صفحه اصلی اشعار برگزیده 1 (آغازآرام)

تقویم فارسی

 
شنبه
1389
شهریور
13
 

اوقات شرعی



آب و هوا



کرمان
رطوبت: 23 درصد
ميدان ديد: 9.99 کيلومتر
فشار: 1015.92 متر مربع
طلوع آفتاب: 6:20 ق/ظ
غروب آفتاب: 7:00 ب/ظ
دماي فعلي: 19 درجه سانتيگراد
روز: يک شنبه
حداقل: 14 درجه سانتيگراد
حداکثر: 32 درجه سانتيگراد
روز: دوشنبه
حداقل: 17 درجه سانتيگراد
حداکثر: 32 درجه سانتيگراد

Latest/Most JoomlaComments

no comments

مدیران سایت

مدیران سایت:

عبدالله علیزاده

محمد کاظم صفدری

محمد قاسم الیاسی

عید محمد مرادی

عبدالله احمدی


مدیران سایت

عبد الله علیزاده

محمد کاظم صفدری

عید محمد مرادی

محمد قاسم الیاسی

عبدالله احمدی


اشعار برگزیده 1 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط آغاز آرام   
چهارشنبه ، 13 خرداد 1388 ، 11:30

اشعار برگزیده1

(با گزینش آغاز آرام)

 

فريدون مشيري: ( زيباي جاودانه - ابر و كوچه )

كوچه

بي تو مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام اميدم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهان خانه جانم، گل ياد تو, درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان و رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي:

  • - " از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينه عشق گذران است.

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛

باش فردا، كه دلت با ديگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! "

با تو گفتم: " حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هر گز نتوانم،

نتوانم!

روز اول, كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم..."

باز گفتم كه: "تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!"

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، ناله تلخي زد بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم.

×

رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو, اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فريدون مشيري. ( همان - از خاموشي) :

رنج

من نمي دانم

و - همين درد مرا سخت مي آزارد-

كه چرا انسان، اين دانا

اين پيغمبر

در تكاپوهايش:

  • - چيزي از معجزه آن سو تر-

ره نبرده است به اعجاز محبت،

چه دليلي دارد؟

×

چه دليلي دارد

كه هنوز

مهرباني را نشناخته است؟

و نمي داند در يك لبخند،

چه شگفتي هايي پنهان است!

×

من بر آنم كه در اين دنيا

خوب بودن به خدا - سهل ترين كار است

و نمي دانم،

كه چرا انسان،

تا اين حد،

با خوبي

بيگانه است.

و همين درد مرا سخت مي آزارد!

فريدون مشيري. ( همان - از ديار آشتي) :

دوستي

دل من دير زماني است كه مي پندارد:

"دوستي" نيز گلي است؛

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفي دارد.

بي گمان سنگدل است آن كه روا مي دارد.

جان اين ساقه نازك را

- دانسته -

بيازارد!

در زميني كه ضمير من توست،

از نخستين ديدار،

هر سخن هر رفتار،

دانه هايي است كه مي افشانيم.

برگ و باري است كه مي رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش "مهر" است.

گر بدان گونه كه بايست به بار آيد،

زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارآيد.

آن چنان با تو در آميزد اين روح لطيف،

كه تمناي وجودت همه او باشد و بس.

بي نيازت سازد، از همه كس.

زندگي، گرمي دلهاي به هم پيوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد كاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از جان

خرج مي بايد كرد.

دوست مي بايد داشت!

با نگاهي كه در آن شوق بر آرد فرياد

با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل ها مان را

مالامال از ياري, غمخواري

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند:

  • - شادي روي تو!

اي ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه،

عطر افشان

گلباران باد.


مهدي اخوان ثالث " م. اميد" (آنگاه پس از تندر- منتخب هشت دفتر شعر)

"زمستان"

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،

(سرها در گريبان است.

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است.

و گر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون،

كه سرما سخت سوزن است.

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد بيرون، ابري شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس كين است، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور و نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!

هوا بس نا جوانمردانه سرد است ... آي ...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.

منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.

نه از رومم, نه از زنگم, همان بي رنگ بي رنگم.

بيا بگشاي در، بگشاي دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.

تگرگي نيست، مرگي نيست.

صداي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمده ستم وام بگزارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي گويي كه بي گه شد, سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي بعد سحرگه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود, پنهان است.

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان،

نفس ها ابر، دلها خسته و غمگين،

درختان, اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

(1334)

... كه همانا خلق و خوي آدميت داشت.

نه همين تنها براي دين،

كه براي ملك و ملت نيز،

غيرت و درد حميت داشت ...

باز روزي يا شبي ديگر

در حياط كوچك زندان

باز مي رفتيم و مي رفتيم.

بيشتر خاموش و گاهي نيز

از ري و از روم و از بغداد مي گفتيم.

باز باري, نوبت ديگر

چاشتگاهي بود گويا، كه به ما پيوست،

زنده دل آخوند با هوش و دليري فحل

كه همانا خلق و خوي آدميت داشت.

بر خلاف بي غمان راحت اين كسوت ديرين

نه همين تنها براي دين،

كه براي ملك و ملت نيز،

غيرت و درد و حميت داشت.

نه همين تنها به فكر "متعه" و فكر متاع "بضع"،

و كتاب "جلد قرمز" خواندن شب هاي آدينه،

نه همه، هر "ما وقع" را خير دانستن

و همه, هر منكر منفور را گفتن كه "رخصت از مشيت داشت"

نه همين تنها مسايل دان, رسايل خوان,

از طهارت تا ديات مرجع اعلم،

چون تبل تا فناي مرشد اعظم -

رويه تنها نه، بل عمق و رويت داشت.

آنچه در دل مي گذشت او را چه بي رعب و ريا مي گفت!

راست پنداري وجود او ترازويي

با دو كفه ي همتراز نطق و نيت داشت.

در جواب "تو چرا؟" هر گز نديدم من،

كاو بهانه جويد و تحليل جانبگر

سر كند افسانه, شكر و شكايت ها.

دم زند از بي گناهي هاي خود, يا از گناه خصم.

يا بگويد قصه جرم و جنايت ها؛

كه خرابي تا چه حد است و بديها تا كدامين مرز؛

و بيارد از احاديث و روايت ها

غالبا مي گفت:

" آمدم ديگر, همين حال و حكايت ها.

من هم اين حال و حكايت ها كه دارند اهل اين سامان،

موجب آمد تا جواز اين سفر گيرم

كفتر جلدي شوم, مثل شما، كم كم

سوي برج قصر پر گيرم".

گاه گاهي نيز او را بود،

ذوق و حال و حيرت زندان.

او دو سالي بود و شايد بيش تر، كه بود در زندان -

و نديدم من

زير آن تاج عرب كه داشت او بر سر

خستگي و ترس و تقيه, چون حنا بندان

بلكه حتي بر خلاف بعضي از اصحاب اين كسوت

خلوتي بودش چنان جلوت.

ليك با غمها, به قول حضرت شاعر

دل بسان غنچه پر خون داشت, اما لب چو گل خندان.

من شگفتي خويش را پنهان نمي دارم.

زانكه هر چند آزمودم بيش تر او را,

هر چه ابعاد گمانه پيش بردم, بيش گستردم،

بيش تر ديدم توانگر، همچنان درويش تر او را.

گرچه مي دانم - شنيدم بارها گفتار و ديدم كار و كردارش -

كه عبادت را همان خدمت كه سعدي گفت مي دانست.

زندگي را, آدميت را، نه تنها زيستي صوري و حيواني،

و شدن با همسري همتا و همره جفت مي دانست،

نه همين تنها گزيدن كار جسماني و روحاني،

توله پس انداختن با جفت و خورد و خفت مي دانست.

نه همين تنها بقاي نسل و كار خير و نامي نيك بعد از مرگ،

اين چنين دل خوشكنك ها را فريبي پوچ و حرفي مفت مي دانست.

او متاع عمر و هستي، قيمت انفاس آدم را،

بيش از اين ها پر بهاتر، پيش از اين هنگفت مي دانست.

مي پرستيد او خدا را با خلوص محض

و نمازي پاك و پر شور نيايش داشت.

و پيمبر را

با صفاي دل ستايش داشت.

طعن بر اديان ديگر هم نمي زد هيچ.

و اگر با كس نمي گوييد, مي گويم

جزم او، با درصدي، بل در هزاري، يك،

نرمشي چون شك،

هم، به والايي، گرايش داشت.

اين بمان تا بعد ...


احمد شاملو ( در جدال با خاموشي - منتخب چهارده دفتر شعر):

- "باغ آيينه" -

من فكر مي كنم / هرگز نبوده قلب من / اين گونه گرم و سرخ

احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي / چندين هزار چشمه ي خورشيد / در دل ام

مي جوشد از يقين

احساس مي كنم

در هر كنار و گوشه اي اين شوره زار ياس

چندين هزار جنگل شاداب، نا گهان

مي رويد از زمين.

×

آه اي يقين گم شده, اي ماهي ي گريز

در بركه هاي آيينه لغزيده تو به تو

من آبگير صافي ام, اينك! به سحر عشق،

از بركه هاي آيينه راهي به من بجو.

×

من فكر مي كنم / هرگز نبود، / دست من / اين سان بزرگ و شاد:

احساس مي كنم / در چشم من, به آبشر اشك سرخ گون

خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس،

احساس مي كنم / در هر رگ ام / به هر تپشي قلب من/ كنون/ بيدار باش قافله اي مي زند جرس

×

آمد شبي برهنه ام از در / چو روح آب

در سينه اش دو ماهي و در دستش آيينه

گيسوي خيس او خزه بو, چون خزه به هم.

من بانگ بر كشيدم از آستان ياس:

" آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! "

.

  • - "آيدا: درخت، و خنجر و خاطره" -

"غزلي در نتوانستن"

از دست هاي كودكان تو / كودكان توامان آغوش من/ سخن ها مي توانم گفت/ غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه در افكنده / اي مسيح مادر، اي خورشيد/ از مهربان بي دريغ جان ات

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودهاي مي توانم كرد/ غم نان اگر بگذارد.

رنگ ها در رنگ ها دويده/ از رنگين كمان بهاري تو

كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده بر افراشته/ نقش ها توانم زد/ غم نان اگر بگذارد.

×

چشمه ساري در دل/ آبشاري در كف/ آفتابي در نگاه و / فرشته يي در پيراهن،

از انساني كه تويي/ قصه ها توانم كرد/ غم نان اگر بگذارد.


محمد تقي بهار "ملك الشعرا" (1265-1330) مرغ سحر: منتخب اشعار:

"مرغ گرفتار"

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد

قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد

فصل گل مي گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد

عندليبان, گل سوري به چمن كرد ورود

بهر شاباش قدومش همه فرياد كنيد

ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان

چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد

هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس

برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد

آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باك

فكر ويران شدن خانه صياد كنيد

شمع اگر كشته شد از باد مداريد عجب

ياد پروانه هستي شده بر باد كنيد

بيستون بر سر راه است مباد از شيرين

خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد

جور و بيداد كند عمر جوانان كوتاه

اي بزرگان وطن بهر خدا داد كنيد

گر شد از جور شما خانه موري ويران

خانه خود محال است كه آباد كنيد

كنج ويرانه زندان شد اگر سهم "بهار"

شكر آزادي و آن گنج خداداد كنيد

"سوختم زين آشنايان"

در طواف شمع مي گفت اين سخن پروانه اي

سوختم زين آشنايان, اي خوشا بيگانه اي

بلبل از شوق گل و پروانه از سوداي شمع

هر يكي سوزد به نوعي در غم جانانه اي

گر اسير خط و خالي شد دلم, عيبم مكن

مرغ جايي مي رود كانجاست آب و دانه اي

تا نفرمايي كه بي پروا نه اي در راه عشق

شمع وش پيش تو سوزم گر دهي پروانه اي

پادشه را غرفه آبادان و دل خرم چه باك

گر گدايي جان دهد در گوشه ويرانه اي

كي غم بنياد ويران دارد آن كش خانه نيست

رو خبر گير اين معاني را ز صاحب خانه اي

عاقلانش باز زنجيري دگر بر پا نهند

روزي ار زنجير از هم بگسلد ديوانه اي

اين جنون تنها نه مجنون را مسلم شد "بهار"

باش كز ما هم فتد اندر جهان افسانه اي


پروين اعتصامي (1285- 1320) گزينه اشعار:

"اشك يتيم"

روزي گذشت پادشهي از گذر گهي

فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست

پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم

كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاه ست

آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست

پيداست آن قدر كه متاعي گرانبهاست

نزديك رفت پير زني گوژ پشت و گفت

اين اشك ديده من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شباني فريفته است

اين گرگ, سالهاست كه با گله آشناست

آن پارسا كه ده خرد و ملك, رهزن است

آن پادشاه كه مال رعيت خورد, گداست

بر قطره سرشك يتيمان نظاره كن

تا بنگري كه روشني گوهر از كجاست

پروين به كج روان سخن راستي چه سود

كو آن چنان كسي كه نرنجد ز حرف راست؟

"آيين آيينه"

وقت سحر، به آيينه اي گفت شانه اي

كاوخ فلك چه كج رو و گيتي چه تند خوست

ما را زمانه رنج كش و تيره روز كرد

خرم كسي كه هم چو تو اش طالعي نكوست

هر گز تو بار زحمت مردم نمي كشي

ما شانه مي كشيم به هر جا كه تار موست

از تيرگي و پيچ و خم راه هاي ما

در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست

با آن كه ما جفاي بتان بيشتر بريم

مشتاق روي توست هر آن كس كه خوب روست

××

گفتا هر آن كه عيب كسي در قفا شمرد

هر چند دل فريبد و رو خوش كند عدوست

در پيش روي خلق به ما جا دهند از آنك

ما را هر آن چه از بد و نيك است رو به روست

خاري به طعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ

خنديد گل كه هر چه مرا هست رنگ و بوست

چون شانه, عيب خلق مكن مو به مو عيان

در پشت سر نهند كسي را كه عيب جوست

زان كس كه نام خلق به گفتار زشت كشت

دوري گزين كه از همه بد نام تر هموست

زان كشت آز, دامن تقوا سيه مكن

اين جامه چون دريد, نه شايسته رفوست

از مهر دوستان ريا كار خوش تر است

دشنام دشمني كه چو آيينه راستگوست

آن كيميا كه مي طلبي, يار يكدل است

دردا كه هيچ گاه نتوان يافت, آرزوست

پروين, نشان دوست درستي و راستي است

هر گز نيازموده, كسي را مدار دوست


نيما يوشيج (1274-1338) خانه ام ابري است: منتخب اشعار:

"اي آدمها"

آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!/ يك نفر در آب دارد مي سپارد جان./ يك نفر دارد كه دست و پاي دايم مي زند/ روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد./ آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيد به دشمن, / آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد/ كه گرفته ستيد دست ناتواني را / تا توانايي بهتر را پديد آريد, / آن زمان كه تنگ مي بنديد / بر كمرها تان كمر بند / در چه هنگامي بگويم من؟ / يك نفر در آب دار مي كند بيهوده جان قربان! /

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد! / نان به سفره, جامه تان بر تن؛ / يك نفر در آب مي خواند شما را. / موج سنگين را به دست خسته مي كوبد/ باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده/ سايه ها تان را ز راه دور ديده/ آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون/ مي كند زين آبها بيرون/ گاه سر, گه پا./ آي آدمها! / او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي پايد, / مي زند فرياد و اميد كمك دارد/ آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد! / موج مي كوبد به روي ساحل خاموش/ پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده, بس مدهوش / مي رود نعره زنان. وين بانگ باز از دور مي آيد:/ - "آي آدمها" ... / و صداي باد هر دم دلگزاتر,/ در صداي باد بانگ او رها تر/ از ميان آبهاي دور و نزديك/ باز در گوش اين نداها:/ - "آي آدمها" ...

27/9/1320


"اجاق سرد"

مانده از شب هاي دور ا دور / بر مسير حامش جنگل/ سنگ چيني از اجاقي خرد,/ اندر او خاكستري سردي. /× هم چنان كاندر غبار اندوده انديشه هاي من ملال انگيز/ طرح تصويري در آن هر چيز/ داستاني حاصلش دردي. / × روز شيرينم كه با من آشتي بودش؛/ نقش ناهمرنگ گرديده / سرد گشته, سنگ گرديده؛/ با دم پاييز عمر من كنايت از بهار روي زردي./ × هم چنان كه مانده از شب هاي دور ا دور / بر مسير خامش جنگل/ سنگ چيني از اجاقي خرد/ اندر او خاكستري سردي.

(1327)

.


محمد رضا شفيعي كدكني ( هزاره دوم آهوي كوهي- منتخب پنج دفتر شعر):

كم ترين تحريري از يك آرزو اين است

آدمي را آب و ناني بايد وانگاه آوازي

در قناري ها نگاه كن، در قفس، تا نيك در يابي

كز چه در آن تنگنا شان باز شادي هاي شيرين است.

كم ترين تصويري از يك زندگاني: آب/ نان/ آواز،

ور فزون خواهي از آن,/ گاهگه / پرواز

ور فزون تر خواهي از آن شادي آغاز

( ور فزون تر, باز هم خواهي ... بگويم باز؟)

آنچنان بر ما به نان و آب، / اينجا تنگ سالي شد / كه كسي در فكر آوازي نخواهد بود

وقتي آوازي نباشد، شوق پروازي نخواهد بود.

( در ستايش كبوتر)

.

خوشا پرنده، كه بي واژه شعر مي گويد.

گذر به سوي تو كردن ز كوچه كلمات

به راستي كه چه صعب است و مايه آفات.

چه دير و دور دريغ

خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي گويد.

ز كوچه كلمات

عبور گاري انديشه است سد طريق

چراغ قرمز و دستور و راهبند حريق.

تمام عمر بكوشم اگر شتابان، من

نمي رسم به تو از اين خيابان، من.

خوشا به حال پرنده كه بي واژه شعر مي گويد. ( "غزلي براي گل آفتابگردان")

.


هوشنگ ابتهاج ( " ه. ا. سايه"- 1306) - "راهي و آهي" منتخب هفت دفتر شعر-

"زمين"

زين پيش، شاعران ثنا خوان كه چشم شان

در سعد و نحس طالع و سير ستاره بود،

بس نكته هاي نغز و سخن هاي پر نگار

گفتند در ستايش اين گنبد كبود.

اما, زمين كه بيشتر از هر چه در جهان

شايسته ستايش و تكريم آدمي است،

گمنام و ناشناخته و بي سپاس ماند.

اي مادر, اي زمين!

امروز, اين منم كه ستايشگر توام.

از تست ريشه و رگ و خون خروش من.

فرزند حقگزار تو و شاكر توام.

بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت

تو ماندي و گشادگي بي كرانه ات.

توفان نوح هم نتوانست شعله كشت

از آتش گداخته جاودانه ات.

هر پهلوان به خاك رسيده ست گرده اش

غير از تو, اي زمين كه درين صحنه ستيز

ماندي به جاي خويش

پيوسته زورمند و گرانسنگ و استوار.

فرزند بد سگالي اگر چون حراميان

بر حرمت تو تاخت،

هرگز تهي نشد دلت از مهر مادري

با جمله ناسپاسي فرزند بي شناخت.

آري, زمين ستايش تكريم را سزاست

از اوست هر چه هست درين پهن بارگاه.

پروردگان دامن و گهواره وي اند

سهراب پهلوان و سليمان پادشاه.

اي بس كه تازيانه خونين برق و باد

پيچيده دردناك

بر گرده زمين،

از بس كه سيل كف به لب آورده عبوس

جوشيده سهمناك بر اين خاك سهمگين،

زان گونه مرگبار كه پنداشتي، دريغ

اما, زمين هميشه همان گونه سخت پشت

بيرون كشيده تن

از زير هر بلا،

و آغوش باز كرده به لبخند آفتاب

زرين و پر سخاوت و سر سبز و دلگشا ...

بگذار چون زمين

من بگذرانم اين شب توفان گرفته را،

آنگه به نوشخند گهربار آفتاب

پيش تو گسترم همه گنج نهفته را ...

( "زمين"- 1333)

.

"مرجان"

سنگي است زير آب

در گود شبگرفته درياي نيلگون.

تنها نشسته در تك آن گور سهمناك،

خاموش مانده در دل آن سردي و سكون.

او با سكوت خويش

از ياد رفته اي است در آن دخمه سياه.

هرگز بر او نتافته خورشيد نيمروز،

هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه.

بسيار شب كه ناله بر آورد و كس نبود

كان ناله بشنود.

بسيار شب كه اشك بر افشاند و ياوه گشت

در گود آن كبود.

سنگي است زير آب، ولي آن شكسته سنگ

زنده است، مي تپد به اميدي در آن نهفت.

دل بود، اگر به سينه دلدار مي نشست

گل بود، اگر به سايه خورشيد مي شكفت.

(" زمين" 1332)


حسين منزوي ( 1325 ) " ترمه و تغزل" برگزيده هفت دفتر:

درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست

آنجا كه بايد دل به دريا زد همين زد همين جاست

در من طلوع آبي آن چشم روشن

ياد آور صبح خيال انگيز درياست

گل كرده باغي از ستاره در نگاهت

آنك چراغاني كه در چشم تو بر پاست

بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را

از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست

ما هر دوان خاموشيم خاموشيم, اما

چشمان ما را در خموشي گفت و گو هاست

×

ديروز مان را با دروغي پوچ كشتيم

امروز هم ز انسان ولي آينده با ماست

دور از نوازش هاي دست مهربانت

دستان من در انزواي خويش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند

بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست

.

اي يار دور دست كه دل مي بري هنوز

چون آتش نهفته به خاكستري هنوز

هر چند خط كشيده به آيينه ات زمان

در چشمم از تمامي خوبان، سري هنوز

سوداي دلنشين نخستين و آخرين!

عمرم گذشته است و توام در سري هنوز

اي چلچراغ كهنه كه از آنسوي سالها

از هر چراغ تازه، فروزان تري هنوز

بالين و بسترم، همه از گل بيا كني

شب بر حريم خوابم اگر بگذري هنوز

اي نازنين درخت نخستين گناه من!

از ميوه هاي وسوسه، بار آوري هنوز

آن سيب هاي راه به پرهيز بسته را

در سايه سار زلف تو مي پروري هنوز

و آن سفره اي شبانه ي نان و شراب را

بر ميزهاي خواب، تو مي گستري هنوز

با جرعه اي ز بوي تو از خويش مي روم

آه اي شراب كهنه! كه در ساغري هنوز


سياوش كسرايي ( 1305- 1374 ) " خون سياوش" :

وقتي كه پلك ها چو دو گلبرگ مرتعش / بر چشم مي كشند به نرمي نقاب را/

در پاي قلعه هاي كهنسال ناشناس / دست تو مي زند در سنگين خواب را/

دستم درون كارگه خويش مي كشيد/ بر گوشه سپهر، گل آفتاب را/

اي دست هاي تنها/ اي دست هاي خالي / اي دستهاي پاك/

از تاك كهشان كدامين خداي ياس/ انگور چيده ايد؟

اي دست هاي بسته/ اي دست هاي كور/ بر سينه فراخ كدامين كوير غم/ يك چشمه ديده ايد؟

تا كي است در كفم/ گسترده در كوير/ بي برگ و بار و بن/ لب تشنه, خشك و پير/

دستم كه بي نواست/ همزاد بي ستاره و همدرد دست هاست/

يك شاخه ي جدا شده از جنگل شماست/

ليكن شما به دست/ در گور مي كنيد نهال شراب را/ حال آنكه من به سينه افلاك مي كشم/

سر شاخه هاي تاك پر از پيچ و تاب را/

ليكن شما به دست/ بر باد مي دهيد همه برگ هاي باغ/

حال آنكه من ز سنگ/ آتش برون كشيده و بر مي كنم چراغ/

وقتي كه سوز گونه گلها شكسته است/ وقتي كه برف روي زمين ها نشسته است/

كانون گرم و روشن اگر هست/ درها به روي مردم آواره بسته است/

اي دست بي پناه, كست گرم مي كند؟/ آيا ز بي نوايي تو شرم مي كند؟

مي نالد ار لختي و تنهايي/ اين درد درد توست/

اي دست هاي كار/ اي دست هاي رنج/ تا كي به دشت هاي پر از انتظار خويش/

غم بوته مي نهيد؟/ تصوير چشمه هاي چو خورشيد را چه وقت/

بر فرش اين شبان دل افسرده مي دهيد؟

بر سنگفرش نيلي شب هاي شهر ها/ پيوند مي زنند به هر سو شهاب ها/

چون نقش هاي قالي سيمينه تار و پود/ با پيچ و تاب/ گويا به كارگاه خدايان آسمان/پر نقش مي كنند رخ آفتاب ها/

اي دست هاي عاشق/ كز روزن دريچه دل هاي مضطرب/ گريان به روي هم/ لبخند مي زنيد/

آمد بهار عشق, چه وقت اي نهال ها/ در باغ چشم ما/ پيوند مي زنيد؟

وقتي كه روشنايي سرد سحرگهان/ شويد چو شبنمي ز نگاه تو خواب را

در پاي تاك, چشمه روشن تر از اميد/ در سينه غوطه داده گل آفتاب را

دستم درون كارگه خويش مي كشد/ از روي نقش تازه به نرمي نقاب را

(1337)

.

"ماهي آينه"

آيينه با خود مي انديشد:

وه چه ناپاكي است/ پاكدل بودن/ بي تكاپويي نشستن

لغزش پاي كسان را پيش چشم خلق بنمودن

بي گره بگرفتن اندر روي پيشاني/ صد گره از گيسوان يار بگشودن

آيينه با گرد غم بر روي پيشاني مي انديشد:

من نمي گويم صداي ناله هاي جنگلي در خواب/ من نمي گويم صداي بالهاي موج در توفان

من نمي گويم صداي گردباد مست .../ اما در دل تنگم نيازي هست

يك صدا، حتي صداي پاره ي سنگي كه روزي/ شيشه همسايه را بشكست.

آيينه در عمق تاريكي خيال روشني دارد, مي انديشد:

صبحگاهان سينه پر خورشيد/ شامگاهان چشم پر اختر

جويباري بودن و هر گز ناستادن/ با بلندي ها و پستي ها در افتادن/ ريختن با خنده ها در شط

پيش رفتن تا دل دريا/ نه چنين يخ بسته در كنج اتاقي تيره و تنها

آيينه افسرده در كنج اتاق تيره و تنها مي انديشد:

اي دريغا پاي/ اي دريغا دست/ اي دريغا در رگ شفاف من روزي

جنبش گلگون ماهي ناپيدا/ نه همه تصوير/ نه همه رويا ...

آيينه با خود مي انديشد:

آيينه پاك است/ آيينه زيباست/ آيينه غمگين است/ آيينه تنهاست.

( 1339)

.


سيمين بهبهاني (1306 ) "از سالهاي آب و سراب" منتخب هفت دفتر شعر:

آه اي پيك, پيك شادي بخش!

نامه آورده اي ز همسر من

نامه از او، كه روزگاري داشت

سايه لطف و مهر بر سر من

نامه از اوست، او كه از تن او

بسترم گرم بود و رويايي

او كه از بوسه بر رخم مي زد

نقش صد گونه عشق و شيدايي

او كه مي گفت: " دوستت دارم"

او كه مي گفت: "نگسلم پيوند"

او كه مي گفت: " با وفاي توام"

او كه مي گفت: "نشكنم سوگند"

نامه از اوست، او كه رفت و شكست

عهد و پيمان مهر و ياري را

او در گوش ديگران سر داد

نغمه عشق و بيقراري را

او كه آگه نشد كه همسر او

از كجا مي خورد، چه مي پوشد

او كه آگه نشد كه كودك او

خون ز پستان رنج مي نوشد

نامه از اوست، او كه سوي رهش

باز هم چشم انتظار من است

آه! مي بخشمش كه با همه عيب

پدر طفل شير خوار من است

نامه از اوست، اي خدا! از اوست

بي وفا بر سر وفا آمد

او كه بيجا ز كوي ياران رفت

عاقبت آمد و بجا آمد

مي تپد دل درون سينه من

نامه را وا كنم؟ بگو ... چه كنم؟

نامه وا شد ببوسمش يا نه؟

با خط مهربان او چه كنم؟

چه؟ در اين نامه چيست؟ هان! اين چيست؟

واي ... فرمان افتراق من است

مهر وا خوردگي، خط بطلان

بر من و هستيم، طلاق من است...

( مرمر)

.

"زبان انديشه"

صورتك بر چهره بستيد و، شما را مي شناسم

روي، پنهان كرده ايد اما صدا را مي شناسم

شرم را بر آستان لقمه ها كرديد قربان -

من گدايان زبون بي حيا را مي شناسم

همچو گرگ از اشتياق طعمه لبريزيد، آري

معني اين خنده دندان نما را مي شناسم

باورم را آشنايي نيست با گفتار لب ها

من زبان ساكت انديشه ها را مي شناسم

هست زنداني سيه در پشت اين ديوار رنگين

از وراي رنگ دلسوزي، ريا را مي شناسم

اشك تمساح است اين, در آرزوي طعمه ريزد

من به ساحل، مردمي بي دست و پا را مي شناسم

گر طلسمي بسته گرداند، دعايي مي گشايد

مي شناسيد آن طلسم و اين دعا را مي شناسم

بند هر مشكل كه بر پايم زديد آسان گشودم

معجز اين پنجه مشكل گشا را مي شناسم

صورتك از چهره بگشاييد، اي پتياره ديوان

من شما را مي شناسم، من شما را مي شناسم ...


محمد حسن رهي معيري (1288- 1347) "باران صبحگاهي" منتخب دو دفتر شعر:

"شعله سر كش"

لاله ديدم، روي زيباي توام آمد به ياد

شعله ديدم، سركشي هاي توام آمد به ياد

سوسن و گل, آسماني مجلسي آراستند

روي و موي مجلس آراي توام آمد به ياد

بود لرزان شعله شمعي در آغوش نسيم

لرزش زلف سمن ساي توام آمد به ياد

در چمن پروانه اي آمد, ولي ننشست و رفت

با حريفان قهر بي جاي توام آمد به ياد

از بر صيد افكني, آهوي سر مستي رميد

اجتناب رغبت افزاي توام آمد به ياد

پاي سروي, جويباري زاري از حد برده بود

هاي هاي گريه در پاي توام آمد به ياد

شهر, پر هنگامه از ديوانه اي ديدم, رهي

از تو و ديوانگي هاي توام آمد به ياد

(1331) "سايه عمر"

"آيينه روشن"

ز كينه دور بود, سينه اي كه من دارم

غبار نيست بر آيينه اي كه من درم

ز چشم پر گهرم, اختران عجب دارند

كه غافلند ز گنجينه اي كه من دارم

به هجر و وصل, مرا تاب آرميدن نيست

يكي است شنبه و آدينه اي كه من دارم

سياهي از رخ شب مي رود, ولي دل من

نمي رود غم ديرينه اي كه من دارم

تو اهل درد نه اي, ورنه آتشي جان سوز

زبانه مي كشد از سينه اي كه من دارد

رهي, ز چشمه خورشيد تابناك تر است

به روشني, دل بي كينه اي كه من دارم

( 1326) همان


نيما يوشيج (1274-1338) خانه ام ابري است ( منتخب اشعار) :

"آي آدمها"

آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي سپار جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دايم مي زند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيد به دشمن,

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

كه گرفته ستيد دست ناتواني را

تا توانايي بهتر را پديد آريد,

آن زمان كه تنگ مي بنديد

بر كمرها تان كمر بند.

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان!

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره, جامه تان بر تن؛

يك نفر در آب مي خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي كوبد

باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه ها تان را ز راه دور ديده

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابش افزون

مي كند زين آبها بيرون

گاه سر, گه پا.

آي آدمها !

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز پيمايد,

مي زند فرياد و اميد كمك دارد

آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي كوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده, بس مدهوش

مي رود نعره زنان. وين بانگ باز از دور مي آيد:

  • - " آي آدمها" ...

و صداي باد هر دم دل گزاتر,

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آبهاي دور و نزديك

باز در گوش اين نداها:

" آي آدمها" ...

(1320)

"مهتاب"

مي تراود مهتاب/ مي درخشد شبتاب,/ نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك/

غم اين خفته ي چند/ خواب در چشم ترم مي شكند.

نگران با من ايستاده سحر/ صبح مي خواهد از من/ كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر/ در جگر ليكن خاري/ از ره اين سفرم مي شكند.

نازك آري تن ساق گلي/ كه به جانش كشتم/ و به جان داد مش آب/ اي دريغا! به برم مي شكند.

دستها مي سايم/ تا دري بگشايم/ بر عبث مي پايم/ كه به در كس آيد/ در و ديوار به هم ريخته شان/ بر سرم مي شكند.

مي تراود مهتاب/ مي درخشد شبتاب؛/ مانده پاي آبله از راه دراز/ بردم دهكده مردي تنها/ كوله بارش بر دوش/ دست او بر در, مي گويد با خود:/ غم اين خفته چند/ خواب در چشم ترم مي شكند.

(1327)


نادر نادر پور(1308- 1378) در طلسم شعر (منتخب چهار دفتر شعر):

در زير آسمان باختر

از كوچه هاي خاطره من

امشب صداي پاي تو مي آيد:

آه اي عزيز دور!

آيا به شهر غربت من پا نهاده اي؟

اينجا پرندگان سحر در من

ميل گذشتن از سر عالم را

بيدار مي كنند،

اما، شباهنگان

ديوارها اسارت پنهاني مرا

تكرار مي كنند.

اينجا، مرا چگونه تواني يافت؟

من، از ميان مردم بيگانه

كس را به غير خويش نمي بينم

تصوير من در آينه، زنداني است

من، خيره در مقابل آن تصوير

مي ايستم كه با همه ننشينم.

اينجا، مرا در آيينه خواهي ديد:

آيينه اي شگفت كه همتاي ساعت است،

آيينه اي كه عقربه هاي نهان او

در چارچوب سود و زيان كار مي كنند،

آيينه اي كه ثانيه ها و دقيقه ها

در ذهن بي ترحم سودا گرانه اش

تصوير تابناك مرا تار مي كنند.

اينجا، زمان طلا است:

هر لحظه اش به قيمت اكسير و كيمياست

اما، ضمير من

تقويم بي تفاوت شبها و روزهاست.

اينجا غروب رنگ جنون دارد،

باران صداي گريه تنهايي ست,

چشم ستارگان, همه نابينا ست

اينجا من از دريچه فراتر نمي روم:

ديوار رو به رو

سرحد نا گشوده ديدار است

اينجا, چراغ خانه همسايه

چشم مرا به خويش نمي خواند:

بيگانگي گزيده ترين يار است.

اينجا, در ين ديار,

درها, هميشه سوي درون باز مي شود.

در سرزمين غربت اندوهگين من,

در زير آسمان مه آلود باختر,

شب در دل من است,

صبح از شقيقه هاي من آغاز مي شود.

اينجا, چو من غريب غميني نيست

در وهم شب, چراغ يقيني نيست

تنها, صداي يك دل سرگردان

با بانگ پاي رهگذري حيران

در كوچه هاي خاطره مي پيچد,

آه اي عزيز دور!

آيا تو در پناه كدامين در,

يا در پس كدام درخت ايستاده اي؟

آيا به شهر غربت من پا نهاده اي؟ ...

(1360)

وقتي كه شب با عطر پيچك ها

از آسمان روشن ارديبهشتي در اطاق تيره ام لغزيد,

من, نامه اي را در جواب نامه اي آغاز مي كردم.

نور چراغ سقف مي تابيد:

من, با پروبال قلم, از خطه كاغذ

تا قله انديشه ها پرواز مي كردم.

ناگاه, مغز لامپ در بطن فراخش ريخت:

كار قلم, دشوار

كار شب آسان شد.

آواي پايي از فراز پلكان برخاست:

بيگانه اي بر آستان من, نمايان شد.

دستش كليد برق را چرخاند

اما از آن كوشيدن باطل, پشيمان شد.

با خود به نجوا گفت: در اينجا چراغي نيست

رندانه گفتم: روشني در توست!

پاسخ, در آن سوي لبانش ماند

وز پشت ظلمت, مردمك هاي درشتش را

ديدم كه در قعر سفيدي هاي چشمانش

حيران, به دنبال چراغ مرده مي گردند.

آنگاه, دست او هماهنگ نگاه او

در تيرگي ها آن قدر كاويد

تا نعش سرد لامپ را در زير آوار حبابش يافت

وز دور, در نوري كه از روزن فرو مي تافت

در پيش چشمانم نگاهش داشت.

لحن درشت سرزنش بارش مرا لرزاند:

آيا تو مي خواهي كه اين روشن دل بيدار

از ريسمان دار, خود را در شب آويزد؟

آنسان كه مغزش ناگهان در اندرون ريزد؟

در چشم تو آيا قباي مرگ

تنها و تنها بر تن همسايگان نيكوست؟

تا كي به مرگ دوست, آسان مي خوري سوگند

اما نمي ميري به جاي دوست؟

گفتار او حق بود

از خويش پرسيدم كه آيا ديدگان او

يك شب, مرا هم چون چراغ مرده اي

از سقف, آويزان تواند كرد؟

هرگز ندانستم كه اين انديشه را دريافت

يا, بي سبب خنديد

آنگاه, بانگ پاي او از آستان برخاست

اندام او, از ديده, پنهان شد.

هر چند امشب آن شب ارديبهشتي نيست

اي ميهمان ناشناس من!

بار ديگر بر آستان من نمايان شو

خندان, سلامم كن.

من, نيمه اي از نامه را مانم:

اين نيمه ننوشته را بنويس,

بنويس و با شادي تمامم كن...

(1361)


قيصر امين پور (1338) "گزينه اشعار":

" حتي اگر نباشي"

مي خواهمت چنان كه شب خسته خواب را

مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را

محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را

بي تابم آن چنان كه درختان براي باد

يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته اي چنان كه تپيدن براي دل

يا آن چنان كه بال پريدن عقاب را

حتي اگر نباشي, مي آفرينمت

چونان كه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

( 1377 )

"درد واره ها(1)

دردهاي من/ جامه نيستند/ - تا ز تن در آورم/ "چامه و چكامه" نيستند/ تا به "رشته سخن" در آورم/ نعره نيستند/ - تا ز "ناي جان" برآورم

درد هاي من نگفتني/ دردهاي من نهفتني است

×

در هاي من/ گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست/ درد مردم زمانه است/ مردمي كه چين پوستين شان/ مردمي كه رنگ آستين شان/ مردمي كه نام هاي شان/ جلد كهنه شناسنامه هاي شان/ - درد مي كند.

من ولي تمام استخوان بودنم/ لحظه هاي ساده سرودنم/ - درد مي كند

انحناي روح من/ شانه هاي خسته غرور من/ تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است/ كتف گريه هاي بي بهانه ام/ بازوان حس شاعرانه ام/ - زخم خورده است/ دردهاي پوستي كجا؟/ درد دوستي كجا؟

×

اين سماجت عجيب/ پافشاري شگفت دردهاست/ دردهاي آشنا/ دردهاي بومي غريب/ دردهاي خانگي/ دردهاي كهنه لجوج

اولين قلم/ حرف حرف درد را/ - در دلم نوشته است/ دست سر نوشت/ خون درد را/ - با گلم سرشته است/ پس چگونه سر نوشت ناگزير خويش را رها كنم؟/ درد/ رنگ و بوي غنچه دل است/ پس چگونه من/ رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟

دفتر مرا/ دست درد مي زند ورق/ شعر تازه مرا/ درد گفته است/ درد شنفته است/ پس در اين ميانه من/ از چه حرف مي زنم؟

درد, حرف نيست/ درد, نام ديگر من است/ من چگونه خويش را صدا كنم؟

( 1367)


فريدون توللي (1298 - 1364 ) "شعله كبود" - منتخب پنج دفتر شعر-

" يار ديرينه"

معرفت نيست, درين معرفت آموختگان

اي خوشا دولت ديدار دل افروختگان

دلم از صحبت اين چرب زبانان بگرفت

بعد از اين, دست من و دامن لب دوختگان

عاقبت بر سر بازار فريبم بفروخت

نا جوان مردي اين عاقبت اندوختگان

شرم شان باد ز هنگامه رسوايي خويش

اين متاع شرف از وسوسه بفروختگان

يار ديرينه, چنان خاطرم از كينه بسوخت

كه بناليد به حالم, دل كين توختگان

خوش بخنديد رفيقان! كه درين صبح مراد

كهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

( 1333) " نافه"

.

" اندرز روزگار"

در نيم راه عمرم و ياران نيم راه

چون دزد كام ديده پراكنده از برم

غمناك و بي اميد و كم آميز و دير جوش

در انتظار ضربت ياران ديگرم

دانم دگر كه در پس آن خنده هاي مهر

گر هست جز سپيدي دندان كينه نيست

دانم دگر كه پنجه گرگان توبه كار

مرهم گذار خاطر و غمخوار سينه نيست

دانم دگر كه چون زر و زن سايه در فكند

پاكيزه سيرتان بتر از جانور شوند

دانم دگر كه بر سر تاراج نام و جاه

ياران رسته دشمن بيدادگر شوند

دانم حديث چرب زبانان خود فروش

دانم حديث يار فروشان خود پرست

دانم فسون راست نمايان كج نهاد

دانم فريب كار گشايان چيره دست

دانم, ولي چه سود كه اندرز روزگار

چون پند پير و صحبت آموزگار نيست

تا روزگار تجربه آيد به سر - دريغ-

عفريت مرگ خنده زند:

" روزگار نيست"

( 1331 ) "نافه"

.


"دكتر مجدالدين مير فخرايي( گلچين گيلاني) ( 1289 - 1351 ) "باران" منتخب پنج دفتر شعر:

"باران"

باز باران/ با ترانه/ با گهرهاي فراوان/ مي خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها/ ايستاده/ در گذرها/ رودها راه اوفتاده

شادو خرم/ يك دو سه گنجشك پر گو/ باز هي دم/ مي پرند اين سو وان سو

مي خورد بر شيشه و در/ مشت و سيلي./ آسمان امروز ديگر/ نيست نيلي

يادم آرد روز باران/ گردش يك روز ديرين/ خوب و شيرين/ توي جنگل هاي گيلان:

كودكي ده ساله بودم/ شاد و خرم/ نرم و نازك/ چست و چابك.

از پرنده/ از چرنده/ از خزنده/ بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبي چو دريا/ يك دو ابر اينجا و آنجا/ چون دل من/ روز روشن.

بوي جنگل تازه و تر/ همچو مي مستي دهنده/ بر درختان مي زدي پر/ هر كجا زيبا پرنده.

بركه ها آرام و آبي/ برگ و گل هرجا نمايان/ چتر نيلوفر درخشان/ آفتابي.

سنگ ها از آب جسته/ از خزه پوشيده تن را/ بس وزغ آنجا نشسته/ دمبدم در شور و غوغا.

رود خانه/ با دو صد زيبا ترانه/ زير پاهاي درختان/ چرخ مي زد ... چرخ مي زد همچو مستان.

چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي/ نرم و خوش در جوش لرزه/ توي آنها سنگريزه

سرخ و سبز و زرد و آبي

با دو پاي كودكانه/ مي دويدم همچو آهو/ مي پريدم از سر جو/ دور مي گشتم ز خانه.

مي پراندم سنگ ريزه/ تا دهد بر آب لرزه/ بهر چاه و بهر چاله/ مي شكستم كرده خاله.

مي كشانيدم به پايين/ شاخه هاي بيد مشكي/ دست من مي گشت رنگين

از تمشك سرخ و مشكي.

مي شنيدم از پرنده/ داستان هاي نهاني/ از لب باد وزنده/ رازهاي زندگاني.

هر چه مي ديدم در آنجا/ بود دلكش, بود زيبا. / شاد بودم/ مي سرودم:

" روز! اي روز دلارا!/ داده ات خورشيد رخشان/ اين چنين رخسار زيبا,

ورنه بودي زشت و بي جان!

" اين درختان/ با همه سبزي و خوبي/ گو چه مي بودند جز پاهاي چوبي

گر نبودي مهر رخشان!

" روز اي روز دلارا/ گر دلارايي ست از خورشيد باشد.

اي درخت سبز و زيبا/ هر چه زيبايي ست از خورشيد باشد ..."

اندك اندك, رفته رفته, ابرها گشتند چيره/ آسمان گرديد تيره/ بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران, ريخت باران.

جنگل از باد گريزان/ چرخ ها مي زد چو دريا/ دانه هاي گرد باران/ پهن مي گشتند هر جا.

برق چون شمشير بران/ پاره مي كرد ابرها را/ تندر ديوانه غران/ مشت مي زد ابرها را.

روي بركه مرغ آبي/ از ميانه, از كناره/ با شتابي/ چرخ مي زد بي شماره.

گيسوي سيمين مه را/ شانه مي زد دست باران,/ بادها با فوت خوانا/ مي نمودندش پريشان.

سبزه در زير درختان/ رفته رفته گشت دريا/ توي اين درياي جوشان/ جنگل وارونه پيدا.

بس دلارا بود جنگل/ به! چه زيبا بود جنگل/ بس ترانه, بس فسانه,/ بس فسانه, بس ترانه.

بس گوارا بود باران/ به! چه زيبا بود باران/ مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني

رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني؛

" بشنو از من, كودك من!/ پيش چشم مرد فردا/ زندگاني - خواه تيره, خواه روشن-

هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا!"

"باران" ( 1319)

.

"كوتاه"

بيابان است و شب خوابيده در شن هاي آتش زا,

لبم خشك است و تن فرسوده و پاها پر از آماس گمراهي ...

چراغ كوچكي از دور مي سوزد:

تو گويي اختري افتاده در دريا!

دمي مي بينمش ... اما دم بسيار كوتاهي ...

سرابي بود و من مي خواندمش هستي.

( گلي براي تو)

.


فروغ فرخ زاد (1313 - 1345 ) " به آفتاب سلامي دو باره"- منتخب پنج دفتر شعر- :

"عروسك كوكي"

بيش از اينها, آه, آري

بيش از اينها مي توان خاموش ماند

مي توان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاهي مردگان, ثابت

خيره شد در دود يك سيگار

خيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بي رنگ بر قالي

در خطي موهوم بر ديوار

مي توان با پنجه هاي خشك

پرده را يكسو كشيد و ديد

در ميان كوچه باران تند مي بارد

كودكي با بادبادكهاي رنگينش

ايستاده زير يك طاقي

گاري فرسوده اي ميدان خالي را

با شتابي پر هياهو ترك مي گويد

مي توان بر جاي باقي ماند

در كنار پرده, اما كور, اما كر

مي توان فرياد زد

با صداي سخت كاذب, سخت بيگانه

" دوستت مي دارم"

مي توان با زيركي تحقير كرد

هر معماي شگفتي را

مي توان تنها به حل جدولي پرداخت

مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده, آري پنج يا شش حرف

مي توان يك عمر زانو زد

با سري افكنده, در پاي ضريحي سرد

مي توان در گور مجهولي خدا را ديد

مي توان با سكه اي ناچيز ايمان يافت

مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد

چون زيارت نامه خواني پير

مي توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يكسان داشت

مي توان چشم تو را در پيله قهرش

دكمه بي رنگ كفش كهنه اي پنداشت

مي توان چون آب در گودال خود خشكيد

مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم

مثل يك عكس سياه مضحك فوري

در ته صندوق مخفي كرد

مي توان در قاب خالي مانده يك روز

نقش يك محكوم, يا مغلوب, يا مصلوب را آويخت

مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند

مي توان با نقشهاي پوچ تر آميخت

مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

مي توان در جعبه اي ماهوت

با تني انباشته از كاه

سالها در لابلاي تور و پولك خفت

مي توان با هر فشار هرزه دستي

بي سبب فرياد كرد و گفت" آه, من بسيار خوشبختم" ( تولد ديگر)

" تولدي ديگر"

همه هستي من آيه تاريكي ست / كه تو را در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم آه/ من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

×

زندگي شايد / يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد/ ريسماني ست كه مردي با آن خود را از شاخه در آويزد

زندگي شايد طفلي ست كه از مدرسه بر مي گردد

يا عبور گيج رهگذري باشد / كه كلاه ز سر بر مي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد:/ " صبح بخير"

زندگي شايد آن لحظه مسدودي ست

كه نگاه من, در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي ست/ كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي ست

دل من / كه به اندازه يك عشق است / به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي

و به آوازي قناري ها

كه به اندازه يك پنجره مي خوانند

آه ... / سهم من اين است / سهم من اين است / سهم من,

آسماني است كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

"دستهايت را / دوست مي دارم"/ دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهد شد, مي دانم, مي دانم, مي دانم

و پرستوهاي كه در گودي انگشتان جوهريم / تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم / از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي جسبانم/ كوچه اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند, هنوز/ با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر

به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را / باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آن را / از محله هاي كودكيم دزديده است

سفري حجمي در خط زمان / و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه/ كه ز ميهماني يك آيينه بر مي گردد

و بدين سان است / كه كسي مي ميرد / و كسي مي ماند

×

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد, ( مرواريد صيد نخواهد كرد.

من / پري كوچك غمگيني را / مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين / مي نوازد آرام, آرام / پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد / و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

( تولدي ديگر)

.


سهراب سپهري (صداي پاي آب) :

اهل كاشانم.

روزگارم بد نيست.

تكه ناني دارم, خرده هوشي, سر سوزن ذوقي.

مادري دارم, بهتر از برگ درخت.

دوستاني, بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:

لاي اين شب بوها, پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب, روي قانون گياه.

من مسلمانم.

قبله ام يك گل سرخ.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.

در نمازم جريان دارد ماه, جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد, گفته باشد سر گلدسته سرو.

پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب,

كعبه ام زير اقاقي هاست

كعبه ام مثل نسيم, مي رود باغ به باغ, مي رود شهر به شهر.

"حجر الاوسود " روشني باغچه است.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه,

باغ ما نقطه بر خورد نگاه و قفس و آيينه بود.

تا اناري تركي بر مي داشت, دست فواره خواهش مي شد.

گاه تنهايي, صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.

شوق مي آمد دست در گرد ن حس مي انداخت.

زندگي در آن وقت, حوض موسيقي بود.

من به ميهماني دنيا رفتم:

من به دشت اندوه,

من به باغ عرفان ,

من به ايوان چراغاني دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته كوچه شك,

تا هواي خنك استغنا,

تا شب خيس محبت رفتم.

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.

رفتم, رفتم تا زن,

تا چراغ لذت,

تا سكوت خواهش,

تا صداي پر تنهاي.

چيزها ديدم در روي زمين:

من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور.

كاغذي ديدم, از جنس بهار.

موزه اي ديدم دور از سبزه,

مسجدي دور از آب.

سر بالين فقيهي نوميد, كوزه اي ديدم لبريز سوال.

من قطاري ديدم, روشنايي مي برد.

من قطاري ديدم, فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.

من قطاري ديدم, كه سياست مي برد ( و چه سبك مي رفت.)

من قطاري ديدم, كه تخم نيلوفر و آوازي قناري مي برد.

مادرم آن پايين

استكانها را در حافظه شط مي شست.

فتح يك قرن به دست يك شعر.

فتح يك باغ به دست يك سار.

فتح يك كوچه به دست دو سلام.

اهل كاشانم, اما

شهر من كاشان نيست.

شهر من گم شده است.

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي صاف, باز و بسته شدن پنجره تنهايي

من قدم خواهش را مي شنوم

و صداي, پاي قانوني خون را در رگ,

تپش قلب شب آدينه,

شيهه پاك حقيقت از دور

و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق.

و صداي باران را, روي پلك تر عشق,

روي موسيقي غمناك بلوغ,

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي,

پر و خال شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.

نبض گل ها را مي گيرم.

آشنا هستم با سرنوشت تر آب, عادت سبز درخت.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من نديدم بيدي, سايه اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي بخشد, نارون شاخه خود را به كلاغ.

هر كجا برگي هست شور مي شكفد.

مثل يك گلدان, مي دهم گوش به موسيقي روييدن.

من به سيبي خوشنودم

و به بوييدن يك بوته بابونه.

من به يك آيينه يك بستگي پاك قناعت دارم.

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.

و من نمي خندم اگر فلسفه اي, ماه را نصف كند.

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ,

پرشي دارد اندازه عشق.

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زنگي, بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.

زندگي مجذور آيينه است.

زندگي "گل" به توان ابديت,

زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما,

زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم باشم,

آسمان مال من است.

پنجره فكر, هوا, عشق, زمين مال من است.

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت؟

من نمي دانم

كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است, كبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست.

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست, بعد از اين جور ديگر بايد ديد.

واژه ها بايد شست.

واژه بايد خود باد واژه خود باران باشد.

چترها را بايد بست,

زير باران بايد رفت.

فكر را, خاطره را زير باران بايد برد.

با همه مردم شهر, زير باران رفت.

دوست را, زير باران بايد ديد.

عشق را, زير باران بايد جست.

زير باران بايد چيز نوشت, حرف زد نيلوفر كاشت

زندگي تر شدن پي در پي

زنگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون" است.

رخت ها را بكنيم:

آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.

شب يك دهكده را وزن را وزن كنيم, خواب يك آهو را.

روي قانون چمن پا نگذاريم.

و نگوييم كه شب چيزي بدي است.

و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.

و بداني اگر كرم نبود, زندگي چيزي كم داشت.

و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.

و بدانيم اگر نور نبود, منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.

و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.

لب دريا برويم,

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت را از آب.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست.

مرگ وارونه يك زنجره نيست.

مرگ در ذهن اقاقي جاري است.

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.

مرگ در حنجره سرخ- گلو مي خواند.

مرگ مسوول قشنگي پر شاه پرك است.

مرگ گاه ريحان مي چيند.

مرگ گاه ودكا مي نوشد.

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد.

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است.)

ساده باشيم./ ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما شايد اين است

كه ميان گل و نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم.

( حجم سبز- سوره تماشا) :

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

آفتابي لب در گاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

هر كه در حافظه چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شوري ابدي خواهد ماند.

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواه بود.

آن كه نور از سر انگشت زمان برچيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم و گفتم:

چشم را باز كنيد آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

منوچهر آتشي (وصف گل سوري):

"روياي مردگان"

به هر طرف كه مي نگري آب است/ به هر كه مي گذري تشنه/ تا هر كجا كه مي نگري برگ و ساقه است/ بر هر چه دست مي كشي از برگ و بر تهي/ .../ در اين كوير سوزان/ آب از كدام چشمه جادو مي جوشد؟/ ... / در اين سراب جوشان/ سنگ است و آدم سنگ/ و در جوار هر سنگ/ ارواح شهر سوخته را گريه مي كنند/ ... / در اين خزان رويا/ - روياي نيم روز محجوران-/ هر چيز شكل كامل خود را/ وا مي دهد به توفش آهي/ هر چيز رنگ اصلي خود را/ از دست مي دهد به نگاهي/ ... / تك لاله اي/ كه روي مازه شن مي دود/ سرخ است و سرخ نيست/ ني ساقه اي كه پايش/ در شيب نرم ماسه فرو رفته ست/ وامانده است و گريزان است/ ... / تاغي كه ريخته بر شانه زلف سبز/ در آب سار سايه خود غوطه مي خورد/ تاغ است و تاغ نيست/ ... / از اين سراب جوشان/ ارواح بي قواره اي/ در آب هاي جادو سر گردانند/ كه شهرهاي سوخته را خنده مي كنند/ و باغ بي كرانه اي از آفاق/ سوي نگاه حيران مي آيد/ كه بيشه هاي سرو و صنوبر را / باغ است و ... باغ نيست/ .../ .../ آب از كدام چشمه در اين نيم روز سوزان مي جوشد/ و باغ ها و ارواح/ و بيشه هاي بي ريشه/ از كدام اختر خاموش/ در اين زلال جوشان افتاده اند/ كه قرن هاي قرن پس از مرگ خويش/ چشمان دير باور ما را ديوانه كرده اند/ ... / در دور دست باديه باد/ اشتر سواري بي سايه, مي رود/ و هر چه دور تر مي راند/ اندام واره اي/ هر دم بلندتر از پيش- از خويش-/ در چشم مي كشاند/ و لحظه اي كه لكه تاري/ با قطره واري افتان بايد باشد/ طرحي بلند و بي اندام است/ كانگار تا ابديت ادامه خواهد يافت/ .../ روياي مردگان!/ پادا فره شكر خواب/ در صبح زندگاني/ .../ (1368)

"وصف گل صوري"

صداي تو از سايه سوي نيستان مي آيد/ و گل مي دهد در هياهوي باران/ .../ صدايت / يكي نرگس نو شكفته است/ كه از پشت رگبار مي ايستد روي به روي نگاهم/ و عطرهاي هوسناك بالا مي آيد در آهم/ .../ تو مي گويي و لاله مي رويد از سنگ/ تو مي گويي و غنچه مي جوشد از چوب/ تو مي گويي و تازه مي رويد از خشك/ تو مي گويي و زنده مي خيزد از مرگ/ .../ صداي تو از سايه سار نيستان مي آيد/ و گل مي دهد از گل زخمي بعد رگبار/ و در آب مي ايستد رو به روي نگاهم/ .../ صداي تو مي بارد و ... زنده ام مي كند.(1368)


علي موسوي گرمارودي ( ) دستچين - گزيده هفت مجموعه شعر:

" ابر و خاطره"

ابري سپيد و پاك

در چارچوب پنجره باز اين اتاق

چون قاب عكس منظره اي شاد, خفته است

در بيكران نيلي درياي آسمان

چون كشتي سپيد

با بادبان باز

لنگر فكنده است.

×

احساس مبهمي ز نهانگاه خاطرم

پا مي نهد برون:

اي كاش همچو ابر, دلم پاره پاره بود

اما چو ابر, كاش

آزاد بود و بستر پاك ستاره بود

(1346)

"خاستگاه نور"

غروبي سخت دلگير است/ و من بنشسته ام اينجا, كنار غار پرت و ساكتي, تنها/ كه مي گويند: روزي روزگاري, مهبط وحي خدا بوده ست./ و نام آن "حرا" بوده است./ و اينجا سرزمين كعبه و بطحاست./ و روز, از روزهاي حج پاك ما مسلمان هاست.../

برون از غار/ ز پيش روي و زير پاي من, تا هر كجا سنگ و بيابانست/ هوا گرم ست و تبدارست اما مي گرايد سوي سردي, سوي خاموشي./ و خورشيد از پس يك روز تب, در بستر غرب افق, آهسته مي ميرد.../ و در اطراف من از هيچ سوي رد پاي نيست/ و دور من, صداي نيست؛/ فضا خالي است.

و ذهن خسته و تنهاي من, چون مرغ نو بالي,/ - كه هر دم شوق پروازي ديگر دارد- / كنار غار, از هر سنگ, هر صخره/ پرد بر صخره اي ديگر.../ و مي جويد به كاوشهاي پيگيري, نشاني هاي مردي را/ - نشاني ها كه شايد مانده بر جا, دير دير: از سالياني دور- / و من همراه مرغ ذهن خود, در غار مي گردم/ و پيدا مي كنم گويي نشاني ها كه مي جويم:/ همانست, اوست!

كنار غار, اينجا, جاي پاي اوست, مي بينم./ و مي بويم تو گويي بوي او را نيز./ همانست اوست:/ يتيم مكه, چوپان جواني از بني هاشم/ و بازرگان راه مكه و شامات/ امين, آن راستين, آن پاكدل. آن مرد./ و شوي برترين بانو: خديجه نيز, آن كس كو سخن جز حق نمي گويد/ و غير از حق نمي جويد/ و بتها را ستايشگر نمي باشد./ و اينك: اين همان مرد ابر مرد است/ محمد اوست.

تن تنها, ربوده روح,/ با خاموشي پر شور خود همگام/ درخشان هاله اي گرد سرش از پرتو الهام/ پلاسي بر تن است او را/ و مي بينم كه بنشسته ست مانند همان ايام/ همان ايام كو اين راه ناهموار را بسيار مي پيمود/ و شايد نازنين پايش ز سنگ راه مي آزرد و مي فرسود/ ولي او هم چنان هر روز مي آمد/ و مي آمد ... و مي آمد/ و تنها مي نشست اينجا/

غمان مكه مشئوم آن ايام را با غار مي ناليد/ غم بي همزباني هاي خود را نيز .../ و من اكنون به هر سنگي كه در اين غار مي بينم,/ به روشنتر خطي مي خوانم آن فريادهاي خامش او را/ و اكنون نيز گويي آمده ست او... آمده ست اينجا/ و مي گويد غم آن روزگاران را:/

"عجب شب هاي سنگيني! / همه بي نور/ نه از بام فلك آويخته قنديل اخترها/ نه اينجا- وادي گسترده دشت حجاز- از شعله نوري سراغي هست./ زمين تاريك تاريك است و برج آسمانها نيز/ نه تنها در همه ام القري يك روزن روشن/ تمام شهر بي نور است ... / نه تنها شب كه اينجا روز هم بسيار شب رنگ است/ فروغي هست اگر, از آتش جنگ است./ فروزان مهر اينجا سخت بي نور است , بي رنگ است./ تو گويي راه خود را هرزه مي پويد/ و نهر نور آن زان سوي اين دنيا بود جاري/ مه, اندر گور شب خفته است و ناپيداست.../ سيه رگهاي شهر, اين كوچه ها از خون مه خاليست/ در آنها مي دود چركاب تند ننگ و بد نامي, بد انديشي/ - و در رگهاي مردم هم./

سيه بازارهاي روسپي نامردمان گرم است/ تمام شهر گردابي است پر گنداب/ تمام سر زمين ها نيز/ دنيا هم/ و گوي قرن, قرن ننگ و بد نامي, بد انديشي است./ فضيلتها لجن آلوده, انسانها سيه فكر و سيه كارند/ و "انسان" نام اشرافي زيبايي است از معني تهي مانده .../ محمد گرم گفتاري غم آلود است/ و خود ديريست مرده, غار تاريك است./ و من چيزي نمي بينم/ ولي گوشم به گفتار است../

و مي بينم تو گويي رنگ غمگين كلامش را, / كه مي گويد:

" خداي كعبه, اي يكتا!/ درودم را پذيرا باش, اي برتر/ و بشنو آنچه مي گويم./ پيام درد انسانهاي قرنم را ز من بشنو:/ پيام تلخ دختر بچگان, خفته اندر گور/ پيام رنج انسانهاي زير بار, وز آزادگي مهجور/ پيام آن كه افتاده است در گرداب/ و فريادش بلند است: "آي آدمها..."/پيام رنجها, غمها.../ پيام من, پيام او, پيام ما .../

محمد غمگينانه ناله اي سر مي دهد, آنگاه مي گويد: "... خداي كعبه, اي يكتا/ درون سينه ها ياد تو متروك است/ و از بي دانشي و از بزهكاري, مقام برترين مخلوق تو- انسان- / بسي پايين تر از حد سگ و خوك است./

خداي كعبه, اي يكتا! فروغي جاودان بفرست, كاين شبها بسي تار است/ و دست اهرمنها سخت در كار است/ و دستي را به مهر از آستيني باز, بيرون كن/ كه بردارد به نيروي خدايي شايد, اين افتاده پرچمهاي انسان را/ فرو شويد غبار كينه هاي كهنه از دلها/ در اندازد به بام كهنه گيتي, بلند آواز, بر آرد نغمه اي همساز/ فرو پيچد به هم, طومار قانونهاي جنگل را/ و گويد: آي انسانها!/ فرا گرد هم آييد/ باز آييد!

صدا بردارد انسان را/ و گويد: هاي, ها انسان/ برابر آفريدندت, برابر باش!/ صدا بردارد اندر پارس- در ايران- / و با آن "كفشگر" گويد: / پسر را رو به هر مكتب كه خواهي نه!/ سياهي زاده را با كفشگر, ديگر تفاوتهاي خوني نيست./ سياهي و سپيدي هم, نشاني از كمي يا از فزوني نيست./ خداي كعبه اي يكتا..."

بدين هنگام/ كسي, آهسته, گويي چون نسيمي, مي خزد در غار./ محمد را صدا آرام مي آيد فرود از اوج/ و نجوا گونه مي گردد/ پس آنگه مي شود خاموش./ سكوتي ژرف و وهم آلود, ناگه چون درخت جادو اندر غار مي رويد./ شاخ و برگ خود را در فضاي قير گون غار مي شويد/ و من, در فكر آنم كاين چه كس بود, از كجا آمد؟!

كه ناگه اين صدا آمد:/ بخوان اي مرد!/ به نام آن بخوان كه ت آفريد اي مرد!/ "بخوان!" ... اما جوابي بر نمي خيزد./ محمد سخت مبهوت است گويا, كاش مي ديدم!/ صدا با گرمتر آوا و شيرين تر بياني باز مي گويد: / "بخوان!" ... اما محمد همچنان خاموش./ دل اندر سينه ي من باز مي ماند ز كار خويش, گويي مي روم از هوش/ زمان در اضطراب و انتظار پاسخش گويي فرو مي ماند از رفتار/ و "هستي" مي سپارد گوش./ پس از لختي سكوت - اما كه عمري بود گويي, - گفت:/

" ... من خواندن نمي دانم"/ همان كس باز پاسخ داد:/ "بخوان!" به نام پرورنده ايزدت, كو آفرييندست .../ و او مي خواند اما لحن آوايش,/ به ديگر گونه آهنگ است/ صدا گويي خدا رنگ است./ و او اينگونه مي خواند:/ " بخوان به نام پرورنده ايزدت كو آفرينندست ..."/

درودي مي تراود از لبم بر او/ درودي گرم.

غروب است و افق گلگون و خوش رنگ است/ و من بنشسته ام اينجا, كنار غار پرت و ساكتي تنها/ كه مي گويند: روزي, روزگاري مهبط وحي خدا بودست/ و نام آن "حرا" بودست.../ و در اطراف من از هيچ سويي رد پايي نيست/ و دور من, صدايي نيست.. ( 1347 )


قنبر علي تابش (آدمي پرنده نيست) :

سلام, اي دختران چشم بادامي!

من امشب شعر چشمان شما را مي سرايم باز

چقدر از دست چشمان شما كام زمين تلخ است.

پريشب پيش "بابا" رفته بودم من

دلش خون بود؛

دو چشمش مثل چشمان شما شرمنده البرز و كارون بود.

پريشب مادرم كابل

تمام گيسوانش را به دستش كند و در درياي "هامون" ريخت

خودش ديوانه آسا, سر برهنه

خويش را انداخت؛

ميان موجهاي ياغي "هلمند"

به كام موجها فرياد مي زد

كجا شد دخترانم؟

دختران چشم بادامي

سلام, اي دختران چشم بادامي!

هزاران بار

كه چشمانم به چشمان شما افتاد

با خود آرزو كردم

كه كاش, اي كاش, من هم قطره اشكي مي شدم

يك روز

و مي غلتيدم از مژگان خونين شما بر خاك

شبي در خواب ديدم مادرم

لب يك جوي پر خون ايستاده

مخته مي خواند

دو مرغي ناگهان از آسمان آمد

و هر دو بالهاي خويش را در جوي پر خون شست

همين كه مرغها بر خاست

دمادم جوي خون خشكيد

و مادر پر در آورد و به سوي آسمانها رفت

چه كس از جمع تان خواب مرا تعبير خواهد كرد؟

الا اي دختران چشم بادامي!

.

"وصيت"

كودكانم!

من اگر مردم, وصيت نامه ام اين است:

روي قبرم با خط زيباي نستعليق بنويسيد

شاعر آواره از چندين پدر, گمنام

قدر حتي يك لحد خاك از وطن ناكام

روزگاري را به غربت زيست؛

شامگاهي

با تمام غربت و آوارگي از اين جهان كوچيد

اين چنين او در قيامت, شاعر آواره باقي ماند

يادش افزون باد!


حميد مبشر (گزيده ادبيات معاصر- 125 ) :

امسال هم گذشت و دلي شعله ور نشد

چشمي براي غربت آيينه, تر نشد

باران به چشم مردم ما محترم نبود

گل در ميان كوچه ما معتبر نشد

امسال هم شبيه همان سالهاي پيش

يك شاخه شوق در دل من بارور نشد

مهتاب هر شب از سر اين قريه مي گذشت

از اين همه ستاره كسي با خبر نشد

پايان نداشت فاصله ماه و آسمان

اين راه, باز يك دو قدم بيشتر نشد

امسال نيز عاشقي انگار كفر بود

دردي درون سينه كس منتشر نشد

من ماندم و روايت تاريك اين غزل

خورشيد روي دفتر من جلوه گر نشد


محمد كاظم كاظمي ( قصه سنگ و خشت) :

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پياده آمده بودم, پياده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره كه تهي بود, بسته خواهد شد

و در حوالي شب هاي عيد, همسايه

صداي گريه نخواهي شنيد, همسايه

همان غريبه كه قلك نداشت, خواهد رفت

و كودكي كه عروسك نداشت, خواهد رفت

×

منم تمام افق را به رنج گرديده

منم كه هر كه مرا ديده, در گذر ديده

منم كه ناني اگر داشتم, از آجر بود

و سفره ام - كه نبود- از گرسنگي پر بود

به هر چه آيينه, تصويري از شكست من است

به سنگ سنگ بناها نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر, مي شناسندم

تمام مردم اين شهر, مي شناسندم

من ايستادم, اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم, اگر دهر ابن ملجم شد

×

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره ام كه تهي بود, بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پياده آمده بودم, پياده خواهم رفت

×

چگونه باز نگردم, كه سنگرم آنجاست

چگونه آه , مزاري برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم, كه مسجد و محراب

و تيغ, منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اين جا بود

قيام بستن و "الله اكبرم" آنجاست

شكسته بالي ام اينجا شكست و طاقت نيست

كرانه اي كه در آن خوب مي پرم, آنجاست

مگير خرده كه؛ يك پا و يك عصا دارم

مگير خرده, كه آن پاي ديگرم آنجاست

×

شكسته مي گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بي شمار شما

من از سكوت شب سرد تان خبر دارم

شهيد داده ام, از درد تان خبر دارم

تو هم به سان من از يك ستاره ديدي

پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي

توي كه كوچه غربت سپرده اي با من

و نعش سوخته بر شانه برده اي با من

تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم

تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم

×

اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت

و چند بته مستوجب درو هم داشت

اگر چه تلخ شد آرامش هميشه تان

اگر چه كودكي من سنگ زد به شيشه تان

اگر چه متهم جرم مستند بودم

اگر چه لايق سنگيني لحد بودم

دم سفر مپسنديد نا اميد مرا

و لو دروغ عزيزان بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم, نهاده خواهم رفت

پياده آمده بودم, پياده خواهم رفت

به اين امام قسم, چيزي ديگري نبرم

به جز غبار حرم, چيز ديگري نبرم

خدا زياد كند اجر دين و دنيا تان

و مستجاب شود باقي دعاها تان

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان- هر كه هست- آجر باد.

...

تندي مكن, برادر هم سر نوشت من

ديگر ميازماي در آتش سرشت من

ما هر دو تن, دو نيمه سيبيم, عين هم

آيينه بر مگير كه به سيماي زشت من

فكري براي دوزخ امروز مان بكن

ارزاني تو باد به فردا بهشت من

دلخوش مشو كلوخي اگر گرد كرده اي

در كوره پخته مي شود امسال خشت من

با كشت خويش و موج ملخها چه مي كني؟

گيرم كه خوك هم بچراني به كشت من


سيد عبدا... رضوي:

"غم غربت"

اي شعر اي ترنم زيباي زندگي

با من بمان كنار افق هاي زندگي

در اين هواي منجمد و بي ستارگي

پرواز كن بيا به تماشاي زندگي

ديري است سر به زير و غريبانه مانده ام

بي تو كنار اين شب يلداي زندگي

آن روزهاي سبز و تماشايي بهار

يك باره رفت در پي سوداي زندگي

با كوله باري از غم غربت نشسته ام

چشم انتظار فرصت والاي زندگي

امشب هواي وصل تو در من شكفته است

اي آخرين ترانه ي زيباي زندگي

(1384)

"اميد"

قسم به غربت شبنم بهار مي آيد

و فصل چيدن سيب و انار مي آيد

دو باره مي شكفد ياس و نرگس اين باغ

دو باره نغمه ناي و سه تار مي آيد

اگر چه منتظر يار غايبيم ولي

مسافر سفر قند هار مي آيد

دوباره كوچه ما مي شود چراغاني

و آن غريبه پس ار انتظار مي آيد

نسيم عشق صميمانه مي وزد روزي

شميم سبز و دل انگيز يار مي آيد


ساغر شفيعي (1348) " وقتي باران پيانو مي زند" گزيده اشعار:

"سكوت"

شب از صداقت نجواي دشت خالي بود

عجب سكوت سياهي در اين حوالي بود

گلي نبود مگر نقش كهنه اي بر فرش

به چشم من همه جا رد خشكسالي بود

تمام نقش و نگار بهار, در يك قاب

پرنده در قفس تار و پود قالي بود

كنار پنجره رفتم: "كسي نمي آيد؟"

نگاه پنجره هم مثل من سوالي بود

هواي شهر, نفس گير و آن چنان سنگين

كه پشت ماه هم از وزن شب هلالي بود

"عجب سكوت عجيبي ست" - با خودم گفتم-

چقدر كنج دلم جاي عشق خالي بود

"پدر"

به نگاهت سوگند/ به همان پنجره ي رو به بهار/ بي كدورت ز غبار/ و به نرماي پرند

به كلامت سوگند/ به همان ابر گهر بار سپيد/ پر ز باران اميد/ و به شيريني قند

به شكوهت سوگند/ به همان كوه پر آوازه دور/ در بلنداي غرور/ همچو ببري در بند

به حضورت سوگند/ مثل شعري در ياد/ يا كه عطري در باد/ دلنشين چون لبخند

به وجودت سوگند/ كه چنان قله ي صبر است و شكيب/ چون غزالان نجيب/ بسته با دل پيوند.

به خدايت سوگند/ كز تو اي معني عاشق بودن/ از تو اي هستي من/ نتوانم دل كند.


زهرا يعقوبي (1360) ببخشيد كه شاعر شدم- گزيده ادبيات معاصر:

"به خاطرم داري"

منم همان كه غمت را سرود يادت رفت

كسي كه مثل تو عاشق نبود, يادت رفت

منم, نگاه كن آيا به خاطرم داري

كسي كه عشق به رويت گشود يادت رفت

هر آنچه در پس چشمان خسته ام گم بود

ببين هميشه به نام تو بود يادت رفت

ميان اهل محل رسم من و تو, اين بود

زلال و ساده همانند رود يادت رفت

تو عاشقي شده بودي بزرگ و سر در گم

چو سيب سرخ تمام وجود يادت رفت

ببين چگونه زمان از كنار ما رد شد

خلاصه, سيب, خدا, ها!, چه زود يادت رفت

"صبر كن"

صبر كن چشم دلم نيل شود مي آيم

شعر من حضرت هابيل شود مي آيم

سر زمين دلتان بتكده شد, پس حالا

آسمان غرق ابابيل شود, مي آيم

قوم شاعر, همه ايمان به غزلها دادند

صبر كن دفترم انجيل شود مي آيم

قول دادم كه بيايم به خدا حرفي نيست

دل به آيينه كه تبديل شود مي آيم

مشق مان را همه ثانيه ها خط زده اند

دفتر عمر كه تعطيل شود مي آيم

فعلا اين شعر مرا كشت فقط يك لحظه

صبر كن, قافيه تكميل شود مي آيم


شيرين خسروي ( ) گزيده ادبيات معاصر 137 :

شايد او

پشت در بود ولي يك قدم ابراز نكرد

هر چه فرياد زدم پنجره را باز نكرد

من به اميد نوازشگر دستش بودم

مثل هر بار نخنديد و مرا ناز نكرد

اتفاق من و او هر دو قناري بوديم

شرح اين حادثه را يك نفس آواز نكرد

فرصتي اي دل ديوانه! كه حتي ققنوس

تا دل آتش غم مثل تو پرواز نكرد

زل زدم خيره شدم پلك زدم محو شدم

يك نظر عشق مرا در دلش آغاز نكرد

شايد او عاشق من بود نمي دانم آه ...

شايد احساس خودش را به من ابراز نكرد

(1378)

كيميا

اين غزل مي خواهد او را ناشكيباتر كند

سعي دارد تا مرا اين بار رسواتر كند

ماه من! در ابرها پنهان شو اصلا از خدا

من نمي خواهم تو را از اين هويدا تر كند

آه شعرم را بخوان من حتم دارم اين غزل

لحن شيرين تو را يك لحظه گوياتر كند

از شراب مست چشمان تو مي نوشم, بگو

آنقدر در جام داري تا لبانم تر كند؟!

در دل مرداب ها من چون تويي مي خواستم

شايد عشق تو مرا يك قطره دريا تر كند

نذر كردم, نذر كردم يا تو عاشق تر شوي

يا خدا بايد مرا اين بار زيباتر كند. (1379)


مريم سقلاطوني ( گزيده ادبيات معاصر 136):

"شبيه تو"

لبريزم از سكوت و شكستن شبيه تو

آري منم ... منم شب روشن شبيه تو

تنهاتر از "هميشه" و بي كس تر از "هنوز"

آرام و بي قرار, دقيقا شبيه تو

يك روح خسته, يك شب روشنتر از سياه

دلواپس از جنون شكفتن شبيه تو

دل مي كنم از اين همه خاكستري و زرد

تا مي شكوفم از تب آهن شبيه تو

آن قدر مي شكوفم و آن قدر مي رسم

تا بشكفد سكوت سترون شبيه تو

مي بارم از نگاه كبوتر - نگاه ابر

آرام و بي قرار دقيقا, شبيه تو

"كسي شبيهت نيست"

تو مهربان تر از آني كه فكر مي كردم

درست مثل هماني كه فكر مي كردم

شبيه ... ساده بگويم كسي شبيهت نيست

هنوز هم تو چناني كه فكر مي كردم

تو جان شعر مني و جهان چشمانم

مبادا بي تو جهاني كه فكر مي كردم

تمام دلخوشي لحظه هاي من از توست

تو آن آن زماني كه فكر مي كردم

درست مثل هماني كه در پي ات بودم

درست مثل هماني كه فكر مي كردم


علي مدد رضواني:

شب يلدا:

يلدا، نه شب که ماه دل­آراي کابل است

ماه تمام در دل شب­هاي کابل است

از پشت ابر، نه که اين بُرقع سياه

با اضطراب، محو تماشاي کابل است

او غصه مي­خورد، به گمانم که تا هنوز

اندوهگينِ روزِ مباداي کابل است

تا صبح آه و ناله­ي ما را شنيده است

تا صبح او به فکر مداواي کابل است

مي­گفت جنگ نه، خرابي و رنج، نه،

دنبال کشفِ تازة معناي کابل است

با روسريِ آبيِ خود، پاک مي­کند

او هرچه گرد بر رخ فرداي کابل است

آري، براي من، من شاعر يقين کنم

يلدا، نه شب که دختر زيباي کابل است.

علي مدد رضواني:

ليلا:

ليلا مهاجر است که حرفي نمي­زند

آزرده خاطر است که حرفي نمي­زند

ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست

درد معاصراست که حرفي نمي­زند

ليلا براي رنج کشيدن تمام عمر

انگار حاضر است که حرفي نمي­زند

گم گشته در هياهوي رنگ و رياي شهر

انگار کافر است که حرفي نمي­زند

ليلا دلش گرفته از اين کوچه­هاي تلخ

فردا مسافر است که حرفي نمي­زند

اين شعر را براي دل او سروده ام

اين بيت آخر است که حرفي نمي­زند

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

Last Updated on شنبه ، 16 خرداد 1388 ، 05:22
 

ساعت

Ulti Clocks content