صفحه اصلی اشعار برگزیدهه 3 (آغاز آرام)

تقویم فارسی

 
شنبه
1389
شهریور
13
 

اوقات شرعی



آب و هوا



کرمان
رطوبت: 23 درصد
ميدان ديد: 9.99 کيلومتر
فشار: 1015.92 متر مربع
طلوع آفتاب: 6:20 ق/ظ
غروب آفتاب: 7:00 ب/ظ
دماي فعلي: 19 درجه سانتيگراد
روز: يک شنبه
حداقل: 14 درجه سانتيگراد
حداکثر: 32 درجه سانتيگراد
روز: دوشنبه
حداقل: 17 درجه سانتيگراد
حداکثر: 32 درجه سانتيگراد

Latest/Most JoomlaComments

no comments

مدیران سایت

مدیران سایت:

عبدالله علیزاده

محمد کاظم صفدری

محمد قاسم الیاسی

عید محمد مرادی

عبدالله احمدی


مدیران سایت

عبد الله علیزاده

محمد کاظم صفدری

عید محمد مرادی

محمد قاسم الیاسی

عبدالله احمدی


اشعار برگزیده 3 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط آغاز آرام   
شنبه ، 16 خرداد 1388 ، 05:12

 

اشعار برگزیده3

(با گزینش آغاز آرام)

از کتاب نو غزل (گزیده غزل جوان ایران):

 

جلیل آهنگر نژاد (1350)

ای تو خورشید

پلک این پنجرة خسته اگر باز شود

آسمان با دل بی­حوصله دمساز شود

کیست در کوچه دلواپسی­ام جز غم تو

تا دمی با من غربت زده هم­راز شود

بی تو ای همدم آبی­تر از آهنگ طلوع

بشکند بالم اگر تشنه پرواز شود

داغی تلخی است به پیشانی خورشید اگر

آسمان با شب دل­مرده هم آواز شود

ای تو خورشید! به پا خیز که با چشمانت

قفل صد صبح دل انگیز خدا باز شود

 

 

الهام امین (1358)

ابری ترین هوای زمین:

صحرا! از آسمان تو باران نمی­رسد

این انتظار تلخ به پایان نمی­رسد

اسب بهار هرچه بتازد بر این کویر

حتی به گرد پای زمستان نمی­رسد

چندی است پلک خستة چشمان من به هم

از ترس خواب­های پریشان نمی­رسد

مانند موریانه به جانم فتاده است

شکی که از سالهاست به ایمان نمی­رسد

تاری تنیده بر تن من تیرگی و هیچ

پیکی ز سمت صبح درخشان نمی­رسد

ابری ترین هوای زمینم که سالهاست

دستم به روشنایی باران نمی­رسد

بس کن غزل! که حس پریشان روح من

جز در پناه مرگ به سامان نمی­رسد

 

 

مهدی جهاندار (1358)

برخیز!

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی مانده ست

شمشیر بردارد هر آنکس با علی مانده است

دیشب تمام کوچه­های کوفه را گشتم

تنها علی تنها علی تنها علی مانده است

ای ماهتاب آهسته­تر اینجا قدم بگذار

در جزر و مد چاه یک دریا علی مانده ست

از خیل مردانی که می­گفتند می­مانیم

انگار تنها ابن ملجم با نمی­رسد علی مانده ست

ای مرد بر تیغت مبادا خاک بنشیند

برخیز تا برخاستن یک یا علی مانده ست.

 

مهدی جهاندار (1358)

غروب شد ...نیامدی

چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی

چه اشک­ها که در گلو رسوب شد، نیامدی!

«خلیل» آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن!

خدای ما دو باره سنگ و چوب شد، نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه

برای عدّه ای ولی چه خوب شد، نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

... دو باره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی

 

محسن حسن زاده لیله کوهی (1350)

لحظه وصل:

وقت جان کندن من بود، نمی دانستم

تیغ بر گردن من بود، نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد

آخرین شیون من بود، نمی دانستم

تا نمردم بگذارید که فریاد کشم

دوست هم دشمن من بود، نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می­داد

نیّتش کشتن من بود، نمی دانستم

آنچه من بارقة عاطفه پنداشتمش

آتش خرمن من بود، نمی دانستم

لحظة وصل من و دوست، خدا می­داند

وقت جان کندن من بود، نمی دانستم.

 

علی داودی (1352)

آدمت نیستم:

آدمت نیستم آن گونه که حوّا باشی

ساحلت نیستم آن قدر که دریا باشی

آدمت نیستم آری به بهشتم بفروش

قسمت این بود، در این باغچه تنها باشی

مرغ باغ ملکوتی، بپر از شاخه و خاک

با به کی چشم به راهم به تماشا باشی

مرد این حادثه من نیستم، از من بگذر!

در من آن قدر جنون نیست که صحرا باشی

شاعرت نیستم آن گونه که مدحت گویم

گرچه مضمون غزل باشی و رؤیا باشی

جان من خسته­تر از آن­که ز من دل ببری

دل من مرده­تر از آن که مسیحا باشی

باز می­گویم، می­خندد و می­گوید باز

خوب می­دانم می­خواهم امّا باشی.

 

راضیه رجایی (1355)

ابرهای کرم

چه کند بی تو دل خسته پریشانی را

کاش صبحی برسد این شب طولانی را

تویی آن چشمه جوشندة خورشید که ما

مُهر کردیم به مِهرت همه پیشانی را

ابرهای کرم از چشم تو آموخته­اند

که چنین ریخته بر خاک فراوانی را

شوق هم صحبتی با تو مرا هست عزیز!

با تو می­گویم اگر آنچه که می دانی را

ریختم بر قدمت هستی خود را بپذیر

که کسی باز نگیرد دل قربانی را

هیچ کس جز تو به خود راه نداده­ست مرا

هیچ کس این من در معرض ویرانی را

من که روشن­تر از این صبح گواه آوردم

باز خورشید جهان تاب خراسانی را.

 

علی رضا سپاهی لائین (1350)

فرصت اعجاز:

روزی که بود فرصت اعجاز در زمین

من زیستم، خلاصه شدم باز در زمین

یاران ناشناس من اما، شبیه آب

رفتند مثل رفتن یک راز در زمین

از سرخ، هرچه بود، به تاراج باد رفت

روزی که ماند بقچه گل، باز در زمین

توفان، چگونه باز در این آسمان باز

دارد هنوز حسرت پرواز در زمین

تأثیر چشم­های تو در سینه من است

چون آسمان که می­کند اعجاز در زمین

فردا تمام می­شود اسفند بر درخت

فردا درخت می­شود آغاز در زمین

فردا که باغ­ها پر گنچشک می­شود

خواهیم داشت یک سبد آواز در زمین

ای شعر پایکوب من، آهسته رقص کن

خوابیده است حافظ شیراز در زمین

 

مریم سقلاطونی

این روزها:

رفته­ست آن حماسه خونین ز یادها

دارد زیاد می­شود ابن زیادها

آقای عشق! پرچم سبز مقدست

این روزها رها شده در دست بادها

بعد از تو کفر و ظلم زمین را گرفته است

دنیا شده­ست مضحکة عدل و دادها

آیا زمان آن نرسیده­ست در جهان

نفرین شوند بازهم این قوم عادها؟

کی­ می­شود که طالب خونت فرا رسد؟

نام تو تا همیشه بماند به یادها.

 

محمود سنجری (1349)

زخم مقدر

از سینه بیرون میاور، بگذار خنجر بماند

تاوان این روسیاهی، با نابرادر بماند

سرّ دل خسته ام را، بال و پر بسته ام را

از من چه می­پرسی ای دوست، بگذار و بگذر، بماند

باید درختان برویند، خورشید و باران بجویند

وان عشق در دل بجوشد، وین شور در سر بماند

تا بودم آیینه بودم، از عاشقی می­سرودم

اما رفیقان چه بودند؟ اما برادر؟ ... بماند

دستی بر آور خدا را، باشد جواب دعا را

باران مطلق ببارد، سرشاخه­ها تر بماند

در این فرو دست تقدیر، دستی بر آور به تدبیر

تا دیدگانت فروتر، غرق فراتر بماند

می­گویمت بار دیگر، کز مرهم ای دوست بگذر

بگذار این زخم کهنه، زخم مقدّر بماند.

 

محمود سنجری (1349)

اندیشه

درست نیست که تنها به نان بیندیشیم

بیا به درد دل دیگران بیندیشیم

رها شویم و بسان کبوتران رها

به بی کرانگی آسمان بیندیشیم

به شکل تازه ای از زندگی که می­بالد

برون ز قید زمان و مکان بیندیشیم

به آن حقیقت مطلق، حقیقت موعود

رها ز پیله نام و نشان بیندیشیم

بیا به عمق، به این درک مطلق هستی

که رخ نمود کران تا کران بیندیشیم

به سوگ آل علی (ع) آه و ناله کافی نیست

بیا به عزت این دودمان بیندیشیم

همیشه مرد به فکر رهایی از نفس است

ز ما خطا ست که تنها به نان بیندیشیم

 

سید ابوالفضل صمدی (1359):

شبمنی سر مست بودم:

فکر می­کردم که از گنجشکها کم نیستم

حال می­بینم که حتی قدر آن هم نیستم

دور شو از پیش چشمم گل فروش پیر، من

دیگر آن دیوانة گل­های مریم نیستم

پا به جنگل می­گذارم، آهوان رم می­کنند

از که می­ترسید آهوها، من آدم نیستم

هر نسیمی می­تواند شاخه ام را بشکند

بادهای هرزه فهمیدند محکم نیستم

شبنمی سر مست بودم، روی گلبرگی سپید

چشم وا کردم همین امروز دیدم، نیستم.

 

سید ابوالفضل صمدی (1359):

مجال گریه کم و حجم درد بسیار است

توقّع تو از این روح سرد بسیار است

به خاطر تو گلی سرخ از کجا بخرم

زمانه ای ست که گلهای زرد بسیار است

حرامی آمد و دار ندارمان را برد

در این قبیله که می­گفت مرد بسیار است

یکی از این همه دیوانه، عاشق لیلی است

اگر نه، وحشی و صحرا نورد بسیار است

بگو به کفتر خوش باوری که در راه است

به این محله نیا هرزه گرد بسیار است

مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار

مجال گریه کم و حجم درد بسیار است.

 

مسلم محبی (1359)

آخرین امید

وقتی دو باره پر شده از بت، جهانمان

شرک است ذکر نام خدا بر لبانمان

اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم

گم باد از صحیفه عالم نشانمان

نفرین به ما! به خاطر یک لقمه بیش­تر

وا شد به سوی هر کس و ناکس دهانمان

تیر و کمان به دست گرفتیم تا مباد

غرق پرنده­ها بشود آسمانمان

در فکر طرح وسوسة سیب دیگری است

شیطان که باز جا زده خود را میانمان

وقت حضور توست، مخواه آخرین امید!

بی قهرمان تمام شود داستانمان.

 

هادی محمد حسنی (1355)

از شهر می­رانند عاشق پیشه­ها را

فرهادها را، کوه­ها را، تیشه­ها را

کندند و خشکاندند و سوزاندند در باغ

گلبرگها را، ساقه­ها را، ریشه­ها را

دنیا دلش سنگ است در پستو نهان کن

آیینه­ها را، کوزه­ها را، شیشه­ها را

ای مرغ غمگین قفس آرام منشین

فریاد کن دلتنگی اندیشه­ها را

این جنگل آشفته جای شیرها نیست

ارزانی کفتارها کن بیشه­ها را

 

عباس محمدی (1357)

باغ پاییز

باغ پاییزم که از چشم بهار افتاده است

ساحلی کز آب دریاها کنار افتاده است

می­رود آتش بگیرد ریشه­هایم از عطش

برگ برگم در هوای چشمه­سار افتاده است

ساقه­هایم هیزم خشک تبرزنها شده است

ریشه­هایم در دهان شوره­زار افتاده است

از تمام تکّه­های خویش دور افتاده ام

مثل رودی که کز دو دست آبشار افتاده است

پرپرم کردند بی تو روزهای سرنوشت

مثل گلبرگی که بر سنگ مزار افتاده است.

 

امید مهدی نژاد (1358)

از زبان مجاهدان فلسطین

رجز:

در جنگ­های تن به تن آغاز می­شویم

این رسم ماست، در کفن آغاز می­شویم

از ملتقای خون و جنون، از شروع عشق

از انتهای خویشتن آغاز می­شویم

آرام در قلمرو شب رخنه می­کنیم

هم­پای صبح دفعتاً آغاز می شویم

ققنوس­وار آتشمان می­زنند و باز

از لابه لای سوختن آغاز می­شویم

شیرین­ترین حماسه تاریخ غربتیم

از فصل مرگ کوه کن آغاز می­شویم

بازی ادامه دارد، نوبت به نام ماست

ما تازه بعد باختن آغاز می­شویم

آری، به رغم سایه سنگین سامری

یک روز از همین وطن آغاز می­شویم

این شعرها طلیعة شورند، صبر کن

وقتی تمام شد سخن آغاز می­شویم.

 

محمد سعید میرزایی:

تو و زلالی حوض حیاط و گلدانها

من و غریبی این کوچه و خیابانها

تو و تمامی گنجشکها که آمده­اند

به میهمانی تو زیر چتر گلدانها

به هر طرف که روی رویشان به سمت توست

میان باغ دلم، آفتابگردانها

ببین که گم شده ام بی تو، بی خودم، بی عشق

میان تودة سرد و سیاه انسانها

نگاهشان به سراپای بی خیال من است

هزار چشم گرسنه، در این خیابانها

در این هوای گرفته، به هر کجا که روی

غریو و سایه و درد است و برق دندانها

برای خندة پوچی­ست، پوچ و تکراری

تمام بازی این فیلها و فنجانها

و چیز گم شده در «این» و «آن» به مردم عشق

صفای ناز در «این»­ها، نیاز در «آنها»

«شبی شروع شد و روزمان به پایان رفت»

و دل خوش­اند به آغازها و پایان­ها

شبیه خط شکستند جاده­ها، بی تو

شبیه دایرة مرگ، شکل میدانها

امید پاکی مان نیست، جای دست دعا

... هزار چتر سیاه است زیر بارانها

 

سید حبیب نظاری (1352)

باران بعد از تو

وقتی جهان را این همه دیوار پر کرده است

وقتی زمین را چوبه­های دار پر کرده است

وقتی ورم کرده­ست در چشمان تو پاییز

چشم مرا دلتنگی بسیار پر کرده است

... دلشوره­ها، تردیدها، شکهای در هر شعر

هر بیت را «شاید»، «ولی»، «انگار» پر کرده است

بی تو تمام شهر از باران و گل خالی­­ست

تقویمهای کهنه را تکرار پر کرده است

بر شیشه­ها باران بعد از تو نمی­کوبد

شبهای ما را حسرت «گیتار» پر کرده است

دنیای من! چشم تو از باران دل من را

هر دفعه خالی می­کند این بار پر کرده است

یک روز بر می­گردی از این جاده­ها ... تا کی

ذهن مرا این وهم، این پندار، پر کرده است.

 

در آیینه

سید مهدی نقبایی (1356)

خود را شبی در آینه دیدیم، دلم گرفت

از فکر این­که قد نکشیدم، دلم گرفت

از فکر این­که بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم، دلم گرفت

از این­که با تمام پس­انداز عمر خود

حتی ستاره­ای نخریدم، دلم گرفت

کم کم به سطح آینه­ام برف می­نشست

دستی بر آن سپید کشیدم، دلم گرفت

نقاشی­ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه­ای نکشیدم، دلم گرفت

 

بهروز یاسمی (1348)

بهار با شکوه

حال و روز من بد است، خسته­ام از این زمین

از پرنده­ها بپرس، یا خودت بیا ببین

حال و روز من که هیچ، ماه و سال ما همه

مثل قرن آتش است، مثل عصر قاسطین

می­برد امانمان، گریه­های بی امان

می­شود حراممان، خنده­های دلنشین

ای فرشته­ای که من سالهای بی شمار

در رهت نشسته­ام با بهاری از یقین

کی ز راه می­رسد، آن بهار با شکوه

کی جوانه می­کند، این نهال نازنین

با زمان بی ارتباط، بر زمین بی اعتنا

خسته­ام از این زمان، خسته­ام از این زمین

 

بهروز یاسمی (1348)

حق به دست کیست؟

به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی­ست

بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی­ست

این غزلهای زلالی که ز من می­شنوی

چشمة جاری اندوه دلی دریایی­ست

چند وقت است که بازیچة مردم شده­ام

گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی­ست

دل به دریا زده­ام تا باز آغاز کنم

ماجرای که سرانجامش یک رسوایی­ست

امشب ای آیینه تکلیف مرا روشن کن

حق به دست دل من؟ عقل؟ و یا زیبایی­ست

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوند که معشوقة من بالایی­ست

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد

روح من تشنة یک زمزمة نیمایی­ست.

پایان

وحیدی

زمان به سرعت از کنار من عبور می­کند

چقدر کارهای ناتمام

مانده روی دست­های دفترم

ترانه؛ شکوه می­کند:

شکوفه­های من در انتظار چیدن تو مانده اند

چرا کمی به ما نمی­رسی؟!

غزل؛ اشاره می­کند:

چقدر بی خیالی و سری به ما نمی­زنی؟

قصیده؛ شاخ و شانه می­کشد:

برو که چشم دیدن تو را ندارم و نداشتم

بیا به خاطر خدا ز هم جدا شویم!

سپیده: اخم می­کند:

به ما که می­رسی همیشه خسته­ای

و بال و پر شکسته­ای

زمان به سرعت از کناری من عبور می­کند

رمق نمانده در تنم

به فکر بیت­های ناتمام و تازه ام

خودم در این مغازه ام

زنم در انتظار رب

و کودکم در انتظار پوشک است.

 

 

قیصر امین پور:

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت:

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه بازهم به گوش می­رسد

توچه فکر می­کنی؟

من فکر می­کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن بیش ز غنچه پاره کرده است.

 

قطار می رود...

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و هم چنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام ...

تقدیم به استاد امین‌پور

راضیه بهرامی

دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز

دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز

دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز

دوباره مثل تو فردا؟ دوباره مثل تو هرگز

دوباره مثل من؟ آری، چه بی‌شمار و فراوان

دوباره مثل تو اما ... دوباره مثل تو هرگز

کجاست آینه زادی که در کتاب نگاهش

هزار آینه زیبا دوباره مثل تو، هرگز

دوباره مثل تو روشن، دوباره مثل تو آبی

نخیر حضرت دریا! دوباره مثل تو هرگز!

لحظه هاي کاغذي

قیصر امین پور
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

 

سطرهاي سپيد
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند


خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!


روز مبادا

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

قیصر امین پور

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

سلمان هراتی

من هم مي ميرم اما نه مثل ...

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

 

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

 

كسوف دل

سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

 

تازه مي شوم!

(۱)
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
(۲)
جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.

 

تقاضاي سبز شدن

عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!

 

جريمه

من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:

بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!

پيش از تو ...

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

يك چمن داغ

ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو

 

براي رفتن فكري بكنيم

يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم

 

 

 

Top of Form

Bottom of Form

 

نجمه زارع

tear2.jpg«یک سرنوشت سه‌حرفی»

تقدیم به:
شناسنامه‌های دور از دست شعرهایم:
پدربزرگ
و
پدربزرگ


غزل 1
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

 

غزل 2
یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم
بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم
با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم
هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم
...
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!
غزل 3
غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود
می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود
تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود
باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود
گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود
به مهربانی‌های خواهرم سمانه
غزل 4
من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من
حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من
امروز دل نبند به مردم که می‌شود
این‌گونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من
ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من
از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من
...
من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن
در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من


غزل 5
من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست...
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست...
«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست...
با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...
هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست...
...
دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست...
کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...
غزل 6
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 


غزل 7
...و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم
به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی‌بندم
به دین این‌همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم
همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم
مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین
نمی‌برند و به مقصد نمی‌رسانندم
همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ‌کدامش نشد خوشایندم
تویی بهانه‌ی این شعرِ خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم
غزل 8
کدخدا می‌گوید از این‌جا نرو ـ یک ناشناس،
با بهار و گل می‌آید سال نو یک ناشناس
با خودم می‌گویم ای شاعر! تو تنها نیستی
توی دنیا هست حتماً مثل تو یک ناشناس
با صدای ساعتِ قلبم از این پس مایلم
بشمرم این لحظه‌ها را تا سه! دو! یک!... ناشناس،
می‌رسد می‌پرسم ای خوبِ جنوبی کیستی؟
خیره می‌ماند و می‌گوید که: مُو؟ یک ناشناس
آه می‌دانم که روزی روزگاری می‌رسد
می‌رویم آن سوتر از غم‌ها من و... یک ناشناس
غزل 9
به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را
غزل 10
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
غزل 11
همین دقیقه، همین ساعت... آفتاب، درست
کنار حوض، کمی سایه داشت روز نخست
تو کنجِ باغچه، گل‌های سرخ می‌چیدی...
پس از گذشتن یک سال یادم است درست
ببین چگونه برایت هنوز دلتنگ است
کسی که بعدِ تو یک لحظه از تو دست نشست
چه‌قدر نامه نوشتم... دلم پُر است چه‌قدر
امید نیست به این شعرهای ساده‌ی سست
دوباره نامه‌ی من... شهر بی‌وفا شده است
چه خلوت است در این روزها اداره‌ی پست!

 


غزل 12
چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها
پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
وگرنه باز هم بنا نمی‌شد آشیانه‌ها
...
و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند
مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها
چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها
اگرچه زخم می‌زنی ولی ترا نوشته‌اند
به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها
خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها


غزل 13
خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من
آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!
غزل 14
بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...
غزل 15
قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند
قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند
تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند
شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چه‌قدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند
هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند
...
دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند
غزل 16
بده به دست من این‌بار بیستون‌ها را
که این‌چنین به تو ثابت کنم جنون‌ها را
بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند
به نام ما همه‌ی سطرها، ستون‌ها را
عبور کم کن از این کوچه‌ها که می‌ترسم
بسازی از دل مردم کلکسیون‌ها را
...منم که گاه به ترکِ تو سخت مجبورم
...تویی که دوری تو شیشه کرده خون‌ها را
میان جاده بدون تو خوب می‌فهمم
نوشته‌های غم‌انگیز کامیون‌ها را!

 


غزل 17
قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده
حروف «ع ش ق» به خطّ‌ِ عتیقه خشک شده
دوباره زخم تو گُل کرده «دوّم» ماه است
زمان به‌روی «دو و دَه دقیقه» خشک شده
کنار پنجره‌ای، ماه می‌وزد... داری
به سمت کوچه نگاه عمیقِ خشک شده
از آن قرار برای تو این فقط مانده است:
گُلی که بر سر جیبِ جلیقه خشک شده
...هجومِ خاطره‌ها... چشم‌های تو بسته‌اند
و دست‌های تو روی شقیقه خشک شده
برای «عشق»، تو سرمشق تازه می‌خواهی
قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده
غزل 18
این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست
آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست
حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست
دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست
من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست
تقدیم به شاعر جوانه‌های انار:
حمیده رضایی
غزل
19
تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...
این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت...
حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...
غزل 20
نوشته‌ام به دلِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را
که دور باشد از این‌جا هوای غیرمجاز
به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز
دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر
مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز
ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز
تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ
که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز
زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز
غزل 21
ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور
منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور
زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی
و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور
هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

 


غزل 22
تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی
هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوم
این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی
تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی
باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!
غزل 23
دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت
زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت
غزل 24
دوباره تَش زده بر قلبِ نازکِ سیگار
هوای سرد و تو و فندک و پُک سیگار
تو طبقِ عادتِ هر روز می‌نویسی باز
به روی صندلیت «عشق» با نوکِ سیگار
و سرفه می‌کنی و یادِ حرف‌های منی
که گفته بوده‌ام انگار با تو که سیگار،
برای حنجره‌ات خوب نیست دست بکش
و دست می‌کشی از آخرین پکِ سیگار
...
نه! جای پای کسی نیست جز خودت این‌جا
فقط زمین و تن بی‌تحرکِ سیگار
کسی نمی‌رسد از راه، سخت می‌رنجی
و می‌روی که ببینی تدارکِ سیگار

غزل 25
دلی که می‌کشی از آن عذاب بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است
خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است
تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟
وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است
تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است
...
من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است
غزل 26
کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ
می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ
اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ
عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ
او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین... خیابان شلوغ
...ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست
خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ...
او نمی‌فهمد نمی‌فهمد فقط رد می‌شود
با همان انگیزه‌ی دیرین... خیابان شلوغ
﷼ ﷼
کفش چرمی روبه‌روی کفش چرمی ایستاد
لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان
خلوت است
غزل 27

صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است
تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است
هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
(2)
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت
ـ ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است...
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت
درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت
ـ چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت
...
گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

(3)
تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است
تمام خاطره‌ها پیش روی چشم منند
زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است
ـ بیا و پاره کن این نامه را نمی‌بینی؟
دو سال می‌شود او نامه‌ای نیاورده است...؟
همیشه گفته‌ام اما نمی‌شود انگار
دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است
تمام می‌شود این قصه آه حرف بزن
فقط نپرس که «لیلی زن است یا مرد است!!»
غزل 28
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا...
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...
...
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا...
غزل 29
یک سرنوشت سه‌حرفی؛ خالی‌ست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اوّل
آن‌جا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه
در دود و خاکستر این‌جا مردی‌ست بر پای منقل
سردرد داریم و گیجیم این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست بعداً خودش می‌شود حل!
این گرگ‌های گرسنه عادی‌ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضعِ قانونِ جنگل
باید فداکار باشم دارد قطاری مي‌آید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعدِ خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه، شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلّل
من می‌روم تا پس از این آماده‌ی مرگ باشم
ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمّای جدول

 


غزل 30
بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
بعید نیست و بگذار هرچه می‌خواهد
قبیله‌ام به دروغ و دَغَل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه...، مرا
دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد
قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند
مرا جسارت این راهِ‌حل به باد دهد
...
چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد
غزل 31
فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است
دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است
بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است
بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است
من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است
غزل 32
بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها
نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها
می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...
غزل 33
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
...
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّقند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود
غزل 34
وطن‌پرست جنوبی! میان فاصله‌ها گم!
کجایی؟ آه! دل خوش از این قبیله ندارُم
بمانَد آن‌چه کشیدم از این قبیله چه دیدم
که چشم‌های تو حتی نمی‌کنند تجسّم
تو خوبِ خوبی و من نه، تو در جنوبی و من نه
فقط در این دو ندارم همیشه با تو تفاهم
...و رقصِ موی تو وقتی که بشکنی سر و گردن
...و چشم‌های تو وقتی که می‌کنند تبسّم
تمام می‌شوی اما اگر تمام شوم من
تو ای تمامی آتش! من این تمامی هیزم
بزن دفی و برقصان دوباره خاطره‌ها را
که بی‌تو زنده بمانم به کورچشمی مردُم


غزل 35
ساعت دو شب است که با چشمِ بی‌رمق
چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق
چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای
جز با زبان شاخه‌گُل و جلدِ زرورق
هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی...
هر وقت می‌نشستی به پیشانی‌اَت عرق...
من با زبانِ شاعری‌ام حرف می‌زنم
با این ردیف و قافیه‌های اَجَق وَجَق
این‌بار اززبان غزل کاش بشنوی
دیگر دلم به این‌همه غم نیست مستحق
من رفتنی شده؛ تو زبان باز کرده‌ای
آن هم فقط همین که: برو در پناه حق!

غزل 36
از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم
در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم
تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
...
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم
مثنوی:
شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم
اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی
اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید
نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد
تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من
من و دوراهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد
چگونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه
هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید
چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه
چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار
چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

مهدی سهیلی

خدایا! بشکن این آئینه ها را

که من از دیدن آئینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولي از زنده ماندن نا گزيرم

***

از آنروزي كه دانستم سخن چيست

همه گفتند: اين دختر چه زشت است

كدامين مرد او را مي پسندد؟

دريغا دختري بي سرنوشت است

***

چو در آئينه بينم روي خود را

در آيد از درم غم با سپاهي

سيه روزي نصيبم كردي اما

نبخشيدي مرا چشم سياهي

***

به هر جا پا نهم از شومي بخت

نگاه دلنوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي به مردم

يكي در حلقه ي گيسوي من نيست

***

مرا دل هست اما دلبري نيست

تنم دادي ولي جانم ندادي

به من زلف پريشان دادي اما

سر زلف پريشانم ندادي

***

به هر جا ماهرويان رخ نمودند

نبردم توشه اي جز شرمساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم به زاري

***

چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان

همه گويند او مردم گريز است

نميدانند زين درد گرانبار

فضاي سينه ي من ناله خيز است

***

به هر جا همگنانم حلقه بستند

نگينش دختري ناز آفرين بود

ز شرم روي نا زيبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستين بود

***

چو مادر بيندم در خلوت غم

ز راه مهرباني مي نوازد

ولي چشم غم آلودش گواه است

كه در اندوه دختر مي گدازد

***

ببام آفرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم نا آشنايم

نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم

نه روشن ديده اي تا پر گشايم

***

خدايا! بشكن اين آئينه ها را

كه من از ديدن آئينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

***

خداوندا! خطا گفتم ببخشاي

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

مرا همراه رويي ناخوشايند

دلي روشنتر از آئينه دادي

***

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولي سيرت پرستان ميستايند

به بزم پاكجانان گر نهم پاي

در دل را به رويم مي گشايند

***

ميان سيرت و صورت خدايا!

دل زيبا به از رخسار زيباست

به پاس سيرت زيبا، كريما!

دلم بر زشتي صورت شكيباست

( مهدی سهیلی)

 

محمد حسین بهرامیان

فالگیر

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛  فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

او داشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمید دارم  اضـطرابی ،  ماتمـی ؛  فهـمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

هی گفت از هر در سخن ؛  از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

 

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

ساعت

Ulti Clocks content