| اشعار برگزیده 2 |
|
|
|
| نوشته شده توسط آغاز آرام | ||||||
| شنبه ، 16 خرداد 1388 ، 05:03 | ||||||
|
اشعار برگزیده 2: (به گزینش آغاز آرام)
نادر نادر پور (1308-1378) در طلسم شعر( منتخب چهار دفتر شعر):
"قاب عكس"روزي كه كودكانه, به تصوير خويشتن در چشمه ها و آيينه ها ديده دوختم: پنداشتم كه آيينه, همتاي چشمه است وين هر دو در نگاه نخستين برادرند.
پنداشتم كه هر كه در آيينه بنگرد در چشمه نيز, چهره او جلوه مي كند وان چهره هاي تيره و روشن, برابرند. پنداشتم كه چشمه اگر خفته در چمن آيينه اي است عاشق ديدار آفتاب, وينك, برآن سر است كه از اوج آسمان خورشيد را برهنه فرود آورد در آب. پنداشتم كه در شب تار اتاق من آيينه, چشمه اي است كه آرام و بي خروش مي ريزد از بلندي ديوار بر زمين. وندر زلال جاري او, اشتياق من كم كم رسوب مي كند و مي رود به خواب.
آري, هزار بار تصوير من در آيينه و چشمه, غرق شد يا خود در آن دو چشم درخشان, رسوب كرد تا ناگهان, جواني ناپايدار من چون آفتاب, در شب غربت, غروب كرد. بعد از غروب او, وقتي كه ماه از دل مرداب آسمان سر مي كشد بيرون: من با رسوب خاطره, آغشته ام هنوز من, چشمه سار آيينه را با عصاي وهم آشفته مي كنم كه مگر از رسوب او تصوير كودكانه خود را بر آورم, زيرا كه من, حريص تر از ساليان پيش در جستجوي صورت گمگشته ام هنوز. اما در آيينه: اكنون, به جاي چهره آن طفل خرد سال سيماي سالخورده مردي سپيد موست كز مرگ مي هراسد و با خويش, دشمن است. آيينه, چشمه نيست آيينه, قاب عكس كهنسالي من است. (1367)
"نجواي در حضور آيينه"چندان فرو باريد برف جامد ايام كز حجم سردش: موي من رنگ زمستان يافت اكنون نمي دانم كه باران كدامين روز اين رنگ برفين را تواند شست.
شب, ديدگانم را چنان از تيرگي انباشت كاين چشمه هاي روشن از بنياد خشكيدند اكنون نمي دانم كه چون خورشيد بر خيزد, تصوير او را در كدامين چشمه بايد جست.
بار گران روزها چندان به دوشم ماند كز بردباري, قامتم خم شد اكنون كسي در گوش من, خصمانه مي گويد: " اين پشته پنهان كه بر دوش گمان داري, بار گناه توست."
من خوب مي دانم كه آن اوج كهنسالي چشمان تاريك مرا از صبح آيينه ديگر اميد روشنايي نيست, اما, هنوز اي بخت! آيا, ميان خرمن موي سپيد من, تار سياهي در شب پيري تواند رست؟ (1368)
"پنجره خاموش"تو هر غروب نظر مي كني به خانه من دريغ! پنجره, خاموش و خانه تاريك است هنوز ياد مرا پشت شيشه مي بيني كه از تو دور, ولي با دل تو نزديك است
هنوز, پرده تكان مي خورد ز بازي باد ولي دريغ كه در پشت پرده نيست كسي در آن اجاق كهن, آتشي نمي سوزد در آن اتاق تهي, پر نمي زند مگسي
هنوز بر سر رف, برگهاي خشكيده نشان آن همه گلهاي رفته بر باد است هنوز روي زمين, پاره عكسهاي قديم گواه آن همه ايام رفته از ياد است
درخت پيچك ايام ما, رميده زما گشوده سوي درختان دور دست آغوش ستاره ها, همه در قاب شيشه محبوسند قناريان, همه در گوشه قفس خاموش
درون خانه ما, گرمي نفسها نيست درون خانه ما, سردي جدايي هاست درون خانه ما, جشن دوستي ها نيست درون خانه ما, مرگ آشنايي هاست
چه شد, چگونه شد, اي بي نشان كبوتر بخت! كه خواب ما به سبكبالي سپيده گذشت جهان كر است و من آن گنگ خواب ديده هنوز چه ها كه در دل اين گنگ خواب ديده گذشت
به گوش مي شنوم هر شب از هجوم خيال صداي گرم تو را در سكوت خانه هنوز براي كودك گريان ترانه مي خواندي مرا ز خواب بر انگيزد آن ترانه هنوز
تو هر غروب, نظر مي كني به خانه من دريغ! پنجره, خاموش و خانه تاريك است خيال كيست در آن سوي شيشه هاي كبود كه از تو دور, ولي با دل تو نزديك است
من از دريچه, تو را در خيال مي بينم كه خيره مي نگري ماه شامگاهي را سپس به اشك جگر سوز خويش, مي شويي ز چشم كودكم اندوه بي پناهي را ... ( 1341)
حسين اسرافيلي تقديم به سيد حسن نصر الله
"سيد" نگاه مي كند و برق مي جهد /"سيد" نگاه مي كند و رعد مي زند/ چون رعد, ناگهان / گوساله هاي سامري از وحشت بزرگ در دشت مي رمند/ "سيد" نگاه مي كند از پشت ابرها / رنگين كمان تازه اي از عزت و شرف / بر خاك قدس پاك/دامن گشوده است./ سيد! / تو نام ديگر اعجاز و عزتي / با ريشه هاي كهنه گسترده در زمين / اي قائد العرب!/خندق به استقامت تو چشم دوخته است / در عرصه ستيز / خيبر, شكوه ديگري از دستهاي توست/ فرمانده عزيز!/ سيد! تو در كجاي زمين ايستاده اي! / بي هيچ واهمه / اي يادگار حيدر! / فرزند فاطمه/ اينجا زمين به نام تو سوگند مي خورد / نامت تبسمي است كه بر صلح مي وزد/نام تو آبنوس تنومند ريشه دار / با نقش پايداري و پيكار / نام تو عطر پونه و آويشن/نام تو باز خواني آيات كربلاست / نام تو انهدام بالگرد / نام تو انفجار زره پوش و ناوچه است/نام تو, آب و آيينه و نور پنجره است / نام تو, روشني است / نامت, نسيمي از ملكوت است/مي وزد / نامت, تبسمي است معطر به سرخ و سبز/ نامت, بهار گمشده خاور ميانه است./ (1385)
اميد مهدي نژادتو ننگ عربي, سيد حسن! / نام تو را بايد / از فهرست اعراب شايسته خط بزنيم/ تو به جاي آن كه در ايوان ويلاي ساحلي ات / لم بدهي / و چرت تابستاني ات را/ با دود قليان مفرح كني / تفنگ دست مي گيري / و از پشت تريبون المنار / با نعره هايت /چرت ما را پاره مي كني / تو هيچ شباهتي به اعراب بزرگ نداري, سيد حسن! /نه شكمت / آن اندازه است / كه از پشت دشداشه هاي سفيد/ وقار عربي ات را نمايان كند/ نه چفيه و عقال داري / تازه عمامه سياه سرت مي گذاري / كه ما را به ياد خميني مي اندازد/كه يك بار چرت مان را پاره كرده بود / تو ننگ عربي, سيد حسن! / به جاي آن كه در حرم سرايت بگردي / و رقص عربي ممالك گرجي و اوكرايني ات را تماشا كني / تا فردا در بهشت/ براي مغازله با حوريان آماده باشي / در مخفي گاهت / كه نمي دانيم كجاست / مي نشيني و نهج البلاغه مي خواني/ تو كافر شده اي, سيد حسن!/ و بر ماست كه تو را به يهوديان اهل كتاب بسپاريم.../فقط به رسم مردان بزرگ عرب / صادق باش و بگو / برد موشكهايت/ به رياض كه نمي رسد؟! (1385)
فريدون مشيري (1305- 1379) نوايي هم آهنگ باران ( شعرهاي چاپ نشده) : "ابراز عشق"نگاه كن به درخت/ هزار شاخه, چو آغوش- باز كرده به شوق- / كه آسمان را, مانند جان به بر گيرد./ < ولي دريغ- كه ابراز عشق را, با او/ به صد هزار زبانش كه هست, نتواند./ خموش مي ماند./ × نگاه كن به پرنده, كه با هزار سرود/ به روي شاخه, لب بام,/ ÷ با هزار سرود/ براي دوست / براي آن كه نگاهش به اوست مي خواند. / × به رود مست نگاه كن كه عاشق درياست/ به شوق آن كه كند راز خود به او ابراز/ به عشق آن كه به آن بيكران بپيوندد / چگونه نعره زنان, مست, پيش مي راند./ × به من نگاه كن اي جان, چگونه, در همه حال/ صبورتر ز درخت/ گشوده دست به سويت, ز عشق سرشارم/ < پرنده وار به هرجا, به صد هزار سرود/ ترانه خوان توام, با تو گرم گفتارم/ < به سوي كوي تو, درياي من! روان چون رود/ نفس زنان همه در آرزوي ديدارم/ < دگر چگونه بگويم كه دوستت دارم/ اگر تو نيز نداني, خداي مي داند!
"اين آتش سوزنده"از خود نمي پرسي: چرا/ ÷ اين خسته را آزردمش؟ / با خود نمي گويي؟ - چرا,/ ÷ اين مرغك پر بسته را / ÷ در دام غم, افسردمش؟/ × اما چرا, / عشق تو را,/ ÷ من سالها در سينه پنهان داشتم/ < وين راز درد آلود را, / ÷ در دل نهفتم - آه- تا جان داشتم/ < - اين آتش سوزنده را, آخر كجا مي بردمش؟
"مانند خورشيد"اين نور و گرمايي كه مي رويد ز خورشيد/ در پهنه منظومه ما/ جان آفرين است/ هستي ده و هستي فزاي هرچه در روي زمين است/ × ما هيچ يك, مانند خورشيد / نوري و گرمايي كه جان بخشد به اين عالم نداريم/ اما به سهم خويش و در محدوده خويش/ ما نيز از خورشيد چيزي كم نداريم / × با نور و گرماي محبت/ نيروي هستي بخش خدمت/ در بين مردم مي توان آسان درخشيد/ بر ديگران تابيد و جان تازه بخشيد / مانند خورشيد!
"هر چه زيبايي و خوبي"هر چه زيبايي و خوبي كه دلم تشنه اوست/ مثل گل, صحبت دوست/ مثل پرواز, كبوتر/ ÷ مي و موسيقي و مهتاب و كتاب,/ كوه, دريا, جنگل, ياس, سحر/ اين همه يك سو, يك سوي دگر,/ چهره همچو گل تازه تو!/< دوست دارم همه عالم را ليك/ هيچ كس را نه به اندازه تو!
"از دام تا قفس"بيچاره آن پرنده كه پنداشت/ با چنگ و بال ناخن و منقار/ با آن همه تلاش و تقلا/ ÷ - كوشيدن مدام- / از تنگناي دام/ تن مي كند رها / پر مي كشد به دشت/ رو مي كند به نور/ ره مي برد به باغ, به شادي / سر مي كند ترانه آزادي/ × بيچاره آن پرنده/ با بال هاي خسته / با پنجه هاي شكسته/ منقار و چنگ خونين/ در لحظه اي كه رشته بيداد را گسست/ در لحظه اي كه نخوت صياد را شكست/ در آخرين نفس/ از تنگناي دام/ افتاد در قفس!
"روي بر ديوار"صفي آشفته و انبوه / ÷ از مرد و زن و كودك/ به زير چتري از اندوه!/ همه غمگين, همه ناچار!/ < زمين يخ بسته, سرما سخت طاقت سوز/ ÷ طاقت سوز تر چشم انتظاري هاي نوميدانه مان/ < هر روز/ < جان آزار/ × پريشان گفتگوها از گراني, از نداري, از گرفتاري,/ ز هر سو شكوه و زاري/ ÷ فرو مي ريخت چون آوار/ زني مي گفت: / چقدر آخر به سيلي چهره ام را سرخ گردانم؟/ چقدر آخر؟/ ÷ چقدر آخر ...؟ ... نمي دانم/ زني ديگر به تلخي گفت: - سيلي هم دگر سرخي نمي آرد به اين رخسار/ و من, با بغض سنگين,/ دست خالي باز مي گشتم/ نيفتد تا نگاه رهگذاران بر دو چشم اشكبارم .../ ÷ روي بر ديوار!
"تسليم"اي برادر, تو غمت را به كه خواهي گفت؟/ به رفيقي كه غمش از تو گرانبارتر است؟ به شب تيره؟/ ÷ به ديوار؟/ ÷ به دشت؟/ يا به تنهايي - كز جان تو بيمارتر است- / × كوه فريادت را/ به تو پس خواهد داد/ هرگز اين درد گران را نتوان گفت به كوه/ نتوان شست به آب/ نتوان داد به باد/ × هر چه مي خواهي, در روشن سيال سرشك/ تا فراسوي شب بي سحر مرگ بپوي/ راه سر منزل ارواح عزيزان بسته است/ وان سبك سايه - كه چون پرتو بيمار غروب- /تند از پيش نگاه تو گريخت/ به سياهي ها پيوسته است./ × تو چه مي پرسي: " جان پاكي كه مرا زاد و بپرورد كجاست؟/ دل و دستي كه مرا زيستن آموخته كو؟ / به گناه چه ز دست و دل فرزند جداست؟" تو چه مي گويي: "بوسه و خنده آن چشمه زاينده مهر/ از چه رو خاك شد و خاكش بر باد هواست؟"/ × دهر, با زهر دهد بوسه, چه مي جويي رحم؟/ مرگ, از پشت زند دشنه, چه مي كوبي مشت؟/ شيشه عمر خدا را نتوان يافت به چنگ/ نتوان كوفت به سنگ!
"دعا"روزي كه دست ها و دهان ها گشوده بود/ درمان دردهاي توان سوز خلق را/ فرياد و مشت راهگشايان نكرد سود/ × اكنون كه دست ها و دهان ها گشوده نيست/ درمان دردهاي گرانبار خلق را/ تنها سري به سوي خدا مي توان گرفت/ تنها لبي براي دعا مي توان گشود/ اي آفريدگار/ از جمع ما غبار پراكندگي بشوي/ دلمرده ايم و خسته به فرياد ما برس/ در گوش ما حكايتي از زندگي بگوي/ × در اين شب بلند زمستان كه برگ ماه / زرد است و برف, سيلي درد است و باد سرد,/ يارب, اجاق هيچ فقيري مباد كور/ يارب, اتاق هيچ يتيمي مباد سرد!
"در پي هر خنده ..." خنده را تا ياد دارم, شاد و شيرين و شكر ريز است/ چهره هايي هست اما اين زمان/ پيش چشم ما و پيرامون مان/ خنده ها شان شوم و تلخ و نفرت انگيز است/ × خنده پيروزي يغماگران/ سنگدل جمعي كه مي خندند خوش, / بر گريه هاي ديگران!/ غافل اند اينان كه چشم روزگار / با سرانجام چنين خوش خنده هايي آشناست/ گريه هايي در پي اين خنده هاست!
"در پي هر گريه"من, بر اين ابري كه اين سان سوگوار/ اشك بارد زار زار/ دل نمي سوزانم اي ياران, كه فردا بي گمان/ در پي اين گريه مي خندد بهار./ × ارغوان مي رقصد, از شوق گل افشاني/ نسترن مي تابد و باغ است نوراني/ بيد, سر سبز و چمن, شاداب, مرغان مست مست/ گريه كن! اي ابر پر بار زمستاني/ گريه كن زين بيشتر, تا باغ را فردا بخنداني!/ × گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده اي ست/ اين سخن بيهوده نيست/ زندگي مجموعه اي از اشك و لبخند است/ خنده شيرين فروردين/ بازتاب گريه پربار اسفند است./ × اي زمستان اي بهار/ بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:/ گريه امروز ما هم, ارغوان خنده مي آرد به بار
"ياد آوران"چه حال و روز خوشي داشت آدمي, آن روز كه روي شانه او بيل بود جاي تفنگ درخت و گندم, مهر و اميد مي پرورد نه تلخكامي و وحشت, نه زشت نامي و ننگ
تو خود به ياد چه مي افتي از تبسم گل؟ تفنگ ها همه ياد آوران تابوت اند جهان چگونه به دست بشر جهنم شد؟ جهانيان همه قربانيان باروت اند
چه روزگار بدي, هر قدم كه مي گذري دو نوجوان مسلسل به دست استاده ست ز چار سوي جهان, هر خبر ز نوع بشر برادري كه به تير برادر افتاده است
سرم فداي تو اي پير مرد بيل به دوش كه تار و پود تو در كار آب و آبادي ست نبينمت دگر اي نوجوان تفنگ به دست كه دسترنج تو جز خون و مرگ و وحشت نيست.
"محمد علي مودب" ( مجله شعر:32): نشسته اند هزاران كتاب در قفسهزبون و ساكت و پر اضطراب در قفسه يكي بزرگ تر از ديگران قديمي تر ملقبند به عالي جناب در قفسه مراقبش دو سه گردن كلفت و دور و برش مگر تكان نخورد آب از آب در قفسه سه چار گنده كه با چاپهاي سنگي شان شكسته اند دل صد كتاب در قفسه خزانه دار عدد هاي دولتش شده اند كتاب هاي درشت حساب در قفسه
كتاب هاي مقدس, كتاب هاي ملول خزيده اند به كنج ثواب در قفسه كتاب هاي اصول و فروع بيداري نشسته اند همه گيج و خواب در قفسه نشسته اند دو زانو كتاب هاي دعا هزار وعده ي نا مستجاب در قفسه كتاب فلسفه با ژست عاقلانه پوچ نشسته محكم و حاضر جواب در قفسه كتاب شعر دهن بسته است و توي دلش نخوانده, مانده, غزلهاي ناب در قفسه كتابخانه ي تاريك و پرده هاي عبوس هواي مرده بي آفتاب در قفسه كبوتر دل دفترچه هاي خاطره خون شكسته بال و غريب و خراب در قفسه كپك زده رد دندان به نان خشك خيال كپك دميده به بطري آب در قفسه غروب ساكت و سيگار روشن شاعر و رقص شعله و دود كباب در قفسه
معصومه سادات شاكري (مجله شعر/ 44): چيزي نمانده است, پشيمان كني مرابا دست هاي عاطفه, حيران كني مرا اين گونه كه قرار نبود, آشناي خوب روزي فداي دغدغه نان كني مرا آخر چگونه از دلت آمد بهار من تسليم دست هاي زمستان كني مرا من شكوه اي نمي كنم اما چه عيب داشت يك شب به باغ خاطره ميهمان كني مرا مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم با يك نگاه طعمه توفان كني مرا هر چند باز تشنگي ام را سروده ام مي شد پر از ترانه باران كني مرا
مريم سقلاطوني (مجموعه شعر 136): "غزل مرد"كجايي غزل مرد؟! تنهاي كوچك! دلم را شكستند "من" هاي كوچك سكوتم هياهوي دردي بزرگ است و چشمم پر از زخم ظن هاي كوچك هوا, پشت آواز گندم فرو ريخت زمين پر شد از مكر زنهاي كوچك خدا حافظ اي شعر! چشمم نبيند غريبانه ات در وطن هاي كوچك چه سنگين و خاموش, تقديرت اين بود بپيچم تو را در كفن هاي كوچك × كجايي غزل مرد, نيلوفرانه شبي سبز شو از لجن هاي كوچك چراغي بياور كه تاريكم از درد و خاموش در انجمن هاي كوچك
"بعد از اين"به شوق ساعتي از انتظار بعد از اين بمان براي من آيينه وار بعد از اين بگو دوباره مرا از خودت نمي راني بگو نمي كني ام شرمسار بعد از اين بگو ... اگر نه چنين و نه آن چنان باشي
چه فرق مي كند اين روزگار بعد از اين؟ چه فرق مي كند اين روز و شب كه مي آيند چه فرق مي كند آيا بهار بعد از اين؟! × نه استخاره نكن, پا به پاي شب بر گرد مرا به حال خودم واگذار بعد از اين
اميد مهدي نژاد (مجله شعر/44): وقتي اذان گذشت و خورشيد خواب ماندافسوس وعده هاي خدا در كتاب ماند نم پس نداد ابري بي خير آسمان تنها درخت ناحيه بي آفتاب ماند خواب هزار ساله غيبت ربود مان شيوا ترين سلام خدا بي جواب ماند از لشكر نهنگ كسي زنده بر نگشت دريا دو باره در كف عالي جناب ماند دعواي ما حواله به روز حساب شد دنيا به نام نامي عالي جناب ماند اين جاده هاي گيج به جاي نمي رسند مقصد فريب بود و دروغ سراب ماند
محمد ويسي ( مجله شعر/ 45): دلواپسي بس است, بيا تا ببينمت از دور هم اگر شده, حتا ببينمت هر بار با "شنيدن" تو تشنه تر شدم اين بار ديگر آمده ام, تا ببينمت ترديد نيست, فال چرا؟ استخاره چيست؟ بايد بدون شايد و آيا ببينمت امروز سخت تشنه ديدار هستم آي! صبرم بدون نمانده است كه فردا ببينمت از راه دور آمده ام, با خيال تو كاري بكن كه يا بروم يا ببينمت هرچند باز آمده بودم اميد وار تا چون همان گذشته زيبا ببينمت از كوچه مي گذشت دلم با شتاب تا با ديگران دو باره مبادا ببينمت
ذبيح الله صاحبكار( مجله شعر/45): حاجتي نيست كه آزار دهد كس ما رااين كه زنداني خاكيم همين بس ما را چشم پوشيديم از اين باغ خزان ديده چنان كه نه با گل و سر و كار است و با خس ما را عشق هم رفت چو شد دور جواني سپري به خوشنود توان كرد از اين پس ما را مي سپارم سر و جان در قدم قاصد مرگ اگر از در رسد اين پيك مقدس ما را كس نديده است چون من بنده بي مقداري كه به هر كس كه فروشند دهد پس ما را جز تو يارب به كسي نيست مرا روي اميد تو مكن خوار به چشم كس و ناكس ما را
تا غني در گرو منت خلق است "سهي" جامه فقر به از جامه اطلس ما را
شيرين خسروي ( مجله/45) مي روم شايد كمي حال شما بهتر شودمي گذارم با خيالت روزگارم سر شود از چه مي ترسي ؟ برو ديوانگي هاي مرا آن چنان فرياد كن, تا گوش عالم كر شود مي روم, ديگر نمي خواهم براي هيچ كس حالت غمگين چشمانم ملال آور شود بايد اين بازنده هربار- جان عاشقم- تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود؟ ماندنم بيهوده است, امكان ندارد هيچ وقت اين من ديرين من, يك آدم ديگر شود
سيد مهدي موسوي (همان/45): اين دل اگر كم است بگو سر بياورميا امر كن كه يك دل ديگر بياورم خيلي خلاصه عرض كنم: دوست دارمت (ديگر نشد عبارت بهتر بياورم) از كتف آشيانه اي خود براي تو بايد كه چند جفت كبوتر بياورم از هم فرو مپاش, براي بناي تو بايد بلور چيني و مرمر بياورم وقتش رسيده اين غزل نيمه سوز را از كوره هاي خود خوري ام در بياورم
محمد سلماني (مجله شعر/46): بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيستباور كنيد پاسخ آيينه سنگ نيست سوگند مي خورم به مرام فرشتگان در عرف ما سزاي پريدن تفنگ نيست با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست در كارگاه رنگرزان ديار ما رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست از بردگي مقام بلالي گرفته اند در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر فكري كنيد, فرصت پلكي درنگ نيست وقتي كه عاشقانه بنوشي پياله را فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست تنها يكي به قله تاريخ مي رسد هر مرد پا شكسته كه تيمور لنگ نيست
محمد علي بهمني (مجله شعر/46): تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشتاگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت بهشتت سبزتر از وعده شداد بود, اما برايم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت ببخشايم اگر بستم دگر پلك تماشا را كه رقص شعله ات در پيچ و تابش دود با خود داشت سياوش وار بيرون آمدم از امتحان, گر چه دل سودابه ستانت هر چه آتش بود با خود داشت مرا با بركه ام بگذار , دريا ارمغان تو بگو جوي حقيري آرزوي رود با خود داشت
رضا اسماعيلي باران گرفت و لهجه ي دريا قشنگ شد پرواز مرغ آبي ي رويا قشنگ شد باران پريد در وسط خنده هاي موج ماهي به رقص آمد و دريا قشنگ شد باران گرفت و بوي تراوت جوانه زد احساس خاك معجزه آسا قشنگ شد باران گرفت و خنده ي رنگين كمان شكفت دنيا شبي شبيه معما قشنگ شد باران كشيد دست نوازش به روي خاك در كوه و دشت, خنده ي گلها قشنگ شد باران نشست در افق چشم پنجره در چشم خيس پنجره دنيا قشنگ شد باران زلالي ي دل ما را برهنه كرد در ذهن عشق, خاطره ي ما قشنگ شد باران گرفت و عطر جمال خدا وزيد عالم ز آب و رنگ اهورا قشنگ شد باران گرفت و فطرت هستي شكفته شد يك صبح ناگهان همه دنيا قشنگ شد.
دكتر عباس خير آباديگفتي دلم براي تو تنگ است نازنين اين گونه حرف ها چه قشنگ است نازنين رويايي ما براي رسيدن به همديگر چون داستان ماه و پلنگ است نازنين چشمان من هنوز چو دوران كودكي در انتظار شهر فرنگ است نازنين اين جا بلور عاطفه را خرد مي كنند آيينه در اسارت سنگ است نازنين خرچنگ ها به وسعت دريا شناورند مرداب بسته سهم نهنگ است نازنين ديگر سكون ز ساكن شهر بلا مجو آرام اين قبيله به جنگ است نازنين زيباترين ترانه ي مطلوب اين ديار درناي آهنين تفنگ است نازنين هرجا كه دست مهر به سويت شود دراز باور مكن كه جاي درنگ است نازنين صافي دلان به منطق اين قوم ابله اند تزوير هر كرد زرنگ است نازنين ديگر خراب و خسته ام از وسعت فريب يعني دلم براي تو تنگ است نازنين.
فرامرز عرب عامريرفتنت آغاز ويراني است, حرفش را نزن ابتداي يك پريشاني است, حرفش را نزن گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو چشمهايم بي تو باراني است حرفش را نزن آرزو كردي كه ديگر بر نگردم پيش تو راه من, با اين كه طولاني است, حرفش را نزن عهد بستي با نگاه خسته اي محرم شوي گر نگاه خسته ي ما نيست, حرفش را نزن خورده اي سوگند روزي عهد خود را بشكني اين شكستن نا مسلماني است, حرفش را نزن حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج تو ام رفتنت آغاز ويراني است, حرفش را نزن.
عامرياز دوست ضربه خوردم و باور نداشتم اين هم توقعي كه ز كافر نداشتم از پشت دشنه خوردم و از رو به رو فريب دست از تب رفاقتمان بر نداشتم دوران انتقام رفيقان نا رفيق روزي فرا رسيد كه خنجر نداشتم مي خواستم پيمبر دوران خود شوم اما دل آوري چو ابوذر نداشتم عمري نصيب گردن من دار هم نشد رفتم به پاي دار ولي سر نداشتم.
سلمان هراتيپيش از تو رود معني ي دريا شدن نداشت شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت بسيار بود رود, در آن برزخ كبود اما دريغ, زهره دريا شدن نداشت در آن كوير سوخته, آن خاك بي بهار حتي علف اجازه ي زيبا شدن نداشت گم بود در عميق زمان شانه ي بهار بي تو ولي زمينه ي پيدا شدن نداشت دلها اگر چه صاف, ولي از هراس سنگ آيينه بود و ميل تماشا شدن نداشت چون عقده اي به بغض فرو برده بود عشق اين عقده تا هميشه سر وا شدن نداشت
قيصر امين پورمي خواهمت چنان كه شب خسته خواب را مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح با شبنم سپيده دمان آفتاب را بي تابم آن چنان كه درختان براي باد يا كودكان خفته به گهواره تاب را بايسته اي چنان كه تپيدن براي دل يا آن چنان كه بال پريدن عقاب را حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونان كه التهاب به بيابان سراب را اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي با چون پرسشي چه نيازي جواب را.
قيصر امين پوربيا به خانه ي آلاله ها سري بزنيم ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم به ياد منطق قربانيان كوي منا به ناي غفلت خود نيش خنجري بزنيم شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم اگر چه نكند, دست كم دري بزنيم تمام حجم قفس را شناختم بس است بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم به اشك خويش بشوييم آسمان ها را ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم اگر نيتي خوبي است "زيستن" اما خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم.
زكريا اخلاقيخرقه پوشان به وجود تو مباهات كنند ذكر خير تو در آن سوي سماوات كنند پارسيان سفر كرده در آفاق شهود در نسيم صلوات تو مناجات كنند پيش آيينه پيشاني تو هر شب و روز ماه و خورشيد تقاضاي ملاقات كنند پي به يك غمزه اشراقي چشمت نبرند گرچه صد مرحله تحصيل اشارات كنند بعد از اين حكمتيان نيز به سر فصل حيات عشق را با نفس سبز تو اثبات كنند قدسيان چون ز تماشاي تو فارغ گردند عطر انفاس تو را هديه و سوغات كنند بعد از اين شرط نخستين سلوك اين باشد كه خط سير نگاه تو مراعات كنند.
محمد سلمانيعشق پرواز بلندي است مرا پر بدهيد به من انديشه ي از مرز فراتر بدهيد من به دنبال دل گمشده ام مي گردم يك پريدن به من احساس كبوتر بدهيد تا درختان جوان راه مرا سد نكنند برگ سبزي به من از جنس صنوبر بدهيد يادتان باشد اگر كار به تقسيم كشيد باغ جولان مرا بي در و پيكر بدهيد آتش از سينه ي آن سرو جوان برداريد شعله اش را به درختان شناور بدهيد تا يك نسل به يك اصل خيانت نكند به گلو فرصت فرياد ابوذر بدهيد عشق اگر خواست نصيحت به شما گوش كنيد تن برازنده او نيست, به او سر بدهيد دفتر عشق جنون بار مرا پاره كنيد يا به يك شاعر ديوانه ي ديگر بدهيد.
عباس رسوليدو قدم مانده به احضار, كمي فكر كنيم فرصتي نيست ديگر بار كمي فكري كنيم در گريز نفس عمر به غفلت بوديم هر نفس مي دهد اخطار كمي فكري كنيم چه شكوفه, چه گلي بر سر اين باغ زديم اي سرا پاي دل از خار كمي فكر كنيم بين ما و ديگران فاصله افتاد عزيز! بين ما فاصله بسيار, كمي فكري كنيم تا به منزلگه آخر برسي راهي نيست و به آن لحظه ي ديدار كمي فكري كنيم سيما قدرتيوقتي تو نيستي دل من پير مي شود حتي هواي عشق زمين گير مي شود پشت غرور كهنه اي اين شهر بي غزل چشمي به جرم عشق تو زنجير مي شود يك حس عاشقانه مرا كشف مي كند حسي كه پيش پاي تو تعبير مي شود اقرار مي كنم كه به گردت نمي رسم از بس شميم فاصله تكثير مي شود شايد كه رنگ سوء تفاهم گرفته ام گاهي دلم از آيينه هم سير مي شود امشب به خلوتي دل باراني ام بيا فردا كه استخاره كني دير مي شود.
رضا اربعينقسم به آيه ي چشمت, به خوبي ات به صفايت دو باره مثل هميشه دلم گرفته برايت در آرزوي تو هر شب به خواب رفتم و اما نديدم و نشنيدم نه چهره ات نه صدايت گره شده به گلويم, چه بغضي سرد و غريبي اميد بسته ام آري به دست عقده گشايت دلم هواي تو دارد بيا ببين كه چگونه بدون بال و پر اين جا نشسته ام به هوايت اميد بسته ام آقا به جمعه هاي پس از اين به وعده هاي ظهور بدون چون و چرايت.
روشنك ارتياعيتو نيستي و دلم ميل گفتگو دارد طلوع چشم تو را چشمم آرزو دارد خبر نداري از اين دل چه مي كشد بي تو چه بغض ها كه بدون تو در گلو دارد بدان هميشه براي گرفتن دستت دو دست عاشق مشتاق من وضو دارد تمام باغچه هايم اسير پاييز اند كدام شاخ گلي بي تو رنگ و بو دارد بيا براي هميشه بمان كه اين تنها كسي به جز تو ندارد, خودت بگو, دارد؟ چقدر شعر سرودم چقدر بي حاصل تو نيستي و دلم ميل گفت و گو دارد.
مجتبي اهورادو باره باز رسيديم به گاه تكراري ولاي پنجره وا شده به ماه تكراري حضور گرم يكي درد بود و خلوت من نسيم سرد نفس ها و آه تكراري ببين هميشه خودم را چه زود مي بازم از آن دو چشم سياه و نگاه تكراري هنوز لحظه به لحظه تباه مي گردم و اشتياق تو دارم تباه تكراري ميان غربت اين شهر بي تو مجبورم هميشه پا بگذارم به راه تكراري ستاره رفت و سحر شد, خيال مي آيد و پيك شوم هميشه پگاه تكراري براي از تو نوشتن عزيز من دير است به ياد عشق تو بودن گناه تكراي.
عبد الرضا جانسپارستاره اي به شب ما هنوز هم باقي است اميد روشن فردا هنوز هم باقي است به خستگان كوير ابرهاي سبز اميد خبر دهيد كه دريا هنوز هم باقي است و در كناره دريا دو باره مي بينيد هزار باغ شكوفا هنوز هم باقي است گرفته - گر- همه جا را غبار دلتنگي ظهور عشق به دنيا هنوز هم باقي است نهال سوخته اي من! به خاك چنگ بزن كه چشمه هاي گوارا هنوز هم باقي است گل هميشه بهاري كه زاده ي نور است اگر چه گم شد, اما هنوز هم باقي است
كيوان روشني شبي كه قلعه خورشيد سنگ باران شد ستاره پشت ستاره, خزيد و پنهان شد صداي هق هق من در سكوت شب پيچيد هزار پنجره درمن شكست, باران شد تمام بودنم از ارتفاع من افتاد سقوط كردم و روحم اسير توفان شد جنازه هاي پريشان عبور مي كردند تمام دشت, پر از جاده و خيابان شد در ازدحام نفس هاي سرد مرداران تن تكيده ي من, قتلگاه انسان شد "تمام روز در آيينه گريه مي كردم" كه پلك آيينه در من شكست و ويران شد از آن به بعد تمام فصول تاريكند طلوع, پشت غبار غروب پنهان شد.
محبوبه طاهر آبادياي چشم هاي من فداي چشم هايت اين روزها بسيار دلتنگم برايت سوغاتي ام يك قرن غربت در زمين است وقتش رسيده, پر بگيرم در هوايت دريا كنار تو هميشه بي صدا بود وقتي صلابت موج مي زد در صدايت آيينه ها دلتنگ چشمان تو هستند در كوچه هاي خاطره خالي است جايت حالا عبايت را بپوش و زود برگرد تا شاخه شاخه گل بريزم زير پايت.
كيو مرث عباسي قصريتنها دل تو نيست كه چون ما شكسته است اين كاسه كوزه بر سر دنيا شكسته است از من يكي مپرس كجايي دلم شكست يك جا دو جا كه نيست ز صد جا شكسته است از بس كه ذره ذره دلم را شكسته اند حسرت برم به آن كه به يك جا شكسته است هر گز كسي به بي كسي ما نمي رسد ما را كسي كه داده تسلا شكسته است ديگر چگونه با دل خود, درد دل كنم ظالم تمام آيينه ها را شكسته است غم ها چه بي دريغ فراموش مي شوند گويي تمام دست و قلم ها شكسته است با اين همه شكست, جسورانه مانده ايم جسر گريز پشت سر ما شكسته است ما يوسفيم عشق به ما فخر مي كند ز اعراض ما غرور زليخا شكسته است "قصري" برادران ز غم هم چه غافلند يعقوب پير عشق چه تنها شكسته است.
محمد رضا فتاحي (تندر) امشب دو باره پنجره را باز مي كنم شب را به نام خوب تو آغاز مي كنم امشب دو باره كوچه ي تاريك و سرد را سرشار از ترانه و آواز مي كنم امشب به پاس حرمت ياد تو اي عزيز آهنگ عاشقانه تري ساز مي كنم امشب نسيم و ما و گل هر چه را كه هست با خود دو باره همدل و همراز مي كنم امشب نثار مقدم تو خاك كوچه را فرش از حرير و اطلسي و ناز مي كنم امشب مجال گريه برايم فراهم است دل را به هاي هاي خوشش باز مي كنم "تندر" شب از شبان ز خاطر نرفتني است بر بال هاي خاطره پرواز مي كنم.
جميله كراماتيبهار رفته از اينجا عجيب دلتنگم براي خاطره و عطر سيب دلتنگم چو ياس رو به زوالي در اين خزان اميد براي نغمه و يك عندليب دلتنگم از آن شبي كه گل مريم آه پرپر شد در آرزوي نگاهي نجيب دلتنگم اگر چه دست دعايم شكسته, باور كن براي آيه ي "امن يجيب", دلتنگم در اين كوير محبت نشسته ام, بي تنها بهار رفته از اين جا عجيب دلتنگم.
جميله كراماتيدلم براي تو و شعر تازه ات تنگ است دلم هوايي آن لهجه ي خوش آهنگ است من از خودم به دلم مي گريزم, آري من مني كه عقل و دلم سالهاست در جنگ است قبا به قد من اي عقل پا برهنه مدوز براي قامت ما اين لباس ها تنگ است براي متهمان رديف اول عشق قبول مصلحت انديشي و خرد ننگ است هنوز پرسه زدن در نگاه او خوب است هنوز سادگي چشم يار خوش رنگ است چه دير مي گذرد لحظه هاي آمدنش هميشه عقربه ي انتظارها لنگ است.
راضيه تجاريك روز بيا تا كه بگويم گله ام را كوتاه كنم از دل تو فاصله ام را من ماندم و هيچ نمانده است زمن, هيچ اين جا كه زده دزد ره قافله ام را اين شوق به اوجش برساند نه پر و بال بگذار ببندد پر چلچله ام را ايهام نگاهش چقدر مبهم و سخت است اي كاش, كسي حل بكند مساله ام را يك عمر سرودم به هوا خواهي چشمت يك لحظه ندادي به نگاهي صله ام را من خسته از اين غربتم اي عشق چه مي شد راحت بگذاري دل بي حوصله ام را.
كبري موسويخدا سفالگري چيره دست و ماهر شد شبي كه با هيجان, پيكر تو حاضر شد فرشته ها لب چشمه به سجده افتادند همين كه ماه تمامت در آب ظاهر شد به نام تو كه دو چشمت بشارت رود اند زمين باير دنيا دو باره داير شد غم تو جوهر عرفان و عشق و فلسفه است دلم چو يافت تو را صاحب جواهر شد تو حسن مطلع ناب قصيده ي ازلي خدا همين كه تو را آفريد شاعر شد.
عادل سالمپرنده هاي درونم چقدر غمگين اند پرنده ها كه از اين پس تو را نمي بينند نشسته اند كه شايد دو باره بر گردي و از سخاوت دست تو دانه بر چينند چقدر هر كه بيايد, گمان كنند تويي سپيد پر بزنند و سياه بنشينند بيا مقابل چشمان شاعرم بنشين كه خنده هاي تو زيبا ترين مضامين اند بهار و رحمت عام است و آسمان آبي پرنده هاي من اما هنوز غمگين اند.
حسن دلبريچه زيباست شب ها شكوفا شدن ها در آغوش از صبح گل وا شدن ها نشستن سر سفره ي نان و شادي شب افطار كردن, سحر پا شدن ها نسيمي گر مي وزد, پيش پايش پر از حس رنگين گلها شدن ها شب از كوچه هاي يتيمي گذشتن غبار قدم هاي مولا شدن ها به سجاده ي معرفت سر سپردن شبي, مثل هر روز زهرا شدن ها رها از هياهوي رنگين دنيا دمي با دل خويش تنها شدن ها به اعماق خود روزني باز كردن تماشا, تماشا, تماشا شدن ها از اين سو ترنم, از آن سو تبسم چه زيباست, زيبا, زيبا شده ها
سكوت آيينه يعني مرا پسنديده است مرا به خلوت آيينه ها پسنديده است مرا به نيت يك عشق, يك كلام ا... بنا به گفته ي خود, بي ريا پسنديده است كسي كه نيست, خجالت نكش, بگو با من كه بي تو بودن و ماندن, چه ناپسنديده است گناه هر دوي ما عاشقي است, حد خورديم غزل بگو , كه مجازات ما پسنديده است اگر چه عشق به فتواي "سنگ" مكروه است ولي براي من و تو خدا پسنديده است. اميد مهدي نژاد به شب و پنجره بسپار كه بر مي گردم عشق را زنده نگه دار كه بر مي گردم بس كن اين سر زنش "رفتي و بد كردي" را دست از اين خاطره بردار كه بر مي گردم دو سه روزي هم- اگر چند- تحمل سخت است تكيه كن بر تن ديوار كه بر مي گردم بين ما پيشترك هر سخني بود گذشت عاشقت مي شوم اين بار كه بر مي گردم گفته بودي دو سحر چشم به راهم بودي به همان ديده بيدار كه بر مي گردم پرده ي تيره ي آن پنجره ها را بردار روي رف آيينه بگذار كه بر مي گردم پشت در را اگر انداخته اي حرفي نيست به شب و پنجره بسپار كه مي گردم.
محمد رضا روزبهاين رود مي رود بر رغم سر گراني خرسنگ هاي پير و آواز ناموفق شنبادهاي شور اين رود مي رود سمت مشرق دست آبي موعود مي رود
پلكي بزن رفيق داري دو باره دستخوش خواب مي شوي برخيز و تن به آبي آغاز برخيز و دل به جاري آوازها سپار جاري شو ار نه كم كم مرداب مي شوي اين فرصت زلال دير آمده به دست ولي زود مي رود جاري شو اي عزيز كه اين رود مي رود!
گم نام دست هاي خواهش مرا بگير با خودت مرا ببر دلم گرفته است از ديار قلب هاي كاغذي از جماعتي كه بوي پول مي دهند رو به روي چهره هاي ما نمايش غرور مي دهند
با خودت مرا ببر سوي آب, سوي آفتاب, سمت محفلي كه بي رياست, سمت محفلي كه با صداي عشق آشناست, سمت محفلي كه لحظه هاي بودن خداست. با خودت مرا ببر دلم گرفته است.
سيما قدرتييك قدم به تو مانده بودم كه بين من و عشق خط مرزي كشيدند وقتي غرور شاخه ها ترك خورد تو نبودي
و من, در گم نام ترين قسمت سرنوشت نم نم فراموش شدم يك قدم به تو مانده بود كه نماز آب ها شكسته شد. من, در عمق خاطرات ابري يك چشم جا ماندم, و دستي مرا به قلمرو دريا گره زد امروز سوگند خورده ام به هيچ پنجره اي شك نكنم. وقتي نگاه تو را كم مي آورم كاش ديروز گفته بودي كدام راه به خدا نزديك تر است. نيما مقدم شعر بي قافيه گفتيم و كسي يادش نيست دلمان مرد كه مرد شهرمان سوخت كه سوخت هيچ كس باكش نيست.
چقدر در پس اين پنجره مانديم و نشد يك نفر از طرف كوچه خوبي برود چقدر باد آمد چقدر شاخه شكست چقدر در پي آن غنچه حسرت گشتيم
گلفروشي مي گفت: "اطلسي؟ شادش نيست قصه كوچ اصالت ها فقط از شب زده بايد پرسيد چه شد آن مجلس مهتاب و نگاه چه شد آن سنت تحصين و پگاه يك نفر چشم به راه؟
شعر بي قافيه گفتيم و كسي يادش نيست روزگاري پس هر قاعده تعبيري بود و كسي بود كه بر دلهره پايان باشد زندگي واژه آساني بود كه به آساني يك حادثه قسمت مي شد و كنون فاجعه را بايد ديد ارتحال گل سرخ اطلسي هاي نخوابيده, به يخ شب كه باران باريد طفلكي كودك همسايه ما كفش نداشت تو كه از سيطره نسل خزان دلگيري به شب آميز و بيا من و تو در هوس سجده به تنديس خدا شعر بي قافيه گفتيم و كسي يادش نيست.
نيما مقدمهنوز از ياد آن گلدان سرما خورده ي بشكسته سرشارم هنوز از روي آن ديوار هاي يادگاري سخت بيزارم هنوز هم از تو بيدارم تو رفتي و هنوز از جاده دلگيرم و هر شب فال مي گيرم هنوز هم واژه كم دارم.
نگاهت را كه دادي يادگاري مست خواب است هوايت ناب ناب است و پرپر كردن گل هاي زردت پنجه هايم را عذاب است.
تو رفتي و هنوز هم كودك همسايه مي خندد هنوز آن گلفروشي لحظه ي افطار مي بندد چه شب ها را گنه كردم چه شب ها را تبه كردم و پژمردمك.
تو چون رفتي تبسم ناروا شد و با يادت نفس ها پر صدا شد من آن روز از چكاوك دل بريدم به يادت يك سبد نرگس خريدم و تا مردن رسيدم.
تو يادت هست اشك التماسم و آن شب را قدم هاي هراسم
ولي رفتي دل پروانه پژمرد كسي اين جا به رويايت قسم خورد
هنوز هم كوچه شب ها سرد سرد است هنوز هم رنگ چهرم زرد زرد است هنوز هم چشم هايم جايي درد است. فاطمه راكعي (آواز گلسنگ) دلم تمامي نيستكسي به خامي من نيست, خوب ميدانم به تلخكامي من نيست, خوب ميدانم غزال وحشي عشقم كه در گريز, كسي به تيز گامي من نيست, خوب ميدانم خزان رسيده و در باغ عمر, هيچ گلي به بي دوامي من نيست, خوب ميدانم بخوان تمام مرا, گرچه در جهان, غزلي به ناتمامي من نيست, خوب ميدانم چرا گلايه كنم, در تمام شهر, كسي به نيكامي من نيست, خوب مي دانم كسي به طعنه به من گفت: "پس دلت؟!" گفتم: "دلم تمامي من نيست, خوب ميدانم".
"آري!"مثل يك آواز غمگين بر لبانم مي نشيني مثل غمهايم بزرگي, مثل دردم دلنشيني مي شكوفي در نگاهم مثل يك رويايي رنگين مثل بغض سرد و سنگين, مثل آهم آتشيني در دلم غوغاست از تو, شورها برپاست از تو من نمي دانستم اين را كاينهمه شور آفريني صاف و روشن, ساده چون من بي تكلف, بيكرانه, آسماني در زميني! مثل يك پرواز, دوري, مثل يك آغاز, ممكن مثل آن "آري" كه داري بر لبانم مي نشيني.
شعرهاي توتو باز حرف بزن, حرفهاي تو خوب است و مثل لحن نوازش صداي تو خوب است ز عمق غربت خوبي, در اين زمانه بد سخن بگو, سخن آشناي تو خوب است دلم هواي تو دارد, چقدر بيتابم! چقدر بال زدن در هواي تو خوب است نگاه كن به جماران و جاي خالي خود كنون كه پيش خدايي و جاي تو خوب است پس از تو شعر تو را عاشقانه ميخوانم چقدر مثل خودت شعرهاي تو خوب است.
ارمغانچشم من بر كدام آينده است؟ حكم من در كدام پرونده است؟ خنده هايم چقدر پر گريه زخمهايم چقدر پر خنده است! من چه دارم كه با شما گويم از زبان دلي كه شرمنده است؟! كاش ميشد بدانم اما او با چه جرمي چنين سر افكنده است! از كدام, از كه, از كجا گويم؟ سوژه هاي غمم پراكنده است يك گلو بغض, يك غزل فرياد ارمغانم به نسل آينده است! سيد اكبر مير جعفري ... اما عجيب دل نگرانم, چه ميكني؟ ابري ترين سوال جهانم چه ميكني؟ يك روز موج آمده و بعد رفته اي آن سوي آب در جريانم, چه ميكني؟ هي نامه پشت نامه, جوابي نميدهي خطي, نشانه اي كه بخوانم چه ميكني حالا اگر به خانه خورشيد رفته اي اي نبض نور! در شريانم چه ميكني؟ هر روز گفتهام كه تو آنجا دلت خوش است هر روز, آه .... بي آن كه بدانم چه ميكني من بي تو اضطراب سرابم, مشوشم در لحظه لحظه هيجانم چه ميكني؟ ميخواستم به نام تو از ماه دم زنم با تكه ابر روي دهانم چه ميكني؟! هادي خوراهشيان 1 نگاه كرده ام اين كوچه و حوالي را نديده ام گذر يك تن از اهالي را هميشه پينه فقط سهم دستهاي من است نشان دهم به چه كس پينه مثالي را؟ پرنده نيست در اين ناكجاي نامحدود چرا نگاه كنم آسمان حالي را؟ زمين خشك ترك خورده است, ابري نيست ببين شقاوت مذموم خشكسالي را دو باره ميشود آيا به شهر باران رفت؟ به ابر گفته ام اين جمله سوالي را به سوي مقصد من خط مبهمي جاريست چگونه طي كنم اين جاده خيالي را كنار چشمه چشمان بي شمار شما زدم زمين و شكستم دل سفالي را گشوده ام پر و بالي به بي نهايت خود شكست ميدهم اكنون شكسته بالي را
2 در انتهاي فصل, زمستان ديگريست آن سو تر از كوير, بيابان ديگريست هرگز گمان مبر كه همين راه مانده است آن سوي كوچه نيز, خيابان ديگريست تنديس زندگيست كه از راه ميرسد در خانه نيز, وحشت و بهتان ديگريست اغين وهم مطلق است كه مهربان شود وقتي هنوز در پي عصيان ديگريست در دشت پرسه ميزند آرامشي عجيب شايد سفير حركت طوفان ديگريست مردي شبيه خاطره در پشت پنجره چشم انتظار بارش باران ديگريست چشمم نگاه خسته آيينه را شناخت هرچند توي آينه انسان ديگريست شعر مرا به نام قديمي صدا مزن امروز در تدارك عنوان ديگريست
3 پرنده وسعت پرواز را نديده گرفت و متن روشن آواز را نديده گرفت كتاب شرقي خورشيد را به پايان برد شروع فرصت آواز را نديده گرفت نديد معجزه چشمهاي شرقي را چگونه همه اعجاز را نديده گرفت؟ فقط به شدت درهاي بسته انديشيد وسيع پنجره ي باز را نديده گرفت پرندهاي كه از آن سوي قلههاي رفيع رسيد و دشت خطر ساز را نديده گرفت نشست روي درختي كهن اساطيري حدود جرئت ابراز را نديده گرفت كتاب شرقي چشم تو را خلاصه نكرد چه خوب صنعت ايجاز را نديده گرفت 4 نمانده فاصله از چشمهاي تو با من ببين تو خيره در آيينهام شدي يا من به لطف چشم تو فصل پرنده نزديك است به چشم شاعر چشم انتظار, حتا من براي ديدن زيباترين پنجرهها هميشه نوبت همسايه بود, حالا من چه چشمهاي قشنگي! خدا به خير كند دچار اين زيبايي تو تنها من شروع وسوسه در ذهن خام آدم تو نيازمند همين حيلههاي حوا من به اوج بوسه و لبخند و شعر خواهي رفت تو ميروي و خدا شاهد است اما من فقط سلام پاسخي مطمئن باش جواب مساله عشق و نان و گل با من
Powered by !JoomlaComment 4.0alpha3
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
||||||
| Last Updated on شنبه ، 16 خرداد 1388 ، 05:20 |
اشعار برگزیده 2 (آغازآرام)





