، ثمن مدت دار است.

د- بیع سلف و سلم: که مبیع مدت دار و ثمن نقد است.

تمام اقسام بیع صحیح است مگر قسم دوم که از انجام آن نهی شده است و بر بطلان آن اجماع وجود دارد.

 

224- از نظر شهید اول، قبض در بیع به چه معناست، به چه دلیل؟

اگر عقد به صورت مطلق باشد تأخیر در قبض عوضین شرط نشده باشد، طبق عقیده شهید اول، باید عوضین را هم­زمان به یکدیگر بدهند، و هیچ کدام اولویتی بر دیگری ندارد. اما قبض انواعی دارد:

الف- قبض در اجناس منقول، نقل و انتقال آن از محلی به محل دگر است.

ب- قبض در اشیای غیر منقول، عبارت است از تخلیه بین مبیع و بین مشتری. هنگامی که بایع از مبیع دست بردارد و آن را در اختیار مشتری قرار دهد، قبض حاصل خواهد شد. البته، شارع آن را تحدید نکرده است بلکه برای تشخیص معنای قبض باید به عرف مراجعه کرد.

 

225- عبارت «الإقالۀ فسخ لابیع» را توضیح داده و ثمره مسأله را بیان نمایید.

اقاله چه به لفظی فسخ واقع شود یا به عبارت اقاله، فسخ و برهم زدن عقد موجود است نه انعقاد بیع جدید در حق متعاقدان و شفیع. زیرا به سبب این توافق، ملک به صاحب قبلی خود بر می­گردد نه آن که تملیک و تملک جدیدی ایجاد شود. به خلاف سخن برخی اهل سنت که اقاله را در حق متعاقدان بیع می­شمارند و بر خلاف گروهی آنان که اقاله را نسبت به شفیع -نه متعاقدان- بیع می­پندارند. اما ثمره مسأله:

الف- در صورت فسخ بودن اقاله، 1) برای شریک، حق شفعه ایجاد نمی­شود. 2) اجرت دلال، حمّال، ترازو دار ساقط نمی­گردد، زیرا آنها به واسطه بیع، استحقاق اجرت یافته اند، فسخی که بعداً -به وسیله اقاله- صورت می­گیرد، آن استحقاق­ها را نابود نمی­کند. 3) شرط اضافه کردن یا کاستن -عینی یا حکمی- روا نیست، زیرا فسخ است شرط فاسد اقاله را فاسد می­گرداند. 4) نمای متصل تابع عوض است به مالک قبلی بر می­گردد ولی نمای منفصل، برگردانده نمی­شود، حتی اگر بچه ای باشد که هنوز زاییده نشده است.

ب- در صورت بیع بودن اقاله، حق شفعه و سایر لوازم بیع ثابت می­شود.

 

226- کاشفیت و ناقلیت اجازه در بیع فضولی را توضیح داده و ثمره این دو قول را بیان نمایید.

هرگاه عقدی از طرف شخصی که نه مالک است و نه اذن از طرف مالک دارد، واقع شود، معامله فضولی است، لزوم چنین عقدی موقوف به اجازه مالک است، فهم اجازه بعدی مالک، دو قول است:

الف- کاشفیت اجازه: اجازه بعدی مالک، کشف می­کند که عقد از زمان وقوع صحیح بوده و آثار عقد از همان زمان ترتب یافته است.

ب- ناقلیت اجازه: انتقال ملکیت از زمان وقوع اجازه صورت می­پذیرد.

قول اول صحیح است، زیرا: 1) عقد تنها سبب نقل دهنده ملکیت است، عقد فضولی تمام شرایط، جز رضایت مالک را داراست، با اجازه بعدی مالک، عقد سبب تام شده و از زمان وقوع تاثیر می­گذارد،  و آیه اوفوا بالعقود شامل آن می­شود که فقط وفای به عقد را لازم نموده است، اگر اجازه کاشفه نباشد، لازم می­آید که به عقد و چیز دیگر (اجازه) وفا شود. 2)بنا بر ناقل بودن، لازم می­آید که سبب انتقال ملکیت دو امر باشد: عقد و اجازه.

ثمره در نماء ظاهر می­شود: بنا برکاشفیت: نمای منفصل که در مدت زمان بین عقد و اجازه در مبیع حاصل شده است مال مشتری است و نمای حاصل شده از ثمن معین، مال بایع خواهد بود. بنابر ناقلیت، نمای مبیع و ثمن -در فاصله عقد و اجازه- برای مالک اصلی خواهد بود.

 

کتاب مضاربه:

227- مضاربه را تعریف نموده و مناسبت بین معنای لغوی و اصطلاحی را بیان نمایید.

مضاربه عبارت است از این­که شخصی، مالی -سرمایه ای- را به دیگری بدهد تا با آن کار کند و در مقابل، سهم معینی از سود آن سرمایه را بگیرد. «وهی أن یدفع مالاً الی غیره لیعمل فیه بحصة معینة من ربحه». در کلمه مضاربه سه احتمال است:

الف- از «ضرب» یعنی پیمودن زمین گرفته شده است، زیرا عامل به منظور تجارت و سود بیش­تر، زمین را می­پیماید و مالک این تلاش را از خواسته است، لذا هر دو به نحوی درگیر پیمودن است.

ب- از ماده «ضرب» گرفته شده، زیرا هر کدام از مالک و عامل در سهم معینی شریک اند.

ج- از ماده «ضرب» آمده است، زیرا سرمایه به گردش می­رود.

اهل حجاز این کلمه را «قراض» نامیده، زیرا مالک قسمتی از مال خود، یا بخشی از سود را جدا کرده به عامل می­دهد. و یا از مقارضه به معنای مساوات گرفته شده است.

 

228- وجه دو فرع مذکور در عبارت ذیل را توضیح دهید: «والقول قول العامل (فی المضاربه) فی قدر رأس المال و قدر ربح».

الف- اگر مالک و عامل در باره مقدار سرمایه نزاع کنند، قول عامل مقدم می­شود؛ زیرا او منکر مقدار زیادی است و اصل عدم زیادی با او همراه است.

ب- در باره مقدار سود نزاع نمایند، باز قول عامل مقدم است؛ زیرا عامل، امین محسوب می­شود و در نتیجه قول او پذیرفتنی است. (ص219)

 

کتاب ودیعه:

229- در عبارت «وهی -الودیعه- استنابۀ فی الحفظ» وجه خروج وکالت را بیان نمایید.

ودیعه عبارت است از نایب گرفتن برای نگه­داری مال [مجاناً].  وکالت نیز نیابت در حفظ است، ولی این نیابت نگه­داری در وکالت، عرضی است مقصود اصلی، اذن در انجام کار است. به بیان دیگر: ودیعه ذاتاً جانشینی در حفظ است، اما وکالت ذاتا جانشینی در تصرفات قانونی. (ص227)


230- در عبارت و «ویجب اعادۀ الودیعۀ علی المودع» مقصود از «اعاده» و مصادیق آن را توضیح دهید.

هرگاه مودع -امانت گذار- ودیعه را درخواست کند، بر مستودع واجب است که در اولین زمان ممکن، آن را بر گرداند. اعاده به معنای «بازگراندن = در اختیار مالک نهادن» است، به این معنا که مستودع -امانت پذیر- باید از ودیعه دست بردارد و مانع را از بین مالک و مال مورد ودیعه بر طرف سازد.

 

کتاب عاریه:

231- با توجه به عبارت «ولو قال الراکب: أعرتینها، و قال المالک آجرتکها، حلف الراکب، و قیل المالک»، صورت مسأله و وجه دو قول را بیان نمایید.

اگر کسی سوار بر چهارپاست به مالک بگوید که تو حیوان را به من عاریه دادی و مالک بگوید آن را به تو اجاره دادم. [اگر اجاره باشد، اجرت دارد اگر عاریه باشد، بی اجرت است] در این صورت:

الف- مشهور فقها: سخن راکب با یاد نمودن سوگند، مقدم است. زیرا: هر دو توافق دارند که استفاده از منافع در ملک دیگری واقع شده است و اختلاف و نزاع آنان تنها در اجرت منافع است [که مالک آن را ادعا و راکب انکار می­کند] اصل برائت ذمه راکب است.

ب- برخی فقها: سخن مالک با سوگند مقدم است؛ زیرا: منافع همانند اعیان از اموال است، پس اصالتاً مال مالک عین است. ادعای راکب ملکیت آن را بدون عوض، خلاف اصل است. شهید ثانی: قول دوم قوی­تر است، اما قول مالک در مقدار اجرتی که ادعا می­کند پذیرفته نمی­شود، چون مدعی به شمار می­رود، بنابراین، با سوگند مالک، بر نفی عاریه، اجرت المثل ثابت می­گردد. (ص 267 و 268)

 

کتاب مزارعه:

232- دو فرع مذکور وجه هریک را در عبارت «و لو اختلفا -المتزارعان- فی المدۀ حلف المنکر الزیادۀ، وفی الحصۀ حلف صاحب البذر» را بیان کنید.

الف- اگر مالک و زارع در مدت مزارعه اختلاف ورزند، کسی که منکر زیاده است -غالباً مالک- باید سوگند یاد کند، زیرا اصل عدم زیادی مدت است.

ب- اگر در باره میزان سهم تعیین شده هنگام عقد، اختلاف ورزند، مالک بگوید: سهم تو یک سوم از محصول است، اما زارع بگوید: سهم من نصف محصول است، سخن و سوگند صاحب بذر مقدم است، زیرا محصول، تابع بذر است، اصل آن است که بیش از مقداری که صاحب بذر اعتراف دارد، از ملک او خارج نشده باشد؛ و دیگری استحقاق بیش­تر نیافته باشد.

 

کتاب مساقات:

233- مساقات را تعریف نموده، فرق آن را با مغارسه بیان نمایید.

مساقات در لغت بر وزن مفاعله است، از ماده «سقی» مشتق شده و به معنای آبیاری کردن است. در اصطلاح شرعی عبارت است از «معامله ای بر درختان در برابر سهم مشاع و معینی از میوه یا برگ و گل آن­ها= معاملة علی الاصول بحصة من ثمرها» باید توجه داشت که با قید «درختان» مزارعه -که معامله بر زمین است- خارج شد، و با قید «سهم» اجاره درختان بیرون رفت، چون اجاره در مقابل حصه ای از میوه صحیح نیست، بلکه باید در برابر اجرت معینی باشد.

مغارسه عبارت است از این که کسی، زمینی را در اختیار دیگری بگذارد تا آن را درخت بکارد، به شرطی آن که درخت کاشته شده، مال هر دو نفر آنان باشد. مغارسه شرعاً باطل است.

 

کتاب اجاره:

234- اجاره را از نظر شهید اول، تعریف کرده و قیود آن را توضیح دهید.

«هی العقد علی تملک المنفعة المعلومة بعوض معلوم» اجاره عبارت است از «عقدی که به موجب آن، منفعت مشخصی در مقابل عوض معلومی به دیگری تملیک گردد». (م466ق.م.)

الف-  قید «تعلق عقد به منفعت»، بیع و نیز صلحی بر عین را خارج می­کند.

ب- قید «در برابر عوض»، وصیت به منفعت -سکونت فلانی در خانه بعد از مرگ من- را بیرون می­راند.

پ- قید «معلوم»، مهریه قراردادن منفعت در عقد نکاح را از تعریف دور می­کند، زیرا در مقابل مهریه عوضی معلوم قرار نمی­گیرد، بلکه عوض همان بضع -استمتاع جنسی- است که مقدار آن نا معلوم است.

با این همه، این تعریف مانع اغیار نیست، چون صلح بر منفعت را بیرون نمی­کند.

 

235- «و لو عبّر بالبیع و نوی بالبیع [سنۀ] الإجارۀ فإن أورده علی العین ... و إن قال: بعتک سکناها سنۀ مثلاً ففی الصحۀ وجهان». حکم و وجه دو فرع مذکور را بیان نمایید.

اگر گوینده ایجاب لفظ بیع را به کار برد و اجاره را قصد نماید، دو تصویر دارد:

الف- لفظ بیع را بر سر عین آورد: این خانه را به مدت یک ماه در مقابل فلان مبلغ به تو فروختم»، عقد باطل است؛ زیرا صیغه مذکور، انتقال عین را افاده می­کند و این با اجاره منافی است.

ب- لفظ بیع را بر سر منفعت آورد: «سکومت این خانه را به مدت یک سال به تو فروختم»، به نگاه شهید اول، دو احتمال است: 1) صحیح نیست، چون بیع برای انتقال عینی که منافع تابع آن است، وضع شده است؛ استعمال آن در نقل منافع به تنهایی افاده ملکیت نمی­کند. 2) صحیح است، زیرا لفظ بیع فی الجمله افاده انتقال منافع نیز می­کند، پس می­تواند جانشین اجاره قرار گیرد. شهید ثانی: بنا بر قول صحیح­تر، این نوع اجاره صحیح نیست.

 

236- «و لو جعل اجرتین علی تقدیرین فالأقرب الصحۀ» صورت مسأله و وجه دو قول را بیان کنید.

اگر مستاجر برای دو فرض مختلف، دو اجرت [به صورت مردد» قرار دهد، مانند این که حمل و نقل کالا در روز پنج­شنبه یک اجرت و در روز جمعه، اجرت دیگری تعیین کند، یا دو ختن دو لباس به دو طرز با دو اجرت:

الف- دیدگاه شهید اول: قول نزدیک تر به صواب آن است که اجاره مزبور صحیح باشد؛ زیرا: 1) عمل و اجرت معلوم می­باشد و آنچه در خارج واقع خواهد شد یکی از این دو کار خواهد بود. 2) اصل در معاملات صحت است.

ب- دیدگاه شهید ثانی: صحت اجاره مزبور مورد اشکال است، مورد اجاره و اجرت معلوم نیست، چون مورد اجاره نه مجموع دو عمل است و نه هریک به تنهایی. بلکه مورد اجاره یک عمل غیر معین خواهد بود و این امر غرر است که اجاره را باطل می­کند، چنانچه بیع به دو ثمن، بنا بر دو فرض صحیح نیست. (ص319 و 320)

 


کتاب وکالت:

237- با توجه به عبارت «و الوکیل فی الودیعۀ لایجب علیه الإشهاد بخلاف الوکیل فی قضاء الدین» فرق بین وکیل در ودیعه و وکیل در قضاء دین چیست و چرا؟

کسی که وکیل است تا مال کسی را نزد شخصی به امانت گذارد، واجب نیست که مبنی بر تحویل مال به مستودع -امانتدار- شاهد بگیرد، به خلاف کسی که وکیل است تا دین موکل را به طلبکار تحویل دهد که تسلیم آن بدون شاهد جایز نیست. تفاوت: 1) بنای ودیعه بر پنهان کردن از مردم است که با شاهد گرفتن منافات دارد. 2) شاهد گرفتن بر مستودع، باعث ضامن شدن او نمی­شود، چون قول او در مورد رد کردن ودیعه پذیرفته می­شود، به خلاف غیر امانتدار. اما اگر ادای مال، در حضور موکل نباشد، وکیل ضامن خواهد بود، لذا باید شاهد بگیرد.

 

کتاب شفعه:

238- شفعه را تعریف کرده و با توجه به عبارت«و لو اختلف الشفیع و المشتری فی مقدار الثمن حلف المشتری، و ذهب ابن الجنید الی تقدیم قول الشفیع» دلیل دو قول را بیان نمایید.

شفعه در لغت به معنای «تقویت، کمک و جفت کردن» است، شفیع سهم خود و شریکش را جفت قرار می­دهد. و در اصطلاح عبارت است از «استحقاق و تعلق حق شریک به آن حصه و بخشی که در زمان شرکت او فروخته شده است= استحقاق الشریک الحصة المبیعة فی شرکته». اگر شفیع و مشتری در مقدار ثمن با یکدیگر نزاع کنند:

الف- طبق نظر مشهور، مشتری سوگند یاد نموده و قول او مقدم است؛ زیرا: 1) مشتری به عقد آگاه تر از شفیع است. 2) مشتری مالک مبیع [سهم فروخته شده] است، ملکیت او در صورتی زایل می­شود که ثمنی ادعایی او پرداخت شود. نقد: همواره قول مالک مقدم نیست. بسا که قول منکر مقدم است.

ب- ابن جنید: قول شفیع مقدم است، زیرا او منکر است و عموم «الیمین علی من انکر» جاری می­شود.

 

کتاب سبق و رمایه:

239- با توجه به عبارت «و انما ینعقد السبق من الکاملین الخالیین من الحجر».

الف- مقصود از «سبق» و فرق آن را با «سبَق» بیان کنید.

ب- وجه اشتراط خالی بودن از حجر چیست؟

سبق و رمایه، عقدی است که به منظور تمرین جهت جنگیدن و کسب آمادگی لازم در تیر اندازی تشریع شده است.

الف- سبق - به سکون باء- عقد مسابقه است و سبَق عبارت است از عوض و جایزه ای که برای یکی از نامزدهای مسابقه، یعنی کسی که برنده می­شود، پرداخت می­شود.

ب- وجه ممنوع التصرف نبودن از مال، آن است1) سبق عقد است، و باید طرف معامله محجور نباشد، 2) مسابقه اقتضا دارد که در مال خود تصرف نماید. (ص410 و 415)

 

240- عبارت «و اذا نضل احدهما صاحبه، فصالحه علی ترک النضل لم یصح» و وجه عدم صحت را توضیح دهید.

اگر یکی از دو شرکت کننده در مسابقه تیر اندازی، پیش از پایان مسابقه، با زدن چند تیر بیش­تر به هدف، از رقیب خود پیشی گیرد، سپس با او مصالحه کنند بر این که در مقابل مبلغی، از زیادی صرف نظرکند، این مصالحه صحیح نیست؛ زیرا: 1) غرض از مسابقه که برنده شدن یک نفر است از بین می­رود. 2) این مصالحه با مقتضای مسابقه و وضع آن توسط شارع منافات دارد. (ص427)

 

کتاب جعاله:

241- جعاله را لغتاً و شرعاً تعریف نموده، با توجه به کتاب لمعه، فرق آن را با اجاره بیان کنید.

جعاله، در لغت، به معنای مالی است که در برابر انجام کاری قرار داده می­شود و در اصطلاح شرعی، عبارت است از «صیغه ای که فایده آن به دست آوردن منفعت در برابر عوض است بدون آن که علم به عوض و عمل شرط باشد= صیغة ثمرتها تحصیل المنفعة بعوض من عدم اشتراط العلم فیهما».

قید «شرط نبودن علم نسبت به عوض و عمل»، جعاله را از اجاره ممتاز می­سازد؛ تعیین منفعت و اجرت در اجاره شرط است. (ص431) جعاله از طرف عامل مطلقا جایز و از جانب جاعل قبل از شروع عمل جایز اما بعد از عمل نسبت به مابقی عمل جایز است.

 

242- با توجه به عبارت «ولو اختلفا فی السعی بأن قال المالک: حصل فی یدک قبل الجَعل، حلف و فی قدر الجُعل کذلک»،

الف- فرق جَعل و جُعل را بیان نمایید.

ب- وجه دو فرع مذکور را توضیح دهید.

پاسخ: الف- جَعل، قرارداد جعاله است، اما جُعل، مزد و اجرت است.

ب- وجه دو فرع:

1- اگر جاعل و عامل، در باره سعی و کار عامل نزاع کنند، مالک بگوید: مورد جعاله در دست تو قبل از قرارداد جعاله قرار گرفت. عامل بگوید: بعد از معامله به آن دست یافتم. در این صورت، مالک باید سوگند یاد کند و دلیل آن اصل است، مراد از اصل، یکی از این دو خواهد بود: 1) اصل برائت ذمه مالک از حق جعاله که عامل ادعا دارد. 2) اصل عدم تقدم جعاله بر قرار گرفتن مورد جعاله در دست عامل. هرچند از طرف دیگر، اصل، عکس آن است. اما به سبب تعارض این دو اصل، چیزی در ذمه مالک ثابت نمی­شود.

2- اختلاف در مقدار اجرت: 1) شهید اول: سخن مالک با سوگند مقدم است، زیرا اصل برائت ذمه او از مقدار زیادی است، در نتیجه از بین اجرت المثل و مبلغی که عامل ادعا دارد؛ هر کدام کمتر باشد برای عامل ثابت می­شود. شهید ثانی نیز در مجموع ولی از راه دیگر، همین قول را می­پذیرد. (ص446)

 

243- با توجه به عبارت «و لو اوقع المالک صیغتین للجعاله، عمل بالأخیرۀ اذا سمعها» فرض مساله، دلیل و حکم آن را بیان کنید.

اگر مالک -جاعل- دو صیغه برای جعاله واقع سازد که در مقدار عوض و یا در برخی اوصاف جعاله با هم تفاوت داشته باشند:

الف- در صورتی که عامل، آن دو صیغه را شنیده باشد، باید به صیغه دوم عمل کند؛ زیرا جعاله عقد جایز است و صیغه دوم به منزله رجوع از اول است.

ب- در صورتی که عامل، آن دو صیغه را نشنیده باشد، هر کدام را که شنیده باشد، ملاک است. اگر صیغه دوم را پس از شروع عمل بشنود، به نسبت کاری که کرده از عوض تعیین شده در صیغه اول به او تعلق می­گیرد و به نسبت کاری که باقی مانده است از عوض تعیین شده در صیغه دوم به او تعلق خواهد گرفت. (ص 438)

 

کتاب نکاح:

244- عبارات ذیل را توضیح دهید:

الف- «یَظَلُّ مُحبَنطِاً علی باب الجنه»        ب- ولیَتَخیَّر الکریمۀَ الاصل

ج- مُستامٌ یأخذ بأغلی الثمن                 د- و لایجوز العزل عن الحرّه بغیر شرطِ

الف- بخشی از روایت است؛ رسول اکرم: «با دوشیزه ای که زاینده باشد ازدواج کنید ... آن بچه «لبریز ازخشم» بر در بهشت می­ایستد و سپس خداوند می­گوید که داخل بهشت شو؛ آن بچه می­گوید: داخل نمی­شوم مگر آن­که پدر و مادرم قبل از من داخل بهشت شوند.

ب- با دختری ازدواج کند که اصل و ریشه او کریم باشد، یعنی پدر و مادر او صالح و مؤمن باشند.

ج- مرد می­تواند به صورت و [دست­های] زنی که می­خواهد با او ازدواج کند نگاه نماید؛ زیرا «مرد در معنای خریداری است که می­خواهد زن خود را به گران­ترین قیمت بگیرد». (ص108)

د- در حکم عزل -ریختن منی در خارج از رحم زن آزاد- دو دیدگاه وجود دارد: 1) مشهور: این عمل جایز نیست در صورتی که شوهر، عزل را در هنگام عقد شرط نکرده باشد[ولی اگر شرط کرده باشد، حرام نیست]. دلیل مشهور آن است که این کار با حکمت نکاح که تولید نسل است منافات دارد و در نتیجه با غرض شارع [از تشریع نکاح] نیز منافی است 2) اشهر: این کار کراهت دارد به دلیل روایت از امام باقر و امام صادق (ع)

 

245: آیا به نظر شهیدین عیوبی که قبل از عقد مجوِّز فسخ می­باشند حدوث آنها بعد از عقد نیز مجوِّز فسخ می­باشد یا خیر، چرا؟

پنج عیب در زوج، موجب فسخ نکاح است: 1) دیوانگی 2) خصاء 3) جَبَّ -قطع تمام آلت تناسلی یا مقدار از آن که به اندازه حشفه باقی نباشد- 4) عَنَن -بیماری که موجب عدم انتشار آلت تناسلی است- 5) جذام.

نُه عیب در زن، موجب فسخ نکاح است: 1) جنون؛ 2) جذام؛ 3) برص -پیسی-؛ 4) عَمی -کوری-؛ 5) اقعاد -زمین­گیری-؛ 6) قَرن -وجود استخوان در فرج زن که مانع وطی می­شود-؛ 7) افضا؛ 8) عَفَل -چیزی که از فرج زنان بیرون می­آید شبیه فتق در مردان-؛ 9) رَتَق: -گوشت آلودی آلت زنان که مانع آمیزش جنسی گردد-.

به طور کلی: -غیر از جنون مردان-، پیدایش عیوب بعد از عقد نکاح مجوِّز فسخ نیستند.

246- خیار عیب و خیار تخلف از شرط در نکاح را با ذکر مثال توضیح داده و تفاوت آنها را بیان کنید.

خیار عیب آن است که وجود یکی از عیب­های پنج­گانه در زوج یا یکی از عیوب نُه­گانه در زن، به دیگری اختیار می­دهد که عقد نکاح را بر هم زند؛ مانند آن که بعد از اجرای صیغه نکاح، هویدا شود که مرد دیوانه -اطباقی یا ادواری- بوده است، در این صورت، زن می­تواند عقد را فسخ کند.(ص334)

خیار شرط آن است که وجود شرط در ضمن عقد، به مشروط له اختیار می­دهد که در حالت فراهم نبودن شرط، عقد نکاح را برهم زند؛ چنانچه اگر شوهر شرط کرده باشد که زن باکره باشد، سپس معلوم شود که ثیّب است در این صورت، به نظر شهید اول، شوهر به مقتضای شرطی که کرده است می­تواند نکاح را فسخ کند در صورتی که ثابت شود زن پیش از عقد غیر باکره بوده است. (ص361)

 

247: «تفویض بضع» و «تفویض مهر» را معنا کنید و احکام هر یک را جاگانه بنویسید.

الف- اگر در عقد نکاح دایم، مهریه ذکر نشود، به چنین عقدی «تفویض البضع» گفته می­شود، تفاوتی نمی­کند که زن و شوهر نامی از مهریه نبرند و یا این که صراحتاً آن را نفی کنند. چنین عقدی صحیح است و در چنین حالتی، به مجرد عقد، مهریه واجب نمی­شود. بنابراین: 1) اگر شوهر با زن نزدیکی کند، مهر المثل بر عهده شوهر ثابت می­شود. 2) اگر شوهر قبل از نزدیکی با آن زن -مفوضه البضع- و قبل از آن که بر تعیین مهریه ای توافق کنند، او را طلاق دهد، زن مستحق مهر المتعه - هدیه مناسب یا مالی که مرد طلاق دهنده به همسر طلاق داده شده می­دهد تا از آن بهره­مند شود-.

ب- اگر در عقد، تعیین مهریه را به یکی از زن یا شوهر واگذار کنند، عقد صحیح است و از آن به عنوان «تفویض المهر» تعبیر می­شود. 1) در صورتی که تعیین مهریه به شوهر واگذار شده باشد، آنچه را که او حکم کند، لازم می­شود به شرطی که مالیت داشته باشد. 2) در صورتی به زن واگذار شده باشد، حکم زن معیار است به شرط آن که از مقدار مهر السنه -پانصد درهم- بیش­تر نباشد. اما اگر کسی که تعیین مهریه به او واگذار شده، قبل از آمیزش جنسی، و قبل از تعیین مهریه، فوت کند، در روایت صحیح محمد بن مسلم از امام صادق(ع) آمده است که چنین زنی مستحق متعه است و ارث هم می­برد، اما هیچ مهریه ای برای او نیست.

 

248- نکاح شِغار چیست و آیا صحیح است یا باطل؛ چرا؟

شغار از ماده شغر به معنای بلند کردن یکی از دو پا می­باشد. و نکاح خالی از مهریه معنا می­دهد.

به طور کلی آن است که بضع یکی از دو دختر، مهریه دیگری قرار گیرد.  در چنین نکاحی چهار فرض مطرح است که به یکی از آن­ها اشاره می­شود: هریک از دو ولی، دختر خود را به ازدواج دیگر در آورد بر مبنای این که مهریه هر یک از این دو دختر، بهره جنسی بردن از دیگری باشد [استمتاع هر یک از آن دو مرد از دختر طرف مقابل، مهریه دختر خودش قرار گیرد]. چنین نکاحی باطل است، به دلیل اجماعی که به روایت رسول -که از چنین نکاح جاهلیتی نهی کرده اند- استوار می­باشد.

 

249- مهر در نکاح دایم و مؤقت از ارکان عقد است یا خیر؟ توضیح دهید.

نکاح، خالی از مهر نیست؛ نهایت در عقد دایم، ذکر و تصریح آن در هنگام اجرای عقد لازم نیست؛ اما در عقد مؤقت، مقدار مهر باید مشخص شود -مهر رکن است- به گونه ای که از زیاده و نقصان مصون بماند.

 

250- چهار فرع مذکور در عبارت ذیل را در قالب مثال توضیح دهید: «لاینکح ابو المرتضع فی اولاد صاحب اللبن ولادۀً و رضاعاً و لا فی اولاد المرضعۀ ولادۀً، لا رضاعاً».

پاسخ: وقتی شرایط تحریم ازدواج به وسیله رضاع کاملاً تحقق یابد، طبق نظر مشهور و شهیدین:

الف- پدر بچه شیرخوار نمی­تواند با دختران مردی که صاحب شیر است ازدواج کند؛ خواه دختران نسبی او باشند یا دختران رضاعی او؛ زیرا دختران مرد صاحب شیر، خواهران فرزند پدر آن شیرخوار شده­اند [و دختر مردی که صاحب شیر است خواهر آن بچه شیرخوار محسوب می­شود] و خواهران فرزند بر پدر آن فرزند حرام است.روایاتی صحیح السند وجود دارند که چنین ازدواجی حرام است و فرزندان صاحب شیر به منزله فرزندان پدر شیرخوار می­باشند. (این حالت دو فرع دارد)

ب- پدر بچه شیرخوار نمی­تواند با دختر زن شیردِه ازدواج کند و دلیل آن، دو روایت است: 1) امام عسگری در پاسخ نامه عبدا... بن جعفر مرقوم می­دارند «برای آن مرد حلال نیست که با دختر آن زن ازدواج کند». 2) صحیحه ایوب بن نوح که مانند مضمون قبلی دارد.

پ- پدر بچه شیرخوار می­تواند با دختران رضاعی زن شیر دِه ازدواج کند، زیرا حرمت اولاد رضاعی زن شیردِه به یکدیگر مشروط به آن است که مرد صاحب شیر یک نفر باشد (أن التحریم مشروط بإتحاد الفَحل) و در حالی که در اینجا این شرط منتفی است.

 

251- دلیل قائلین به لزوم پانزده رضعه در نشر حرمت را به همراه پاسخ آن بیان کند.

دلیل دیدگاه مزبور، روایت زیاد بن سوقه از امام صادق است و روایات دیگر.

-نظر شهید اول و بیش­تر فقها آن است که ده مرتبه شیردادن برای نشر حرمت کفایت می­کند، دلیلهای دارند: 1) عموماتی مانند آیه نساء22. این عمومات به شیر دادنی که کمتر از ده مرتبه باشد، قطعاً تخصیص خورده است، بنابراین سایر موارد [ده مرتبه و بیش­تر] تحت عموم باقی است.

-شهید ثانی: کفایت به ده مرتبه شیرخوردن اشکال دارد: چون روایات در این مورد ضعیف می­باشند. بنابراین، ادله هر دو طرف از درجه اعتبار ساقط است و تنها روایت عبدا.. بن رئاب از امام صادق (ع) باقی می­ماند که ده مرتبه را در استحکام استخوان کافی نمی­داند. پس ده مرتبه شیر دادن در انتشار حرمت کفایت ندارد. البته پانزده مرتبه در روایت [صحیح] نیامده اما چون قولی دیگری وجود ندارد باید آن را انتخاب کرد. (ص169)

 

252- در عبارت ذیل از کتاب نکاح «لو اختلفا فی التسمیۀ، فادَّعاها احدهما و ادعی الآخر التفویض ... ».

الف- فرق تسمیه و تفویض را بیان کنید. ب- دلیل تقدیم قول منکر را بیان کنید.

الف- تسمیه آن است که هنگام عقد، مقدار مهر ذکر-تعیین- شده باشد، مهر تعیین شده را «مهر المسمی» می­نامند. تفویض آن است که تعیین مَهر به دیگری واگذار شده باشد.

ب- اگر زن و شوهر اختلاف ورزند: یکی ادعا کند که مهریه ذکر شده است و دیگری ادعا کند که تفویض شده است، هر کدام منکر ذکر شدن مهریه است، سوگند یاد می­کند، زیرا اصل عدم ذکر مهریه است. و در نتیجه، هر چیزی که عدم ذکر مهریه را در عقد اقتضا کند ثابت می­شود.

 

253: عقد بر مرأه معتده و ذات البعل و عقد در حال احرام در چه مواردی موجب حرمت ابدی می­شود، توضیح دهید.

الف- هرگاه شخصی با زنی که در ایام عده -عده ای طلاق رجعی، بائن، وفات و وطی به شبهه- به سر می­برد ازدواج کند:

1- (علم به موضوع و حکم) اگر آن مرد بداند که زن در ایام عده است و حرمت ازدواج در ایام عده را نیز بداند: عقد باطل بوده و آن زن بر او حرام ابد می­شود؛ و در بطلان عقد و ایجاد حرمت ابدی، فرقی بین عقد دایم و موقت نیست؛ زیرا اطلاق روایات شامل تمام موارد مذکور می­گردد.

2- (جهل به موضوع یا حکم یا هر دو) اگر آن مرد نسبت به یکی از دو امر- عده زن یا حرمت- جهل داشته باشد و یا نسبت به هر دو جاهل باشد:

  • در صورتی که از جلو یا عقب با آن زن نزدیکی کرده باشد: زن براو حرام ابدی می­شود.
  • در صورتی که نزدیکی نکرده باشد، زن بر او حرام ابدی نمی­شود [ولی عقد باطل است].

3-  اگر تنها یکی از آن دو، به عده و حرمت ازدواج، عالِم باشد، حکم تحریم به کسی اختصاص دارد که عالم بوده است، اگرچه فرد جاهل [وقتی پس از وقوع عقد، علم به حکم پیدا کند]، حرام است که با آن شخص [پس از اتمام عده] ازدواج کند و این حرمت به خاطر آن است که قبول کردن ازدواج، یاری به گناهکاری و ستم است. (ص203 و 204)

 

ب- در حکم ازدواج با زن شوهردار اختلاف است:

1- دو احتمال می­رود: 1) به زن در حال عده ملحق می­شود؛ زیرا علاقه زوجیت در زن شوهردار نسبت به زن در حال عده قوی­تر است. 2) به زن در حال عده ملحق نمی­شود،زیرا در این مورد روایتی وجود ندارد.

2- نظر شهید ثانی: 1) -جهل به موضوع یا حکم با عدم مقاربت- اگر آن مرد نداند [که زن شوهر دارد یا این که نداند عقد بر زن شوهردار حرام است، با او عقد کند ولی] نزدیکی نکند: زن بر او حرام ابدی نمی­شود. 2) -علم به موضوع با مقاربت- اگر بداند که آن زن شوهر دارد و با او نزدیکی کند: آن زن بر او حرام ابدی می­شود زیرا در این فرض او با زن شوهر دار زنا کرده است.

اشکال در دو صورت فوق نیست، محل اشکال در جایی است که: 1) -جهل به موضوع با تحقق مقاربت- مرد نمی­داند که آن زن شوهر دارد و [با او عقد کرده] نزدیکی می­کند. 2) -علم به موضوع با عدم مقاربت- مرد می­داند که آن زن شوهر دارد ولی [با او عقد کرده] نزدیکی نمی­کند. جهت تردید: [از طرفی] روایتی در این خصوص وارد نشده است [تا بر حرمت ابدی زن دلالت کند] و [از طرف دیگر] حکم به تحریم ابدی در اینجا اولی است به خاطر وجود علاقه زوجیت. [به نظر شهید ثانی] شاید همین احتمال دوم -حرمت ابدی- قوی تر باشد. (ص 206 و 207).

پ- اگر شخصی که در حال احرام است زنی را برای خود عقد کند؛ خواه احرام او در عمل واجب باشد یا در عمل مستحب، و خواه در احرام حج باشد یا عمره؛ و خواه پس از باطل کردن حج باشد یا قبل از آن، در هر صورت: 1) در صورتی که بداند عقد در حال احرام حرام است آن زن به محض عقد بر او حرام ابد می­شود اگر چه با او نزدیکی نکرده باشد. 2) در صورتی که نداند عقد کردن در زمان احرام حرام است، آن زن بر او حرام ابدی نمی­شود اگر چه با او نزدیکی کرده باشد، اما عقد او باطل است. حکم مذکور نظر مشهور فقهاست و مستند آن روایت زراره است (ص213)

 

254- در بحث طلاق، چه صورتی به محلِل نیاز است؟

زن آزاد که شوهرش او را سه بار طلاق داده است به گونه ای که پس از مرتبه اول و دوم طلاق، دو مرتبه رجوع به زن صورت گرفته باشد، بر شوهر خود حلال نیست، مگر به وسیله محلِل [به وسیله ازدواج آن زن با مرد دیگری که سبب حلیت بر شوهر اول می­شود]، در این حکم، فرقی میان انواع طلاق -بائن، عدی و سنی- نمی­باشد، اگرچه شوهر طلاق دهنده، عبد بوده باشد؛زیرا از نظر امامیه، ملاک در تعداد طلاق­ها[یی که سبب حرمت زن بر شوهر می­شود] وضعیت زوجه است. اما کنیز با دو بار طلاق -که بین آن­ها یک رجوع باشد- نیاز به محلِل می­یابد. (ص219)

 

255- در چه صورتی، طلاق نهم موجب حرمت ابدی است؟

در مورد زنی که نُه بار طلاق عدّی داده شده است و در میان این طلاق­های نُه­گانه، دو مرد به عنوان محلِل با او ازدواج می­کنند، که یکی پس از طلاق سوم و دیگری پس از طلاق ششم است، آن زن، پس از نُه طلاق عدی بر شوهر حرام ابدی می­گردد.

 

 

 

256- آیا در فرض اتحاد فحل برای نشر حرمت، اتحاد مرضعه نیز شرط است یا نه با مثال توضیح دهید.

الف- طبق نظر مشهور، باید شیر از یک شوهر باشد، بنابراین، در مثال ذیل نشر حرمت نمی­شود:  اگر زنی شیردِه، گروهی از پسر و دختر را با شیر دو شوهر شیر دهد، مثلاً زن از شیر شوهر اول خود، چند پسر بچه ای را شیر دهد و سپس از شیر شوهر دوم خود، چند دختر بچه ای را شیر دهد، در این حالت، هیچ یکی از این بچه­ها، خواهر و برادر رضاعی هم محسوب نمی­شوند و بر یکدیگر حرام نخواهند شد.

ب- در صورتی که صاحب شیر یکی باشد [بچه­ها از شیر یک شوهر ارتزاق کرده باشند] فرقی نمی­کند که زن شیرده نیز یک نفر باشد یا چند نفر باشند به گونه ای که یکی از دو بچه، از شیر یکی از زن­ها به طور کامل و به حد نصاب شیر بخورد و بچه دیگر نیز از زن دوم به طور کامل شیر آشامد، اگر چه آن زنان متعدد بوده و به صد نفر برسند، مانند زن­هایی که به واسطه عقد موقت یا ملک یمین مورد وطی قرار گرفته باشند.

نتیجه: با اتحاد فحل، برای نشر حرمت، اتحاد مرضعه شرط نیست.

 

257- قید «رجعیاً» و «دائماً» را در عبارت «إذا طلق ذو النصاب رجعیاً لم یجز له التزویج دائماً حتی تخرج من العده» را توضیح دهید.

اگر مردی که زنان او به حد نصاب رسیده­اند یک یا چند زن خود را طلاق دهد، در صورتی که طلاق رجعی باشد، برای او جایز نیست که زن دیگری را به عقد دایم خود در آورد مگر آن که زمان عده پایان پذیرد.

الف- قید «رجعیاً» برای آن است که زنی که طلاق رجعی داده شده به منزله زوجه انسان است؛ اما اگر طلاق بائن باشد، مرد می­تواند بدون فاصله، با زن دیگر، ازدواج نماید، چون پیوند زناشویی در طلاق بائن فرو می­ریزد. با این وجود چنین ازدواجی کراهت شدید دارد. (ص218).

ب- قید «دائماً» آگهی می­دهد که برای مرد مزبور، ازدواج دایم جایز نیست، نه ازوداج مؤقت.

 

کتاب وصایا:

258- با توجه به عبارت «الوصیۀ تمليك عين ، أو منفعة ، أو تسليط على تصرف بعد الوفاة، وينتقض في عكسه  بالوصية بالعتق ، فإنه فك ملك ، والتدبير  والوصية بإبراء المديون ، وبوقف المسجد، وبالوصية  بالمضاربة والمساقاة»

الف- لفظ «تملیک» جنس است یا به منزله جنس، چرا؟

ب- هریک از وصیت تملکیه و عهدیه را در قالب مثال توضیح دهید.

پ- وجه انتقاض عکس تعریف به موارد مذکوره را توضیح دهید.

الف- کلمه «تملیک» به منزله جنس تعریف است، زیرا شمولیت دارد، شامل دیگر تصرفات تملیک کننده -بیع، هبه، وقف- می­شود. با قید «بعد الوفات» که به منزله فصل است، این سه مورد از تعریف خارج می­شود. لفظ تملیک، « جنس نیست، چون جنس -قدر جامع میان ماهیات و حقایق خارجی مختلف-، در امور اعتباری و افعال به کار نمی­رود.

ب- وصیت تملیکی آن است که عین یا منفعت، توسط موصی، پس از وفات، مجاناً به شخص دیگری تملیک شود، مانند آن­که زید، وصیت نماید که خانه اش، بعد از مرگ او، ملک خالد گردد.

وصیت عهدی آن است که شخصی برای انجام تصرفاتی پس از وفات خود [که موصی در زمان حیات می­توانسته آن­ها را انجام دهد]، دیگری را مسلط گرداند، مانند آن که وصیت کند که ملک او را بعد از مرگ، به فروش رساند.

ج- تعریف مصنف از لحاظ جامع افراد بودن نقض می­شود، این موارد با این که از اقسام وصیت هستند، اما تعریف مذکور شامل آنها نمی­گردد: 1) وصیت به آزاد کردن عبد 2) وصیت به تدبیر عبد 3) وصیت به ابرای ذمه مدیون 4) وصیت به وقف نمودن قطعه زمین برای مسجد. 5) وصیت به مضاربه یا مساقات. چهار مورد اول، فک و زوال ملک اند نه تملیک. مورد پنجم، هر چند افاده تملیک دارد، اما ماهیت مضاربه و مساقات، تملیک سود یا میوه نیست، زیرا چه بسا که در مضاربه اصلاً سودی به دست نیاید و در مساقات، اصلاً درختان میوه ندهد و در نتیجه، تملیک منتفی گردد (ج6، ص8-10)

 

259- معیار در تعیین ثلث، هنگام وفات است یا هنگام وصیت و یا اقل الامرین، ثمره نزاع را بیان کنید.

زمان معتبر در مقدار ترکه به منظور تعیین کردن ثلث، میان شهید اول و ثانی اختلاف است:

الف- شهید اول: معیار زمان فوت موصی است، نه زمان وصیت و نه مدت زمان میان وصیت و فوت، زیرا زمان فوت موصی، زمانی است که وصیت به دارایی او تعلق می­گیرد [و ثلث آن به موصی له منتقل می­شود]. بنابراین، اگر موصی از روی خطا به قتل رسد و دیه او گرفته شود، مقدار دیه جزؤ ترکه وی محسوب می­شود و ثلث آن نیز محاسبه می­شود؛ چون دیه مذکور با فوت موصی ثابت شده است اگر چه هنگام وصیت، آن دیه وجود نداشت.

نقد شهید ثانی بر شهید اول: 1) هرگاه وصیت به جزو مشاع بوده و دارایی هنگام وصیت کمتر از زمان فوت باشد] نمی­توان زمان فوت را معیار دارایی گرفت؛ زیرا هویدا نیست که وصی اموالی را که بعد از زمان وصیت نیز به وجود آمده، قصد کرده باشد، اصل عدم تعلق گرفتن اراده موصی به آن است. 2) طبق معیار شهید اول، باید دارایی بعد از زمان فوت را هم افزود، مانند دیه ای که از روی مصالحه به جای قصاص در قتل عمد گرفته می­شود.

ب- شهید ثانی: قول قوی تر آن است که هر کدام از دارایی زمان فوت و دارایی زمان قبض [توسط وارث] کمتر باشد، همان را باید ملاک قرار داد.

از مطالبی که ذکر شد، ثمره هویداست به ویژه در مورد دیه قتل خطا، دیه قصاص، افزایش مال.

 

260- با توجه به عبارت «والظاهر أن القبول کاشف عن سبق الملک للموصی له بالموت، لا ناقلّ له من حینه...» فرع مذکور و وجه هر یک از کشف و نقل را بیان کنید.

الف- قول مشهور: ظاهراً قبول وصیت، کاشف از آن است که که قبلاً ملکیت برای موصی له به واسطه فوت موصی حاصل شده است؛ زیرا: اگر قبول کاشف نباشد، لازم می­آید که مال بعد از فوت موصی تا زمان قبول وصیت، بدون مالک باقی بماند، چون مالک با فوت از اهلیت تملک خارج می­شود و وارث، طبق ظاهر آیه 11 نساء، آنچه که وصیت شده و یا دین را مالک نمی­گردد.

ب- گروهی از فقها: قبول موصی له، ناقل ملکیت به او از زمان قبول است؛ زیرا: برای حاصل شدن ملکیت قبول لازم است. قبول جزؤ سبب است و جزؤ دیگر آن ایجاب است و فوت موصی هم شرط است.

 


کتاب خلع و مبارات:

261- طلاق خلع و مبارات را تعریف کرده و تفاوت­های آنها را بیان نمایید.

خلع و مبارات، عبارتند از طلاقی که در برابر عوضی که مالیت داشته باشد مورد توجه و قصد عقلا قرار می­گیرند. طلاق خلع آن است که «زن از شوهر متنفر بوده و مهریه خود را به او بذل می­کند و در ازای آن از شوهر خود طلاق را مطالبه می­کند».

مبارات در لغت به معنایی جدایی و بیزاری دو جانبه است. «طلاقی است که زن و شوهر هر دو از یکدیگر نفرت دارند، زن به منظور رهایی از وی مهریه اش را به او بذل می­کند و طلاق می­خواهد، مرد به خاطر رهایی از وی، پس از بذل، او را طلاق می­دهد».

خلع و مبارات از لحاظ شرایط و احکام همانندند اما از چند جهت تفاوت­ دارند:

الف- مبارات در جایی است که تنفر و انزجار زن و شوهر دو طرفه باشد به همین جهت، که عوض را نمی­توان بیش­ از مهریه ای که شوهر به آن زن داده است، تعیین کرد، بر خلاف خلع، چون کراهت تنها از ناحیه زن است، مبلغ فدیه می­تواند بیش­تر از مهریه باشد.

ب- در مبارات باید حتماً پس از صیغه مبارات، صیغه طلاق اجرا شود. اما در خلع، شهید اول، اجرای طلاق را بعد از خلع، قول قوی تر می­داند، اما واجب نمی­شمارد.

ج- صیغه مبارات منحصر در لفظ «مبارات» نیست، بلکه با کنایات -فاسختک علی کذا- هم واقع می­شود، چون صیغه ای طلاق که پس از آن اجرا می­شود، صریحانه به جدایی زن و شوهر دلالت دارد. بر خلاف خلع که طبق نظریه شهید -اقوای هست ولی واجب نیست به دنبال خلع، صیغه طلاق جاری شود- باید با الفاظ صریح صورت پذیرد. (ص 75 و 95)

 

262- خلع در چه صورتی جزؤ طلاق بائن و در چه فرضی از اقسام طلاق رجعی است؟

الف- طلاق خلع، تنها در صورت کراهت زوجه از شوهر درست است، اگر مرد، زن را در حالی سازگاری طلاق دهد، بذل باطل بوده و طلاق رجعی خواهد بود.

ب- اگر شوهر، زن را وادار کند که فدیه دهد، تا وی را طلاق دهد، طلاق زن از این جهت، رجعی خواهد بود.

ج- در مواردی که زوجه حق رجوع به فدیه را داراست -مانند ایام عده-، اگر فدیه از شوهر بازستاند، طلاق رجعی می­گردد.

کتاب اقرار:

«ماده 1259 ـ اقرار عبارت از اخبار [قطعی] به حقی [قبلی] است برای غیر بر ضرر خود»

263- «من شرایط المقِرله اهلیته للتملک، و (و أن یکن ممن یملک المقربه [أن لایکذب المقربة] فلو اقر للحائط أو الدابۀ لغا، و لو لم یصلح لملکه کما لو اقرّ لمسلم بخنزیر او خمرٍ غیر محترمة بطل» با توجه به عبارت فوق، چرا در دو مورد مذکور اقرار نافذ نیست و قید «غیر محترمه» احتراز از چیست؟

الف- از شرایط مقرله آن است که اهلیت تملک داشته باشد، بنابراین، اگر مقِرّ برای دیوار یا حیوان اقرار کند، اقرار او لغو است. هم چنین، اقرار به این که «این خوک برای فلان مسلمان است» یا «این شراب غیر محترم برای فلان مسلمان است» باطل است. چون معنای اقرار صدق نمی­کند. مقّر با اقرار ملکی را برای دیگری ثابت می­کند در حالی که این­جا اهلیت تملک نیست.

ب- «قید غیر محترمه» برای آن است که گاهی شراب برای مسلمان جهت دارو ارزش دارد و محترم است و یا آن را تبدیل به سرکه می­کند.

 

264- حکم «تعلیق به مشیت» و «تعقیب به منافی» را در بحث اقرار توضیح دهید.

الف- اگر مقِرّ، اقرار را به مشیّت و خواست کسی یا خداوند معلق سازد: 1) شهید اول: در صورتی که بلافاصله پس از اقرار، آن شرط را ذکر کند، اقرار باطل است، چون اقرار عبارت است از «اخبار قطعی از حقی که قبل از اجرای صیغه ثابت بوده است». تعلیق با جزم ناسازگار است. البته، منوط بودن اقرار به مشیت خداوند از باب تبرک آسیب به صحت اقرار نمی­زند. 2) صیغه قبل از تعلیق کامل شده و مقصود از اقرار را افاده می­کند، پس تعلیق بعد از آن، به منزله آوردن جمله ای است که با اقرار منافی است و نیکوست که منافی باطل باشد نه آن که اقرار را باطل سازد.

ب- تعقیب منافی -آوردن کلامی که با اقرار منافات دارد- دو گونه است: 1) قابل قبول. این جایی است که آن عبارت به صورت مستثنی باشد، مستثنی در کلام فصیح مورد پذیرش است، چه بیش­تر از مستثنا منه باشد یا کمتر. 2) مردود: آن عبارت به صورت مستثنی نباشد، پذیرفته نخواهد بود. این­جاست که با عبارت «له علیّ مئۀ الاّ تسعین» اقرار به ده تومان است. و «له علیّ مئۀ الاّ تسعون» اقرار به صد تومان می­باشد، چون استثنا از جمله مثبت و تام باید منصوب باشد، اکنون که مرفوع است، الا به معنای «غیر» و با مابعد خود صفت
« مئۀ» می­گردد و معنا می­شود: برای او به عهده من صد تومان است که غیر از نود تومان می­باشد.

 

265- در عبارت «و یشترط فی الإقرار أهلیۀ المقرّ و امکان الحاق المقربه بالمقرّ شرعاً و یشترط تصدیق المقرّبه للمقرّ فیما عدا الولد الصغیر و المجنون و المیت »، مقصود از اهلیت و امکان الحاق چیست؟

اقرار به نسب شرایطی دارد، از آن جمله: 1)اهلیت مقرّ 2) امکان الحاق. 3) تصدیق مقرّبه، مگر در مواردی.

الف- مراد از اهلیت، بلوغ و عقل است. اقرار کننده به واسطه بالغ بودن و عاقل بودن اهلیت برای اقرار کردن را داشته باشد.

ب- الحاق کردن مقرّبه -کسی که به خویشاوندی او اقرار شده است- به مقِرّ وجود داشته باشد، بنابراین، اقرار در موارد ذیل باطل است یعنی به فرزند بودن کسی اقرار کند که 1) نسب معروف دارد 2) سن او بیش­تر از اقرار کننده باشد. 3) زنا زاده یا نفی شده به واسطه لعان است- در لعان اگر چه ارث می­برد- اما شرعاً فرزند او محسوب نمی­شود.

 

کتاب غصب:

266- «الغصب الإستقلال بإثبات الید علی مال الغیر عدوناً و المراد بالإستقلال، الإقلال و هو الإستبداد به لاطلبه» در این عبارت، قیود چهارگانه در تعریف غصب، احتراز از چه چیزی است؟

غصب عبارت از این است که «شخصی از روی تعدی و عدوان، نسبت به مال دیگری سلطه و تصرف منفردانه داشته باشد». مراد از استقلال، اقلال است، یعنی با این که باب استفعال غالباً به معنای طلب کردن چیزی است، این­جا به معنای باب افعال است و منظور انجام دادن کار به تنهایی می­باشد.

الف- قید « الإستقلال بإثبات الید» دو چیز را خارج می­کند: 1) موردی که شخص اصلاً مال دیگری را تصرف نمی­کند، مانند منع نمودن دیگری را از مال خود تا آن مال تلف شود. 2) موردی که متصرف، تصرف مستقل ندارد، مانند دست گذاشتن بر جامه کسی که آن را پوشیده است غصب نیست.

ب- قید «مال»، تصرف کردن استقلالی بر انسان آزاد را بیرون می­راند که غصب آن ممکن نیست.

ج- قید «مال الغیر»، موردی را خارج می­کند که انسان مستقلاً عدواناً مال خودش را متصرف شود، مانند تصرف در مالی که رهن گذاشته یا تصرف ورثه در ترکه در حالی که میّت بدهکار است. در این موارد، هر چند معصیت و ضمانت وجود دارند اما غصب نیست.

د- قید «عدوناً» مواردی را بیرون می­راند: 1) اثبات ید مرتهن بر مال راهن 2) اثبات ید ولیّ بر مال مولیّ علیه 3) اثبات ید وکیل بر مال موکل 4) اثبات ید مستاجر بر مال مؤجر 5) اثبات ید مستعیر بر مال معیر.

با این وجود، این تعریف جامع افراد نیست: مانند: موردی که دو نفر مشترکاً مالی را غصب کنند، شامل نمی­شود و ... (ص 18)

 

267- حکم هر یک از سبب و مباشر، در فرض اجتماع آن در مساله اتلاف مال و نفس بیان کنید.

اگر مباشر یعنی کسی که علت تلف را ایجاد می­کند از قبیل خوردن، سوزاندن، کشتن و تلف کردن، با سبب یعنی کسی که ملزوم علت را مرتکب می­شود مانند حفر کننده چاه، با هم جمع شوند:

الف- در صورتی که شیء تلف شده مال باشد، مباشر ضامن است، چون او قوی­تر است، مگر این اکراه یا غرور صورت پذیرد.

ب- در صورتی که شیء تلف شده، نفس باشد، مباشر مطلقا ظامن است (چه قوی­تر باشد یا نباشد)، کسی که امر به قتل کرده -سبب-، زندانی می­شود تا در حبس فوت کند. (ص20)

 

268- مقصود از «تعاقب ایدی» در بحث غصب چیست؟ حکم آن را از نظر ضمان بیان کنید.

مراد، تمام کسانی است که یکی پس از دیگری بر مال غصبی سلطه پیدا می­کنند. همه آنها ضامن­اند تفاوت نمی­کند که همگی عالم یا جاهل یا برخی عالم باشند؛ زیرا در هر سه صورت، تصرف در مال دیگری بدون اذن وی تحقق یافته است و در نتیجه مشمول قاعده ید می­شود، هرچند در صورت جهل، گناه نیست.

 

کتاب طلاق:

269- عبارت «لایقع الطلاق بالکَتب حاظراً أو غائباً، و لاباالتخییر و إن اختارت نفسها فی الحال، و لا معلقاً علی الشرط» را توضیح دهید.

الف- طلاق به وسیله نوشتن، انجام نمی­شود در صورتی که شخص بتواند صیغه طلاق را به خوبی تلفظ کند؛ فرقی ندارد که نویسنده طلاق حاضر یا غایب باشد. -در وقوع طلاق، تلفظ ملاک است- دلیل: 1) اصل بقای نکاح است 2) در روایت آمده که طلاق دهنده باید بگوید: «انتِ طالق». 3) حسنه زراره از امام صادق است که در باره مردی که طلاق همسر خود را نوشت و حضرت فرمودند: «این طلاق نیست». البته، این سخن، مشهورترین دو قول است، اما شیخ طوسی، با نوشته، طلاق غایب را کافی می­داند.

ب- به وسیله مخیّر ساختن زوجه، میان طلاق و باقی بودن بر نکاح، طلاق واقع نمی­شود اگر چه این تخییر به قصد طلاق بوده باشد و زن بلافاصله طلاق را انتخاب کند، به دو دلیل: 1) استصحاب بقای نکاح 2) روایت امام صادق(ع): «مردم را با تخییر چه کار است».

ج- طلاق در صورتی که 1) به شرط معلق شود، واقع نمی­شود؛ شرط عبارت از چیزی است که وقوع و عدم وقوع آن ممکن باشد از قبیل آمدن مسافر از سفر. 2) به صفت معلق شود؛ صفت عبارت است از چیزی که حاصل شدن آن یقینی و قطعی است از قبیل طلوع خورشید. دلیل: اجماع فقها. اما اگر در زمان اجرای صیغه طلاق، شوهر بداند که شرط واقع شده است، مانند: «تو مطلقه هستی اگر طلاق بر تو واقع شود» در حالی که شوهر بداند که طلاق به طور قطع و یقین بر او واقع می­شود، در این صورت، طبق قول قوی­تر طلاق صورت می­پذیرد.

 

270- اصطلاحات ذیل را توضیح دهید: 1) طلاق سنی به معنی الاعم   2) طلاق سنی به معنی الاخص 3) طلاق عدی  4)- طلاق رجعی

الف- طلاق سنی به معنی الاعم، عبارت است از هر طلاقی که شرعاً جایز -جواز به معنای اعم- باشد، در مقابل طلاق حرام که فاقد شرایط صحت طلاق است. طلاق سنی به معنی الاعم، شامل سه دسته طلاق می­گردد: 1) بائن 2) رجعی 3) عدی.

ب- طلاق سنی به معنی الاخص، طلاقی است که شخص با فراهم بودن شرایط صحت، [از قبیل حائض نبودن زن و ...] همسر خود را طلاق دهد و واگذارد تا از عده خارج شود، وانگاه برای مرتبه دوم، وی را به عقد خود در آورد. این بهترین نوع طلاق است، و به حرمت ابدی هیچ­گاه سر نمی­کشد. هرچند برخی اصحاب گفته­اند که بعد از سه طلاق نیازی به محِلل ندارد، اما اصح آن است که به محلِل نیازمند است. به دلیل آیه «حتی تنکح زوجاً غیره» و روایت. در مورد زن بار دار، طلاق سنی به معنی الاخص امکان ندارد، چون عده ای زن باردار تنها به وسیله وضع حمل پایان می­پذیرد.

ج- طلاق عدی: طلاقی است که مرد طبق شرایط، زن را طلاق دهد، سپس در عده رجوع نموده و با وی نزدیکی کند. وانگاه در طهر دیگر [طهر غیر مواقعه] طلاق دهد و باز در عده رجوع نموده و دخول کند. هرگاه این طلاق­ها به سه بار یا شش بار رسیدند به محلِّل نیاز است و در مرتبه نهم، او بر مرد حرام ابدی می­شود.

د- طلاق رجعی، طلاقی است که شوهر حق رجوع به زن را دارد، چه رجوع کند یا نکند.

 

271- طلاق بائن چند قسم است؟ نام برده و تعریف نمایید.

طلاق بائن، طلاقی است که شوهر ابتداءً و بدون عقد نمی­تواند به همسر خود رجوع کند. شش قسم است:

1- طلاق زن غیر مدخوله: زنی که شوهر با او در جلو یا عقب، به گونه ای نزدیکی نکرده که موجب غسل گردد.

2- طلاق زن یأسه: زنی که از حائض شدن نا امید گشته است و به لحاظ سن، حیض نمی­بیند.

3- طلاق صغیره. دلیل این­که طلاق در این سه مورد، بائن است، آن است که این­ها اصلاً عده ندارند، در حالی که رجوع در حال عده واقع می­شود.

4- طلاق خلع: مادامی که زن مختلعه، در مهریه ای که بذل کرده، رجوع نکند، بائن است، با رجوع او، طلاق نیز رجعی می­گردد.

5- طلاق مبارات: مانند طلاق خلع است.

6- طلاق سوم در زن سه طلاقه که پس از دو رجوع تحقق یابد.

 

272- «حِداد» را تعریف کرده و احکام آن را ذکر کنید.

حداد عبارت از دوری گزیدن زنی که شوهرش فوت شده، در ایام عده از استفاده­ی آرایش­ها که بر زن سالم واجب است.

 

کتاب لقطه:

273- وظیفه «ملتقط» به صور مختلف لقطه را بیان کنید.

الف- اگر لقطه «انسان» باشد، بر ملتقط واجب است که به شکل متعارف از لقیط، نگه­داری و سرپرستی نماید، واجب نیست که ابتداءً از مال خود هزینه نماید، نخست از اموالی که در اختیار لقیط است، یا از مالی که برای امثال او وقف شده یا وصیت شده با اذن حاکم شرع -اگر دسترسی ممکن باشد- هزینه می­نماید، وانگاه هزینه او از بیت المال پرداخت می­شود، در صورت عدم امکان؛ از مسلمین استعانت می­جوید و در صورت عدم امکان، ملتقط یا شخص دیگر، به قصد رجوع هزینه­های لقیط را می­پردازند.

ب- اگر لقطه، «حیوان» باشد، که به آن ضالّه گفته می­شود، باز مانند سابق انفاق واجب است.

ج- اگر لقطه، «اشیا» باشد و در غیر حرم و بیش­تر از یک درهم، باید ملتقط یک سال آن را اعلام نماید.

 

274- فرق لقطه حرم با غیر حرم را در حکم بیان کنید.

الف- مالی که در حرم پیدا شده است: 1) شهید اول: برداشتن آن مال به نیت تملک حرام است مطلقاً، چه کم باشد یا زیاد؛ زیرا حرم مأمن امن است و روایات مطلقا تملک آن را ممنوع کرده است. بنابراین، اگر کسی آن را برداشت، باید برای مالکش حفظ نماید و در دست او امانت شرعی است. پس از یک سال تعریف، از طرف مالک صدقه دهد. اگر مالک آشکار گشت و رضایت به صدقه نداد، یابنده ضامن است. 2) گروهی از فقها، برداشتن لقطه از حرم مکروه است مطلقاً. 2) شهید ثانی: سخن شهید اول، در دروس قوی­تر است که تملک مبلغ کمتر از یک درهم جایز است، و اگر بیشتر از آن باشد، تعریف آن مانند سایر اموال واجب است.

ب- مالی که در غیر حرم یافت شود، در صورتی که کم­تر از یک درهم باشد، بدون نیاز به تعریف و اعلام، تملک آن رواست. و اگر بیش­تر از یک درهم باشد، پس از یک سال تعریف -مباشرانه یا توسط دیگری-، ملتقط، مخیر است که از طرف مالک صدقه دهد یا نیت تملک کند و یا در دست خود امانت نگه­دارد. در صورتی که مالک آن هویدا شود، در دو حالت اول، ضامن است.

 

275-  واژه­های «مخصره، شظاظ، عقال، مفازه، لقیط، ضاله را توضیح دهید.

الف- مخصره: هر چیزی که انسان به منظور حفظ خود به دست می­گیرد، مانند عصا یا چیزی که از پوست ساخته شده است.

ب- شظاظ: چوبی که دو طرف آن تیز است و آن را در ریسمان دو جوال داخل کرده تا به هنگام بار گذاشتن روی شتر میان دو جوال جمع شود.

ج- عقال: ریسمانی که با آن دست­های شتر را می­بندند.

د- مفازه: بیابانی است که آباد نبوده و از آب و گیاه خالی است.

هـ- لقیط: فعیل به معنای مفعول، است و منبوذ-افتاده و گمشده- هم نامیده می­شود. انسانی که گم­شده و در معرض نابودی قرار گرفته و سرپرستی در هنگامی که او را می­یابند، ندارد و خودش نمی­تواند نیازهایش را بر آورد.

و- ضاله: لقطه ای حیوان -حیوانی که گمشده ای که پیدا می­شود- ضاله نامیده می­شود.

 

276- عبارت «لاتدفع اللقطه الی مدّعیها، وجوباً إلّا بالبیّنۀ لا بالاوصاف و إن خفیت، نعم یجوز الدفع بها، فلو أقام غیره بها بینۀ استعیدت منه، فإن تعذّر ضمن الدافع و رجع علی القابض» را توضیح دهید.

لقطه -مال پیدا شده- فقط بر اساس بیّنه و دو شاهد عادل، یا یک شاهد و سوگند، واجب است که به مدعی آن داده شود، نه بر اساس بیان نشانه­های حتی خصوصیات پنهانی مال. چون دادن نشانه­ها، نهایت ظن آور است که نمی­توان به آن اعتماد کرد. احتمال می­رود که مال مدعی نباشد. البته، دادن مال، به مدعیی که نشانه­های پنهانی را بیان داشته، جایز است، در صورت، پدیدار شدن شخص دیگر، که بیّنه دارد، مال از دست شخص اول گرفته شده به او داده می­شود، در صورت عدم امکان، کسی که لقطه را داده است، ضامن مثل یا قیمت آن است. غرامت دهنده می­تواند به توصیف کننده مراجعه نماید. مالک می­تواند از همان ابتدا به توصیف کننده رجوع کند و مال خود را بردارد. (ص 86)

 

کتاب إحیاء موات:

277- «الموات من الارض ما لایُنتفعُ به لعطلته او لإستجامه او لعدم الماء عنه او لإستیلاء الماء علیه». عبارت شهید ثانی: «ولو جَعَل هذه الاقسامَ أفراداً لعطلته، لأنها أعمُّ منها کان أجودَ». 1- عبارت شهید اول را توضیح دهید. 2- اشکال شهید ثانی به عبارت شهید اول را توضیح دهید.

الف- زمین موات، به زمینی گفته می­شود که به سبب یکی از علت­های ذیل، مورد بهره­برداری نباشد: 1) به سبب بی مصرف بودن زمین 2) به نیزار تبدیل شدن زمین 3) بی آب ماندن زمین 4) فراگرفتن آب بر زمین.

ب- اگر مصنف، این اسباب را اقسام  استفاده نشدن از زمین قرار می­داد، بهتر بود، زیرا استفاده نشدن از زمین اعم از این اسباب مذکور است [و بر تمامی آنها قابل انطباق می­باشد و اسباب مذکور از جمله افراد و مصادیق استفاده نشدن از زمین و بدون مصرف ماندن آن به شمار می­رود].

 

278- اصطلاحات «طسق، جزیه، مفتوحۀ عنوۀ و ناضح » در کتاب إحیاء موات را تعریف کنید.

الف- طسق: اجرت زمین. هر زمینی که ساکنانش آباد کردن آن را رها کنند، کسی که آن را احیاء می­کند نسبت به اهل آن، سزاوارتر است، به آن معنا که احیا کننده تا زمانی که مشغول آباد کردن است، حق تصرف دارد، و باید طسق و اجرت زمین را به صاحبان آن بپردازد. نه آن که مالک آن شود، چون زمینی که به ملکیت مسلمان در آمده باشد، با موات شدن و آباد نکردن از ملکیت او خارج نمی­شود.

ب- جِزیه: مالیات اهل ذمّه . سرزمین­های صلح که در دست کفار اهل ذمه است، به خود آنها تعلق دارد، و اهل ذمه تا وقتی که در ذمه هستند، باید به مسلمین مالیات بپردازند.

ت- مفتوحۀ العنوۀ: زمینی که با قهر و غلبه از کفار به دست سپاه اسلام افتاده و ملک همه مسلمین است.

پ- ناضح: شتری که به وسیله آن آب را برای زراعت و امور دیگر خارج می­کنند.

 

279- دلیل لزوم قرعه و عدم آن را در فرض «لو استبق اثنانِ دفعة الی مکان واحد و لم یمکن الجمع بینهما، اُقرعَ» توضیح دهید.

اگر دو نفر با هم همزمان یک مکان از مسجد را اشغال کنند و آن مکان گنجایش هر دو را نداشته باشد:

الف- باید قرعه کشید؛ زیرا:  اولویت منحصر در همین دو نفر است و جمع میان آنان ممکن نیست، پس حق اولویّت به یکی از آنها تعلق دارد چرا که منع کردن هر دو نفر از این حق باطل است و قرعه برای هر امر مشکلی است.

ب- از قرعه استفاده نمی­شود؛زیرا: قرعه برای روشن ساختن چیزی است که از نظر ما نامعلوم بوده ولی در واقع، معلوم و معین باشد، در حالی که مورد بحث از این قبیل نیست. اما از نظر شهید ثانی، حکم به قرعه، منحصر به مورد مذکور نیست، روایات عمومیت دارد و باید قول اول را پذیرفت. (ص 123)

 

کتاب صید و ذباحه:

280- مصطلحات «کلب معلَّم، دبوس، معراض، مروه» را در کتاب صید و ذباحه توضیح دهید.

الف- کلب معلم: سگ شکاری= سگ تعلیم دیده که دارای سه صفت است: 1) هرگاه او را جانب شکار بفرستند، برود 2) وقتی او را از رفتن بازدارند باز ایستد 3)عادت به خوردن شکار نداشته باشد.

ب- دَبُّوس: گرز نیز حکم گلوله را دارد مگر آن که به گونه تیز و برنده باشد که بدن حیوان را بشکافد.

پ- معراض: تیر بدون پر و تیز. حیوانی که با تیرهای بدون پر، و تیرهای که از قبیل آن، که تیز برنده بوده ولی در نوک آنها پیکان نیست، شکار شود، به شرطی که در گوشت حیوان فرو رفته آن را پاره کند، خوردن آن حلال است.

ت- مروه: سنگ چخماق مروه الحاده: سنگ چخماق تیزی که با آن آتش روشن می­کنند.

 

281- شرایط حلیت ذبیحه را نام ببرید.

در حیوانی که ذبح می­شود، هفت امر شرط است: 1) بریدن رگهای حیوان به وسیله ابزار آهنی. 2) رو به قبله قراردادن حیوانی که باید ذبح شود 3) بر زبان جاری کردن نام خداوند (تسمیه) 4) نحر کردن شتر و ذبح کردن سایر حیوانات 5) بریدن اعضای چهارگانه -مری، حلقوم، ودجان [دو رگی که اطراف حلقوم را فرا گرفته اند]- حیوان، 6) حرکت کردن حیوان پس از ذبح یا نحر، و یا خارج شدن خون معتدل از حیوان 7) پشت سرهم بودن عمل ذبح تا پایان بریدن همه اعضای چهارگانه. البته در صورت عدم امکان، شرایط تفاوت می­کنند.

 

282- نخع ذبیحه را توضیح داده و حکم تکلیفی نخع و حکم وضعی چنین ذبیحه ای را بیان کنید.

نخع ذبیحه آن است که قبل از آن که حیوان بمیرد، رگ نخاع آن را قطع کنند؛ و نخاع عبارت است از رشته سفید رنگی که وسط مهره­های پشت قرار گرفته، از گردن تا انتهای دُم کشیده شده است.

نخاع مکروه است، اما برخی حکم آن را حرمت دانسته اند، اما در هر دو صورت، حیوان حرام و میته نمی­شود.

 

کتاب اطعمه و اشربه:

283- ترجمه فارسی و حکم حلیت و حرمت هر یک حیوانات «سلحفات، صرطان، جلّال، فهد، ابن آوی، خنفسا، بنات، وردان، فنک، عظاءه، لحکه، صقر» را بیان کنید.

 

 

حرام گوشت­ها:

السُّلَحفات: لاک پشت

الصّرطان: خرچنگ

جلّال: حیوای نجاست خوار (قبل از استراء)

فَهد: یوز پلنگ

ابن آوی: شغال

خنفساء: سوسک سیاه

فَنَک: حیوانی به شکل روبا و کوچکتر از آن، که از پست آن پوستین می سازند.

بنات وردان: سوسک خانگی

لُحکه: حیوانی شبیه عضاءه که رنگ کبود و براق دارد، اما دم کوتاه با دست­های و پاهای مخفی

عظاءه: حیوانی بزرگتر از مارمولک

صقر: قرقی

 


284- مستثنیات ده گانه میته را از جهت حرمت اکل و استعمال ذکر کنید.

خوردن و استفاده از مردار، حرام است، ولی ده جزؤ آن حلال اند:

پشم

مو

کرک

دندان (بلکه استخوان)

پر: اگر بریده یا چیده شود پاک است اگر کنده شود، باید ریشه آن را آب کشید

ناخن

سُمّ

شاخ

مایه پنیر

تخم: به شرطی که پست بیرونی آن محکم شده و روی آن را پوشانده باشد.

شیر موجود در پستان مردار اختلافی است، مشهور فقها آن را حرام نمی­دانند.

 

285- پانزده عضوی حرام ذبیحه را ذکر کرده مراد از آنها را توضیح دهید.

خوردن پانزده چیز از حیوانی که ذبح می­شود حرام است:

خون.

فرج: شرمگاه، هم ظاهر و هم باطن آن.

طِحال

عصب گردن: عِلباء، دو رگ پهن که از گردن تا انتهای دم کشیده شده

 قضیب (آلت تناسلی): آلت نرینه

نخاع: رشته سفید رنگی در وسط پشت که مهره­ها را منظم نگه­می­دارد

اُنثیان: بیضه­ها

غدّه­ها: گلوله­های چربی که در بین گوشت دیده می­شود.

سرگین: قاذوراتی که در شکم حیوان است

ذات الاشجاع: بیخ انگشتان که به عصب روی کف دست متصل است

مثانه: محلی که بول در آن جمع می­شود.

خزره دِماغ: غده کوچکی در مغز سر و شبیه کرم و تقریباً به انداره یک نخود که مایل به خاکستری است.

کیسه صفراء: مراره، ظرفی که آب زرد رنگ و تلخی در آن است.

زهدان: مشیمه، غِرس، بچه دان.

حدقه: مردک و عدسی چشم که اعضای بینایی چشم است نه همه چشم.

 

کتاب ارث

286- میراث را تعریف نموده و بیان کنید بین آن و فرایض چه نسبتی از نسب اربع برقرار است؟

مطلب اول- واژه میراث بر وزن مفعال و بوده و:

الف- یا از «ارث» مشتق شده است، و در اصل موراث بوده، واو به یاء منقلب شده است. معنای میراث عبارت است از این که «انسانی به واسطه فوت دیگری که خویشاوندی نسبی یا سببی با او دارد، چیزی را توسط جعل -اصل تشریع- شارع استحقاق یابد».

ب- یا از «موروث» مشتق شده است [مالی که از متوفا به بستگان می­رسد]، طبق این احتمال، عبارت است از «مالی که انسان به واسطه فوت دیگری که خویشاوندی نسبی یا سببی با او دارد، توسط جعل شارع، استحقاق آن را پیدا می­کند. (در تعریف دوم، کلمه «شیئاً» که در تعریف اول بود، حذف می­شود)

مطلب دوم- نسبت «میراث» و «فرائض»:

الف- اگر منظور از «فزائض» سهامی باشد که در قرآن کریم برای هریک از وراث به طور مشخص و معین ذکر شده است، در این صورت، کلمه «میراث» اعم مطلق از «فرائض» خواهد بود [زیرا بین این دو کلمه، رابطه عموم و خصوص مطلق بر قرار است.

ب- اگر منظور از «فرائض»، اعم از سهامی باشد که به صورت اجمال بیان شده است از قبیل ارث أولی الارحام [که در آبه اول الارحام أولی بعضهم ببعض، آمده است] ، در این صورت، این دو کلمه مترادف بوده و نسبت تساوی بین آن­ها برقرار خواهد بود؛ به همین دلیل است که تعبیر میراث بهتر از «فرائض» می­باشد، چون فرائض ذو وجهین است.

 

287- طبقات سه گانه نسبی در میراث را ذکر کنید و آیا در هر طبقه واحد، اولویتی وجود دارد؟ در قالب مثال بیان کنید؟

نسب سه مرتبه دارد، که در صورت بودن حتی یک نفر در طبقه مقدم، به شرط این که مانعی از ارث بردن نداشته باشد، هیچ کس از طبقه بعدی، ارث نخواهد برد. این طبقات عبارتند از:

طبقه اول:

اولاد:

1) پسران و دختران 2) نوه­ها 3) نبیره­ها 4) نتیجه­ها و ... هر قدر پایین روند.

ابوین:

1) پدر 2) مادر.

طبقه دوم:

اخوه:

برادران (ابوینی، ابی، امی) 2) خواهران (ابوینی، ابی، امی) 3) برادر زادگان و خواهر زادگان، هر قدر پایین روند.

اجداد:

1) پدر بزرگ­ها 2) ماد بزرگ­ها.

طبقه سوم:

اعمام:

1) عموها (ابوینی، ابی، امی) 2) عمه­ها (ابوینی، ابی، امی) 3) فرزندان عموها و عمه ها.

اخوال:

1) دایی­ها (ابوینی، ابی، امی) 2) خاله­ها (ابوینی، ابی، امی) 3) فرزندان دایی­ها و خاله­ها.

مجموع سبب، چهار چیز است: 1) زوجیت 2) ولاء عتق 3) ولاء ضمان جریره 4) ولاء امامت.

 

287- حجب حرمان و حجب نقصان را با مثال توضیح دهید.

ماده 886 ق.م. «حجب حالت وارثی است که به واسطه بودن وارث دیگر از ارث بردن کلاً یا جزئاً محروم می­شود». فرق آن با «مانع» این است که مانع صفتی است در خود شخص وارث، که او را از ارث بردن محروم می­گرداند، ولی حجب، منع از ارث به سبب وجود شخص دیگر است.

الف- حجب حرمانی، حجبی که شخص را از اصل ارث محروم می­سازد، مثل‌برادرزاده که به واسطه بودن برادر یا خواهر متوفی‌، از ارث محروم‌می‌شود یا برادر ابی که با بودن برادر ابوینی از ارث محروم می‌گردد؛

ب- حجب نقصانی: حجبی که شخص را از بعض ارث محروم می­گرداند. فرض وارث از حد اعلی به حد ادنی نازل‌می‌گردد مثل تنزل حصه شوهر از نصف به ربع در صورتی که برای‌زوجه اولاد باشد و همچنین تنزل حصه زن از ربع به ثمن در صورتی‌که برای زوج او اولاد باشد

 

288- آیا هر مناسب و مسابب از دیه ارث می­برد؟ دلیل را ذکر کنید.

تمامی خویشاوندان نسبی و سببی مقتول از دیه [ای که بابت قتل به او پرداخت شده است] ارث می­برند هم­چنان که از دیگر اموال او ارث می­برند و فرقی نمی­کند که آن دیه اصالتاً واجب شده باشد، مانند قتل خطای محض و شبه عمد [که حکم اولیه در آن پرداخت دیه است] یا این که به واسطه صلح ثابت شده باشد مانند قتل عمد [در صورت مصالحه با قصاص]. دلیل این حکم، عموم آیه «و أُلو الأرحام بعضهم اولی ببعض» می­باشد و جمع مضاف مفید عموم است.

آیا خویشاوندان مادری از دیه ارث می­برند؟ دو قول است:

1- ارث می­برند، به همان دلیلی که گذشت [عموم آیه اولوا ...]

2- ارث نمی­برند، دلیل روایت محمد بن قیس از امام باقر (ع)، روایت عبدا... بن سنان از امام صادق (ع) و روایت عبید بن زراره از امام صادق (ع) است که بر محرومیت برادران و خواهران مادری از دیه دلالت دارد، از طریق مفهوم اولویت،سایر خویشاوندان مادری نیز به آنها ملحق می­شوند.

ب- زن و شوهر: 1) طبق قول مشهورتر از دیه ارث می­برد، در پاسخ روایت سکونی که بر ارث نبردن آن دو از دیه دلالت دارد باید گفت: یا روایت ضعیف است یا بر تقیه حمل می­شود. 2) به اتفاق فقها، قصاص را ارث نمی­برد [اگر یکی از آن دو را به قتل عمد بکشد، دیگری نمی­تواند قاتل را قصاص کند]، اما اگر در قتل عمد، قصاص با دیه مصالحه شود زن و شوهر مانند سایر اموال ارث می­برند. دلیل این حکم عموم آیه اولوا الارحام است.

 

290- حجب اخوه نسبت به مادر را توضیح داده و شرایط آن را ذکر کنید.

اخوه -برادران و خواهران متوفا-، سهم مادر را از یک سوم به یک ششم کاهش می­دهند [به این معنا که اگر میت، خواهر یا برادر نمی­داشت، مادر او یک سوم ارث می­برد؛ زیرا میت فرزند نداشت، اما برادران و خواهران -با این که خودشان ارث نمی­برند چون در طبقه دوم هستند-، نمی­گذارند که مادر یک سوم ببرد،  و در نتیجه یک ششم را مادر ارث می­برد و بقیه برای پدر است]

شرایط:ل1) زنده بودن پدر متوفی 2) متعدد بودن اخوه 3) ابوینی یا ابی بودن اخوه 4) عدم موانع ارث در اخوه 5) متولد شدن از مادر (حمل نبودن آنها) 6) زنده بودن اخوه به هنگام فوت مورث طبق نظر برخی.

 

291- عول و تعصیب را در قالب مثال توضیح داده و نظریه امامیه را در این مورد بنویسید.

مطلب اول: عول، زیادی و ارتفاع سهام می­باشد؛ و در اصطلاح فقهی، عبارت است از «توزیع کسری ترکه، که به زیادی علت سهام نسبت به آن حاصل شده است به نسبت مساوی بین تمام ورثه» بنابراین، عول آن است که «مجموع سهام از ترکه بیش­تر باشد» که در این صورت، اختلاف نظر فقها بر سر آن است که آیا نقص بر هریک ازصاحبان فرض وارد می­شود، و یا تنها بر برخی آنان؟ شهید اول، قایل است: از نظر امامیه، عول پذیرفته نیست، در صورتی که سهام بیش­تر از فرائض باشد، نقص و کاستی بر افراد ذیل وارد می­شود:

1) پدر [ذکر پدر در میان کسانی که نقص بر آنان وارد می­شود، مسامحی است، وگرنه هیچ وقت بر پدر وارد نمی­شود] 2) دختر 2) دختران 4) خواهر ابوینی یا ابی 5) خواهران ابوینی یا ابی.

اما فقهای اهل سنت، نقص را بر همه وراث وارد می­نمایند، به این صورت که مقدار زاید را به فریضه اضافه کرده و سپس آن را بر تمام آنان توزیع می­کنند.

مطلب دوم- تعصیب: تعصیب عبارت است از «اختصاص دادن باقیمانده ترکه میت، پس از اخراج فروض به خویشاوندان ذکور که بدون واسطه یا با واسطه ذکوری، خویشاوند میت هستند» مانند: پسر پسر و برادر ابوینی یا ابی و عمو و پسر عمو.

مذاهب اهل سنت، برادر میت را با دختر یا دختران میت در ارث شریک دانسته­اند؛ هم­چنان که عمو را نیز با وجود خواهر یا خواهران متوفی در ارث شریک می­دانند.

از نظر فقهای امامیه، تعصیب باطل است و آنچه از سهام صاحبان فروض اضافه بیاید باید به صاحبان فرض نزدیک رد شود. بنابراین، مقدار زاید  الف- به افراد ذیل رد می­شود: 1) دختر 2) دختران 3) خواهر یا خواهران ابوینی 4) خواهر یا خواهران ابی، در صورتی که خواهران ابوینی وجود نداشته باشند. 5) مادر 6) کلاکه امی،به شرطی که وارثی در درجه آنان نباشد؛ ولی اگر وارثی در درجه آنان باشد، مقدار زاید را به غیر کلاکه امی یعنی به اخوه ابوینی یا ابی رد می­کنند، و به کلاله امی رد نمی­کنند.

ب- مقدار زاید به این افراد رد نمی­شود: 1) زوج 2) زوجه مگر آن که متوفا هیچ وارثی غیر از امام نداشته باشد.

 

292- «حبوه» و «طعمه» را معنا نموده و حکم هر یک را بیان کنید.

مطلب اول: -حبوه- در صورتی که فرزندان متوفا متعدد باشند به بزرگ­ترین پسر، و گرنه [اگر فرزند بزرگتر او دختر باشد] به پسر متوفا [که از نظر سن از دختران کوچک تر است] چیزهای ذیل داده می­شود: 1) لباس 2) انگشتر 3) شمشیر 4) قرآن.

مطلب دوم: -طعمه- در صورتی که متوفا، پدر و مادر یا یکی از آن دو یا وارثی در مرتبه آنان -اولاد- زنده باشند، اجداد او ارث نمی­برند و این مورد اتفاق است. ولی برای پدر و مادر متوفا مستحب است که که اگر برای آنها علاوه بر یک ششم، اضافه آید آن یک زاید بر یک ششم  بر فرض خود را به جد و جده متوفا [یعنی پدر و مادر خود] به عنوان طعمه بدهند.

 

293- عبارت شهید اول را توضیح دهید: «لو ترک الاجدادَ الاربعۀَ لأبیه و مثلهم لاُمه من ثلاثۀِ أسهُمٍ، سهمً لأقرباء الاُم لاینقسم علی أربعۀً، و سهمان لأقرباء الأب لاینقسم علی تسعۀ و مضروبهما ستۀٌ و ثلاثون، و مضروبها فی الاصلِ مأئۀٌ و ثمانیۀٌ؛ ثلثها ینقسم علی الأربعۀِ ثلثاها تنقسم علی تسعۀٍ».

اجداد در مرتبه دوم هست نفر می­باشند:

1

پدر پدر پدر متوفا (32)

5

پدر پدر ماد متوفا (9)

2

مادر پدر پدر متوفا (16)

6

مادر پدر مادر متوفا (9)

3

پدر مادر پدر متوفا (16)

7

پدر مادر مادر متوفا (9)

4

مادر مادر پدر متوفا (8/72)

8

مادر مادر مادر متوفا (9/36)

 

هرگاه متوفا هشت جد از خود به جای گذارد یعنی چهار جد از پدر و چهار جد از مادرش، این هشت نفر، اجداد مرتبه دوم محسوب می­شوند؛ زیرا هر مرتبه ای از اجداد نسبت به مرتبه قبل از خود یک برابر بیش­تر است.

اصل مساله اجداد هشتگانه از سه سهم است [ترکه باید را باید سه قسمت کرد] و عدد 3 مخرج فرض­هایی است که در این مساله وجود دارد که همان یک سوم باشد. ضابطه کلی در هر مساله ای که به اجداد ثمانیه مربوط می­شود این است که اصل آن باید از عدد 3 حساب کرد:

الف- یک قسمت از این سه قسمت به خویشاوندان مادری داده می­شود که یک سوم اصل ترکه است، و بر تعداد سهام آنها که [که چهارتا است] تقسیم نمی­شود [بلکه کسر لازم می­آید].

ب- دو قسمت برای خویشاوندان پدری است که به طور صحیح بر تعداد سهام آنان که نُه تاست تقسیم نمی­شود [و کسر لازم می­آید] و تعداد سهام آنها نُه تاست، زیرا [دو ثلث را باید به سه قسمت تقسیم کرد] و دو سوم ثلثین برای جدّ و جدّه پدری متوفاست که سه قسمت می­شود [و دو قسمت آن به جد پدری پدر و یک قسمت آن به جده پدری پدر داده می­شود] و یک سوم ثلثین به جد و جده مادری پدر متوفا داده می­شود که آن هم سه قسمت می­شود [دو قسمت آن به جد مادری پدر و یک قسمت آن به جده مادری پدر داده می­شود. از این رو، تعداد سهام این چهار جد، به 9 می­رسد و در هرطرف [اجداد پدر متوفا و اجداد مادر متوفا] کسر لازم می­آید؛ میان عدد هر گروه و نصیب آنان تباین است [بین 2 و 9 در طرف اجداد ابی، بین 1 و 4 در طرف اجداد امی تباین وجود دارد] ناگزیر باید دو عدد نصیب [یعنی (1) و (2)] را کنار گذاشت و فقط دو عدد 4 و 9 را در یکدیگر ضرب کرد و حاصلضرب آنها، یعنی حاصلضرب 4 [که سهم گروه اجداد مادری است] در 9 [که سهم گروه اجداد پدری است] 36 می­شود و سپس این عدد به دست آمده را در اصل فریضه که 3 است ضرب می­کنیم که حاصلضرب آن عدد 108 می­شود: یک سوم این عدد که 36 می­شود بر تعداد اجداد مادری که چهارتاست به طور مساوی تقسیم می­شود و به هر کدام 9سهم می­رسد. و دو سوم این عدد که 72 می­شود بر 9سهم تقسیم می­شود [9 سهم تعداد سهام خویشاوندان پدری است که به هر سهم 8 قسمت می­رسد] بدون آن که کسر لازم بیاید. بنابراین، الف- به جد و جده پدری پدر متوفی، دو سوم از 72 داده می­شود که معادل 48 قسمت است که یک سوم آن، یعنی 16 قسمت به جده، دو سوم یعنی 32 قسمت به جد می­رسد. ب- به جد و جده مادری پدر متوفا [یک سوم از 72] 24 قسمت داده می­شود که دو سوم آن، یعنی 16 قسمت به جد، و یک سوم یعنی 8 قسمت به جده می­رسد.

 

294- چهار صورت «تباین، تماثل، تداخل و توافق» حاصل از نسبت بین دو عدد را توضیح دهید.

؟!!!


295- مراد از مناسخات در کتاب ارث را با مثال توضیح دهید.

مناسخات آن است که شخصی فوت کند و قبل از آن که ترکه او را بین وارثانش تقسیم کنند یکی از ورثه­اش نیز فوت کند که در این حالت دارایی وارث به اضافه آنچه ارث برده است به نزدیکان می­رسد؛ بنابراین، در چنین حالتی ترکه متوفای اول و دوم را اگر بخواهند می­توانند از یک اصل حساب کنند که چند صورت دارد تنها به صورت اول اشاره می­شود: مانند آن که وراث شش برادر و شش خواهر باشند و سپس یکی از برادران فوت کند و قبل از آن که ترکه او را تقسیم کنند یکی از خواهران فوت کند و به همین ترتیب، تا آنجاکه در نهایت یک برادر و یک خواهر باقی بماند که در این صورت مال تمامی برادران و خواهرانی که فوت کرده اند بین این دو نفر به سه قسمت تقسیم می­شود [دو سهم به برادر و یک سهم به خواهر] به شرط این که برادر و خواهر پدری باشند؛ چنانچه برادر و خواهر مادری باشند میراث را به طور مساوی بین خود تقسیم می­کنند.

 

 کتاب قضاء و شهادات

296- مراد از «قاضی تحکیم» کیست، آیا اجتهاد مطلق در او معتبر است؟

قاضی تحکیم کسی است که طرفین دعوا به قضاوت او رضایت می­دهند تا میان آنان داوری کند با وجود این که قاضی منصوب از طرف امام(ع) وجود دارد.

به هر صورت، قاضی تحکیم در زمان غیبت امام، قابل تصور نیست، زیرا: 1) اگر مجتهد باشد، حکم و قضاوت او نافذ است، هر چند طرفین دعوا ایشان را به عنوان داور انتخاب نکرده باشند 2) اگر مجتهد نیست، به اجماع فقها، حکم وی نافذ نیست، چه وی را حَکَم قرار دهند یا ندهند. پس اجتهاد در تمام زمان­ها و تمام حالت­ها در قاضی شرط است و چنین مطلبی مورد اتفاق فقها است. (ج 3: 71 و 84)

 

297- أخذ اجرت بر قضا یا ارتزاق از بیت المال برای قاضی جایز است، چرا؟

الف- 1) شهید اول: ارتزاق قاضی در صورتی که او نیاز به روزی خوردن داشته باشد به دلیل نبودن مال یا عدم دسترسی به آن، از بیت المال جایز است، چه قضاوت بر او واجب عینی باشد یا واجب کفایی. زیرا: بیت المال برای مصالح مسلمانان آماده شده است و قضاوت ایشان از بزرگترین آن مصالح است. 2) برخی: در صورتی که قضاوت واجب عینی باشد، ارتزاق از بیت المال برای قاضی جایز نیست، چون عوض گرفتن بر انجام واجب عینی حرام است. نقد: این صورت، موجب آن می­شود که قاضی از دو طرف اجرت نگیرد، نه روزی گرفتن از بیت المال.

ب- گرفتن جُعل (مالی دو طرف دعوا به عنوان جعاله) و نیز گرفتن مزد و اجرت عمل [به این صورت که قاضی در حکم اجیر باشد] جایز نمی­باشد، خواه از اصحاب دعوا باشد و خواه از کس دیگری؛ زیرا: جعل و اجرت در حکم رشوه است که حرام می­باشد. البته شهید اول، این حرمت را تنها در مورد اصحاب دعوا بیان کرده است.

 

298- «حیث عرف المدعي فادعى دعوى ملزمة معلومة جازمة قبلت إتفاقا، وإن تخلف الثاني، ففي سماعها قولان : أحدهما العدم، لعدم فائدتها وهو حكم الحاكم بها لو أجاب المدعى عليه بنعم، والثاني: وهو الأقوى السماع ، لاطلاق الأدلة الدالة على وجوب الحكم، وما ذكر لا يصلح للتقييد، لإمكان الحكم بالمجهول ، فيحبس حتى يبيّنه كالاقرار» دو قول مذکور در عبارت و دلیل آنها و مراد از عبارت «وماذکر ...» را توضیح دهید.

هرگاه مدعی شناخته شد، به اجماع فقها ادعای او قبول می­شود در صورتی که ادعای او دارای شرایط ذیل باشد: 1) ادعای او الزام کننده طرف دعوا به دادن چیزی باشد 2) ادعای او از نظر خصوصیات معلوم باشد 3) ادعای او به طور جزم و یقین باشد.

اگر شرط اول را نداشته باشد، مانند هبه، وقف یا رهنی [بنا بر قولی] که قبض نکرده، ادعا کند، دعوایش پذیرفته نمی­شود، چون طرف را الزام به دادن چیزی نمی­سازد.

اگر شرط دوم را نداشته باشد [امر مجهولی را ادعا کند]، چیزی، اسبی یا لباسی ادعا کند بدون آن که مشخصات آن را ذکر کند، در قبول آن دو قول است:

الف- شهید اول در دروس: ادعای او پذیرفته نمی­شود؛ زیرا: چنین ادعایی فایده ندارد و فایده استماع دعوا این است که در صورت پاسخ مثبت دادن طرف دعوا [و اقرار او] حاکم شرع بتواند طبق آن دعوا حکم کند. در چنین حالتی حکم ممکن نیست. باید مدعی اگر مورد ادعا مثلی باشد صفات آن را بیان کند و قیمی است باید جنس و نوع و مقدار ثمن را معلوم دارد.

ب- شهید ثانی: قول قوی­تر آن است که ادعای او پذیرفته شود؛ زیرا: 1) ادله -آیات- که بر وجوب قضا دلالت دارند مطلق اند شامل ادعای معلوم و مجهول می­شود، دلیل قول اول [ادعای مجهول بی فایده است] نمی­تواند این اطلاق را مقید سازد، چون با ادعای مجهول نیز، حاکم شرع می­تواند حکم کند، مدعی نگه­داشته می­شود تا امر مجهول خود را روشن سازد چنانچه اگر کسی به امر مجهولی اقرار کند، همین حکم را دارد. 2) بسا مدعی اجمالاً بداند که حقی نزد کسی دارد، اما عین یا صفت آن را نداند، اگر ادعای او پذیرفته نشود، حق او ضایع خواهد گشت. با این دو دلیل ثابت می­شود که مقتضی برای پذیرش موجود و مانع مفقود است.

این ادعا که میان اقرار و ادعا تفاوت است. اگر از اقرار کننده توضیح خواسته شود، بسا از اقرار خود برگردد، ولی مدعی از ادعای خویش بر نمی­گردد،چنین تفاوتی، دلیل برای نپذیرفتن ادعای مجهول نمی­شود.

مراد از «و ماذکر ..» همان دلیل قول اول است. (ص 83)

 

299- موارد ثبوت حق، با یک شاهد و قسم را نام ببرید.

هر دعوایی که با یک شاهد مرد و دو شاهد زن قابل اثبات باشد، با یک شاهد مرد به انضمام قسم نیز اثبات می­شود و آن عبارت از دعاوی مالی یا دعوایی که مقصود اصلی از آن مال باشد. موارد آن عبارتند از:

1) دین [عام است هر حقی که به عهده دیگری داشته باشد] 2) قرض [که خاص است] 3) غصب. در این سه مورد، مورد ادعا مال است. 4) عقود معاوضی -بیع، صلح، اجاره و هبه معوض-، 5) جنایتی که سبب پرداخت دیه شود مانند» قتل خطایی، قتل شبه عمد، قتل فرزند توسط پدر، قتل کافر توسط مسلمان، شکستن استخوان کسی هر چند عمداً باشد، زخمی که به درون شکم برسد [جائفه] زخمی که به سر وارد می­شود و به پوست کیسه مانند مغز می­رسد [مأمومه] و زخمی که استخوان را از جای خود به جای دیگر حرکت دهد [منقّله]. آنچه به واسطه یک شاهد و قسم ثابت نمی­شود: 1) عیوب زنان و مردان که موجب فسخ اند 2) طلاق خلع 3) طلاق غیر خلع 4) رجوع در طلاق 5) آزادی عبد 6)کتابت 7) تدبیر 8) استیلاد 9) نسب 10) وکالت، 11) وصیت 12) نکاح (بنا بر قول قوی تر). (ص113-118)

 


300- بیّنه داخل و خارج را تعریف کرده بیان کنید که کدام یکی در مقام تعارض مقدم می­شود؟

هرگاه یکی از دو طرف دعوا بر عین «ید» داشته باشد، مثلاً ساکن خانه­ی مورد ادعا باشد و بیّنه اقامه نماید، بیّنه او، بینه داخل است و طرفی که بر عین تسلط ندارد، خارج نامیده می­شود. در تقدیم بیّنه:

الف- بیّنه داخل مقدم است مطلقاً [چه به ملکیت مطلق شهادت دهند یا سبب آن را ذکر کنند]؛ زیرا: 1) از علی(ع) نقل شده که آن حضرت در چنین واقعه ای، به مقدم کردن بیّنه داخل حکم کرده اند 2) در این حالت دو بینه تعارض می­کنند و تساقط می­نمایند و در نتیجه، کسی که عین را در دست دارد مقدم است.

ب- بیّنه خارج مقدم است؛ زیرا: روایت مستفیض وجود دارد که مضمون آن این است: قول ذوالید، و بینه مدعی مقدم است.

پ- شهید اول، توقف کرده است و شهید ثانی می­گویند: این توقف پسندیده است، زیرا در این مساله، دلیل محکمی از همه جهات وجود ندارد.

 

کتاب حدود:

301- بالاترین و کم­ترین مقدار حد جلد برای چه جرمی است و مقدارش چیست؟

الف- بالاترین مقدار حد، حد تازیانه است که 1) برای بالغ محصن است که با دختر صغیره یادیوانه -حتی اگر این زن بالغ باشد- زنا کند! 2) هم چنین حدی زنی که کودک با ا وزنا کند.

ب- کمترین مقدار تاز یانه، دوازده و نصف تازیانه است( یک هشتم حدزانی) برای کسی که با داشتن زن آزاد و مسلمان، با کنیزی ازدواج کند و پیش ازاذن گرفتن از زن ، با کنیز نزدیکی کند. و قیل یضربه ضرباً بین الضربین (ج9، شرح لمعه صص 24-102)

302- فرق مجلس حکم و مجلس اقامه را در کتاب حدود توضیح دهید.

فرق بین مجلس حکم و مجلس اقامه در این است که مجلس اقامه همان مجلس اداء شهادت شهوداست که همه شهودبایستی هنگام شهادت حاضر باشند. اما مجلس حکم، مجلسی (مجلس قضاوت) است که حکم صادرمی شود، و بنا برقول اجود، حضور گواهان در مجلس حکم (قضاوت) قبل از اجتماع شان برای اقامه شهادت، شرط نیست. به دو دلیل: 1) شهادتی که در آن شهود اتفاق نظر دارند تحقق یافته و امر منافی با آن رخ نداده است. 2) شرط حضور شهود با هم در مجلس حکم مشکوک است و روایت بیش از عدم فاصله زمانی میان شهادت­ها دلالت ندارد.(ج9 ، ص 54)

303- حد قتل به سیف برای چه جرم­هاییی است؟

الف- زنا با محارم نسبی از قبیل مادر و خواهر و عمه و خاله. زنا با محارم رضاعی در حکم محارم نسبی است. 4)در باره همسر پدر و همسر پسر و وطی شدۀ پدر به واسطه ملک یمین اختلاف است و اصل عدم الحاق است.

ب-  زنای غیر مسلمان با زن مسلمان که موجب قتل زانی است‌.
ت- زنای به عنف و اکراه که موجب قتل زانی اکراه‌کننده است‌.
در این موارد تفاوتی میان احصان و غیر احصان و پیر و جوان، حر و عبد نیست. لاطلاق النصوص.

[سایر موارد، مانند لواط که یکی از حد آن قتل است و محاربه ]

 


304- مراد از «ضغث» و مورد آن را بیان نمایید.

« ماده 94 ـ هرگاه امید به بهبودی مریض نباشد یا حاکم شرع مصلحت بداند که در حال مرض حد جاری شود یک دسته تازیانه یا ترکه که ‌مشتمل بر صد واحد باشد، فقط یک بار به او زده می‌شود هر چند همه آنها به بدن محکوم نرسند». ولی موجب درد او گردد.

305- اگر مردی به شخصی بگوید: «زنیت باختک»آیا حد زنا و حد قذف و یا تعزیر ثابت می­شود، توضیح دهید؟

درصورتی که چهار بار اقرار به "زنیتُ باختک" نماید؛ حد زنا در حق او ثابت می شود. ولی اگر یک بار بگوید به عقیده شهید اول حد زنا و حدقذف ثابت نمی شوند، بلکه فقط تعزیر می گردد. در نظر شهید ثانی اقوی این است که حد قذف ثابت می شود ، برای اینکه لفظ مذکور عرفا ظهور درقذف د ارد( همان، صص171-162)

306- اصطلاحات ذیل را توضیح دهید.

الف- کشخان: برای کشخان و قرنان معنایی در کلام عرب نیست، ولی در اصطلاح مردم این دو را نزدیک به معنای دیوث (مردان اجنبی را بر همسر خود را وارد می­کند) است و طبق نظر برخی، قرنان کسی است که مردان اجنبی را بر دختران وارد کند، و کشخان کسی است که مردان اجنبی را بر خواهران خود وارد کند تا عمل منافی عفت صورت گیرد.

ب- تعزیر: در لغت به معنای تادیب است و گاهی بر تعظیم و توقیر اطلاق می شود ودر " اصطلاح شرعی" به معنای عقوبتی است که بدن را به درد آورد ومیزان آن را شارع مقدس معین نکرده باشد.

پ- قذف: « ماده 139 ـ قذف نسبت دادن زنا یا لواط است به شخص دیگری‌.
ت- حرز: تبصره 1 ـ حرز عبارت است از محل نگهداری مال به منظور حفظ از دستبرد.

ث- سَنِت: سنت: سا ل خشک سالی= عام مجاعه،یکی از عواملی است که جریان حدسرقت را به هم می زند.

ج- اختلاس: ربایش مال دیگری به طور پنهانی از غیر حرز. مستلب کسی است که مال دیگران را آشکارا می­رباید و فرار می­کند و بدون آن که محارب باشد.

ح- مرتد ملی: ارتداد کفر بعد از اسلام است. کسی است که کافربوده و قبول اسلام نموده،وانگاه برگشته یا به انکار اسلام و یاانکار امر ضروری اسلام از قبیل نماز و ...

خ- مرتد فطری: پدر یا مادر او یا هر دو در حال انعقاد نطفه اش مسلمان بوده اند این احکام را دارد: 1) کشته می­شود.2) توبه­اش در ظاهر پذیرفته نمی­شود 3) همسر او از وی جدا شده عده وفات نگه می­دارد. 4) اموالش میان ورثه تقسیم می­شود. زن اگرچه مرتد فطری باشد کشته نمی­شود.

 

308-  عبارت « فيعزر قاذف الجماعة بما يوجبه [تعزیر] بلفظ متعدد  متعددا  مطلقا  وبمتحد  إن جاؤا به متفرقين ، ومتحدا  إن جاؤا به مجتمعين ، ولا نص فيه  على الخصوص » را توضیح دهید.

اگر قاذف، جماعتی را به لفظ متعدد قذف کند: مثلا به یکی از آنها بگوید: یا زانی وبه دیگری بگوید: یا شارب و به سومی بگوید: یا لائط. یا برای هرکدام بگوید :یا زانی، در این صورت تعزیر می شود متعددا، یعنی برای هر کدام تعزیر می گردد. [مطلقاً]فرق نمی کند که مقذوفین به صورت دسته جمعی مطالبه اجرای حد کنند و یا جداگانه.

اگر قاذف، جماعتی ازمردم را [بمتحدٍ] به لفظ واحد قذف کند مثلا بگوید: ای زنا کاران،وآن جماعت بصورت جداگانه مطالبه ی اجرای تعزیر کنند؛ متعددا تعزیر می شود. اما اگر جماعت را به لفظ واحد قذف کند وآنان به صورت دسته جمعی بیایند مطالبه ی حد کنند،دراین صورت ،قاذف، فقط یک مرتبه تعزیر می شود. احصان در باب قذف: الف- تزویج ب- حریت پ- مجموع پنج صفت: 1) بلوغ 2) عقل 3) مختار 4) اسلام 5) عفت.

 

کتاب قصاص

عبد الرحیم اصغری:

309- موجِب قصاص نفس را دقیقاً ذکر کنید.

موجب قصاص اذهاق ( اخراج) نفسي است که : 1) معصومه باشد ، جايز القتل نباشد. 2ـ مکافئه باشد ، يعني با نفس قاتل برابر باشد در اسلام و حريت و....3) قتلي را که مرتکب شده از نوع عمد باشد نه خطا و شبه عمد .4 ـ  قتلي را که مرتکب شده عدواناً باشد نه اينکه حق قتل داشته باشد[10] .

 

310- عبارت «لو اشترك في قتله جماعة قتلوا به بعد أن يرد عليهم ما فضل عن ديته ، وله قتل البعض فيرد الباقون بحسب جنايتهم ، فإن فضل للمقتولين فضل قام به الولي» توضیح دهید.

ماده 212 ـ هر گاه دو یا چند مرد مسلمان مشترکا مرد مسلمانی را بکشند ولی دم می‌تواند با اذن ولی امر همه آنها را قصاص کند و درصورتی که قاتل دو نفر باشند باید به هر کدام از آنها نصف دیه و اگر سه نفر باشند باید به هر کدام از آنها دو ثلث دیه و اگر چهار نفر باشند باید به هر کدام از آنها سه ربع دیه را بپردازد و به همین نسبت در افراد بیشتر.

تبصره 1 ـ ولی دم می‌تواند برخی از شرکای در قتل را با پرداخت دیه مذکور در این ماده قصاص نماید و از بقیه شرکا نسبت به سهم ‌دیه اخذ نماید.

ماده 215 ـ شرکت در قتل‌، زمانی تحقق پیدا می‌کند که کسی در اثر ضرب و جرح عده‌ای کشته شود و مرگ او مستند به عمل همه آنها باشد، خواه عمل هر یک به تنهایی برای قتل کافی باشد خواه نباشد و خواه اثر کار آنها مساوی باشد خواه متفاوت‌].

 

311- پنج شرط قصاص را توضیح دهید.

شرايط پنجگانة قصاص :

•1-      تساوي درحرّيت يارقيّت : پس حر دربرابرحر وحره (بشرط اينکه ولي حره نصف ديه ي حررابه قاتل بپردازد) کشته مي شودوهمينطور حره دربرابر حره وحر به قتل ميرسد. وعبد درمقابل عبد و حر بقتل ميرسد. اما  حر بخاطر عبد کشته نمي شود.

•2-       تساوي در دين، پس مسلم بخاطر کافر به قتل نمي رسد (مگر اينکه کافر ذمي باشد و مسلم در قتل کفارذمي معتادشده باشد که دراين صورت بعضي گويند : ولي ذمّي اگرمازاد ديه ي مسلم برکافررا بپردازد مي تواند قصاص کند ).

•3-     انتفاي ابوت :  پس پدر بخاطرفرزندش کشته نميشود امّافرزندبخاطر قتل پدرش کشته مي شود.

•4-     کمال عقل : پس مجنون بخا طر عاقل ومجنون کشته نميشود. زيرا قصدقتل درديوانه وجود ندارد

پس قتلش  ازنوع خطاي محض است وديه بر عاقله ي اوست .

•5-      مقتول محقون الدم باشد اما اگر مهدورالدم باشد وشرع قتلش را مباح کرد ه باشد(بخاطر زنا يالواط ويا ارتداد) قاتلش کشته نمي شود اگرچه بدون اذن شارع کشته باشد.

تذکر :  محکوم به قصاص فقط براي اولياي دم کشتنش مباح است امّا نسبت به ديگران محقون الدم است[11].

 


312- قتل عمد و خطا و شبه عمد در نفس را تعریف نموده و فرق آنها را در استیداء (نحوه پرداخت) بیان کنید.

«والضابط أن العمد أن يتعمد الفعل والقصد ، والخطأ المحض أن لا يتعمد فعلا ولا قصدا ، والشبيه أن يتعمد الفعل ويخطئ في القصد»

ماده 302 ـ مهلت پرداخت دیه در موارد مختلف از زمان وقوع قتل به ترتیب زیر است‌:
الف ـ دیه قتل عمد باید در ظرف یک سال پرداخت شود.
ب ـ دیه قتل شبیه عمد در ظرف دو سال پرداخت می‌شود.
ج ـ دیه قتل خطای محض در ظرف سه سال پرداخت می‌شود.

[ماده 204 ـ قتل نفس بر سه نوع است‌: عمد، شبه عمد، خطاء.

ماده 205 ـ قتل عمد برابر مواد این فصل موجب قصاص است و اولیای دم می‌توانند با اذن ولی امر قاتل را با رعایت شرایط مذکور درفصول آتیه قصاص نمایند و ولی ‌امر می‌تواند این امر را به رییس قوه قضاییه یا دیگری تفویض نماید.

ماده 206 ـ قتل در موارد زیر قتل عمدی است‌:

الف ـ مواردی که قاتل با انجام کاری قصد کشتن شخص معین یا فرد یا افرادی غیر معین از یک جمع را دارد خواه آن کار نوعا کشنده باشدخواه نباشد ولی در عمل سبب قتل شود.

ب ـ مواردی که قاتل عمدا کاری را انجام دهد که نوعا کشنده باشد هر چند قصد کشتن شخص را نداشته باشد.

ج ـ مواردی که قاتل قصد کشتن را ندارد و کاری را که انجام می‌دهد نوعا کشنده‌ نیست‌ ولی ‌نسبت ‌به ‌طرف ‌بر اثر بیماری و یا پیری یا ناتوانی‌ یا کودکی و امثال آنها نوعا کشنده باشد و قاتل نیز به آن آگاه باشد.

ماده 261 ـ اولیای دم که قصاص و عفو در اختیار آنهاست همان ورثه مقتولند، مگر شوهر یا زن که در قصاص و عفو و اجراء اختیاری ‌ندارند.]

 

313- قسامه را تعریف کرده و مورد جریان آن را توضیح دهید.

 ماده 239 ـ هرگاه بر اثر قراین و اماراتی و یا از هر طریق دیگری از قبیل شهادت یک شاهد یا حضور شخصی همراه با آثار جرم در محل ‌قتل یا وجود مقتول در محل تردد یا اقامت اشخاص معین و یا شهادت طفل ممیز مورد اعتماد و یا امثال آن‌، حاکم به ارتکاب قتل از جانب متهم ظن پیدا کند مورد از موارد لوث محسوب می‌شود و در صورت نبودن بینه از برای مدعی‌، قتل یا جرح یا نوع آنها به وسیله ‌قسامه و به نحو مذکور در مواد بعدی ثابت می‌شود.
ماده 248 ـ در موارد لوث‌، قتل عمد با قسم پنجاه نفر مرد ثابت می‌شود و قسم ‌خورندگان ‌باید از خویشان ‌و بستگان‌ نسبی مدعی باشند.
تبصره 1 ـ مدعی و مدعی‌علیه می‌توانند حسب مورد یکی از قسم‌خورندگان باشند.
تبصره 2 ـ چنانچه تعداد قسم‌خورندگان مدعی‌علیه کمتر از پنجاه نفر باشند، هر یک از قسم خورندگان مرد می‌توانند بیش از یک قسم ‌بخورند به نحوی که پنجاه قسم کامل شود.
تبصره 3 ـ چنانچه مدعی‌ علیه نتواند کسی از خویشان و بستگان نسبی خود را برای قسم حاضر کند، می‌تواند پنجاه قسم بخورد و تبرئه ‌شود.

314- قصاص کدام  یک از جنایات عمدی، جایز نیست؟ توضیح دهید.

اگر جنايت نسبت به اعضاي باشد که در قصاص آن غالباً بيم تلف است يا استيفاء قصاص بدون کم و زياد ممکن نباشد ، بايد ديه گرفته شود مثل اينکه جراحت بر سر ديگري وارد کند که تا مغز او برسد و نميرد ، ويا جراحتي بر شکم ديگري وارد کند که تا اندرون نفوذ کند ويا از نوع شکستن يا در رفتگي استخوان باشد[12]

تذکر: در قتل نيز در موارديکه تساوي وجود نداشته باشد مثل قتل کافر توسط مسلم ، قتل فرزند توسط پدر ، قتل عبد توسط حر و .... نيز قصاص جايز نيست . [جنایت عمدی دیوانه و صغیر و جنایت بر مهدورم الدم که بعداً کشف خلاف شود].

 

کتاب دیات:

(تهیه کننده حاجی کریمی) [اما اینجا برخی مواد قانونی اشاره می­شود.]

[ماده 294 ـ دیه مالی است كه به سبب جنایت بر نفس یا عضو به مجنی‌ علیه یا به ولی یا اولیای دم او داده می‌شود.
دیه قتل مرد مسلمان یکی از امور ششگانه ذیل است که قاتل در انتخاب هر یک از آنها مخیر می‌باشد و تلفیق آنها جایز نیست‌:
1 ـ یکصد شتر سالم و بدون عیب که خیلی لاغر نباشند.
2 ـ دویست گاو سالم و بدون عیب که خیلی لاغر نباشند.
3 ـ یکهزار گوسفند سالم و بدون عیب که خیلی لاغر نباشند.
4 ـ دویست دست لباس سالم از حله‌های یمن‌.
5 ـ یکهزار دینار مسکوک سالم و غیرمغشوش که هر دینار یک مثقال شرعی طلا به وزن 18 نخود است‌.
6 ـ ده هزار درهم مسکوک سالم و غیرمغشوش که هر درهم به وزن 6/12 نخود نقره می‌باشد.
تبصره ـ قیمت هر یک از امور ششگانه در صورت تراضی طرفین و یا تعذر همه آنها پرداخت می‌شود].

315- دو فرع « تصادم حران فماتا فلورثة كل نصف ديته ويسقط النصف ، ولو كانا فارسين كان على كل منهما نصف قيمة فرس الآخر ويقع التقاص» را با دلیل توضیح دهید.

«ماده 334 ـ هرگاه دو نفر با یکدیگر برخورد کنند و در اثر برخورد کشته شوند، هر دو سوار باشند یا پیاده یا یکی سواره و دیگری پیاده‌ باشد، در صورت شبه عمد نصف دیه هر کدام از مال دیگری پرداخت می‌شود و در صورت خطای محض نصف دیه هر کدام بر عاقله‌ دیگری است‌.

ماده 335 ـ هرگاه دو نفر با یکدیگر برخورد کنند و در اثر برخورد یکی از آنها کشته شود در صورت شبه عمد نصف دیه مقتول بر دیگری‌است و در صورت خطای محض نصف دیه مقتول بر عاقله دیگری است‌.

تبصره ـ هرگاه کسی اتفاقا و بدون قصد به شخصی برخورد کند و موجب آسیب او شود خطای محض می‌باشد.

ماده 336 ـ هرگاه در اثر برخورد دو سوار، وسیله نقلیه آنها مانند اتومبیل خسارت ببیند، در صورتی که تصادم و برخورد به هر دو نسبت‌داده شود و هر دو مقصر باشند یا هیچ‌کدام مقصر نباشند، هر کدام نصف خسارت وسیله نقلیه دیگری را ضامن خواهد بود خواه آن دو وسیله از یک نوع باشند یا نباشند و خواه میزان تقصیر آنها مساوی یا متفاوت باشد و اگر یکی از آنها مقصر باشد فقط مقصر ضامن‌است‌.

تبصره ـ تقصیر اعم است از بی‌احتیاطی‌، بی‌مبالاتی‌، عدم مهارت‌، عدم رعایت نظامات دولتی‌».



 

316- واژه­های ذیل را توضیح دهید.

بعير مغتلم = شتر مست از شهوت­جنسی که ديوانه وار بر انسان و هرچيز ديگر با دندان حمله مي کند. و کلب عقور، در صورتی که جنایت به دیگری وارد کنند، صاحب آن در صورتی ضامن است که علم به حال آنها داشته و اهمال ورزیده باشد و اگر عالم نبوده و یا تفریط در حفظ نکرده باشد، ضامن نیست:

روشن= پنجرة بزرگ. اگر ناودان یا بالکن و یا پنجره که طبق عادت نصب شده باشد، به روی کسی فرو افتند، ضمانت نیست: 1) شرعاً اذن داده شده در نتیجه ضمان به دنبال آن نخواهد آمد. 2) اصالت برائت. 

ظئر = دايه که غير از مادر اصلي اگر زن ديگر بخواهد بچه را شير دهد او را به عربي ظئر مي گويند. اگر در خواب بر روی کودک بغلتد و کودک بمیرد: 1) در صورتی که شیردهی فخری و مجانی بوده باشد، دیه از مال خود پرداخت می­شود 2) در صورتی که شیردهی از سر حاجت و ضرورت بوده باشد، دیه کودک بر عقاله ظئر است.

 زُبيه = زمين را گود مي کنند مانند طنور بزرگ براي اينکه شير در ميان او بيفتد و شکارچي اورا بگيرد.

لوث = بعضي قرائن که دلالت کنند براينکه شخصي مرتکب فلان جرم شده است .

حکومت = در لغت متولي ادارة شئون بلاد است و در اصطلاح فقهي عبارت است از : جزاي که شرع مقدار آن را تعیین نکرده است و قاضي آن را براي مجرم اختيار مي کند که به آن ارش نيز گفته مي شود.

[ماده 348 ـ هرگاه ناودان یا بالکن منزل و امثال آنکه قرار دادن آن در شارع عام مجاز نبوده و در اثر سقوط موجب آسیب یا خسارت شود مالک آن منزل عهده‌دار خواهد بود و اگر نصب و قرار دادن آن مجاز بوده و اتفاقا سقوط کند و موجب آسیب یا خسارت گردد مالک منزل‌ عهده‌دار آن نخواهد بود.
ماده 357 ـ صاحب هر حیوانی که خطر حمله و آسیب رساندن آن را می‌داند باید آن را حفظ نماید و اگر در اثر اهمال و سهل‌انگاری ‌موجب تلف یا خسارت گردد صاحب حیوان عهده‌دار می‌باشد و اگر از حال حیوان که خطر حمله و زیان رساندن به دیگران در آن هست‌آگاه نباشد یا آنکه آگاه باشد ولی توانایی حفظ آن را نداشته باشد و در نگهداری او کوتاهی نکند عهده‌دار خسارتش نیست‌.
ماده 359 ـ هرگاه با سهل‌انگاری و کوتاهی مالک‌، حیوانی به حیوان دیگر حمله کند و آسیب برساند مالک آن عهده‌دار خسارت خواهدبود و هر گونه خسارتی بر حیوان حمله‌کننده و مهاجم وارد شود کسی عهده‌دار آن نمی‌باشد]

 

317- موارد دیه کامل در جنایات اطراف را توضیح دهید.

موارد دية کامل در جنايت اطراف قرار ذيل است :

1 ـ ازبين بردن تمام موي سر . 2 ـ هردو چشم را کور کند . 3 ـ هرچهار پلک را ازبين ببرد . 4 ـ هردوگوش را ازبين ببرد . 5 ـ بيني . 6 ـ هردو لب . 7 ـ زبان را کلا قطع کند . 8 ـ تمام دندان ها را ازبين ببرد . 9 ـ ازبين بردن هردوکلة (فک) راست و چپ ( بدون دندان در طفل و در پير مرد ).10 ـ گردن . 11 ـ هردو دست . 12 ـ تيرة پشت . 13 ـ مغز تيرة پشت بريده شود . 14 ـ دوپستان . 15ـ ذکر .16 خصيتين . 17 ـ دو لب فرج . 18 ـ افضاء. 19 ـ هردو نشيمن گاه (کپل ها ). 20ـ دوپا . 21 ـ شکستن استخوان نشيمن گاه .

 

318- مراد از دیه منافع چیست؟ موارد آن را توضیح دهید.

مراد از دية منافع اين است که اگر کسي يکي از منافع هشت گانة کسي را نابود کرد باید دیه­ای] کامل با بدهد مانند عقل , شنوايي‌گوش ، بينايي چشم ، چشايي کام ، بويايي بيني ، تعذر انزال مني ، سلس البول ، از بين بردن صدا[13] .

 

319- فرق شجاج و جراح را توضیح دهید.

فرق شجاج با جراح در اين است که شجاج زخم هاي مخصوص سر و صورت و جراح مربوط به به زخم هاي ساير بدن که آن هم چند نوع خواهد بود .

 

320- همه مراتب دیه جنین (مذکر و مؤنث) را بیان نمایید.

ماده 487 ـ دیه سقط جنین به ترتیب زیر است‌:
1 ـ دیه نطفه که در رحم مستقر شده بیست دینار.
2 ـ دیه علقه که خون بسته است چهل دینار.
3 ـ دیه مضغه که به صورت گوشت درآمده است شصت دینار.
4 ـ دیه جنین در مرحله‌ای که به صورت استخوان درآمده و هنوز گوشت نروییده است هشتاد دینار.
5 ـ دیه جنین که گوشت و استخوان‌بندی آن تمام شده و هنوز روح در آن پیدا نشده یکصد دینار.
تبصره ـ در مراحل فوق هیچ فرقی بین دختر و پسر نمی‌باشد.
6 ـ دیه جنین که روح در آن پیدا شده است اگر پسر باشد دیه کامل و اگر دختر باشد نصف دیه کامل و اگر مشتبه باشد سه ربع دیه کامل‌خواهد بود.
ماده 488 ـ هرگاه در اثر کشتن مادر، جنین بمیرد و یا سقط شود دیه جنین در هر مرحله‌ای که باشد باید بر دیه مادر افزوده شود.

321- اصطلاح عاقله را تعریف کرده و وجه تسمیه و مصادیق آن را بیان نمایید.

عاقله را چرا عاقله ناميده اند ؟ جواب از عقل به معناي بستن گرفته اند چون اين عشيره اند که بابستن زانوي شتران درپيش منزل ورثة مقتول ، قاتل را نجات مي دهند ، يا از عقل به معناي منع است چون اين عشيره اند که با شمشير دور شخص را مي گيرند و از او دفاع مي کنند و در اسلام اين عشيره اند که دشمن را از شخص به وسيلة مال شان منع مي کنند . عاقله آناني اند که از جانب پدر به شخص قريب باشد مانند برادران ، عموها ، اولاد برادر ، اولادعمو، آباء و اولاد خود شخص .

ماده 307 ـ عاقله عبارت است از بستگان ذکور نسبی پدر و مادری یا پدری به ترتیب طبقات ارث به طوری که همه کسانی که‌حین‌الفوت می‌توانند ارث ببرند به صورت مساوی عهده‌دار پرداخت دیه خواهند بود.

 

[ماده 304 ـ در قتل عمد و شبه عمد مسوول پرداخت دیه خود قاتل است‌.

ماده 305 ـ در قتل خطای محض در صورتی که قتل با بینه یا قسامه یا علم قاضی ثابت شود پرداخت دیه به عهده عاقله است و اگر با اقرار قاتل یا نکول او از سوگند یا قسامه ثابت شد به عهده خود اوست‌.
ماده 306 ـ در خطای محض دیه قتل و همچنین دیه جراحت (موضحه‌) و دیه جنایتهای زیادتر از آن به عهده عاقله می‌باشد و دیه‌ جراحتهای کمتر از آن به عهده خود جانی است‌.

تبصره ـ جنایت عمد و شبه عمد نابالغ و دیوانه به منزله خطای محض و بر عهده عاقله می‌باشد.



322- واژه «خریطه» و «مأمومه» را در عبارت « وأما الدامغة وهي التي تفتق الخريطة ويبعد معها السلامة ، فإن مات فالدية ، وإن فرض أنه سلم قيل زيدت حكومة على المأمومة»تعریف کرده و عبارت«إن فرض ...» را توضیح دهید.

ماده 480 ـ دیه جراحت سر و صورت به ترتیب زیر است‌:
1 ـ حارصه‌: خراش پوست بدون آنکه خون جاری شود ـ یک شتر.
2 ـ دامیه‌: خراشی که از پوست بگذرد و مقدار اندکی وارد گوشت شود و همراه با جریان خون باشد کم یا زیاد ـ دو شتر.
3 ـ متلاحمه‌: جراحتی که موجب بریدگی عمیق گوشت شود لکن به پوست نازک روی استخوان نرسد ـ سه شتر.
4 ـ سمحاق : جراحتی که از گوشت بگذرد و به پوست نازک روی استخوان برسد ـ چهار شتر.
5 ـ موضحه‌: جراحتی که از گوشت بگذرد و پوست نازک روی استخوان را کنار زده و استخوان را آشکار کرده ـ پنج شتر.
6 ـ هاشمه‌: عملی که استخوان را بشکند گرچه جراحتی را تولید نکرده باشد ـ ده شتر.
7 ـ منقله‌: جراحتی که درمان آن جز با جابجا کردن استخوان میسر نباشد ـ پانزده شتر.
8 ـ مأمومه‌: جراحتی که به کیسه مغز برسد ثلث دیه کامل و یا 33 شتر دیه دارد.
9 ـ دامغه‌: جراحتی که کیسه مغز را پاره کند غیر از ثلث دیه کامل ارش بر او افزوده می‌گردد.
تبصره ـ دیه جراحات گوش و بینی و لب در حکم جراحات سر و صورت می‌باشد.
ماده 481 ـ هرگاه یکی از جراحتهای مذکور در بندهای 1 تا 5 در غیر سر و صورت واقع شود در صورتی که آن عضو دارای دیه معین‌باشد باید نسبت دیه آن را با دیه کامل سنجید آنگاه به مقدار همان نسبت دیه جراحتهای فوق  را که در غیر سر و صورت واقع می‌شود تعیین کرد و در صورتی که آن عضو دارای دیه معین نباشد دادن ارش لازم است‌.
تبصره ـ جراحات وارده به گردن در حکم جراحات بدن می‌باشد.

 



[1] - پاسخ این سوال از سید باقری است.

[2] ازاين مسأله به دست مي آيد كه روزگاري دربين ماشيعه ها نيز مرسوم بوده است .

[3] درحقيقت جزو پايه سنگ كعبه محسوب مي شود

[4] - پاسخ از سید باقری است.

[5] - سید باقری.

[6] - عَنْ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ رَبِّهِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَ يَحُجُّ الرَّجُلُ عَنِ النَّاصِبِ فَقَالَ لَا قُلْتُ فَإِنْ كَانَ أَبِي قَالَ فَإِنْ كَانَ أَبَاكَ فَنَعَمْ.

[7] درحج ندبي همه مخير است بين اقسام حج  وفرقي بين آفاقي ومكي نيست.

[8] - سید باقری

[9] - سید باقری

[10] لمعه ، چاپ قديم 2/ 372

[11]( لمعه چاپ قديم 2/377 )  

[12]  لمعه قديم 2/387

[13] لمعه ، ج 3 ص 411 تا 414

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

ساعت

Ulti Clocks content